به گزارش حوزه بین الملل خبرگزاری تقریب، طلال عتریسی، استاد دانشگاه و مدیر مرکز مطالعات استراتژیک لبنان در گفتگو با این خبرگزاری، با توجه به تحولات و تنش های اخیر به تشریح ابعاد پرونده هسته ای ایران و آمریکا و تنش های موجود طرفین پرداخت. متن این گفتگو به شرح زیر است:
آیا شما معتقدید که طرف آمریکایی واقعاً برای پایان دادن به جنگ با ایران جدی است؟ به نظر شما، چرا ترامپ با وجود خواستههای قطعی ایران و امتناع تهران از عقبنشینی از خطوط قرمز خود، با مذاکره موافقت کرد؟
دولت آمریکا در قبال پرونده ایران دچار یک سردرگمی استراتژیک و تناقض در رفتار شده است. واشینگتن از یکسو نگران است که تن دادن به توافق، در افکار عمومی داخلی و بینالمللی به منزله «تسلیم در برابر شروط تهران» تعبیر شود و از سوی دیگر، توان بازگشت به گزینه نظامی را ندارد؛ چرا که هیچ تضمین واقعبینانهای برای مهار ایران یا تغییر محاسبات آن وجود ندارد. در این میان، گزارشهایی مبنی بر کاهش نیمی از ذخایر موشکهای رهگیر ارتش آمریکا، موقعیت واشینگتن را متزلزلتر کرده است. همین شکاف میان «ادعای توافق خوب»، «خرید زمان» و «تهدید نظامی»، پرده از تزلزل تصمیمگیری در تیم ترامپ برمیدارد.
ریشه این آشفتگی را باید در ناکامی واشینگتن در دستیابی به اهداف کلان جنگ جستوجو کرد. برخلاف روایتهای رسمی، برنامه هستهای تنها پوششی برای اهداف بنیادین «تغییر نظام» و «ایجاد فروپاشی اجتماعی» بود تا از دل این هرجومرج، کنترل منابع نفتی ایران و خنثیسازی کامل توانمندیهای هستهای میسر شود.اما وقتی محاسبات «پیروزی در پنج روز» با سد مقاومت ایران مواجه شد، ترامپ به استراتژی زمین سوخته و هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی، از مدارس و بیمارستانها تا دانشگاهها روی آورد.
اکنون پس از گذشت بیش از ۴۰ روز، ترامپ خود را در باتلاق یک جنگ فرسایشی میبیند که در آن، انسجام سیاسی و نظامی ایران نهتنها فرو نپاشیده، بلکه بازسازی شده است. در چنین وضعیتی، ناگزیر شدن واشینگتن به پذیرش میز مذاکره آنهم با محوریت شروط تهران، بازتاب مستقیم تحولات میدانی است؛ چرا که در تاریخ منازعات، میز مذاکره همواره آینهتمامنمای واقعیتهای میدان نبرد بوده است.
آیا اصل «وحدت جبههها» میان کشورهای محور مقاومت، که در سالهای جنگ علیه ایران شتاب گرفت، به یک برگ برندهی استراتژیک برای موفقیت مذاکرات تبدیل شده است؟
نکته قابلتأمل و بیسابقه در این تقابل، عملیاتی شدن «اصل جبهههای متحد» توسط ایران است. پیش از این، مفهوم «جبهه مقاومت» بیشتر در سطح گفتمانی مطرح بود و هر جبهه بهطور مستقل عمل میکرد، اما در این دور از درگیریها، ایران موفق شده است با تکیه بر این اصل، هماهنگی عملیاتی بیسابقهای ایجاد کند که اکنون به یکی از ستونهای اصلی روند مذاکرات تبدیل شده است. در واقع، تمایل ترامپ به پذیرش مطالبات ایران، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه نتیجه اجتنابناپذیر شکست در دستیابی به اهداف جنگی و تغییر موازنه قوا در میدان عمل است.
تغییر راهبردی و بنیادین در وضعیت کنونی، اتخاذ صریح و مستقیم «اصل جبهههای متحد» توسط ایران است. تهران با اعلام این موضوع که تمامی این عرصهها، متحدان جمهوری اسلامی محسوب میشوند، خواهان توقف حملات در کلیه این جبههها شده است؛ گزارهای که برای تیم مذاکرهکننده آمریکایی به یک نقطه فشار حساس تبدیل شده، چرا که مستقیماً با امنیت و بقای اسرائیل گره خورده است.
