سرویس تاریخ خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)- آناهید خزیر: در روزگاری که شتاب خبر مجال تأمل را از بسیاری گرفته و حافظه تاریخی جامعه بیش از هر زمان دیگری در معرض فراموشی است، انتشار کتاب «پژوهنوشت» اثر سید فرید قاسمی را میتوان رخدادی ارزشمند در حوزه مطالعات کتاب، مطبوعات و تاریخ فرهنگی ایران دانست. این کتاب صرفاً مجموعهای از مقالهها و گفتارهای پراکنده نیست بلکه حاصل دههها جستوجو، گردآوری، مستندسازی و تأمل پژوهشگری است که بخش مهمی از عمر خود را صرف واکاوی تاریخ نشر، مطبوعات، کتابخانهها و چهرههای کمتر شناختهشده فرهنگ ایران کرده است. «پژوهنوشت» در واقع آینهای از دغدغههای علمی و فرهنگی نویسنده است؛ دغدغههایی که از تاریخ روزنامهنگاری ایران تا سرگذشت کتابخانهها، از پیشینه نمایشگاه بینالمللی کتاب تهران تا تاریخ صنف کتابفروشان، از نشریات فراموششده تا زندگی و آثار روزنامهنگاران و کتابورزان را دربرمیگیرد. قاسمی در این کتاب نشان میدهد که تاریخ فرهنگی تنها در روایت رخدادهای بزرگ خلاصه نمیشود، بلکه گاه در حاشیهها، اسناد پراکنده، نشریات نایاب، نامهها، خاطرات و حتی یک خبرنامه روزانه میتوان ردپای تحولات مهم را جستوجو کرد.
کتاب «پژوهنوشت» که بهتازگی از سوی انتشارات خانه کتاب و ادبیات ایران منتشر شده است، در یکی از روزهای هفتمین نمایشگاه مجازی کتاب تهران رونمایی شد؛ آیینی که در آن، کتاب دیگری از استاد فرید قاسمی با عنوان «اصناف روزنامهنگاری و مطبوعاتی تهران (۱۳۵۷ تا ۱۴۰۳)» نیز معرفی، نقد و بررسی شد. پس از پایان این نشست، فرصتی مغتنم دست داد تا استاد فرید قاسمی ساعاتی میهمان خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) باشد؛ دیداری صمیمی که بیش از یک گفتوگو، به نشستی خاطرهانگیز و سرشار از روایتهای شنیدنی شباهت داشت. در این دیدار، حامد زارع، سردبیر خبرگزاری کتاب ایران، همراه با خبرنگاران ایبنا، ماهرخ ابراهیمپور و سمیه حسننژاد و همچنین معصومه احمدی و نیلوفر عباسی، عکاس و تصویربردار خبرگزاری حضور داشتند. استاد قاسمی با همان لحن گرم و شیرین همیشگی، از سالها پژوهش، جستوجو و دلبستگی خود به تاریخ کتاب، مطبوعات و روزنامهنگاری سخن گفت؛ روایتهایی که حاضران را مجذوب خود کرد و ساعتها را بیآنکه احساس شود، از پی هم گذراند. او نسخههایی از «پژوهنوشت» را برای خبرنگاران کتاب امضا کرد و یادداشتی نیز به یادگار برای خبرگزاری ایبنا نوشت؛ یادگاری که ارزش آن تنها در چند سطر نوشتهشده نبود، بلکه در مهر و خاطرهای نهفته بود که از این دیدار در ذهن حاضران باقی ماند.
آنچه در ادامه میخوانید، حاصل این نشست صمیمانه و روایتهای خواندنی سید فرید قاسمی از کتاب «پژوهنوشت» است؛ روایتهایی که هر کدام دریچهای به بخشی از تاریخ کتاب، مطبوعات و فرهنگ ایران میگشاید.
سید فرید قاسمی
استاد برای پرسش نخست بگویید چرا «پژوهنوشت» را برای نام کتابتان انتخاب کردید؟
من در مقدمه کتاب توضیح دادهام که تاکنون پنج گزیده از نوشتههای پراکنده خود را منتشر کردهام. یکی از آنها درباره لرستان است؛ کتابی با عنوان «۵۳ نوشتار و گفتار درباره دیارپژوهی» که به مناسبت پنجاهمین سال فعالیت من در نوشتن درباره زادگاهم منتشر شد. در حوزه مطبوعات نیز چهار عنوان کتاب دارم. نخست «تاریخ روزنامهنگاری ایران» و دوم «مطبوعات ایرانی». زیر عنوان این کتابها معمولاً عبارت «مجموعه مقالات» را مینوشتم، اما دوستان به من میگفتند تو در کتاب «تاریخ روزنامهنگاری ایران» درباره مطبوعات نوشتهای، چون این مطالب در واقع برشی از تاریخ روزنامهنگاری است. میپرسیدند این عنوانهای کلی که انتخاب میکنی دقیقاً چه مفهومی دارند؟ پاسخ من این بود که میخواهم مخاطب با یک نگاه متوجه شود کتاب درباره چیست. به همین دلیل تلاش کردم عنوانها تا حد امکان روشن و گویا باشند.
