مريم مهدوياصل ٭
يكي از پركاربردترين واژهها در سرودههاي حماسي فردوسي در «شاهنامه»، واژه «فرستاده» است كه امروز در ميان افكارعمومي جهان با نام «ديپلمات» شناخته ميشود. در عين حال كه ايران در سال۱۳۱۳ش. و در فاصله دو جنگ جهاني اول و دوم، براي نخستينبار «كنگره هزاره فردوسي» را جشن گرفت، امسال افكارعمومي جهان شاهد جشن تاسيس ۲۵۰سالگي امريكا هستند. بنابراين شناخت تفاوت ساختار تاريخي ايران باستان و امريكا از اين جهت اهميت دارد كه از زمان امپراتوري هخامنشيان تا اشكانيان، ساسانيان و... فرستادگان يا ديپلماتهاي ايراني از ويژگيهاي شخصيتي و فرهنگي ممتازي برخوردار بودند كه شايد در چهار قرن تجربه ديپلماسي غرب نوظهور، جهان معاصر كمتر شاهد آن بوده است. نمونه اخير آن تجاوز نظامي امريكا و اسراييل در ميان مذاكرات ديپلماسي به ايران است كه حتي دونالد ترامپ، رييسجمهوري امريكا خود را ملزم به رعايت قوانين «حقوق بينالملل» و «قواعد كاربردي حقوق مخاصمات مسلحانه» نكرد. ضمن اينكه پيشتر از آن، يكي از مبهمترين رويدادها در آخرين دور نشست مذاكره ايران و امريكا كه با حضور ويتكاف و كوشنر فرستادگان ترامپ و البته با ميانجيگري عمان در ژنو، پايتخت سوييس انجام شد، اين بود كه در همان شب بازگشت فرستادگان ويژه ترامپ به امريكا، بدربن حمدالبوسعيدي، وزير امور خارجه عمان نيز راهي امريكا شد تا با ونس، معاون رييسجمهور امريكا ديدار و گفتوگو كند؟! تقريبا از محتواي اين ديدار و گفتوگوي غيرعادي، چيزي رسانهاي نشد تا اينكه در ميان تجاوز نظامي ۴۰ روزه امريكا و اسراييل به ايران، ترامپ گفت: بر اساس چيزي كه كوشنر، ويتكاف و روبيو وزير امور خارجه به من گفته بودند، فكر ميكردم ايران قرار است به ما حمله كند. اخيرا نيز نصرالبوسعيدي، پژوهشگر عماني در واكنش به سخن تهديدآميز ترامپ در مورد تنگه هرمز كه گفت عمان را هم نابود ميكند، بيان كرد: «عمان «حقيقت او را فاش كرده» و نشان داده كه ترامپ «تحت نفوذ پروژه صهيونيستي» است. ترامپ با استفاده از زبان تهديد و ارعاب، سعي در گمراه كردن افكارعمومي دارد.»
اما نكته عجيب اين است كه حتي نمونهاي از انواع تناقضها، پيچيدگيها، ابهامها، رفتارهاي غيرقابل پيشبيني، تبليغات رسانهاي و به ويژه استفاده غيرحرفهاي از شبكههاي اجتماعي از سوي دونالد ترامپ هنگام مذاكرات امريكا با ايران، همچنين تجاوز نظامي امريكا و اسراييل عليه ايران و حتي در زمان آتشبس فعلي را نميتوان در ميان كتابهاي تخصصي ديپلماسي پيدا كرد. چنانكه مشاهده ميشود پديده جديد ترامپ و انتخاب ديپلماتهاي غيرحرفهاي او، در كتاب «ديپلماسي - خاطرات و آموزهها»، پرويز ذوالعين كه نويسنده و ديپلمات بوده، با هيچ معيار معقول و قابل تعريفي در سياست و ديپلماسي همخواني ندارد، چراكه پرويز ذوالعين در بخشهايي از كتاب خود نوشته است: «سياستمداران، كساني هستند كه در راس دولت، مقام تصميمگيري دارند[...] در حالي كه ديپلماتها، مقام تصميمگيري نداشته، بلكه خطمشي و هدفهايي را كه سياستمداران تعيين كردهاند، در روابط خارجي و در صحنه بينالمللي تعقيب ميكنند و به اجرا ميگذارند. به عبارت ديگر، سياست دستور ميدهد و ديپلماسي اجرا ميكند و بنابراين ديپلماسي، هميشه دنبالهرو سياست است. [...] اگر سياست خارجي دولتي غلط باشد، هر قدر ديپلماسي درست عمل كند، نتيجه آن موفقيتآميز نخواهد بود. بنابراين ميتوان گفت كه سياست غلط، بر ضد ديپلماسي عمل ميكند. [...] ديپلماسي، مرحله بين سياست و جنگ است. ديپلماسي اگر درست عمل كند، از جنگ جلوگيري ميشود. [...] گاه ممكن است نماينده ديپلماتيك، براي خوشآمد دولت متبوع خود اخبار و اطلاعات را به نحوي برگزيند يا تحريف كند كه دلخواه مقامات مربوطه كشورش باشد، بدون توجه به اينكه انحراف از واقعيت و دادن اطلاعات نادرست موجب گمراهي دستاندركاران و طراحان سياست خارجي كشورش ميشود.[...] «... در روند ديپلماتيك، گناه نابودكننده اين است كه سفير چيزهايي را گزارش دهد كه فكر ميكند، باب طبع حكومتش هستند. اين كار بسيار خطرناك بوده و ممكن است موجب بروز فاجعه شود. عينك ايدئولوژي، از هر رنگي كه باشد، موجب فريب ميشود - هامفري تره ويليان».»
