به گزارش خبرنگار میراث آریا، بعضی آدمها خاطرهها را نجات میدهند. علی سبحانی یکی از همان آدمهاست. در روزگاری که دارهای قالی یکی پس از دیگری خاموش میشوند و بافندگان فرش نه از سر عشق که از سر ناچاری میبافند، در روزگاری که نام ایران هنوز بر بلندترین قله هنر فرش جهان ایستاده اما سهمش از بازار جهانی هر سال کوچکتر میشود، مردی در کرج نشسته که بیش از ۵۰۰ تخته فرش تاریخی را از گوشه و کنار ایران و جهان جمع کرده است؛ فرشهایی که بعضی از آنها بیش از چهار قرن عمر دارند و بعضی دیگر شاید آخرین بازمانده یک شیوه فرشبافی باشند.
ظهر است...
راهروهای ادارهکل میراث فرهنگی، گردشگری و صنایعدستی البرز آراماند. نور از پنجرهها روی زمین افتاده و سکوتی در فضا جریان دارد. مردی وارد اتاق میشود. آرام راه میرود؛ بیهیاهو، بیآنکه بخواهد اهمیت کارش را به رخ بکشد. اگر او را نشناسید، احتمالا تصور میکنید یکی از همان فعالان اقتصادی حوزه فرش است که برای پیگیری کاری اداری آمده است، اما پشت این ظاهر آرام، داستانی خوابیده که از دههها پیش آغاز شده است؛ داستان مردی که عمرش را میان تار و پود گذرانده و امروز بخشی از حافظه فرش ایران را در اختیار دارد. روی صندلی مینشیند و وقتی صحبت از گذشته میشود، انگار ناگهان به سالهای دور پرتاب میشود. به خانهای که فرش در آن بخشی از زندگی بود.
پدرش در کار فرش بود.
پدربزرگش هم.
میگوید از وقتی چشم باز کرده، بافنده و دار قالی دیده است؛ خرید و فروش دیده است؛ فرش دیده است. «فرش شغل پدری و اجدادی ماست. از همان کودکی با این فضا بزرگ شدیم. وقتی بچه بودیم، فرش برای ما بخشی از زندگی روزمره بود».
در ۲۰ سالگی با گرفتن جواز کسب مدیریت یک واحد تجاری را برعهده میگیرد، اما آنچه او را از هزاران فعال بازار فرش جدا میکند تجارت نیست، علاقه است. از همان کودکی به فرشهای قدیمی دل بسته بود. وقتی پدرش فرشهای کهنه و تاریخی خرید و فروش میکرد، نگاهش بیشتر از آنکه به قیمت باشد به فرشها بود. به رنگها. به نقشها. به فرسودگیهای زیبا و به نشانههای زمان. فرشهای کوچک و قدیمی را نگه میداشت و تماشا میکرد. همان علاقه کودکانه بعدها به یک وسواس حرفهای تبدیل شد. وسواسی که امروز نتیجهاش بیش از ۵۰۰ تخته فرش تاریخی است. طیفی از بافت و ظرافت فرشهای نیم متری تا شکوه و عظمت فرشهای ۴۰ متری.
وقتی میپرسم این فرشها را چگونه جمعآوری کرده است میگوید: «رد بعضی از این فرشها به بازارهای سنتی ایران میرسد. بعضی دیگر از حراجیهای بزرگ جهان سر در آورده بودند. برخی سالها در خانههای شخصی نگهداری میشدند. بعضی از مرزها گذشته بودند و ما دوباره آنها را به ایران بازگرداندیم».
او اضافه میکند: «سالها طول کشیده تا مجموعه به شکل امروز برسد. سالها جستوجو، خرید، تحقیق و شناخت که البته هنوز هم هم فرشهای جدید به مجموعه اضافه میشود».
برای کسی که فرش را کالا میداند، عدد ۵۰۰ شاید فقط یک آمار باشد اما برای مجموعهداران، این عدد معادل هزاران ساعت جستوجو، مطالعه و تشخیص اصالت است.
سبحانی توضیح میدهد: «فرش تاریخی را نمیشود فقط خرید. باید شناخت. تاریخش را فهمید و زبانش را بلد بود. تشخیص سن فرش، منطقه بافت، شیوه رنگرزی، بافت، شناخت مصالح بهکاررفته، نقشهها و دهها جزئیات دیگر بخشی از فرآیندی است که سالها تجربه میخواهد».