وقتی بازتاب این شیوه را در دو کتاب نخست دیدم، برای کتاب سوم عنوان «جُستونوشت؛ پراکندههای کتابکاوی، مجلهپژوهی و روزنامهشناسی» را انتخاب کردم. در کتاب حاضر این ایده را کاملتر کردم و نام آن را «پژوهنوشت» گذاشتم. این کتاب شامل ۱۲۹ گفتار و نوشتار در حوزه کتابکاوی، مجلهپژوهی و روزنامهشناسی است. به همین دلیل کوشیدم عنوان اصلی و عنوان فرعی در کنار هم مکمل یکدیگر باشند؛ به گونهای که خواننده از عنوان اصلی دریابد با مجموعهای پژوهشی روبهروست و از عنوان فرعی نیز متوجه شود کتاب دقیقاً چه موضوعات و حوزههایی را دربرمیگیرد. به بیان دیگر، عنوان اصلی ماهیت پژوهشی اثر را نشان میدهد و عنوان فرعی نقشهای از محتوای کتاب در اختیار خواننده قرار میدهد تا از همان ابتدا بداند با چه نوع مطالبی مواجه خواهد شد.
در نشستی که برای رونمایی کتاب برگزار شد، دو تن از کارشناسان و سخنرانان جلسه به حاضران توصیه میکردند که ۱۶ صفحه نخست کتاب را بخوانند. چه نکته ویژهای در این سرفصلی که نامش را «جُستارک» گذاشتید وجود دارد؟
۱۶ صفحه نخست کتاب، در واقع روایت درد روزنامهنگاری ایران از آغاز تا امروز است. من به مخاطبان میگویم اگر کسی فرصت یا امکان خواندن همه کتاب را ندارد، همان ۱۶ صفحه را بخواند. برای آن بخش، سرفصل «جُستارک» را انتخاب کردهام، زیرا جستار است و مقاله نیست. عنوان آن نیز «سرنوشت ناتمام روزنامهنگار ایرانی» است. به گمان من، آن ۱۶ صفحه تصویری فشرده از رنجها، دشواریها و فراز و فرودهای روزنامهنگاری ایران از آغاز تا امروز ارائه میکند. البته کتاب نکتههای دیگری هم دارد. مثلاً زمانی که اینترنت فراگیر شد، از خیر بسیاری از کتابها و طرحهای پژوهشی گذشتیم و برخی از کارهایی که سالها برای آنها زحمت کشیده بودیم، نیمهتمام ماند.
سید فرید قاسمی و حامد زارع
یکی از مقالههای کتاب «روزنامهنگارهای ترانهسرا» نام دارد. در این مقاله از چهرههایی سخن گفتهاید که بسیاری آنها را تنها به عنوان روزنامهنگار میشناسند. چگونه به این پیوند کمتر شناختهشده میان مطبوعات و ترانهسرایی رسیدید و در این مقاله چه ناگفتههایی را از پیوند مطبوعات و موسیقی روایت میکنید؟
این موضوع به تنهایی ظرفیت دو یا سه جلد کتاب قطور را داشت، اما من در این کتاب تنها رد و نشانی از آن گذاشتهام تا اگر کسی به این حوزه علاقهمند بود، بتواند مسیر پژوهش را ادامه دهد و اطلاعات مورد نیاز خود را به دست آورد. در مقدمه این بخش نوشتهام: «روزگاری که نومحملهای دو، سه دهه اخیر سر برنیاورده بودند. هر آنچه با جهان روزنامهنگاری ایران مرتبط بود، گرد میآوردم و به برگهنویسیاش مینشستم.» در میان این پژوهشهای منتشرنشده، دو دفتر مستقل نیز داشتم؛ یکی مجموعه سرودههای مربوط به مطبوعات و دیگری «دلمویههای روزنامهنگاران». دومی را به مرحلهای رساندم که بتوان شاعرانگی را از ترانهسرایی تفکیک و تمییز داد.
دفتر ترانهها نشاندهنده حضور پررنگ و تأثیرگذار روزنامهنگاران در عرصه موسیقی معاصر ایران است؛ حضوری که تنها به روزنامهنگاری محدود نمیشود و عرصههایی چون خوانندگی، آهنگسازی، ترانهسرایی و تهیهکنندگی موسیقی را نیز دربرمیگیرد. طبیعتاً این مقاله کوتاه مجال پرداختن به همه روزنامهنگاران ترانهسرا را ندارد؛ زیرا فهرست این افراد بسیار بلندبالاست و اگر قرار باشد نام همه آنها آورده شود، صفحات بسیاری را به خود اختصاص خواهد داد. به همین دلیل، در این برش پژوهشی تنها به ۱۰ نام و نمونه بسنده کردهام.
در واقع حاصل پژوهشی را که سالیان سال روی آن کار کرده بودم، به صورت چکیده در این مقاله آوردهام. برای نمونه، مرحوم جمشید ارجمند که سردبیری نشریاتی چون «مشعل»، «دانشآموز»، «رودکی»، «اقتصاد و کشاورزی»، «توسعه» و «بیمه و کشاورزی» را بر عهده داشت، ترانهای سروده بود که بانو الهه آن را اجرا کرده است.
محمدحسن رهی معیری
همچنین از محمدحسن رهی معیری یاد کردهام و نیز از بیژن سمندر، سردبیر مجله «هنر و مردم»، که ترانهای با این مضمون از او باقی مانده است: «زندگی میگن برای زندههاست اما خدایا بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که...» اینها تنها نمونههایی کوتاه از پژوهشی گسترده هستند که نشان میدهد روزنامهنگاران ایرانی در عرصه فرهنگ و هنر، بهویژه موسیقی و ترانهسرایی، حضوری بسیار فراتر از آن چیزی داشتهاند که امروز در حافظه عمومی باقی مانده است.
