شناسهٔ خبر: 78449583 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه اعتماد | لینک خبر

«مسووليت ادبيات » در گفت‌وگو با محمد تقوي

وقت «نوشتن» همين حالاست حتي اگر چاپ نشود

صاحب‌خبر -

بهنام ناصري

از بركات گفت‌وگوي زنده، رسيدن به محتوايي است فراتر از طرح آغازين. گفت‌وگويي كه مسيرش را پيشاپيش ترسيم و تعيين نكرده باشي، حتي اگر از مبدا پرسشي محوري آغاز شده باشد، سر از مسيرهايي نو و ‌اي‌بسا راه‌هايي نرفته در مي‌آورد. تو گويي تجربه‌اي نو كه در آن «راه، همزمان با راه رفتن روي آن، ساخته مي‌شود.» گفت‌وگوي من با محمد تقوي، يا آن‌طور كه دوستان هم‌داستانِ دور و ديرش مي‌خوانند: آقانوري، براي من از اين قبيل تجربه‌ها بود. بنا بود با اين نويسنده و مدرس داستان‌نويسي در باب «مسووليت ادبيات » گفت‌وگو كنيم و از عصري برآمده از تحولي بزرگ، بخوانيد انقلاب صنعتي‌، كه اين مفهوم/ مسووليت را نيز متحول كرد و سبب‌ساز نگرش‌هايي نو به نسبت ميان ادبيات و امر قدرت، ادبيات و امر سياسي و ادبيات و مفهوم تعهد شد. وقتي براي فتح باب از تقوي پرسيدم اگر بتوان «آزادي بيان» را عهد معهود نويسنده/متن دانست، با بازدارنده‌هاي اين عهد چه مي‌كند، پيش‌بيني نمي‌كردم بحث‌مان چنان انضمامي شود كه هم ادوارد سعيد و ادبيات پسااستعماري و بي‌بي‌سي جهاني در دامنه‌اش بگنجند، هم مثال‌هايي از يكي، دو نويسنده سرخوش وطني - با حفظ گمنامي- مانند آنكه مدعي ترسيم مسير آينده ادبيات ايران‌ است با اراده خود و گروهي از هم‌انديشان! يا آن‌ ديگري كه مرزهاي همكاري با نهادهاي رسمي و بازي در زمين‌هاي قدرت را جابه‌‌جا كرده، اما به مدد فريب‌هاي رسانه‌اي، ويديويش به عنوان «سخنان جسورانه نويسنده در حضور رييس‌جمهور» در شبكه‌هاي اجتماعي دست به دست مي‌شود! گفت‌وگويي كه مي‌خوانيد، جداي از پاسخ‌ها، چيز ديگري نيز از تقوي به من آموزاند و آن، شكل و شيوه فروتني و متانتش در مقام مصاحبه‌شونده است كه تو گويي خود در حكم دعوت به آرامش بود روان عصياني مصاحبه‌گرِ به سختي رسيده از روزگار بدسگال را. تقوي از داستان‌نويسان و منتقدان خوشفكري است كه از كارگاه هوشنگ گلشيري بيرون آمدند. او مدرس داستان‌نويسي است و از آثارش مي‌توان مجموعه داستان «نيل» و «احضار مغان/ مقالاتي در نقد   و تحليل  آثار هوشنگ گلشيري»  را  نام  برد.

   به نظر مي‌رسد با همه تحولاتي كه مفهوم «وظيفه ادبيات» را در دست‌كم يكصد سال گذشته متحول كرده و مسووليت‌هاي بعضا نامربوطي را از دوش متن برداشته، يك چيز هنوز هست كه هم نويسنده و هم متن اكيدا خود را در قبال آن مسوول مي‌دانند: آزادي بيان. از اين منظر، چه از جنبه سلبي و چه از جنبه ايجابي، هر آنچه سبب بازدارندگي از بيان يا تحميل بيان چيزي بيرون از خواست و اراده نويسنده شود، نقض آشكار اين آخرين و ‌اي‌بسا بنيادي‌ترين «تعهد» نويسنده است. در مقام نويسنده‌اي كه در ايران مي‌نويسد، براي خود و همكاران‌تان در مصاف با انواعِ ناقض‌هاي اين نوشتن متعهدانه چه راهكارهايي سراغ داريد و آزموده‌ايد؟