از آنجا كه در خبرها به كرات اعلام شده كه تجاوز نظامي مشترك امريكا و اسراييل به ايران در دو مرحله جنگ ۱۲ روزه و ۴۰ روزه، براساس فشارهاي نتانياهو، نخستوزير رژيم اسراييل به ترامپ، رييسجمهور امريكا انجام شده، بنابراين در گزارش امروز به چكيدهاي از تاريخ سياست خارجي، ديپلماتها و ديپلماسي ايران باستان و جهان غرب نوظهور و البته تفاوتهاي تاريخي، فرهنگي و سياسي آنها ميپردازيم.
روش ديپلماسي ايران باستان
حسين قدسنخعي (۱356-۱273ش) شاعر، نويسنده، مترجم، ديپلمات و وزير امور خارجه در بخشهايي از سلسه مقالات ناتمامي كه در سه شماره با تيتر «ديپلماتهاي ما از دوره هخامنشي تا امروز» در سال ۱۳۲۸ش. و در نشريه وزارت امور خارجه منتشر كرده و اكنون در آرشيو مطبوعات كتابخانه مجلس نگهداري ميشود، نوشته است: «ديپلماسي به معني فن اداره و اجراي مذاكرات بين دولتها با يكديگر و ديپلمات كسي است كه روش و طريقه اين نوع مذاكرات را بهطور مقتضي و شايسته با رعايت اصول و قوانين بينالملل بداند و مجري دارد و باينترتيب روابط حسنه موجوده بين دولت خود و دولتها را تشييد نمايد ولي در قديم ديپلماسي به معنايي كه امروز در ذهن ما خطور ميكند وجود نداشته است. ايرانيها در قديم مثل روميها و يونانيها بنا به ضرورت و براي امور غيرعادي و بهطور موقت گاهگاه سفرايي به كشورهاي ديگر ميفرستادند چنانكه در قرون وسطي روساي مذهبي در اختلافات بين دولتها وساطت و دخالت ميكردند. [...] سلاطين ايران سفراي خود را هميشه از نزديكترين محارم خود انتخاب ميكردند و گاهي سرداران خيلي بزرگ خود را به اين سمت ميفرستادند. مشاورين بزرگ سياسي كه امروز ديپلمات ناميده ميشوند همواره در مصاحبت سلاطين بودند. اين مشاورين پيوسته با تشكيلات جاسوسي و كسب اخبار در تماس بوده و باينترتيب هميشه از گزارش جريان حوادث در تمام كشورهاي مجاور و در نقاط مختلفه كشور خود آگاه بودند و در هر امري مصلحت ملك را سنجيده و مطابق آن نظريات و راي خود را به شاهنشاه عرض مينمودند. [...] ايرانيان به پيمانهايي كه با سلاطين و كشورهاي ديگر منعقد ميساختند بسيار احترام ميگذاردند. [...] در هر مرتبه كه سلاطين روم آماده حمله ميگرديدند شاهنشاه دانا و تواناي ايران سفرايي از محارم و نزديكان خود نزد آنها ميفرستاده و آنها را از عواقب وخيم جنگ آگاه ميساخته مخصوصا به آنها يادآور ميگرديدند كه براي بقاي صلح عالم و سعادت دو ملت و دو كشور بهترين روش اتحاد آن دو كشور بزرگ با يكديگر و تشريك مساعي در حفظ امنيت عمومي و خدمت به عالم بشريت بوده است، اما در هر مرتبه پادشاهان روم سفراي شاهنشاه را بازگشت داده و پاسخها و پيامهاي خشن فرستادهاند. اين مطلب كاملا روشن و مدلل ميسازد كه نيت و عمل امپراتورهاي روم در جنگ با ايران نتيجه غرورخام و شهوت نام و قصد جهانگيري بوده، بنابراين هرگاه در آن عصر كشوري با قدرت چون ايران در مقابل سيل هجوم روميها وجود نداشت و پيشرفت آن را در كنار دجله و فرات متوقف نميساخت معلوم نبود كه فصول تاريخ استقلال ملل چگونه تنظيم شده بود.»