برای نمونه، کریم فکور که سردبیر نشریه «توفیق» بود، ترانه مشهور «ای الهه ناز، با دل من بساز» را سروده است. بسیاری از مردم نمیدانند که شماری از ماندگارترین ترانههای موسیقی ایران را روزنامهنگاران نوشتهاند. یا بانو لیلا کسری که دبیر ادبی مجلات «اطلاعات بانوان»، «روشنفکر» و «امید ایران» بود. او در ۵۰ سالگی به سرطان سینه مبتلا شد و به رحمت خدا رفت. لیلا کسری به دلیل فضای خانوادگی و از ترس پدر و برادرانش، جرأت نمیکرد آشکارا بگوید ترانهسراست. به همین دلیل مرحوم هایده هنگام اجرای آثار او میگفت ترانه از «هدیه» است، در حالی که «هدیه» همان لیلا کسری بود.
«تو که نیستی از خودم بیخبرم
کی بیاد و بشه همسفرم»
از سرودههای اوست؛ آثاری که سالها در حافظه موسیقایی مردم ایران باقی ماندهاند.
فریدون مشیری
یا فریدون مشیری که فعالیت حرفهای خود را با خبرنگاری آغاز کرد و خبرنگار روزنامه «شاهد» و دبیر ادبی نشریات «زن روز»، «توفیق» و «تماشا» بود. او نیز آثاری ماندگار از خود به جا گذاشت:«تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از این دیدار خونبار ناهنجار»
نمونه دیگر، رهی معیری کرمانشاهی است. یکی از دوستان فعال در خانه موسیقی درباره معینی کرمانشاهی گفتوگو کرده بود. همچنین حمیدرضا عاطفی مجموعهای از گفتوگوها را با مرحوم معینی کرمانشاهی انجام داده و قصد داشت کتاب مفصلی درباره او منتشر کند. عاطفی به من گفت: «قاسمی، در این کتاب نکتهای را نوشتهای که نه خودش گفته بود و نه من از آن خبر داشتم.» منظورش این بود که من در کتاب نوشته بودم رحیم معینی کرمانشاهی مدیر، ناشر و سردبیر هفتهنامه «سلحشوران غرب» بوده است؛ نکتهای که کمتر کسی به آن توجه کرده بود و بیشتر او را تنها به عنوان شاعر و ترانهسرا میشناخت.
در حالی که بسیاری از ترانههای مشهور او در حافظه مردم ایران ماندگار شدهاند؛
«از برت دامنکشان رفتم ای نامهربان
از من آزردهدل کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم...»
این نمونهها نشان میدهد که بخش مهمی از تاریخ ترانه و موسیقی معاصر ایران با تاریخ روزنامهنگاری و مطبوعات پیوند خورده است؛ پیوندی که کمتر مورد توجه قرار گرفته و یکی از موضوعاتی است که در این کتاب به آن پرداختهام.
نمونه دیگر امان منطقی است؛ روزنامهنگاری که سردبیری «مجله ارتش» را بر عهده داشت، در مؤسسه اطلاعات با نشریات مختلف همکاری میکرد و مدتی نیز در روزنامه «آتش» متعلق به میراشرافی فعالیت داشت. منزل میراشرافی در خیابان مطهری، نبش خیابان ترکمنستان قرار داشت؛ ساختمانی که بعدها به پلیس دیپلماتیک تبدیل شد و در جنگ اخیر نیز آسیب دید و ویران شد.
امان منطقی ترانهای سروده بود که عارف آن را خواند:
«وقتی میگن به آدم دنیا فقط دو روزه
آدم دلش میسوزه، ای خدا، ای خدا»
خدا هر دوی آنها را بیامرزد.
نمونه دیگر تورج نگهبان است که ترانه معروف: «غمگین چو پاییزم، از من بگذر» از اوست. بسیاری او را تنها به عنوان ترانهسرا میشناسند، در حالی که سردبیر نشریه «دستاورد» نیز بود. همچنین مرحوم سیداسماعیل نواب صفوی که بعدها نام خانوادگی خود را به «نواب صفا» تغییر داد، از دیگر چهرههایی است که میان روزنامهنگاری و ترانهسرایی پیوند برقرار کرده بود. از جمله آثار او این ترانه است:
«زمانی که محبت شده همچون افسانه
به دیاری که نیابی خبری از جانانه»
اینها حاصل زحمات روزنامهنگارانی است که در عرصهای دیگر نیز فعالیت کردهاند؛ اما کمتر کسی به این وجه از زندگی حرفهای آنها پرداخته است. تا جایی که میدانم، من از نخستین کسانی بودم که به صورت جدی این موضوع را دنبال کردم و درباره آن پژوهش انجام دادم. امروز شاید دیگر زمان و فضای این نوع پژوهشها گذشته باشد، اما اهمیت آن همچنان باقی است.
اکنون اگر در اینترنت جستوجو کنید، بسیاری از این ترانهها با اشتباهات و اغلاط فراوان منتشر شدهاند. در حالی که من سالها برای شناسایی صاحبان آثار، سوابق مطبوعاتی آنها و ارتباطشان با روزنامهنگاری وقت صرف کردهام. در واقع موضوع «روزنامهنگاران ترانهسرا» ظرفیت چند جلد کتاب قطور را داشت، اما ناچار شدم حاصل آن پژوهش گسترده را در حدود شش صفحه خلاصه کنم. بخشی از این مطالب نیز پیشتر در روزنامه «شرق» و در ضمیمهای که پژمان موسوی روزهای شنبه منتشر میکرد، به چاپ رسیده بود.