به نظرم براي نوشتن فرصت ديگري وجود ندارد و وقت نوشتن همين حالاست و اگر ننويسيم باخته‌ايم حتي اگر نتوانيم چاپ كنيم. درست مثل خود زندگي است و نمي‌شود آن را به بعد موكول كرد. به نظرم فرصت ديگري وجود ندارد. موعد هر اتفاقي كه قرار است بيفتد همين حالاست. امروز آزادي بيان يك معيار تعيين‌كننده است و بدون آزادي نفس كشيدن هم دشوار است چه برسد به نوشتن. البته محدوديت‌هايي هم وجود دارد، هميشه وجود داشته است و تا حدودي هم قابل درك است. بزرگ‌ترين شاهكارهاي ادبيات جهان تا سال‌ها پشت اين مرزها و حدود، محصور باقي مانده‌اند. نمونه مشهورش رمان اوليس اثر جيمز جويس كه بعد از سال‌ها منتشر شد، آن هم در اروپا. اوليس هنوز هم در زبان فارسي پشت مرزهاي مریي و نامریي باقي مانده و هنوز اجازه انتشار پيدا نكرده، با آنكه همه مي‌دانيم ترجمه درخشاني از اين رمان مهم در زبان فارسي وجود دارد. فكر مي‌كنم اصولا نبايد سانسور را به رسميت شناخت. سانسور يك توهم زيانبار است و تلاش مستمر براي ايجاد آن براي هيچ‌كس فايده‌اي ندارد، به خصوص براي كسي كه سانسور مي‌كند. اصولا سانسورچي نمي‌تواند از كاركرد خودش گزارش كار بدهد تا به جامعه يا حاكميت نشان بدهد نقش مفيدي باز كرده است. در دهه‌هاي اخير سد سانسور پيوسته عقب رانده شده است. نويسنده ايراني براي مقابله با سانسور و بنابر شرايط همه اين راه‌ها را رفته است. گاهي مجبور شده صبر كند به اميد فرج بعد از شدت، و گاهي مجبور شده از ناشران و مجلات خارج از كشور استفاده كند. نفس آزادي در لحظه نوشتن همه سرمايه‌اي‌است كه نويسنده دارد و در لحظه نوشتن به احدي بدهكار نيست. چه كسي حق دارد بين نويسنده و سفيدي كاغذ بايستد؟ هر چند كه نويسنده بعد از نوشتن به همه بدهكار است، به مخاطب، به ناشر، به منتقد، به مطبوعات و رسانه‌هاي اجتماعي آزاد و به هر نهاد اجتماعي ديگري كه بتواند يا موظف باشد به انتخاب جامعه و از جانب جامعه ادعا كند. شايد بتوانيم راهي پيدا كنيم تا ياد بگيريم براي جامعه بهتر است همه صداها را بشنود. براي داستان‌نويس آغاز و اوج و پايان زندگي هر انساني خواندني است و با نوشتن سرانجام شخصيت‌هاي داستانش را جست‌وجو مي‌كند. شايد مخاطب داستان هم با خواندن روايت شخصيت‌هاي دور راهي براي درك او پيدا كند. ما شباهت بسياري به هم داريم فقط كافي است به روايت يكديگر  گوش  بسپاريم.