از فرشهای صفوی حرف میزند. از فرشهای قاجاری. آثار پهلوی اول و دوم و یادآوری میکند که فرش برخلاف بسیاری از آثار تاریخی یک شیء مصرفی بوده است. مردم روی آن زندگی کرده، راه رفته و خوابیدهاند و به همین دلیل یک فرش چند صد ساله چیزی شبیه معجزه است.
او میگوید: «وقتی درباره سفال یا فلز حرف میزنیم، شرایط فرق میکند، اما فرش از روز اول برای استفاده تولید شده. به همین دلیل تعداد آثاری که سالم باقی ماندهاند بسیار محدود است».
فرشهایی که دیگر تکرار نمیشوند
وقتی از فرشهای مجموعهاش حرف میزند، از واژه مالکیت کمتر استفاده میکند. بیشتر از نگهداری حرف میزند؛ انگار خود را صاحب این آثار نمیداند، بلکه امانتدار آنها میبیند. شاید دلیلش این باشد که بسیاری از فرشهایی که امروز در مجموعهاش نگهداری میشود بخشی از تاریخاند. هر بار که فرشی را به مجموعه اضافه میکند قبل از هر چیز ساعتها به آن نگاه میکند برای اینکه داستانش را بفهمد.
داستان شهری که در آن متولد شده است. بافندهای که شاید صدها سال پیش ساعتها و روزها و ماهها کنار دار قالی نشسته است. داستان خانوادهای که زمانی روی آن زندگی کردهاند و داستان مسیری که آن فرش طی کرده تا امروز به دست او برسد.
سبحانی توضیح میدهد: «بعضی از فرشها را وقتی میخریم، روزها مقابلمان پهن هستند. فقط نگاهشان میکنیم چون هرچه بیشتر نگاه میکنید جزئیات بیشتری کشف میکنید».
به همین دلیل هم وقتی از ارزشمندترین فرش مجموعهاش سؤال میشود برخلاف انتظار نام یک اثر مشخص را نمیآورد. لبخند میزند. مکث میکند و و میگوید: «همهشان را دوست دارم».
اما چند دقیقه بعد ناخواسته نام مناطقی را به زبان میآورد که معلوم است برایش اهمیت ویژهای دارند. تهران، قزوین، اراک، کاشان، تبریز و اصفهان. اسمهایی که برای اهل فرش هرکدام یک مکتب هنری هستند.
توضیح میدهد که بعضی از این مناطق تنها برای مدت کوتاهی در تاریخ فرشبافی ایران درخشیدهاند. دورهای کوتاه اما مهم. بعد چراغ کارگاهها خاموش شده است. بافندگان پراکنده شدهاند و هنرشان به حافظه تاریخ سپرده شده است. همین مسئله باعث شده آثار باقیمانده از آن دورهها امروز ارزش فوقالعادهای پیدا کنند.
این مجموعه دار فرش بیان میکند: «قزوین را در نظر بگیرید. دوره فرشبافی حرفهای آن خیلی طولانی نیست، اما همان تعداد محدود آثاری که تولید شدهاند، امروز بسیار مهم هستند. یا فرشهای طهران قدیم؛ آثاری که دیگر تکرار نمیشوند».
واژه دیگر تکرار نمیشوند چند بار در طول گفتوگو بازگو میشود. انگار کلید فهم نگاه سبحانی به فرش همین جمله باشد. برای او ارزش یک فرش فقط در قدمت آن نیست در یگانگی آن است. در اینکه بخشی از یک جهان ازدسترفته باشد. جهانی که دیگر وجود ندارد. نه بافندگانش هستند. نه کارگاههایش نه حتی شرایط اجتماعی و فرهنگیای که آن آثار را خلق کرده است.
در بخشی از گفتوگو از فرشهایی حرف میزند که به اعتقادش مشابهی ندارند. نه در ایران نه در جهان. این ادعای کوچکی نیست. در دنیای فرش، مجموعهداران معمولا با احتیاط حرف میزنند اما وقتی سبحانی از بعضی آثار مجموعهاش حرف میزند میتوان اطمینان را در صدایش شنید.