نمایی از کتاب «پژوهنوشت»
در بخش دیگری از پژوهنوشت، تاریخ کتاب و صنف کتابفروشی را با تاریخ چلوکبابی در ایران مقایسه کردهاید. چگونه مقایسه تاریخ کتابفروشی با تاریخ چلوکبابی، روایت رسمی از قدمت صنف ناشران و کتابفروشان ایران را به چالش میکشد؟
چند سال پیش اتحادیه ناشران و کتابفروشان اعلام کرد که قصد دارد مراسم شصتمین سالگرد تأسیس اتحادیه را برگزار کند. روزنامه «ایران» نیز خبر این مراسم را در صفحه اول خود منتشر کرد. من در این کتاب گزیدهای از مطالب و استدلالهایی را که آن زمان مطرح کرده بودم، آوردهام. قرار بود مراسم شصتمین سالگرد اتحادیه کتابفروشان در ۲۲ دیماه ۱۳۹۸ برگزار شود. من در یادداشتی نوشتم که از زمان چاپ نخستین کتاب در ایران تا آن روز نزدیک به دو سده میگذرد و در همان زمان ۱۴۴ سال از تأسیس نخستین چلوکبابی در تهران گذشته است. نکتهای که توجه مرا جلب کرد این بود که شانزده سال پیش از تأسیس نخستین چلوکبابی، صنف کتابفروشان در تهران رسمیت پیدا کرده بود. به بیان دیگر، پیش از آنکه چلوکبابی در تهران تأسیس شود، کتابفروشی در ایران حدود ۱۶۰ سال سابقه صنفی و تاریخی داشته است.
به همین دلیل نوشتم چگونه است که شما میخواهید شصتمین سال اتحادیه ناشران و کتابفروشان را جشن بگیرید، در حالی که بر سردر اتحادیه صنف چلوکباب و چلوخورش تاریخ تأسیس ۱۳۱۷ درج شده است، اما پیشینه صنفی کتابفروشان و ناشران نادیده گرفته میشود؟ آن زمان پیشنهاد کردم که به جای تأکید بر شصتمین سالگرد، بر سردر اتحادیه ناشران و کتابفروشان نوشته شود: «تاریخ نخستین تشکل نشر و کتاب در ایران، تهران، ۱۲۷۸ قمری.» استدلال من این بود که تاریخ تأسیس اتحادیه ناشران و کتابفروشان ۱۳۲۵ است، نه ۱۳۳۷؛ تاریخی که معمولاً به عنوان سال تأسیس اتحادیه شناخته میشود. متأسفانه بسیاری از افراد از پیشینه فعالیتهای صنفی ناشران و کتابفروشان در سال ۱۳۲۵ اطلاعی ندارند و آغاز این تاریخ را به اشتباه ۱۳۳۷ میدانند. در حالی که در سال ۱۳۲۵ رئیس اتحادیه ناشران و کتابفروشان به مجمع صنوف تهران راه یافت و حتی به ریاست اصناف تهران رسید. افزون بر این، اعضای این تشکل روزنامهای نیز با نام «سلام» منتشر میکردند که خود نشانهای از فعالیت سازمانیافته صنفی آنان در آن دوره است.
به اعتقاد من، این اشتباه تاریخی و این لغزش قلمی باید اصلاح شود. تاریخ نشر و کتاب در ایران پیشینهای بسیار طولانیتر از آن چیزی دارد که امروز در برخی روایتهای رسمی مطرح میشود و وظیفه پژوهشگر آن است که این حلقههای فراموششده را دوباره به حافظه فرهنگی کشور بازگرداند.
در کتاب به روایت کمتر شنیدهشدهای از خیابان فرشته پرداختهاید. آیا باید معنای واژه «فرشته» را عامل این ماندگاری بدانیم؟ چگونه ممکن است فردی بدون هیچ درخواست و تلاشی، نامش بر خیابانی گذاشته شود و این نام دههها دوام بیاورد؟ راز ماندگاری ناخواسته نام «فرشته» در حافظه شهری تهران چیست و چگونه این نام به بخشی از هویت پایتخت تبدیل شد؟
نمونه دیگری که در کتاب به آن پرداختهام، ماجرای خانم فرشته و خیابان فرشته در تهران است. کمتر کسی میداند که «فرشته» دختر محمدعلی مسعودی، روزنامهنگار، سناتور و نماینده مجلس شورای ملی و برادرزاده عباس مسعودی صاحب امتیاز و بنیانگذار روزنامه اطلاعات بود. مسعودی دو دختر داشت و نام دو خیابان را به نام آنها گذاشت؛ یکی «مریم» و دیگری «فرشته» فرشته اکنون در کانادا زندگی میکند و نزدیک به ۹۰ سال سن دارد. او متولد ۱۳۱۸ است و خواهرش مریم متولد ۱۳۲۱. نکته جالب اینجاست که فرشته زمانی که تنها یک سال داشت، نامش بر این خیابان گذاشته شد و خود او سالها از این موضوع بیخبر بود. بعدها نام خیابان فرشته بر سر در شهر کتاب فرشته نیز قرار گرفت و حتی مجلهای با عنوان «شهر کتاب فرشته» منتشر شد.