    در طول دهه‌هاي گذشته به سبب گسترش دستگاه‌هاي ارتباطي از يك سو و غلبه فرهنگ مصرف مادي بر تقاضاي انديشه و هنر، شاهد ريزش آشكار خوانندگان ادبيات و گرايش بخشي از آنها به رسانه‌هاي ديجيتالي و ماهواره‌اي و... بوده‌ايم. ادبيات در چنين وضعيتي، البته كه همچنان هست و توليد مي‌شود؛ اما چه چيز سبب ادامه اين راه مي‌شود وقتي شمول خوانندگان به‌لحاظ كمّي اينقدر محدود شده؟ آيا انگيزه در كيفيت مخاطبان است؟ يا در گواهي دادن آنچه از نظرگاه تاريخ و رسانه‌ها مغفول مي‌ماند و تنها ادبيات است كه آنها را مي‌بيند و مي‌تواند شهادت  بدهد؟

گسترش دستگاه‌هاي ارتباطي و اينترنت و اينستاگرام و يوتيوب و كلاب‌هاوس و شبكه‌هاي اجتماعي ديگر اتفاق خجسته‌اي‌ است و ما امروز با محروم ماندن از اينترنت آزاد اين را بيشتر از هميشه احساس مي‌كنيم. مي‌گويند نكته اصلي شبكه‌هاي اجتماعي مثل اينستاگرام روش عملكرد الگوريتم اصلي آن است و نحوه ارائه مطالب و پست‌ها طوري است كه پيوسته علايق مخاطب را جست‌وجو ‌كند و بيش از پيش همان علايق را در اختيار مخاطب قرار مي‌دهد. بعضي اين ويژگي را نوعي ابزار سركوب فرهنگي و سوگيري سياسي مي‌دانند كه شايد تا حدودي درست باشد. مي‌گويند تشكيلات امنيتي سازمان يافته مي‌توانند با برنامه‌هاي پنهاني و غيرقانوني روي سرنوشت سياسي كشورها تاثير بگذارند. صرف‌نظر از اين نوع عمليات امنيتي، به نظرم اين الگوريتم بخشي از سرشت انسان است و هر مخاطب بالغي مسوول انتخاب‌هاي خودش است. اگر شما در يوتيوب برنامه‌هاي ادبي را ببينيد و جست‌وجو كنيد مرتب برنامه‌هاي ادبي را به شما پيشنهاد مي‌كند. به نظرم اين جست‌وجو و انتخاب آزاد بخشي از ماهيت انسان است و هر مخاطبي حق دارد هر چيزي را انتخاب كند كه دلش مي‌خواهد، البته منظورم در محدوده قوانيني است كه به انتخاب جامعه وضع شده و به اراده جامعه اجرا مي‌شود.  شايد بخشي از مشكل بازار كتاب اختلال در اين الگوريتم انتخاب آزاد باشد. خريدار كتاب وقتي پول خرج مي‌كند و كتاب مي‌خرد كه كالاي مطلوبي دريافت كند و آن را بپسندد. آيا پسند مخاطب و خريدار كتاب ثابت است؟ البته كه ثابت نيست. تقاضا در هيچ بازاري ثابت نيست و مرتب در حال تحول است. آيا هر كتابي كه فروش نرود الزاما كالاي نامطلوبي است؟ البته كه نه. اين گزاره در بازار كتاب ما گزاره‌ نادرستي است و بسياري كتاب‌هاي خواندني هستند كه فروش چنداني ندارند. به نظرم عوامل اجتماعي و سياسي و امنيتي متعددي وجود دارد كه در الگوريتم انتخاب آزاد اختلال ايجاد مي‌كنند. بخش بزرگي از انتشارات دولتي يا شبه‌دولتي با بودجه‌هاي نفتي ممكن است چنين نقشي بازي كنند. عدم تعادل در بازار نشر ايران آنقدر آشكار است كه نياز به توضيح ندارد. در سوال شما هست كه تعداد خوانندگان كتاب ريزش پيدا كرده. اگر تعداد كتابخوان‌ها در اين سال‌ها كم شده چرا بايد شاهد زياد شدن تعداد ناشران باشيم؟ اگر اين ناشران بي‌شمار كتاب نمي‌فروشند پس چه كار مي‌كنند؟ مي‌گويند بعضي از سياست‌هاي حاكميتي در توليد و توزيع كاغذ و امكانات ديگر با نرخ‌هاي عجيب و غريب و متفاوت دولتي وخصولتي و شايد حتي رايگان در اين بلبشو تاثير بگذارد. حاصل تاثيرگذاري عوامل متعدد و متنوع و گاهي متخاصم چنان هرج‌ومرجي ايجاد كرده است كه من اطمينان دارم تعداد زيادي آثار خوب منتشر شده است كه من نديده‌ام و نخوانده‌ام. تازه ناشران و نويسندگان و منتقدان و كتابفروش‌هاي ما داشتند ياد مي‌گرفتند كه چطور براي رونق كارشان از شبكه‌هاي اجتماعي استفاده كنند كه اين‌طور شد كه حالا شده است.

