عليرضا رجايي
در طول دهه ۱۳۶۰ آن شور و التهاب همهگيري كه به دنبال وقوع انقلاب اسلامي در ميان گروههاي وسيعي از جوانان، براي يافتن پاسخ به پرسش «اسلام چيست» پديد آمده بود، در نتيجه مواجهه با مباحثاتي كه تحت عنوان كلام جديد و به ويژه نظريه «قبض و بسط تئوريك شريعت» عبدالكريم سروش پديد آمد، نه آنكه پاسخي قطعي نيافت، بلكه بيش از پيش بر ابهامات اين پرسش سرگيجهآور افزوده شد، زيرا اكنون «مساله مذهب» در ذيل بحث پيچيده و تمام نشدني «معرفتشناسي» نيز قرار ميگرفت و اين بدان معنا بود كه يك مرجعيت يا نهاد موثق براي پاسخ قطعي به چنين پرسشي وجود ندارد و دشوارتر اينكه مفهوم حقيقت مذهبي، با به ميان كشيده شدن مقوله «روياهاي رسولانه» كه سروش مطرح كرد، به امري سيال تبديل ميشد كه اصولا هرگونه انتظار قطعيتِ آرامشبخش را منتفي ميساخت. در واقع اكنون به معنايي دقيق «باد در كوير ميوزيد و ردپايي از حقيقت باقي نميگذاشت».
در چنين بحبوحهاي بود كه نشري نوپديد و كوتهعمر (نشر گروس) در اواسط دهه ۷۰ مجموعهاي شش جلدي را با عنوان كلي «پديدآورندگان كلام جديد» انتشار داد كه همگي ترجمههايي بودند در تشريح و توضيح نتايج الهياتي فلسفه شش فيلسوف و الاهيدان مهم غربي، يعني فردريش شلايرماخر، مارتين هايدگر، رودلف بولتمان، پل تيليش، گابريل مارسل و لودويگ ويتگنشتاين. از اين مجموعه، دو كتاب درباره گابريل مارسل و ويتگنشتاين را مصطفي ملكيان ترجمه كرده بود و اين مقدمه آشنايي گروهي از ما جوانان دهه شصتي با نام وي شد. ملكيان دقيقا همان مسيري را در دهه شصت طي كرده بود كه اسلام به مثابه «مساله» و «پروبلماتيك» ذهن چند نسل را در آن تاريخ درگير ميساخت و در متن پاسخ به اين پرسش بود كه جهانبيني، اخلاق و سياست نيز معنا پيدا ميكرد. افزون بر اين، در ظاهر و باطن همه حوادث پيچيده آن دهه، هيچ چيز بيش از مفهوم «نقد ايدئولوژي» در تلاشها براي يافتن پرسشهاي تو در تو سايه نيفكنده بود.
ملكيان تا اين مرحله بيشتر انديشمندي در سايه بود و هنوز در قالب روشنفكر عمومي، در موضع آشكار نقد وضع موجود قرار نداشت، اما از دو كتابي كه ترجمه كرده بود، حدس زده ميشد كه او در قلب تلاطمهاي فكري آن دو دهه زيسته است.
ملكيان پس از دوم خرداد ۷۶ با طمانينه و به دور از هيجانهاي زمانه، در صحنه علنيتر سياست نيز گام گذارد و آنچه از وي در اين مرحله از او مشاهده ميشد همان بود كه از يك انديشمند اهل تامل و درگير كورانهاي فكري عصر انتظار ميرفت؛ يعني خيرخواه و اخلاقي و در تلاش براي تصويري ديگرگونه از جهان. اما اصلاحات به «صخره ستبر» ضداصلاحات و بحرانهاي هر ۹ روز يكبار برخورد كرد و اين بهطور مستمر، قاعده سياستِ ايران در تمامي ربع قرن گذشته بوده است. بنا بر همه اينها البته تعجبي نداشت كه همچون گذشته، فرآيند تحول تاريخ، در جان و انديشه ملكيان بازتاب داشته باشد. گشودگي او در اين مرحله چنين حكم ميكرد كه به امر كليتري بينديشد كه شكافِ به ظاهر پرناشدني فرد و جامعه را پوشش دهد و تعارض اين دو جهانِ به ظاهر متضاد را در مسيري متفاوت از گذشته، به يگانگي برساند. ملكيان اين امر كلي را در اخلاق جست؛ يعني همان كه در تبار حِكمي و يوناني خود به دنبال فضيلتي بود كه بهگونهاي اجتنابناپذير مقدمهاي براي سياست تعريف ميشد و درست در همين نقطه است كه عنصر انتقادي تفكر ملكيان نسبت به گذشته راديكالتر، اما همچنان به همان اندازه و حتي بيش از گذشته خيرخواهانه ميشود.