به قول حافظ: «مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پُرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند»
عبدالحسین تیمورتاش و خانوادهاش
در بخش دیگر کتاب به خاطرههای مطبوعاتی محمدعلی فروغی پرداختهاید؛ در کتابهای گوناگون نوشتهاند که او ۵ آذر ۱۳۲۱ بر اثر سکته قلبی درگذشت؛ اما کمتر کسی به این پرسش پرداخته که چرا سکته کرد؟ روایت شما از درگذشت فروغی چیست؟
درباره فروغی کتابهای بسیاری منتشر شده و تقریباً همه نوشتهاند که او بر اثر سکته قلبی درگذشت، اما کمتر کسی به علت مرگ او اشاره کرده که چرا سکته کرد؟ پژوهش من نشان میدهد که ماجرا به یک اتهام مربوط میشود؛ اتهامی درباره کتاب. ایراندخت تیمورتاش، معروف به «ایری» و دختر عبدالحسین تیمورتاش، مدعی شد که فروغی شاهنامه متعلق به پدرش را در اختیار گرفته و آن را به خانواده بازنمیگرداند. او به همین دلیل از فروغی در عدلیه شکایت کرد. من معتقدم فشار ناشی از این اتهام و حواشی آن در روزهای پایانی زندگی فروغی بیتأثیر نبوده است. به همین دلیل در این کتاب نوشتهای مستقل با عنوان «ایری و مرگ محمدعلی فروغی» آوردهام که به این موضوع میپردازد. ایری همان ایراندخت تیمورتاش بود؛ شخصیتی که نامش در بسیاری از روایتهای مربوط به فروغی کمتر دیده شده، اما در این ماجرا نقشی مهم و تأثیرگذار داشته است.
استودیوی خبرگزاری ایبنا
یکی دیگر از مطالبی که در این کتاب به آن پرداختهاید، «از روزنامه اطلاعات تا نامه اطلاعات» نام دارد. در این بخش به زوایای کمتر شناختهشده تاریخ روزنامه اطلاعات پرداختهاید. چه نکات و روایتهای ناگفتهای در این پژوهش وجود دارد که میتواند نگاه ما را به تاریخ یکی از مهمترین روزنامههای ایران تغییر دهد؟
مرحوم باستانیپاریزی مطلبی درباره تاریخ روزنامه «اطلاعات» نوشته بود که به مناسبت صدمین سال انتشار این روزنامه بارها تکثیر و منتشر میشد. من در برابر این روایت نوشتم که پیش از روزنامه «اطلاعات» فعلی، دستکم ۱۰ عنوان روزنامه دیگر با نام «اطلاعات» در ایران منتشر شده بود. در این پژوهش، تاریخچه همه روزنامههایی را که با نام «اطلاعات» در ایران انتشار یافتهاند، گردآوری و بررسی کردم. همچنین توضیح دادم که مرحوم محمدعلی مسعودی مبدع روزنامه عصر در ایران نبوده است، زیرا پیش از او نیز روزنامههای عصر در تهران منتشر میشدند. البته این سخن به معنای نادیده گرفتن خدمات مسعودی نیست. او زحمات فراوانی کشید؛ از کارگری در چاپخانه گرفته تا خبرنگاری، و در ادامه نیز نخستین خبرگزاری خصوصی ایران را تأسیس کرد.
مقاله دیگری در این کتاب با عنوان «ضرورتها و سرآغاز کتابخانه ملی در ایران» منتشر شده است. در این مقاله این پرسش را مطرح کردهاید که تاریخ تأسیس یک کتابخانه را باید بر اساس ساختمان آن سنجید یا بر پایه مجموعهسازی و گردآوری منابع؟
اگر ملاک ساختمان باشد، باید گفت کتابخانه ملی در سال ۱۳۸۳ به مجموعه عباسآباد منتقل شد و در ساختمان جدید مستقر شد. اما از نظر من، تاریخ کتابخانه به ساختمان نیست، بلکه به مجموعهسازی و شکلگیری منابع آن است. ساختمان سیتیر نیز در سال ۱۳۱۶ خورشیدی افتتاح شد، اما این تاریخ را نمیتوان آغاز واقعی کتابخانه ملی دانست. در مقاله «سرآغاز کتابخانه ملی» نشان دادهام که این کتابخانه در طول تاریخ خود شش بار جابهجا شده و از مکانی به مکان دیگر انتقال یافته است. همچنین به سابقه شکلگیری آن پرداختهام.
سال ۱۳۷۵ دوره روزنامه «تربیت» را تجدید چاپ کردم و مقدمهای بر آن نوشتم. «تربیت» متعلق به محمدحسین فروغی، پدر محمدعلی فروغی، بود و در مجموع ۴۳۴ شماره از آن منتشر شد. این روزنامه در دوره مظفرالدینشاه یکی از نخستین نشریات روزانه ایران به شمار میرفت. نسخه تجدید چاپشده نیز در قطع رحلی بزرگ منتشر شد و من مقدمه آن را نوشتم. هنگام بررسی مهرهای کتابخانه ملی متوجه شدم مجموعه دوره روزنامه «تربیت» که مرحوم محمدحسین فروغی به کتابخانه ملی اهدا کرده بود، همچنان در این مجموعه نگهداری میشود. همین موضوع مرا به این نتیجه رساند که تاریخ تأسیس کتابخانه ملی را باید بسیار قدیمیتر از تاریخ ساختمان آن دانست.
