شناسهٔ خبر: 78449596 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

ظلم‌ناپذيري جاويد در خونِ شهدا

علي اصغر شعردوست

صاحب‌خبر -

ايرج ميرزا، شاعر اشراف‌زاده قجري كه از نوادگان فتحعلي‌شاه بود، چنان قلم را در خدمت آزادي وطن به تيغ اعتراض بدل كرد كه از حلقه‌هاي قدرت به صف معترضان پيوست. او كه در سال ۱۲۵۲ هجري شمسي در تبريز ديده به جهان گشود، از يكسو وارث ادب پدرش صدرالشعراي مظفري بود و از سوي ديگر، «حبّ الوطن من الايمان» را سرود كه گويي نداي «هيهات منا الذله» را در كلاس درس تاريخ تكرار مي‌كند. اين شاعرِ چندزبانه، فلسفه و منطق و معاني و بيان را در حوزه آشتياني‌هاي تبريز آموخت. در سن نوزده سالگي به يك‌باره همسر تازه جوان و پدرش را در مرگي زودهنگام از دست داد، اما داغ همسر و بار يتيمي را با قامتي استوار بر دوش كشيد و هيچگاه آرامش اجباري صندلي‌هاي دولتي نتوانست توفان درونش را فروبنشاند؛ توفاني كه وقتي التهاب مشروطه‌خواهي به اوج رسيد، او را به صف معترضان كشاند. در آن روزگار كه روس تزاري و انگليس ميان خود قراردادي بسته بودند كه بر ايران مسلط شوند و سهم خود را از اين مرز و بوم جدا كنند، ايرج ميرزا فرياد برآورد: 
«گويند كه انگليس با روس / عهدي كرده است تازه امسال / كاندر پُلتيك هم در ايران / زين پس نكنند هيچ اِهمال / افسوس كه كافيان اين ملك / بنشسته و فارغند از اين حال/ كز صلح ميان گربه و موش/ بر باد رود دكان بقال»
اين فرياد، امروز نه تنها از گلوي يك شاعر، كه از گلوي همه شهداي اين سرزمين بلند است؛ از شهداي هشت سال دفاع مقدس كه در شلمچه و فكه و هورالعظيم با تن بي‌پيكرشان كوهي از استقامت شدند، تا شهداي مدافع حرم كه در سوريه و عراق براي حريم اهل بيت(ع) خون دل خوردند، تا شهداي هسته‌اي و دانشمنداني كه در پيچ و خم ترورهاي كور فروغ علم ايران را با خون خود آبياري كردند، تا شهداي ترور و انفجار و خرابه‌هاي زاهدان و كرمان و اهواز. همه آنان يك صدا مي‌گويند: «ما زير بار ظلم نمي‌رويم، و اين مرز و بوم را با جان و دل نگهباني مي‌كنيم».
ايرج ميرزا شاعر «ما كه اطفال اين دبستانيم» بود؛ سروده‌اي كه گويي براي هميشه بر تارك آموزش وطن‌دوستي نقش بسته و شهادت را در بستر همين دبستان معنا مي‌كند: 
«ما كه اطفال اين دبستانيم/ همه از خاك پاك ايرانيم/ همه با هم برادر وطنيم/ مهربان همچو جسم با جانيم/ وطن ما به‌جاي مادر ماست/ مادر خويش را نگهبانيم/ چون كه حبّ وطن ز ايمان است/ ما يقيناً ز اهل ايمانيم /‌گر رسد دشمني براي وطن/ جان و دل رايگان بيفشانيم»
و امروز، از ميان همه آن كودكاني كه اين شعر را زمزمه كردند، نام مدرسه «شجره ‌طيبه» چون ستاره‌اي خونين در آسمان اين سرزمين درخشيده است؛ كودكاني كه پشت نيمكت‌هاي چوبي و در اوج بي‌گناهي، با بمب‌هاي هوشمند دشمن صهيوني به شهادت رسيدند تا جهان بداند كه ملت ايران حتي از خون دانش‌آموزان خود نيز سنگر مي‌سازد. آن روز كه گلوله‌هاي دشمن سقف كلاس را شكافت و دفترهاي مشق رنگين به خون شد، همان نوجوانان بودند كه بي‌هيچ درنگي ثابت كردند: «حبّ الوطن من الايمان» به عنوان يك روايت، سوگندنامه ايثار است.
اين ابيات، تمام مولفه‌هاي پايداري و شهادت را در خود حمل مي‌كنند: ايمان، برادري، مادري وطن و آمادگي براي نثار جان. چه فرق مي‌كند كه دشمن، روس و انگليسِ قرن سيزدهم باشد يا ارتش بعث عراق در هشت سال دفاع مقدس يا پهپادهاي امريكايي و صهيونيستي در دوازده روز آتشبار يا آن جنگ تحميلي سوم كه با هيمنه تكنولوژي و ترور قصد از پاي درآوردنِ اين مرز و بوم را داشت؟ روح اين شعر، همان روحي است كه در خون شهداي شجره ‌طيبه، در استخوان‌هاي سوخته رزمندگان فكه و شلمچه، و در ايستادگي مردمي كه هرگز ظلم را نپذيرفتند جاري است. آنان كه در برابر زورگويي سر فرود نمي‌آورند، چه در كوچه‌هاي خرمشهر چه در خيابان‌هاي قدس، همه يك چيز را فرياد مي‌زنند: «ما اهل ذلت نيستيم، و اين وطن را با هر تكه استخوانمان حفظ خواهيم كرد».
ايرج ميرزا خود بارها تهديد شد، فرزند ارشدش را به كام مرگ از دست داد، اما قلم را زمين ننهاد و مفهوم «شهيد» را نه فقط در ميدان رزم، كه در ايستادگي در برابر ظلم معنا كرد؛ شهيد آن كسي است كه از خاك پاك ايران برمي‌خيزد و به عشق جهان مي‌پيوندد تا نگويد «چشم» در برابر ستم. او سرانجام پس از پنجاه و دو سال زندگي پُر فراز و نشيب در اسفند ۱۳۰۴ چشم از جهان فروبست و بر سنگ مزارش نگاشت: 
«اي نكويان كه در اين دنياييد / يا از اين بعد به دنيا آييد/ اينكه خفته است در اين خاك منم/ ايرجم، ايرج شيرين سخنم/ مدفن عشق جهان است اين‌جا/ يك جهان عشق نهان است اين‌جا»
«مدفن عشق جهان» بودن، همان راز ظلم‌ناپذيري است؛ عشقي كه به ايران، به شهادت و به حبّ الوطن معنا مي‌بخشد و فرياد مي‌زند: جان و دل رايگان مي‌فشانيم، اما ذلت را به ساحت وطن راه نمي‌دهيم. و اين همان پيامي است كه از ديرباز تا امروز، هميشه و هميشه تكرار شده است: «هيهات منا الذله».