اهميت روايت اخلاقي-انتقادي ملكيان دقيقا به دليل «بنيادگرا» نبودن آن است. تمامي انواع ديكتاتوريها بر ستون يك اخلاق غيرانتقادي و بنيادگرا و مطلق استوار شدهاند و تاسيس يك اخلاق سياسي آلترناتيو كه بر گشودگي، انعطافپذيري، پذيرش احتمال خطا و نفي تصرفِ حقيقت مطلق شكل گرفته باشد، ضروري هر دانش سياسي است كه چشمانداز نهايي آن، «انسان آزاد» است. بنابراين هر آنچه در بيرون اين چشمانداز انتقادي و نوشونده قرار گيرد، قدرت را از مردم سلب و امكانات آزادي را مسدود خواهد كرد.
چنانكه گفته شد اساس بحث ملكيان يوناني است و براي او همانند صدر فيلسوفان يونان، عمل اخلاقي همان عمل سياسي و عمل سياسي همان عمل اخلاقي است و به همين دليل نيز بود كه كتاب «اخلاق نيكوماخوس» ارسطو جلد اول «سياست» ارسطو نام گرفت، زيرا درست در همانجا كه كتاب اخلاق به پايان ميرسد، كتاب سياست آغاز ميشود. بر همين مبنا ملكيان نيز مساله «مبارزه سياسي-اجتماعي» را در يگانگي مطلق با اخلاق فردي ميفهمد و نتيجه ميگيرد كه «بهترين راه مبارزه سياسي- اجتماعي اين است كه هر كسي كاري را كه به عهده گرفته است خوب انجام دهد».
باز هم در اينجا اخلاق يوناني را كه ميگفت هدف از فلسفه، رسيدن انسان به بهترين شكل و نمونه خويش است، مشاهده ميكنيم و به روايت ملكيان، تحصيل اين هدف به درستي چيزي جز همان «مبارزه سياسي-اجتماعي» نيست.
مقوله آزادي اما عميقا با مفهوم راديكال و البته ديرياب «رهايي» آميخته شده، به نحوي كه آزادي بدون رهايي آزادي ناقص است و تاسفبار آنكه به قول «كريستوف منكه» در كتاب «نظريه رهايي»، «بسياري از تلاشهاي متعدد براي «رهايي» در طول تاريخ، در نهايت به اشكال جديدي از سلطه و بندگي منجر شدهاند...رهايي واقعي مستلزم تلاش جمعي براي بازانديشي و تغيير شكل هنجارها و ارزشهاي اجتماعي است». ملكيان «راه به رهايي» و خاستگاه اين «تلاش جمعي براي بازانديشي و تغيير شكل هنجارها و ارزشهاي اجتماعي» را در پروژه خود يعني «جمع و تلفيق عقلانيت و معنويت و اداي حق هر يك از اين دو فضيلت بزرگ» دنبال ميكند. به عبارت ديگر او با نقد «سياستزدگي» و اينكه اگر «يگانه مشكل جامعه يا بزرگترين مشكل جامعه يا علتالعلل مشكلات جامعه (را صرفا) نظام سياسي حاكم بر جامعه» بدانيم، به رهايي نخواهيم رسيد و «اگر هم قصد اصلاح وضع مردم را داشته باشيم، براي تغيير نظام سياسي، فقط و فقط به خشونت - چه به تدريج و چه بدون تدريج - معطوف ميشويم. به هر حال در تمام اين حالتها، تمام هم و غم ما متوجه آن است كه نظام سياسي حاكم بر جامعه اصلاح شود، چراكه اين را يگانه مشكل يا بزرگترين مشكل يا علتالعلل مشكلات جامعه تلقي ميكنيم... كسي كه به اين نظريه معتقد است، بايد بداند كه اگر صدبار هم نظامهاي سياسي عوض شوند - چه با كودتا، چه با انقلاب، چه با اصلاح و چه با خشونت دفعي و تدريجي - اما وضع فرهنگي عوض نشده باشد، آن جامعه، نظام سياسي جديد را به دست خود به نظام سياسي سابقي كه آن را از بين برده بود، تبديل ميكند».
اين، اساس ايده و نظريه سياسي قدرتستيز ملكيان است كه اميد دارد در چارچوب آن، «عدالت و انصاف» به بهانه عمل سياسي «لگدمال منفعت و قدرت نشود».
روزنامهنگار و دكتراي علوم سياسي