بر این اساس، من معتقدم تاریخ تأسیس کتابخانه ملی ایران نه ۱۳۱۶ خورشیدی، بلکه ۱۳۱۶ قمری است؛ یعنی حدود چهل سال پیش از تاریخی که معمولاً به عنوان زمان تأسیس کتابخانه ملی مطرح میشود. البته بسیاری از پژوهشگران این نظر را نمیپذیرند و استدلال میکنند که در آن دوره واژه «ملی» بیشتر به معنای «عمومی» به کار میرفته است. با این حال، من بر پایه اسناد و شواهدی که بررسی کردهام، این دیدگاه را مطرح کردهام و آن را بخشی از بحث تاریخی درباره سرآغاز کتابخانه ملی ایران میدانم.
برخی از کاشناسان و پژوهشگران همه چیز را سیاسی میبینند. شما یک سخن تاریخی هم مطرح میکنید، فوراً شما را به این یا آن جریان منتسب میکنند؛ در حالی که پژوهشگر نه باید به این سو گرایش داشته باشد و نه به آن سو، بلکه باید کار خود را بر پایه اسناد و پژوهش انجام دهد. درباره بسیاری از نهادهای دوره پیش از انقلاب نیز همین وضعیت وجود دارد. برای مثال، درست است که از دانشگاه تهران به عنوان یکی از مهمترین مراکز آموزش عالی کشور یاد میشود، اما نخستین نهاد آموزش عالی ایران نبوده است. حتی اگر دارالفنون را کنار بگذاریم و آن را نوعی پلیتکنیک بدانیم، باز هم دارالمعلمین عالی، که امروز دانشگاه خوارزمی نام دارد، در سال ۱۲۹۶ خورشیدی در ساختمانی واقع در خیابان جمهوری کنونی تأسیس شد؛ ساختمانی که امروز کاربری دیگری پیدا کرده و به قنادی و قهوهفروشی تبدیل شده است.
حال اگر شما بر اساس اسناد و شواهد تاریخی بگویید تاریخ آموزش عالی ایران به آن دوره بازمیگردد، بلافاصله عدهای میگویند شما طرفدار تاریخ قاجار هستید. در حالی که چنین برداشتی نادرست است. من نه از قاجار دفاع میکنم و نه از دوره دیگری؛ بلکه پژوهشهایم چنین نتیجهای را نشان میدهد. درباره کتابخانه ملی نیز همین وضعیت وجود دارد. اگر بگویید تاریخ تأسیس کتابخانه ملی به دوره مظفرالدینشاه بازمیگردد، برخی فوراً نتیجه میگیرند که شما طرفدار مظفرالدینشاه هستید. در حالی که موضوع اصلاً سیاسی نیست. پژوهشهای من نشان میدهد که ریشههای شکلگیری کتابخانه ملی در آن دوره قرار دارد و بر همین اساس این دیدگاه را مطرح میکنم. پژوهشگر موظف است آنچه را اسناد و مدارک نشان میدهند بیان کند، نه آنچه خوشایند این گروه یا آن گروه سیاسی است. تاریخ را باید از دل اسناد خواند، نه از زاویه داوریهای سیاسی و جناحی.
مجموعه چند جلدی خاطرات عینالسلطنه (نشر اساطیر)
یکی از مقالههای کتاب با عنوان «کتاب و مطبوعات به روایت عینالسلطنه» منتشر شده است. این مقاله چه تصویری از جایگاه کتاب، کتابخوانی و مطبوعات ارائه میدهد؟
یکی از موضوعاتی که در این مجموعه به آن توجه کردهام، جلب نظر کتابپژوهان به خاطرات و منابعی است که در نگاه نخست تصور نمیشود درباره کتاب و تاریخ آن اطلاعاتی در خود داشته باشند. خاطرات عینالسلطنه در ده جلد قطور منتشر شده و طبیعی است که کمتر کسی فرصت یا حوصله خواندن کامل آن را داشته باشد. من در این مقاله مشخص کردهام که عینالسلطنه در کدام بخشها و صفحات درباره کتاب، کتابفروشی، نشر و مطبوعات سخن گفته است تا علاقهمندان بتوانند آسانتر به این اطلاعات دسترسی پیدا کنند.
عفت سیاح سپانلو همسر دکتر کحال
نویافته عنوان سرفصلی از کتاب «پژوهنوشت» است که به نخستین بانوی ناشر مطبوعاتی در ایران اشاره کردهاید. چگونه نخستین بانوی ناشر را کشف کردهاید؟
یکی از موضوعات جالبی که به آن پرداختهام، شناسایی نخستین بانوی ناشر و مدیرمسئول مطبوعاتی ایران است. کمتر کسی میداند این بانو چه کسی بوده و حتی نام واقعی او نیز برای بسیاری ناشناخته مانده بود. اما من چگونه به این موضوع پی بردم؟ سالها پیش برای نکوداشت مرحوم خسرو سینایی، کارگردان سینما، مراسمی در ساری برگزار شده بود. او در بخشی از سخنرانی خود درباره فعالیتهای مطبوعاتی مادر و مادربزرگش صحبت میکرد. همانجا ناگهان به ذهنم رسید که مادربزرگ خسرو سینایی همان نخستین زن مدیرمسئول مطبوعات ایران است. پس از مراسم، پیگیر شدم و پرسیدم خسرو سینایی چه زمانی به تهران میآید. به او پیام دادم که درباره مادربزرگش میخواهم گفتوگو کنم. خانم پونه ندایی، سردبیر مجله «شوکران»، با او تماس گرفت و گفت قاسمی کاری با شما دارد. در نهایت قرار ملاقاتی در دفتر او گذاشته شد.