از فرشهای کتیبهدار قدیمی طهران نام میبرد. از برخی آثار متعلق به محتشم کاشان. از فرشهایی که حاصل دورههای کوتاه و خاص تاریخی بودهاند. آثاری که امروز شاید تنها در چند مجموعه خصوصی یا موزه بزرگ جهان بتوان نمونهای از آنها را پیدا کرد اما شاید جذابترین بخش ماجرا این باشد که ارزش این آثار فقط به کمیاب بودن آنها محدود نمیشود، هرکدام از آنها نشانهای از یک دوره تاریخیاند. از یک سلیقه هنری.، نظام تولید و یک جهانبینی.
وقتی به یک فرش صفوی نگاه میکنید در واقع به بخشی از ایران عصر صفوی نگاه میکنید. وقتی یک فرش قاجاری را میبینید، ردپای فرهنگ و سیاست و اقتصاد آن دوران را میبینید برای همین سبحانی معتقد است فرش چیزی فراتر از یک هنر تزئینی است.
او میگوید: «فرش یک سند تاریخی است. سندی که برخلاف بسیاری از اسناد تاریخی، خواندنش آسان نیست. باید زبانش را بلد باشید. باید بدانید هر رنگ چه معنایی دارد. هر نقش از کجا آمده است. هر ترکیببندی چه پیشینهای دارد. در همین نقطه است که صحبت به جغرافیا میرسد. به رابطه میان طبیعت و فرش. به رابطه میان اقلیم و رنگ».
این مجموعه دار فرش ادامه میدهد: «فرشهای ایرانی زمانی بازتاب مستقیمی از محیط زندگی مردم بودند. فرش نائین را ببینید. رنگها آرامتر هستند. تحت تأثیر فضای کویری منطقه. در مقابل فرشهای تبریز شادابتر و پرانرژیترند. هر منطقه زبان خودش را داشت».
اما به اعتقادش این تفاوتها به تدریج در حال کمرنگ شدن هستند. جهانی شدن بازار، تغییر ذائقه مشتریان و فشارهای اقتصادی باعث شده بسیاری از تولیدکنندگان دیگر به سنتهای محلی پایبند نباشند. امروز بازار تعیین میکند چه چیزی بافته شود. نه اقلیم. نه فرهنگ بومی. نه سنت و شاید همین مسئله یکی از دلایل نگرانیاش باشد زیرا با از بین رفتن تفاوتها بخشی از هویت فرش ایرانی نیز از میان میرود.
سبحانی حاضر نیست میان مناطق مختلف رتبهبندی کند. وقتی میپرسم بهترین فرش ایران متعلق به کدام منطقه است، پاسخ میدهد: «اصلا نمیشود چنین قضاوتی کرد. هر منطقه زیبایی خودش را دارد. هر منطقه بخشی از هویت فرش ایران است».
این نگاه شاید مهمترین تفاوت میان یک مجموعهدار واقعی و یک تاجر باشد. تاجر به دنبال ارزش اقتصادی است اما مجموعهدار به دنبال حفظ تنوع، حافظه و روایت است و شاید به همین دلیل است که مجموعه فرشهای سبحانی موزهای است از روایتهای پراکنده ایران. روایتهایی که بعضی از آنها دیگر هیچ راوی زندهای ندارند جز همین فرشها و کسانی که هنوز زبان آنها را میفهمند.
فرش ایرانی برای بقا میجنگد
اگر تا اینجای ماجرا، علی سبحانی را مردی ببینیم که در حال جمعآوری فرشهای تاریخی است، بخش مهمی از داستان را ندیدهایم. تا وقتی صحبت از فرشهای صفوی، قاجاری و آثار کمیاب است، صدایش رنگ شور و اشتیاق دارد اما وقتی بحث به امروز میرسد آرامآرام نوعی نگرانی در کلماتش شکل میگیرد. نگرانی کسی که از نزدیک میبیند چگونه هنری که قرنها نماد هویت ایران بوده، حالا برای حفظ جایگاه خود میجنگد.
معتقد است نخستین نشانههای این افول را میتوان در شیوه حفاظت از آثار تاریخی دید. البته پیش از هر انتقادی، بر یک نکته تأکید میکند؛ اینکه موزههای ایران با امکانات موجود تلاش خود را انجام میدهند و بسیاری از کارشناسان این حوزه با عشق و دلسوزی کار میکنند اما از نگاهش فاصله میان آنچه امروز در ایران انجام میشود و آنچه در موزههای پیشرفته جهان اتفاق میافتد فاصله بسیار است.