    شما از آزادي انتخاب‌ها گفتيد و اينكه در جهان امروز، تاثير الگوريتم‌ها و حتي مهندسي سلايق امري اجتناب‌ناپذير است؛ اين خوانندگان باقي‌مانده براي ادبيات كه طبعا بخشي از آنها، خودشان توليدكنندگان ادبيات‌اند يا دست‌كم بر ذهن‌ها و افكار ديگران تاثيرگذارند. صداي ادبيات در تخاطب با اين مخاطبان يحتمل كيفي، تا چه اندازه مي‌تواند از اين محدوده كمّي فراتر برود؟ طوري كه مثلا آن مهندسي سلايق به نفع سوداگري مادي محض را - كه بحثش را پيش كشيديد-  افشا كند  و تا حدي از كار  بيندازد؟

من با سوداگري محض مشكلي ندارم. درواقع فكر مي‌كنم يك ناشر خوب بايد سوداگر خوبي باشد. به نظرم ناشراني كه روي آثار جدي‌تر ادبيات داستاني سرمايه‌گذاري مي‌كنند كساني هستند كه بازار محصول خود را خوب مي‌شناسند و مي‌دانند كه سرمايه‌گذاري آنها دامنه سودآوري بيشتر وطولاني‌تري دارد. ببينيد سال‌ها از فقدان غم‌انگيز بهرام صادقي مي‌گذرد اما هنوز كتاب‌هايش فروش مي‌رود يا اصلا تعجب نمي‌كنم اگر بشنوم آثار هوشنگ گلشيري براي ناشر جزو سودآورترين سرمايه‌گذاري‌هايش باشد. همين‌طور ترجمه‌هاي نجف دريابندري يا منوچهر بديعي و ابوالحسن نجفي و بزرگان ديگر. در مورد نويسندگان جوان‌تر به نظرم منتقدان اين توان بالقوه را دارند كه تاثير جدي بر فروش كتاب‌هاي خوب نويسندگان جوان‌تر بگذارند. از قضا  اينترنت بهترين بستر براي اين نوع تاثيرگذاري است. 