در آن دیدار به خسرو سینایی گفتم: «در سخنرانیات درباره مادربزرگت صحبت کردی؛ آیا میدانی مادربزرگت نخستین مدیرمسئول زن مطبوعات ایران بوده است؟» سپس از کیفم چند شماره از نشریات متعلق به مادربزرگ او را بیرون آوردم و نشانش دادم. سینایی شگفتزده شد و گفت: «فردا همینجا قرار بگذاریم.» روز بعد عکسهای مادربزرگش را آورد تا بررسی کنیم.
دلیل ناشناخته ماندن او نیز روشن بود. در دوره قاجار، زنان معمولاً اجازه نداشتند نام خود را به صورت مستقل در مطبوعات و اسناد رسمی منتشر کنند. به همین دلیل، اگر زنی به عنوان مثال همسر دکتر کحال بود، در نشریه فقط مینوشتند «خانم دکتر کحال» و نام واقعی او ثبت نمیشد. به همین علت، سالها هیچکس نمیدانست این زن پیشگام چه چیزی بوده است. پس از آن سخنرانی و پیگیریهایی که انجام دادم، این موضوع را دنبال کردم. در تهران نمایشگاهی درباره مادربزرگ خسرو سینایی برگزار کردیم، نشریات او را به نمایش گذاشتیم و حتی ویژهنامهای نیز برای معرفی او منتشر شد. متأسفانه سال بعد خسرو سینایی به بیماری کرونا مبتلا شد و به رحمت خدا رفت.
نکته جالب این بود که خود سینایی در آن سخنرانی میگفت خانواده و دودمان ما نیز نمیدانستند مادربزرگمان مدیرمسئول و سردبیر نخستین نشریه زنان ایران بوده است و این موضوع را قاسمی به ما اطلاع داد. خوشبختانه آن سخنان در فیلم مراسم نیز ثبت شده و قابل مراجعه است. این ماجرا برای من نمونهای از اهمیت پژوهش در تاریخ مطبوعات است؛ اینکه گاهی یک اشاره کوتاه در یک سخنرانی میتواند سرنخی برای کشف بخشی فراموششده از تاریخ فرهنگی و مطبوعاتی ایران باشد.
ما در جریان این پژوهشها کشف کردیم که نام «خانم دکتر کحال» در واقع عفت سیاح سپانلو بوده است. در دوره قاجار، به جای آنکه نام واقعی زنان را بنویسند، آنها را با نام یا عنوان همسرشان معرفی میکردند. به همین دلیل، در مطبوعات و اسناد آن دوره از او با عنوان «خانم دکتر کحال» یاد میشد؛ زیرا همسر دکتر کحال بود.
نکته جالب این است که این وضعیت در سالهای پس از انقلاب به شکلی کاملاً معکوس تکرار شد. در آن دوران، رمانهای عاشقانهای که با نام مردان منتشر میشدند چندان مورد استقبال قرار نمیگرفتند. به همین دلیل، بسیاری از نویسندگان مرد، چه روزنامهنگار و چه غیرروزنامهنگار، برای آثار خود نامهای زنانه انتخاب میکردند. برای مثال، نویسندهای که نام واقعیاش حسینعلی بود، کتابش را با نامهایی مانند «شهین» یا «مهین» منتشر میکرد. بسیاری از کتابهای عاشقانه با نامهای زنانه منتشر میشدند و من در پژوهشهایم این پرسش را مطرح کردهام که شهین چه کسی و مهین چه کسی بود؟
در واقع، پس از انقلاب، تیراژ و استقبال از این نوع آثار بیشتر با نامهای زنانه گره خورده بود. به بیان دیگر، برخلاف دوره قاجار که زنان نمیتوانستند نام خود را بر کتابها و نشریات بیاورند و ناچار بودند با نام همسرانشان شناخته شوند، در دورهای پس از انقلاب این روند وارونه شد؛ به گونهای که برخی آثار با نام مردان مخاطب چندانی پیدا نمیکردند و ناشران ترجیح میدادند آنها را با نامهای زنانه منتشر کنند. حتی برخی نویسندگان مرد، کتابهای عاشقانه خود را با نام خواهر، مادر یا دیگر زنان خانواده منتشر میکردند.
محمد رمضانی
در بخش یادها، یاد و نام محمد رمضانی را گرامی داشتهاید. کمی از این شخصیت فرهنگی بگویید تا خوانندگان بیشتر با او آشنا شوند؟
اگر تاسیس قرائتخانه اتفاق در سال ۱۳۳۹ ق را نقطه عطف در تاریخ گردآوری منابع ایراتی و مآخذ فارسی به حساب آوریم، بانی آفرینشگر و مدیر قرائتخانه اتفاق محمد رمضانی (۱۲۸۳-۱۳۴۶ ش) بود. رمضانی از جمله کسانی بود که در چندین دهه بخش بزرگی از فعالیتهای خانه کتاب را بر دوش داشت. او کارنامه نشر منتشر میکرد، نشریه کتاب را به چاپ میرساند و در حوزه کتاب و نشر خدمات فراوانی انجام داد، اما به گمان من حق او آنگونه که باید ادا نشد. حتی به سازمان زیباسازی پیشنهاد کردم همانگونه که برای برخی چهرهها تندیس و یادمان ساخته شده است، برای محمد رمضانی نیز مجسمه یا سردیسی ساخته شود. او عمر خود را در مکانی گذراند که امروز در بهارستان، سر خیابان ملت، به فروش ماشینآلات تبدیل شده است. گفتم دستکم در همان نقطه که سالها محل فعالیت او بود، یادمانی برای این مرد فرهنگ و نشر ایران نصب کنید تا نام و خدماتش فراموش نشود.