همچنين در بخشي از مقاله «دوره هخامنشي» در كتاب «شاهكارهاي هنر ايران»، تاليف آرثر آپهام پوپ، رييس افتخاري بنگاه آسيايي - موسس و مدير بنگاه ايراني كه پرويز ناتلخانلري آن را اقتباس و نگارش كرده و با همكاري موسسه انتشارات فرانكلين تهران - نيويورك در سال ۱۹۴۵ م. چاپ شده و اكنون ترجمه فارسي آن در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران نگهداري ميشود، نوشته شده است: «نكتههايي كه در كتابهاي درسي اروپايي نوشتهاند و مبتني بر اين است كه ايران كشوري ستمگر و وحشي بوده و در جنگهاي ماراتن و سالاميس چراغ تمدن اروپا را خاموش كرده و مغرب زمين را در دوران تاريك جهل انداخته است، واهيترين افسانه تاريخي است كه در همه ادوار حقيقت را مستور كرده و منشأ بسياري از اشتباهات ديگر نيز شده است. شاهنشاهي هخامنشي بر اصول اخلاقي و مذهبي بسيار متيني استوار بود و هرگز در سياستخارجي هيچيك از شهرهاي يونان اصولي عميقتر و حقيقيتر از آن وجود نداشت. اساس اين سياست رفق و مداراي نژادي و مذهبي بود. دولت آشور دستگاه شاهنشاهي خود را براساس «وحشت» گذاشته بود. دولت آشور با سرعتي شگفتانگيز زوال يافت و در طي چند نسل شهرهاي بزرگ آن از غبار سرزمينهايي كه با ظلم و بيرحمي زير فرمان آورده بود مستور گشت. اما شاهنشاهي هخامنشي از آسياي مركزي و رود سند تا نيل و درياي اژه بسط يافت. در سراسر اين زمين پهناور آسايش و فراواني نعمت فرمان راند و يكي از بزرگترين مراحل پيشرفت تمدن در اين دوران طي شد. دين هر ناحيه و آداب و رسوم محلي مورد احترام و حمايت قرار گرفت. چند حكومت مستقل محلي كه بود نه همان سرنگون نشد، بلكه تقويت شد و تعهد شاهنشاه به آسايش اتباع خود همه جا ابلاغ و اجرا گرديد. در كتيبههاي مصري داريوش را بسبب ايجاد بيمارستانها و آموزشگاهها و امور آبياري و تسهيل حملونقل و تكميل نخستين ترعه ميان درياي سرخ و مديترانه كه همه از اقدامات ايرانيان بود «نكوكار بزرگ» لقب دادهاند. شاهنشاهي هخامنشي «دولت آزادگان» به دقيقترين معني اين كلمه بود. بزرگواري و صفاي باطن و راستي و حسنانتظام و احساس مسووليت و لطف روابط اجتماعي، با ديني شريف صفات برجسته دوره هخامنشي بود و همه آنها در هنر اين دوران تجلي كرده است.»