اجازه بفرماييد يك نكته در مورد مهندسي سلايق عرض كنم تا از سوءتفاهم فاصله بگيرم. اينستاگرام و رسانه‌هاي اجتماعي بيشتر از مهندسي سلايق، سليقه مردمان را كشف مي‌كنند و چيزي را عرضه مي‌كنند كه برايش تقاضا و خريدار وجود داشته باشد. آنها مي‌خواهند تعداد و تيراژ يا لايك و ويو را بالا ببرند تا براساس آن تبليغات بيشتري بگيرند. صرف‌نظر از ماهيت فرهنگي يا سياسي يا اجتماعي پست‌ها، الگوريتم به عدد ويو و روابط رياضي و آمار توجه دارد. احتمالا هيچ كفش‌فروشي ويترين مغازه‌اش را براساس سليقه شخصي‌اش نمي‌چيند و به عدد فروش مدل‌هاي مختلف توجه مي‌كند و جنسي را فراهم مي‌كند كه فروش بيشتري داشته باشد. مي‌توانم اين منطق را درك كنم. در جامعه امروز هم قرار نيست همه ناشران يك جور عمل كنند. اصلا هر چقدر ناشر تخصصي‌تر بشود بهتر است. چون مي‌تواند با تمركز بيشتري نيازهاي فرهنگي بازار و جامعه هدف خودش را فراهم كند.   به نظرم امروز هر كسي حق دارد حرفش را بزند يا براي محصول خودش تبليغ كند يا عقيده‌اش را بيان و آن را ترويج كند. فكر كنم جامعه همين‌طور بيشرفت مي‌كند و همه از آن بهره‌مند مي‌شويم. گوينده سخن معلوم است و سخن خود را مي‌گويد و مسووليت سخن خود را به عهده مي‌گيرد. همه يك بلندگو دارند و همه مي‌توانند همديگر را نقد كنند. چه چيزي بهتر از اين؟ رقابت آزاد علني با انگيزه‌هاي شفافي مثل تبليغ يك كتاب. من اسم اين روند را آزادي انتخاب مي‌گذارم.  تبادل آرا و انديشه‌ها به رشد ادبيات كمك مي‌كند. هميشه همين‌طور بوده است. به نظرم اينترنت آزاد به فروش كتاب‌هاي جدي ادبي ياري مي‌رساند. ما در اينترنت هم همين كارهايي را مي‌كرديم كه هميشه مي‌كنيم. جلسه مي‌گذاريم و بحث مي‌كنيم و دوره برگزار مي‌كنيم و داستان مي‌نويسيم و نقد مي‌نويسيم و كتاب معرفي مي‌كنيم. تلاش مي‌كنيم كتاب‌هاي خوب را معرفي كنيم تا كتاب‌هاي خوب‌، فروش برود و چرخه نشر و فروش و توليد كتاب بچرخد. به نظرم رسانه‌هاي ديجيتال براي ادبيات و كتاب يك دشمن يا رقيب محسوب نمي‌شوند و علاوه بر اين بستر مناسبي براي فعاليت‌هاي ادبي مي‌سازند. قديم مجله‌ها و فصل‌نامه‌ها و جنگ‌هاي ادبي اين بستر را فراهم مي‌كردند اما امروز با وجود اينترنت مجله‌ها و جنگ‌ها چندان نقشي بازي نمي‌كنند و يك حساب اينستاگرام يا يوتيوب مي‌تواند به مراتب بيشتر از تعداد مخاطبان يك مجله توجه بگيرد و ديده بشود و خوانده بشود. در ضمن اين رابطه دوطرفه است و انواع توليدات سينمايي و رسانه‌هاي ديجيتال از ادبيات تغذيه مي‌كنند و همين رابطه پويا و متقابل روي هر دو تاثير سازنده مي‌گذارد. فكر مي‌كنم علت پايين آمدن تيراژ و فروش كتاب را بايد جاهاي ديگري جست‌وجو كرد. رسانه‌هاي ديجيتال امكاناتي را در اختيار اهالي ادبيات مي‌گذارند كه شايد با انتشار كتاب كاغذي در دسترس نباشد. اين نوع فعاليت‌هاي فرهنگي مكمل مي‌تواند روي فروش كتاب تاثير بگذارد و مخاطب رسانه‌هاي ديجيتال را به خواندن كتاب علاقه‌مند كند.

    مرادم ابدا نفي امكان‌هاي ديجيتال نيست كه هيچ عقل سليمي خود را از اين فرصت محروم نمي‌كند. به ادوارد سعيد انتقاد كرده بودند كه نظريه‌پرداز پسااستعمار و همكاري با بي‌بي‌سي؟! پاسخش ساده بود: اگر حرفم را از آن تريبون نزنم، كجا بزنم؟ مساله نفسِ سوداگري رسانه‌هاي ديجيتال نيست؛ عدم توزيع عادلانه امكان‌ها و تريبون‌هاست كه بايد افشا شود. نويسنده‌‌ حالا سرشناسي تقريبا هم‌نسل شما كه بسيار از فضاي مجازي ارتزاق كرده و حسابي شناخته شده، جايي گفته بود: مگر نمي‌داني؟ مسير ادبيات داستاني ايران را «ما» تعيين مي‌كنيم؟ شما مي‌دانيد كه اين نفي سلايق «ديگر» و «ديگري» است، آن هم به پشتوانه برخورداري از تريبون‌هاي انحصاري كه سرشان به انگيزه بي‌پايان سود عده‌اي برمي‌گردد كه نه انگيزه ادبيات دارند، نه گسترش مرزهاي خلاقيت در فرهنگ مكتوب و نه هيچ چيز ديگر كه دغدغه  ماست.