در بخش «دریغ» کتاب، درباره سه روزنامهنگار فوت شده نوشتهام؛ مجید فروغی که خبرنگار حوزه کتاب بود، فیروز گوران که سردبیری «جامعه سالم» را بر عهده داشت و ابوالحسن مختاباد که در «کتاب هفته» فعالیت میکرد. این بخش در واقع ادای دینی است به کسانی که هر یک به شکلی در عرصه مطبوعات و فرهنگ اثرگذار بودند.
از راست شجاعالدین شفا، علیاکبر کسمایی، زینالعابدین مؤتمن، ایروانی، ناشناس، مشفق همدانی، محمد حجازی و ذبیحالله صفا
«ناکتابِ روزگار روزنامهنگار» عنوان مقالهای در سرفصل کندوکاو است. منظورتان از ناکتاب چیست؟
موضوعی که در این بخش به آن پرداختهام، کتابهای منتشرنشده است. مرحوم علیاکبر کسمایی اثری داشت با عنوان «روزگار روزنامهنگار» که سالها به صورت پاورقی در روزنامه «اطلاعات» منتشر میشد، اما هیچگاه به شکل کتاب چاپ نشد. آرزوی این روزنامهنگار این بود که اثرش روزی در قالب کتاب منتشر شود، اما اکنون بیش از سی سال از درگذشت او میگذرد و این آرزو همچنان تحقق نیافته است.
من در مجله «جهان کتاب» این اثر را در قالب مفهومی که خودم آن را «ناکتاب» نامیدهام معرفی کردم. از نظر من، ناکتاب به اثری گفته میشود که برای انتشار آماده شده، اما هرگز به صورت کتاب منتشر نشده است. در همین چارچوب، مطلبی با عنوان «ناکتاب؛ روزگار روزنامهنگار» نوشتم و به معرفی این اثر پرداختم. روزی آقای رهبانی در «جهان کتاب» از من خواست به مناسبت سیامین سال انتشار این نشریه، درباره نشریاتی که پیش از «جهان کتاب» در حوزه کتاب منتشر میشدند مطلبی بنویسم. در پاسخ، مقالهای تهیه کردم با عنوان «گزیده ادواریهای کتابشناخت از ۱۲۱۵ تا ۱۳۷۴» که مروری بر نشریات و ادواریهای مرتبط با کتاب در این بازه زمانی بود.
پس از آن نیز مطلب دیگری با عنوان «و اما جهان کتاب» نوشتم و در آن به کارنامه و نقش «جهان کتاب» در این سی سال پرداختم. هدف من در همه این نوشتهها آن بوده است که مسیر دسترسی پژوهشگران را به منابع و اطلاعات پراکنده هموارتر کنم و بخشی از حلقههای گمشده تاریخ کتاب، مطبوعات و نشر ایران را دوباره به هم پیوند دهم.
سید فرید قاسمی و حامد زارع
در پایان توصیه شما به جوانانی که میخواهند در این مسیر گام بگذارند، چیست؟
رزومهسازی و کارنامکپردازی به معنای متعارف آن هیچگاه برای من جذابیتی نداشته است. زمانی که جوان بودم در هیچ گزینشی شرکت نکردم و اکنون هم قصد ندارم در هیچ گزینشی شرکت کنم. هدف من از ارائه این فهرستها و کارنامهها صرفاً احترام به مخاطب است. از سوی دیگر، معتقدم هر یک از ما باید کارنامه و تجربههای خود را ثبت و ارائه کنیم. تجربهنگاری و تدوین کارنامه فردی، نخستین ایستگاه نظریهپردازی است. مگر نظریههایی که در کشورهای دیگر شکل گرفتهاند از کجا آمدهاند؟ بسیاری از آنها حاصل انباشت تجربهها و تأمل بر کارنامههای عملی افراد بودهاند. اگر ما نیز تجربهها و کارنامههای خود را بنویسیم و در کنار یکدیگر قرار دهیم، دیگر کسی ناچار نخواهد بود از نقطهای آغاز کند که ما سالها پیش از آن شروع کردهایم. او میتواند از همان جایی ادامه دهد که ما کار را به پایان رساندهایم. برخی کارها در زندگی شبیه دو ماراتن هستند؛ هر کس باید تمام مسیر را خودش طی کند. اما برخی دیگر مانند مسابقه دو امدادیاند؛ یک نفر مسیر را تا جایی پیش میبرد و نفر بعدی ادامه آن را بر عهده میگیرد. به گمان من، فعالیتهای فرهنگی، پژوهشی و علمی بیش از آنکه ماراتن باشند، دو امدادیاند و ما باید به این نکته توجه داشته باشیم.
بخش نخست گفتوگو را اینجا بخوانید.