روش ديپلماسي غرب نوظهور
در ادامه و پس از شكلگيري تمدنهاي اروپاي غربي نوظهور، پرويز ذوالعين (۱۳78- ۱۳04ش.) نويسنده، مورخ، مترجم، كاريكاتوريست، عكاس و ديپلمات در كتاب «ديپلماسي - خاطرات و آموزهها» كه در سال۱۳۷۷ ش. توسط انتشارات پاسارگاد منتشر شده، در بخشهايي از «تقسيمبندي از تاريخ تحولات سياسي»، در خصوص دوره اول ديپلماسي در گذشته - پديد آمدن دولت و سياست و ديپلماسي - نوشته است: «ديپلماسي، به معني دانشي كه روابط دولتها را تنظيم ميكند، در قرن شانزدهم، همزمان با پيدايش دولتها و آغاز ارتباط بين آنها، به وجود آمده و تا به امروز، تدريجا، بر وسعت و اهميت آن افزوده شده است. طي چهار قرن گذشته، يعني تا اواسط قرن حاضر، تغيير بنيادي در اساس ديپلماسي روي نداد. در ابتداي اين دوره، روابط بينالمللي، منحصر به روابط چند دولت بود كه در اروپا ظاهر شدند، ولي به مرور، شكل اجتماعات انساني در قالب جديد (دولت) در دنيا فراگير شد. دولتهايي با حكومت و جمعيت و سرزمين ثابت كه در تئوري مستقل و حاكم و با يكديگر مساوي هستند. در چنين اجتماعي، هر دولت، بنا بر تشخيص خود، منافع خويش را در نظر ميگرفت و براساس آن سياست خارجي خاصي اختيار ميكرد و در اين ميان وظيفه دستگاه ديپلماسي هر كشور، تحقق بخشيدن به هدفهاي سياست خارجي آن كشور بود و اما در سراسر اين مدت، بر اثر اختلافنظر دولتها، در تشخيص منافع خود و در نتيجه سياستهاي متضادي كه حكومتها، در پيش ميگرفتند، بين آنها تعارضاتي پيش ميآمد و بدنبال آن ديپلماسي كشورها نيز به رويارويي و مبارزه با يكديگر كشانده ميشد. به همين جهت، سعي ديپلماتها در اين دوره آشتي دادن سياستهاي مختلف دولتهاي متبوعشان بود و در اين راه هميشه با هم در مجادله يا كشمكش و جدال بودند، بدون آنكه در برقرار كردن صلح پايدار بين حكومتها، در جامعه دولتها، موفقيت حاصل كنند و مانع جنگهاي خونين شوند.»
بر همين پايه، فريدون زندفرد، ديپلمات، مترجم و مورخ نيز در كتاب «محمدعلي فروغي در صحنه ديپلماسي بينالملل» در سال ۱۳۹۷ش. و در بخشي از «ضمائم - ضميمه يك» كه بر پايه يادداشتهاي روزانه محمدعلي فروغي از سفر كنفرانس صلح پاريس ۱۹20- ۱۹18 است كه در نهايت باعث تاسيس جامعه ملل شد و به لحاظ تاريخي دوره حكومت احمدشاه قاجار را شامل ميشود، به نقل از فروغي به عنوان شاهد ميداني و تجربهگراي اين دوران تاريخ ديپلماسي نوشته است: «[...] اما ظاهر كارها و جريان امور از اين قرار است: كنفرانس صلح از بدو انعقاد آن عناوين قشنگ حق و عدالت و مساوات و انصاف را كنار گذاشته، دول كوچك را عقب زده، دول معظمه انگليس و فرانسه و امريكا كارها را به دست خود گرفته، هرطور خواستند موافق مصلحت و هوسناكي خود ترتيباتي دادند. منتها اينكه چون طمعها تصادم ميكرد الان كه شش ماه ميگذرد تقريبا هيچ كاري صورت ندادهاند و همه ملل ناراضي هستند. فرانسويها تمام حواسشان مصروف اين است كه كاري بكنند كه چند سال ديگر آلمان نتواند از آنها انتقام بكشد و فعلا به سرخود ميزنند كه جنگ ما را خانه خراب كرده و چطور زندگاني بكنيم. امريكاييها كه منافعي در اروپا ندارند، مستر ويلسن دستوپا ميكند كه اصول چهاردهگانه خود را حفظ كند، آن هم ميسر نميشود، به واسطه اينكه دول اروپا طماعند و بسياري از امريكاييها هم به واسطه ضديت شخصي با رييسجمهور يا اغراض ديگر يا جهل و غيره با او مخالفت ميكنند. انگليسها موقع را مغتنم شمرده، چون در اروپا چندان