اين را هم بگذاريد به حساب نوعي تضارب آرا. نمي‌دانم چه كسي اين حرف را زده است. شايد منظورشان از «ما» همه نويسندگان زبان فارسي باشد. نشنيده بودم. ادعاي عجيبي است. فكر نمي‌كنم كسي بتواند مسيري براي ادبيات تعيين كند. وگرنه دستگاه‌هاي رسمي و نيمه‌رسمي و ديوانسالار بيشتر از همه براي تعيين مسير ادبيات انگيزه و توان و برنامه و امكانات دارند. بودجه و تريبون‌ انحصاري هم تا دل‌تان بخواهد دارند. احتمالا يكي از انگيزه‌هاي قطع اينترنت هم همين انحصار باشد. از هيچ كوششي هم فروگزار نمي‌كنند و تلاش مي‌كنند بناي ادبيات ايران را طبق سليقه خودشان نوسازي كنند يا از ابتدا بنايي نو بسازند، خوش‌ساخت و آفتابگير. بودجه كه باشد پيمانكار هم پيدا مي‌شود. مسيري كه ادبيات مدرن ما در صد سال اخير طي كرده با قله‌هايي نشانه‌گذاري شده است كه مسير آمده را تا امروز نشانه مي‌زنند. كسي كه راه آمده را نشناخته باشد بعيد است دركي از راه پيش رو داشته باشد. ادبيات از دل ادبيات‌زاده مي‌شود.

    يادم هست يك بار آقارضا فرخ‌فال - نمي‌گويم دكتر چون خوش ندارند- به من گفتند «ما ايراني‌ها در تاريخ هيچگاه مستقيم مستعمره نبوديم اما خودمانيم: غيرمستعمره هم نبوديم!» حالا حكايت پيمانكار و امر قدرت و به قول شما دستگاه‌هاست. درست كه پيمان مستقيمي، چنان كه پيش‌نويس و پس‌نويسش به رويت من و شما در بيايد نبوده، اما خودمانيم، هر آنچه ما نديده‌ايم، دال بر اين نيست كه وجود ندارد. به قول ليوتار «آنچه ارائه ناشدني است، وجود دارد.» آن بابا كه ادعاي تعيين مسير ادبيات دارد، به هر حال اين را به پشتوانه‌اي مي‌گويد. نمي‌تواند منظورش «ما»ي كثير نويسندگان زبان فارسي باشد. گزاره بعدي شما اين را گواهي مي‌دهد: كسي نمي‌تواند مسيري براي ادبيات تعيين كند. ما مسير نداريم، مسيرها داريم. نويسنده‌اي كه از تعيين مسير حرف مي‌زند، حد اعلاي تاثير خودش و هم‌انديشانش، تعيين مسير بازار كتاب است، لابد با ادبيات موسوم به «ادبيات ژانر». بازار هم آمد و نيامد دارد ديگر. ربطي هم لزوما به كيفيت ادبي ندارد. ممكن است زماني «بوف كور» را هم به خودش راه نداده باشد! افشاي همين همدستي پنهاني به نفع بالا كشيدن سليقه‌اي سفارش‌شده، خود نو‌عي تعهد   نيست؟