سبحانی توضیح میدهد: «غنیترین موزه فرش دنیا را داریم. مجموعهای که در موزه فرش ایران نگهداری میشود، از نظر ارزش تاریخی و هنری کمنظیر است، اما واقعیت این است که از نظر امکانات نگهداری هنوز فاصله داریم».
از موزه فرش باکو یاد میکند. از شیوههایی که برای نگهداری آثار به کار گرفته میشود. از سیستمهای کنترل نور، رطوبت و نمایش. از فرشهایی که روی سطوح شیبدار قرار میگیرند تا وزن خودشان به مرور زمان به تار و پود آسیب نزند. شاید برای بازدیدکنندگان این جزئیات اهمیت چندانی نداشته باشد اما برای کسی که عمرش را با فرش گذرانده، همین جزئیات تفاوت میان ماندگاری و نابودی است.
او میگوید: «گاهی مردم فکر میکنند فرش فقط یک شیء است؛ در حالی که یک فرش قدیمی موجودی زنده است. نفس میکشد، فرسوده میشود، آسیب میبیند و نیاز به مراقبت دارد».
از موزه آرمیتاژ روسیه نیز مثال میزند. از اینکه برخی آثار مثل فرش پازریک در محفظه خلا نگهداری میشود. در ساعات محدودی در معرض نور مصنوعی قرار میگیرد و حتی تعداد بازدیدها در برخی موارد کنترل میشود. از اینکه حفاظت از آثار نساجی در بسیاری از کشورها به یک علم تخصصی تبدیل شده است.
وقتی این حرفها را میزند، در ذهنم تصویری شکل میگیرد؛ تصویری از فرشهایی که در سکوت سالنهای موزه آویزاناند و بیآنکه صدایی داشته باشند بخشی از تاریخ یک ملت را به دوش میکشند اما چالش فرش ایرانی فقط در موزهها نیست. زخم بزرگتر جای دیگری است. در بازار، تولید، اقتصاد و در زندگی مردمانی که هنوز پشت دار قالی مینشینند.
سبحانی برای توضیح این وضعیت به ۱۰۰ سال قبل بازمیگردد. به سالهای آغاز حکومت رضاشاه، به کتاب تجارت قالی رنگین؛ به رنگ های جوهری قدیمیترین کتاب فرش به زبان فارسی که سالها پیش مطالعه کرده و هنوز جزئیاتش را به خاطر دارد.
سبحانی بیان میکند: «در آن کتاب آمده بود که برای صادرات فرش مقررات سختگیرانهای وجود داشت. اگر فرشی کیفیت لازم را نداشت و از رنگهای بی ثبات در رنگرزی آن استفاده میشد اجازه خروج پیدا نمیکرد. قدیم همه تلاش میکردند بهترین فرش را تولید کنند. امروز بسیاری تلاش میکنند ارزانترین فرش را تولید کنند».
این جمله را آرام میگوید اما تلخی آن در فضای اتاق باقی میماند. ارزانتر شدن همیشه به معنای پیشرفت نیست. گاهی به معنای حذف کیفیت، اصالت و استانداردهایی است که نسلها برای شکلگیری آن زحمت کشیدهاند.
او از رنگهای طبیعی میگوید. از پشمهای مرغوب. شیوههای سنتی رنگرزی. وسواسهایی که زمانی بخشی جداییناپذیر از فرشبافی ایران بودند و بعد از واقعیتی حرف میزند که امروز با آن روبهرو هستیم. بازاری که سرعت را به صبر، هزینه کمتر را به کیفیت بالاتر و و سود فوری را به اعتبار بلندمدت ترجیح میدهند و شاید مهمترین ضربه از بیرون وارد شده باشد. از آن سوی مرزها. از کشورهایی که روزگاری شاگردان فرش ایرانی بودند و امروز به رقبای قدرتمند آن تبدیل شدهاند.
وقتی نام هند را میآورد معلوم است که درباره موضوعی جدی صحبت میکند. توضیح میدهد:«اگر امروز به نمایشگاههای بزرگ فرش دنیا بروید، متوجه میشوید هندیها بازار را بسیار خوب شناختهاند. تولیدکنندگان هندی برای هر طرح، دهها اندازه مختلف، ترکیب رنگی متفاوت و گزینه متناسب با نیاز بازار تولید میکنند. آنها میدانند مشتری چه میخواهد. بازار به چه سمت میرود و بر اساس همان نیاز حرکت میکنند. در مقابل بسیاری از تولیدکنندگان ایرانی هنوز با همان الگوهای سنتی بازار را نگاه میکنند».