غرض ندارند در آسيا و افريقا تمام مقاصد خود را بدون سروصدا حاصل ميكنند. تقريبا تمام كلنيهاي [مستعمرات] آلمان را در افريقا ضبط كردند. در آسيا هم فقط دولت روس مدعي بود كه فعلا از ميان رفته و ميدان خالي شده. اين است كه ميخواهند تمام آسيا را هم ببلعند، لااقل آسياي غير از ژاپن و چين را كه ميخواهند. گاهي اوقات بلژيك صداي ضعيفي بلند كرده ميگويد فلان قسمت از كلني آلمان را به من بدهيد، كسي اعتنايي نميكند. فرانسويها گاهي از فشارهاي ديگر سر درآورده ميگويند بنا بود سوريه متعلق به ما بشود، آن را هم به دسيسه و روكش كردن اميرحجاز يك فكري برايش ميكنند. بالاخره فعلا باز هر چه نگاه ميكنم فايده صحيح را انگليس برده است. تمام دنيا ضعيف شده، مدعيهاي بزرگ او از پا درآمدهاند. چشم بد روزگار بگذارد كار به كام است. نقشه آسياي غربي[واژه جعلي خاورميانه وجود نداشت] را در نظر بگيريد؛ افغانستان را كه سابقا در زير دست خودشان بود حالا تعرضات او را به هندوستان بهانه قرار داده، درصدد هستند كه به درستي آن را در چنگ بگيرند؛ زيرا ديگر روسيه نيست كه مدعي باشد. در تركستان يقينا مشغول كار هستند. اما ما اينجا اطلاع نداريم و در اروپا كسي به فكر تركستان نيست. بينالنهرين را كه حقا متصرف شدهاند، كردستان عثماني كه بيصاحب است و همسايه بينالنهرين. چند روز قبل روزنامهها نوشته بودند اكراد عثماني با انگليس مخالفت ميكنند و دولت انگليس درصدد جلوگيري است. البته اين مساله حق به انگليس ميدهد كه كردستان را تصفيه كند. عربستان را كه استقلال دادند. معلوم است چيست. دولت فرانسه با اميرحسين و اميرفيصل كه جيرهخور انگليس هستند معلوم است چيست. دولت فرانسه مدعي سوريه بود، براي آن هم بازي درآورده اميرفيصل را وادار كردهاند كه آنجا را جزو عربستان و مستقل اعلان كند. فلسطين كه متصل به مصر است و كسي منكر نميتواند بشود كه بايد زيردست انگليس باشد. در قفقاز هم كه فعلا قشون انگليس هست، كار ميكند و زمينه تهيه مينمايد. فقط باقي ميماند آسياي صغير و ارمنستان و گرجستان. ارمنستان قدري كارش مشكل است، به واسطه اينكه آنها خودشان سرپرستي دولت معظمي را طالبند و براي حصول سرپرستي امريكا كار ميكنند. در هر حال براي ارمنستان و گرجستان هم خدا بزرگ است و دست حيله و دسيسه دراز. آخر به يك شكلي درست ميشود و مقصود حاصل ميگردد. در باب آسياي صغير يعني آنچه بايد براي عثماني بماند و مساله اسلامبول اين روزها مشغول مذاكره خواهند شد هنوز نميدانيم چه ميشود. اينقدر هست كه به حسنتدبير گويا كاري كردهاند كه دولت ديگري در آنجا دست نداشته باشد و احتمال ميرود كه مصالح بريتانياي اعظم اقتضا كند كه عثماني مستقل و اسلامبول در دست عثماني بماند. از ايران در اين ميان حال حرفي نزدم، چون حالش بر خودمان معلوم است. [...] در اين صورت هيچ اميدي براي ما نيست. اگر ايران ملتي داشت و افكاري بود اوضاع خارجي از امروز بهتر براي ايران متصور نميشد. با همه قدرتي كه انگليس دارد و امروز يكه مرد ميدان است با ايران هيچكار نميتواند بكند. مجبور است هر روز تكرار و تاكيد كند كه ما ايران را تمام و مستقل ميخواهيم. حتي ملت خود انگلستان در اين مساله مدعي دولت است و غير از اين نميتواند بگويد. فقط كاري كه انگليس ميتواند بكند همين است كه خود ما ايرانيها را به جان هم انداخته پوست يكديگر را بكنيم و هيچ كاري نكنيم و متصل به او التماس كنيم كه بيا فكري براي ما بكن. البته