شناسهٔ خبر: 78455866 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جام‌جم آنلاین | لینک خبر

سوگند به شب آنگاه که می‌تپد

من آسمان کویرم.

صاحب‌خبر -
سکوتی کهن  
از روزگاری که جهان  
در دامان کوه قاف
چون آتشی تازه زاده شد.
 
آن زمان  
که ایران‌ویج  
در سپیدهٔ آفرینش می‌درخشید  
و خورشید  
چون پیمانی زرین  
بر این خاک فرود آمد.
 
در دل زمین  
آب پنهان بود.
 
آناهیتا  
آن را  
چون رشته‌ای از نور  
در رگ‌های خاک جاری کرد.
 
و در ژرفای سنگ  
آتش خوابیده بود.
 
آهن در تاریکی می‌بالید  
زر  
چون دانه‌های فروبستهٔ خورشید  
در دل کوه‌ها نفس می‌کشید.
 
مردان  
سنگ را شکافتند  
و آتش را به فرمان آوردند.
 
از آهن  
پولاد زاده شد.
 
تیغ‌هایی  
که برقشان  
تاریخ را  
لحظه ای نابینا کرد.
 
و در سپیده‌های سرد  
گل‌های بنفش  
از دل خاک سر برآوردند.
 
آنگاه  
نارگل برخاست —
 
دختر آتش و آب.
 
از آناهیتا  
پاکی چشمه‌ها را داشت  
و از آذر  
گرمای جاودانه را.
 
هر گل زعفران  
شعله‌ای کوچک  
از رد پای او شد.
 
و این دشت  
در حافظهٔ ایران  
نامی یافت:
 
بیرجند.
 
 
آنگاه که زمان  
به روزگار شاهان رسید  
سم اسبان  
بر این دشت‌ها طنین انداخت.
 
کیخسرو  
در جستجوی مرزهای روشن ایران  
از این راه گذشت  
و گفت:
 
اینجا  
خورشید  
به زمین نزدیک‌تر است.
 
اسفندیار  
که پولاد را بهتر از هر کس می‌شناخت  
تیغش را بر آفتاب گرفت.
 
آفتاب  
در پولاد شکفت.
 
و رستم  
آن شیر زابلستان  
گاه در این بیابان‌ها  
گوری تیزپا را دنبال می‌کرد.
 
رخش  
چون توفانِ شن  
می‌دوید.
 
زمین  
از تاخت اسبان  
به یاد آورد:
 
ایران  
سرزمین پهلوانان است.
 
اما  
پهلوان
بی‌زخم  
افسانه‌ای بیش نیست.
 
زمان گذشت.
 
راه‌ها بیدار شدند.
 
کاروان‌ها آمدند  
از سند  
از شهرهای دور هند.
 
فلفل  
هل  
دارچین  
دیبا  
نیل.
 
و کتاب‌هایی  
که در آن‌ها  
ستارگان  
چون نشانه‌های راز  
بر صفحه‌ها نشسته بودند.
 
در کاروانسراهای کویر  
چراغ‌ها تا سپیده می‌سوخت.
 
ستاره‌شناسان ایرانی  
و حکیمان هندی  
بر بام‌های گلی می‌نشستند.
 
آسمان را  
چون کتابی زنده می‌خواندند.
 
اعداد  
در دست آنان  
به زبان ستارگان بدل می‌شد.
 
و بیرجند  
در میان این رفت‌وآمد  
چون حلقه‌ای از پیوند  
میان جهان‌ها ایستاد.
 
 
اما کویر  
تنها ستاره و کاروان نبود.
 
کویر  
مادرِ تشنگی بود.
 
زیر این آسمان  
مردانی بودند  
که به دل زمین زدند.
 
با دستانی که از سنگ زخم برداشت  
و پشتانی که دیگر راست نشد.
 
قنات‌ها را  
با ریسمان جان بستند.
 
آب را  
قطره‌قطره  
از تاریکی بیرون کشیدند.
 
زنانی بودند  
که آخرین کوزه را  
به رهگذر بخشیدند  
و شب را  
با لب تشنه  
به صبح رساندند.
 
پیری در کاروانسرا گفت:
 
«سی سال  
این راه را رفتم و برگشتم.  
اما امروز  
راه  
از من  
بازگشتنی ندارد.»
 
و کاروانی بود  
که در پیچ کویر گم شد.
 
شتران  
پیش از رسیدن به چاه  
سایه را با سم شکستند.
 
باد  
نام هیچ‌کدام را  
به جایی نرساند.
 
 
اما کویر  
حافظه‌ای بلند دارد.
 
شبی  
سیمرغ  
از کوه‌های شرق گذشت.
 
بال‌هایش  
چون ابرهای سرخِ غروب  
بر آسمان کویر سایه انداخت.
 
پَری  
بر شن‌ها افتاد.
 
و در آن لحظه  
بخشی  
بر سیم دوتار زخمه زد.
 
هر زخمه  
ستاره‌ای را  
به یاد می‌آورد.
 
آسمان  
از نور لبریز شد.
 
و در میان آن روشنایی  
نارگل  
در گل‌های بنفش  
دوباره به زمین بازگشت.
 
کویر گفت:
 
عشق  
همان آبی است  
که از تاریکی قنات برمی‌آید.
 
همان آتشی است  
که در گل زعفران می‌شکفد.
 
همان آوازی است  
که دوتار  
به ستارگان می‌سپارد.
 
سوگند به شب  
آنگاه که می‌تپد.
 
سوگند به نانی  
که در سفر بخشیده شد.
 
سوگند به آبی  
که از دل قنات برآمد.
 
من آسمان کویرم.
 
و این سرود  
سرود آتش است  
سرود آب است  
سرود راه‌های دور —
 
سرود مردمانی  
که از رنج  
زندگی ساختند  
و از سکوت  
ستاره.