از نظر هنری هنوز معتقدم هیچ کشوری به ایران نمیرسد. این جمله را با قاطعیت میگوید اما بلافاصله اضافه میکند: «اما هنر به تنهایی کافی نیست».
شاید این مهمترین اعترافی باشد که میتوان درباره وضعیت امروز فرش ایران شنید. هنر، کیفیت و سابقه تاریخی کافی نیست. جهان امروز با قواعد دیگری هم کار میکند. بازاریابی. شناخت مخاطب. حضور جهانی و روایتسازی و در این میان سیاست نیز نقش خود را بازی میکند.
سبحانی از تجربههایش در بازارهای بینالمللی سخن میگوید. از گفتوگوهایی که با فعالان خارجی داشته است. از فضایی که گاهی فراتر از کیفیت هنری، بر سرنوشت فرش ایرانی اثر میگذارد. با احتیاط حرف میزند اما معنای سخنانش روشن است. فرش ایرانی گاهی علاوه بر رقبای اقتصادی با موانع سیاسی نیز روبهروست. با این حال هیچکدام از این مسائل به اندازه موضوع بافندگان نگرانش نمیکند.
جایی در میانه گفتوگو ناگهان مکث میکند. چند ثانیه سکوت میشود و بعد از سختی فرشبافی حرف میزند. کاری که شاید بسیاری از مردم هیچ درکی از دشواری آن نداشته باشند.
توضیح میدهد: «مثلا بافت یک فرش ۱۲متری پنجاه رج به دست یک بافنده حرفهای دو سال زمان میبرد یعنی ۷۰۰ روز و هزاران ساعت کار. هزاران گره. هزاران حرکت تکراری دست. هزاران بار خم شدن بر دار قالی و در پایان درآمدی که در بسیاری از موارد تناسبی با زحمت انجامشده ندارد. خیلی از بافندگان امروز فقط به خاطر نیاز اقتصادی کار میکنند».
این جمله شاید تلخترین بخش مصاحبه باشد زیرا پشت هر فرش ایرانی انسانی نشسته است که اگر نتواند زندگی خود را تأمین کند، دار قالی را ترک میکند و و وقتی بافنده برود هنر نیز آرامآرام میمیرد. همانطور که بسیاری از کارگاههای قدیمی، سبکهای فرشبافی و بسیاری از نقشها و نقشهها برای همیشه از میان رفتند.
سبحانی از رسانهها نیز گلایه دارد. از اینکه فرش دستباف کمتر دیده میشود و نسل جدید کمتر با آن آشناست. از اینکه تبلیغات گسترده برای فرش ماشینی انجام میشود اما فرش دستباف سهم اندکی از این فضا دارد.
معتقد است اگر نسل جوان با ارزش واقعی فرش ایرانی آشنا نشود، فاصله میان جامعه و این هنر هر روز بیشتر خواهد شد و شاید حق با او باشد چون مسئله فقط فروش فرش نیست. مسئله بقای یک فرهنگ است.
در پایان گفتوگو دوباره به همان مرد آرام ابتدای روایت بازمیگردم. به مردی که بیش از ۵۰۰ تخته فرش تاریخی سالم و بکر را جمع کرده است. مردی که امسال عنوان مجموعهدار برتر کشور را به دست آورده است و میتواند ساعتها درباره تفاوت یک فرش قاجاری و صفوی صحبت کند اما در تمام مدت آنچه بیش از هر چیز در ذهنش جریان دارد آینده است. آینده فرش ایرانی. آینده هنری که قرنها سفیر خاموش ایران در جهان بوده است.
وقتی سبحانی از ساختمان ادارهکل میراث فرهنگی خارج میشود، این احساس در ذهن باقی میماند که شاید او یکی از آخرین نگهبانان حافظهای است که آرامآرام در حال فراموش شدن است. حافظهای که در تار و پود هزاران گره تنیده شده است. حافظهای که اگر روزی از میان برود دیگر هیچ حراجی، موزه و مجموعهداری قادر به بازگرداندنش نخواهد بود و درست در همین نقطه است که داستان علی سبحانی از یک داستان شخصی فراتر میرود. این دیگر روایت یک مجموعهدار نیست. روایت تلاشی است برای نجات بخشی از هویت ایران. هویتی که هنوز زنده است اما بیش از هر زمان دیگری به مراقبت نیاز دارد...
انتهای پیام/