من ميگويم ايرانيها با انگليس نبايد عداوت بورزند، برعكس عقيده من اين است كه نهايت جد را بايد داشته باشيم كه با انگليس دوست باشيم و در عالم دوستي از او استفاده هم بكنيم. انگليس هم در ايران منافعي دارد، نميتوان آن را منكر شد و صميمانه بايد آن را رعايت كرد؛ اما اين همه مستلزم آن نيست كه ايران در مقابل انگليس كالميت بين يديالغسّال باشد. من خودم اين فقره را كتبا و شفاها به انگليسها گفتهام و ميگويم و وقتي كه ميگويم، تصديق ميكنند؛ اما چه فايده، يك دست بيصداست. ملت ايران بايد صدا داشته باشد، افكار داشته باشد، ايران بايد ملت داشته باشد. فرض ميكنيم دولت انگليس تبرّعا و تفضّلا دست از سر ايران برداشت. اگر ايران با حال حاليه باشد با افغانستان چه خواهد گفت؟ تركمن را چه خواهد كرد؟ با جمهوري آذربايجان چه ميكند؟ با ارمنستان چطور جوال ميرود؟ با دولت جديد عربستان چه معامله ميكند؟ آيا ما بايد به اين خفت هم حاضر باشيم كه فردا وزيرمختار ارمنستان و عربستان در طهران [تهران] همان نظريات وزراي مختار روس و عثماني را به ما داشته باشند و با وجود جمع كثير ارامنه... كه در ايران هستند گرفتار مشكلات با دولت ارمنستان بشويم؟ خلاصه چه بگويم و به قول مرحوم حاجي مصدقالممالك چرا بگويم و براي كه بگويم؟ ميگويند اگر خلاف ميل انگليس رفتار كنيم فرضا اعمال قوه قهريه نكند اعمال نفوذ و دسيسه ميكند. ملت را منقلب ساخته اسباب تجزيه آن را فراهم ميآورد. كسي نميگويد خلاف ميل انگليس رفتار بكنيد. فقط مطلب در حد تسليم نسبت به انگليس است كه لازم نيست ما خودمان برويم به او التماس كنيم كه بيا قلاده به گردن ما بگذار. ثانيا آيا حقيقه انگليس ميخواهد و ميتواند [اين] اندازه [اعمال] نفوذ و دسيسه نمايد؟ [...] با كمال ياسي كه از موثر شدن حرفها داشتم اين طول كلام را دادم و ديگر خسته شدم. [...] ايران اول بايد وجود پيدا كند تا بر وجودش اثر مترقب شود. وجود داشتن ايران وجود افكارعامه است. وجود افكارعامه بسته به اين است كه جماعتي - ولو قليل باشند - از روي بيغرضي در خير مملكت كار بكنند و متفق باشند. اما افسوس، بس كه گفتم زبان من فرسود.»
پيچيدگي ديپلماسي سرّي و آشكار
در ادامه اين سير تاريخي و پس از پايان جنگ جهاني دوم، حسين نواب (۱351-۱276)، ديپلمات و وزير امور خارجه در زمانيكه رييس اداره سوم سياسي وزارت امور خارجه بود، در روز ۴/۹/۱۳۲۸ در كنفرانس «ديپلماسي» كه در سالن اجتماعات اين وزارتخانه برگزار شد، سخنراني كرد. اكنون در اين گزارش، به بخشهايي از بيانات او ميپردازيم كه در نشريه وزارت امور خارجه شماره چهارم، جلد اول، آذرماه ۱۳۲۸ منتشر شده و در آرشيو مطبوعات كتابخانه مجلس نگهداري ميشود. حسين نواب درباره دوره ديپلماسي آشكار بيان كرده است: «[...] اما ديپلماسي آنقدرها قديمي نيست مخصوصا ديپلماسي جاري كه به آن ديپلماسي دمكراتيك يا ديپلماسي آشكار ميگويند در مقابل ديپلماسي سرّي و عهدنامههاي مخفي خيلي جديد و مولود بعد از جنگ بينالمللي اول است. [...] در سال ۱۹۳۳ موقعي كه قرارداد بينالمللي تحديد تجارت و حملونقل اسلحه را دولت امريكا براي تصويب به كنگره امريكا قرار داد را با اين شرط تصويب كرد كه: «الحاق دولت امريكا باين قرارداد نبايد موجب هيچگونه سوءتعبير نسبت به حقوق حاكميت ايران در خليج فارس و آبهاي خليج [فارس] بشود. [...] در روابط بين دول مسائلي هست كه اصلا احتياج به تصويب بلكه آگاهي مجلس را