نمي‌دانم، احتمالا اين هم نوعي تعهد است. به نظرم اشكالي هم ندارد. آدم‌هاي مختلف طرز فكرهاي مختلف دارند و هر كس به راه خودش مي‌رود. شايد اين وسط نحله‌هاي نوين داستان‌نويسي هم به وجود بيايد كه البته خيلي هم خوب است. شايد حاصل بدهد شايد هم حاصل ندهد. به همين دليل هم هست كه كسي نمي‌تواند تكليف يا مسير ادبيات را تعيين كند. مثال شما در مورد بوف‌كور روشن و گوياست. از سال 1315 تا امروز جريان‌ها و آدم‌هاي مختلف با انگيزه‌هاي مختلف قصد داشته‌اند و هنوز عده‌اي قصد دارند بوف‌كور را حذف كنند. منظورم نقد نيست كه البته خيلي خوب است، منظورم حذف است. اين حرف‌ها خيلي جديد نيست. هميشه عده‌اي بوده‌اند كه به نسبت‌هاي مختلف خودشان را به افكار مختلف متعهد مي‌دانسته‌اند. فكر كنم همه كمابيش چنين تعهداتي احساس كنيم اما به نظرم تعهد هر نويسنده و شاعر ايراني نخست به زباني است كه با آن مي‌نويسد و مي‌انديشد و دوم به ادبيات زبان فارسي در گستره نجد ايران زمين و مردماني كه در آن زندگي مي‌كنند و به اين زبان سخن مي‌گويند و مي‌نويسند و مي‌خوانند.

    سپاسگزارم از شما. درست مي‌فرماييد. تعهدي اگر هست، تعهد نويسنده به زبان است؛ به همين خاطر است كه جعل مسير براي ادبيات، سكوت برنمي‌دارد. سكوت نويسنده -كه مصالح كارش زبان است- در برابر نويسندگانِ دگرانديش‌نمايي كه به موضع انتقادي در برابر امر قدرت تظاهر مي‌كنند اما پنهاني دست در دست گفتمان مسلط و حاكم دارند، ناقض تعهد نويسنده به زبان هم هست. مثل آن‌يكي‌شان كه هنگام دريافت فلان جايزه دولتي خودش را ملزم مي‌ديد از اكراهش بگويد و اينكه فلاني‌اش ازش خواسته كه به احترام بهماني‌اش بيايد جايزه را بگيرد! يكي در فضاي مجازي تشبيهش كرده بود به ديالوگ فيلم «آرايش غليظ» حميد نعمت‌الله كه «نگران نباش دكتر جون، اصلا نيازي نيست برا نشئه‌بازي دليل علمي بياري». بگذريم. به نظرم مخالف اين نظر ناچيز نباشيد كه بي‌تعارف دارم  درس پس مي‌دهم.

خيلي از لطف شما ممنونم. دنياي ادبيات داستاني بزرگ و وسيع است. براي همه جا هست چون نيازهاي مختلفي وجود دارد و بازار نشر بايد به همه آنها پاسخ بدهد. بخشي از اين بدنه ممكن است به دلايلي مورد حمايت صاحبان بودجه قرار بگيرد كه البته اين هم چيز جديدي نيست. از بخت‌ياري ما شايد باشد كه اغلب با ناشران مستقلي سر و كار داريم كه سال‌هاست بر سرمايه خويش تكيه كرده‌اند. كشمكش بر سر اهميت ژانرهاي ادبيات داستاني و انواع روش‌هاي داستان‌نويسي در مجموع به نظرم بخشي از تضارب آرا و انديشه و گفت‌وگوست و من همه را به فال نيك مي‌گيرم. تا قبل از اينترنت تريبون‌هاي انحصاري مي‌توانستند بسيار تاثيرگذار باشند. گاهي حتي ممكن بود باعث حذف صداهاي مستقل در ادبيات بشوند. هميشه هم موضوع به نهادهاي قدرت و ثروت برنمي‌گردد. به ياد بياوريد هوشنگ ايراني را. هوشنگ ايراني صداي مستقلي بود كه تنها ماند، با اينكه كتاب‌هايش را چاپ كرد، صدايش به جايي نرسيد. داستان هوشنگ ايراني مي‌تواند موضوع يك جست‌وجو و تحقيق جامع باشد تا به شناخت بهتري از خودمان برسيم. الان وضعيت طوري شده كه بلندگوها و تريبون‌هاي انحصاري بدون مخاطب مانده‌اند. بخت ما بلند بوده است كه در عصر اينترنت زندگي مي‌كنيم. آقايان لطفا اينترنت را به ما برگردانيد، همه تريبون‌هاي انحصاري  از آن شما باد.