ندارد، گذشته از آن مذاكرات ديپلماتيك در همه جاي دنيا سرّ دولت است و فقط دولت حق دارد كه تشخيص اين را بدهد چگونه و در چه موقع و به چه ترتيب و تا چه اندازه آن را علني نمايد و خود سرّ پيشرفت مذاكرات و حل اختلافات دليل به توافقها و پيدا شدن همفكريها در بين دول در همين سرّي بودن مذاكرات نهفته است. اگر بنا باشد از روز اول كه يك مطلبي بين دو دولت عنوان شد همه آن را بدانند و موافق و مخالف نسبت به آن گفتوگو نمايند و قلمفرسايي كنند كمتر ممكن است كه يك مذاكره ديپلماتيك به نتيجه برسد. اين مساله آشكار بودن سياست در قرن بيستم يك عنصر تازه به وجود آورده است كه در ديپلماسيهاي قرون سابقه وجود نداشت و آن مساله تبليغات است. ديپلماسي هميشه از يك منفعتي تبعيت ميكند. [...] به عبارت اخري مردم بايد بدانند كه اين اقدام سياسي كه دولت آنها كرده به نفع حالي يا مالي آنها بوده و افكارعمومي كشورهاي ديگر تصديق كنند كه دولت از جنبه بينالمللي مرتكب گناه سياسي نشده و مصالح مردم كشور خويش را رعايت كرده است و اين مساله اهميت تبليغات را كه خود ركني از ديپلماسي جديد را تشكيل ميدهد در سياست عصرحاضر موجب گرديده است. [...] صفت پنجمي كه در ديپلماسي عصرحاضر شواهد و قرائن بسيار پيدا كرده نقض عهود و تاويلات نامناسب از تعهدات و قراردادهاي بينالمللي است كه در هر عصر و مطابق هر مذهب و سياستي مذموم بوده در قرون سابقه كه ديپلماسي آشكار نبود روساي كشورها نقض عهود و قراردادها را به منزله لطمه به شرافت شخصي خود تلقي ميكردند و كمتر پابند آن ميشدند ولي در عصر حاضر دولتها سعي ميكنند كه در هر قضيه قرارداد را طوري تعبير نمايند كه در آن قضيه به منفعت آنها تمام شود و به تناسب موارد از تعبيرات نامتناسب به هيچوجه خودداري ندارند و معلوم است آنجا كه يك طرف قوي است و طرف ديگر ضعيف قرارداد هميشه طوري تعبير ميشود كه منفعت طرف قويتر را تضمين نمايد و اين مساله به كلي اعتبار قراردادهاي بينالمللي بلكه خود ديپلماسي را از بين برده. [...] سياستمداران بزرگ دنيا همواره عهدشكني را نهي ميكردند و هرگز پابند آن نميشدند، لوئي چهاردهم اجراي قراردادها را مربوط به شرف شخصي خود ميدانست و وزير امور خارجه ايتاليا در روي بخاري اطاق [اتاق] خودش نوشته بود ديگران ميتوانند كارهايي بكنند كه تو آنها را به خود اجازه نميدهي.»
آينده «ديپلماسي نوين»
و در پايان، پرويز ذوالعين (۱۳78-۱۳04ش.) در بخشي ديگر از كتاب «ديپلماسي - خاطرات و آموزهها» با تاكيد بر اينكه «تقسيمبندي از تاريخ تحولات سياسي كه در هيچ تاليف ديگري ديده نشده است و اين تقسيم، به سه دوره، با مشخصاتي كه خواهد آمد، بنا بر نظر و سليقه شخصي نگارنده [ذوالعين] است»، نوشته است: «ديپلماسي، به مفهوم امروز، حدود چهار قرن است كه در روابط بين دولتها پديد آمده است. [...] دوره اول كه ما دوره گذشته ديپلماسي ميناميم و ميتوان آن را دوره ديپلماسي كلاسيك هم گفت، داراي خصوصياتي است كه بعضي از آثار آن تا زمان حاضر باقي مانده است. در اين دوره، جامعه پرآشوب بينالمللي، صحنه رقابت دولتهاست و سياست بر روابط بينالمللي حكمفرمايي ميكند و ديپلماسي را هم در زير سايه خود دارد. دوره دوم، يا دوره كنوني، دورهاي است موقت و گذرا، كه برزخ بين گذشته و آينده است. در حال حاضر، جامعه دولتها، در حال شكل گرفتن و سازمان يافتن است و سياست هم به مرور رنگ ميبازد و در برابر، يك نظام حقوقي جهاني و سازماني رنگ ميگيرد. به دنبال اينها، ديپلماسي نيز سعي دارد از زيرسلطه سياستهاي انفرادي دولتها خارج شود و در اين راه به نظم حقوقي و سازماني متمايل ميگردد. دوره سوم، يا دوره نوين ديپلماسي، دورنماي آينده ديپلماسي است و آن مربوط به زماني است كه جامعه بينالملل، نظم يافته و روابط دولتها، در چهار ديوار سازمانهاي بينالمللي شكل ميگيرد. ديگر سياست و منافع انفرادي دولتها، راهنماي منحصر به فرد در ديپلماسي نبوده و ديپلماسي تابع نظام حقوقي سازماني خواهد شد. [...] آغاز و پايان دوره سوم، يا دوران ديپلماسي نوين، دقيقا قابل تعيين نيست. تحولات بينالمللي و تغييرات جهاني، مراحل قاطع و مشخص ندارند. براي آنكه تغيير و تحولي در ساختار جامعه بينالملل پديد آيد، رشد كند و شكل قطعي به خود بگيرد، به مرور زمان نياز است. جهش از جامعه فئودالي و خانخاني، و تبديل آن به جامعه دولتها، چند قرن طول كشيد. امروز هم انتظار تبديل جامعه دولتها به جامعهاي سازمان يافته، مدتها به طول خواهد انجاميد. ما اكنون، دوران برزخي را طي ميكنيم و در يك مقطع تاريخي بسر ميبريم. هنوز از دوره اول، كه دوران دولتسالاري است خارج نشدهايم، درحالي كه، دوره سوم، كه مشخصه آن زياد شدن سازمانهاي بينالمللي، و در پي آن، پيدا شدن دورنماي جامعه جهاني سازمان يافته است، پديدار گرديده است. اين پديدههاي جديد و درحال افزايش، مقدمه نظم نويني در دنيا است، دگرگوني ديپلماسي نيز، به موازات اين تحول در جامعه بينالمللي صورت خواهد گرفت[...]. با پيشرفت سريع جامعه بينالملل، به سوي سازماني شدن و تمركز يافتن بسياري از فعاليتهاي دولتي در دست سازمانهاي جهاني و تخصصي، ميتوان از هماكنون پيشبيني كرد كه جامعه دولتها، پس از گذشتن از مراحل چندقطبي و دوقطبي و يك قطبي، در آينده به سوي نظامي بدون قطب پيش خواهد رفت. جامعهاي كه در آن فقط يك نظم برتر سازماني و جهاني، حاكم خواهد گرديد و اين آخرين مرحله قابل پيشبيني در تحولات روابط بينالمللي است. اين نظم برتر، همان نظامي است كه از ابتداي تاريخ، هدف و آرزوي بسياري از جنگاوران و جهانگشايان و فلاسفه و حقوقدانان بوده و پيامبران هم بشارت آن را دادهاند [...].از قديمالايام، جهانگشاياني مانند كورش، اسكندر مقدوني، ناپلئون و... همه وحدت دنيا را در نظر داشتند و ميخواستند در بين ملل، و اقوام مختلف نظامي نو، بنا بر دلخواه خويش، برقرار سازند[...].»
و اكنون سوالي كه مطرح ميشود، اين است كه آيا تاريخ آينده بشر از تجاوزهاي نظامي امريكا و اسراييل عليه ايران كه از حمايت جهان غرب نوظهور برخوردارند، با عنوان بازگشت سياسي غرب به «ديپلماسي كلاسيك» كه از سياست بازدارندگي برخوردار است، نام نخواهد برد؟ چراكه كشورهاي جهان براي ورود به دوره «ديپلماسي نوين»، نياز به ميراث «فرهنگي» دارند تا با قرار گرفتن در مدار شكلگيري «وحدت ساختاري جهان»، در اصل «وحدت دنيا» شكل بگيرد كه متاسفانه جهان غرب به دليل هويت استعمارياش، از ساختن ميراث «فرهنگي» بشر جا مانده و آنطور كه به نظر ميرسد، گويا غرب اكنون چارهاي ندارد جز استفاده سوء از سياست بازدارندگي استعماري تا با ايجاد زمان و به دست آوردن فرصت مناسب براي خود، در آينده بتواند به راهحلي موثر دست پيدا كند و از پيوستن به چرخه «وحدت دنيا» جا نماند.
منابع: كتابخانهها و آرشيو مطبوعات مجلس و همچنين مجموعه اسناد كتابخانه مركزي و مركز اسناد دانشگاه تهران
٭ روزنامهنگار و پژوهشگر