در همین راستا، واشینگتن در یک مخمصه استراتژیک گرفتار شده است؛ از یکسو، تحمیل آتشبس به اسرائیل ممکن است در نگاه ناظران، به منزله «شکست تلآویو» تعبیر شود و از سوی دیگر، همین تردیدها و نگرانیها، روند مذاکرات را به بنبست یا تأخیر کشانده است. ایران با این معادله جدید، خود را به عنوان قدرت مرکزی یک بلوک منطقهای بازتعریف کرده که تعهد بیقید و شرطی به حفظ و تقویت بازوهای متحد خود دارد. این رویکرد، توازن قوای منطقهای را بهگونهای تغییر داده که خروجی جنگ - برخلاف انتظارات اولیه - به کاهش نفوذ ایالات متحده و تضعیف جایگاه پایگاههای نظامیاش در منطقه منجر شده است.
آیا با این روایت موافقید که «استفاده آمریکا از پایگاههای نظامی خود در منطقه برای تجاوز به ایران بدون مشورت با این کشورها یا در نظر گرفتن مواضع آنها صورت گرفته است»؟
در سطح کلانتر، این تحولات، پایههای سنتی دیپلماسی در کشورهای حاشیه خلیجفارس را متزلزل کرده است.دولتهای این منطقه سالها بر این باور بودند که حضور پایگاههای آمریکایی، چتری امنیتی برای بقای رژیمهای آنان در برابر «تهدید ایران» است و به امید تشکیل ائتلافهایی نظیر «ناتوی عربی» بر پایه دشمنانگاری ایران، سیاست خارجی خود را تنظیم کرده بودند.
اما واقعیتهای عیانشده در این نبرد، ضربهای سنگین به این باور وارد کرد. استفاده از سیستمهای پدافندی مستقر در این پایگاهها برای دفاع از اسرائیل - نه کشورهای میزبان - ثابت کرد که اولویت استراتژیک واشینگتن، صیانت از اسرائیل است، نه امنیت کشورهای عربی. در نتیجه، اکنون پایتختهای عربی در موقعیتی دشوار میان «فشار آمریکا برای مشارکت در جنگ» و «هراس از هزینههای امنیتی در صورت هدف قرار گرفتن پایگاههای آمریکایی توسط ایران» سرگردان ماندهاند؛ وضعیتی که به نظر میرسد به بازتعریف روابط منطقهای و گرایش بیشازپیش به سمت الگوی جدید تعامل با ایران و متحدانش منجر خواهد شد.
مرحله پس از جنگ در منطقه، به ویژه روابط ایران با همسایگان و منطقه خلیج فارس را چگونه توصیف میکنید؟
آنچه امروز در سطح کلان منطقه شاهد هستیم، یک چرخش راهبردی در رویکرد کشورهای حاشیه خلیجفارس است؛ چرخشی که در دو سطح نمود یافته است: نخست، حفظ کانالهای دیپلماتیک فعال با وزارت امور خارجه ایران و دوم، تلاش برای جلوگیری از هرگونه بازگشت به وضعیت جنگی. پایتختهای عربی به خوبی دریافتهاند که در صورت شعلهور شدن مجدد آتش جنگ، آنها بیشترین هزینه را پرداخت خواهند کرد. این واقعیت، دولتهای منطقه را وادار به بازنگری در دکترینهای امنیتیشان کرده است؛ چرا که تجربه اخیر نشان داد وعدههای حمایتی واشینگتن در بزنگاههای حساس، فاقد کارآمدی است. در نتیجه، حرکت به سمت امضای پیمانهای عدمتجاوز و تفاهمنامههای همکاری امنیتی با تهران، دورنمای محتمل تحولات آینده است. این همان ایدهای است که ایران همواره بر آن تأکید داشته: "امنیت منطقه باید توسط خود بازیگران منطقه تأمین شود، نه نیروهای فرامنطقهای."
مردم ایران با مقاومت حماسی و حضور میدانی خود در طول جنگ و تا به امروز چه پیامی به جهان و منطقه مخابره کردهاند؟
در سوی دیگر این میدان، شکست دو شرطبندی اصلی واشینگتن و تلآویو، معادلات را بهکلی تغییر داد. آنها تصور میکردند با ترور ارکان رهبری، جامعه ایران دچار فروپاشی و هرجومرج خواهد شد؛ اما در عمل، نهتنها این اتفاق نیفتاد، بلکه فشارهای خارجی به عاملی برای انسجام ملی و وحدت بیسابقه مردم ایران تبدیل شد. حضور گسترده و استوار مردم در خیابانها، مطالبه قاطع برای پاسخگویی و حمایت بیچونوچرا از حاکمیت، به «برگ برندهای» در دستان دیپلماتهای ایرانی بدل شد که در نقطه مقابل، تیم ترامپ از آن بیبهره است؛ چرا که او در داخل آمریکا و عرصه بینالمللی با فقدان مشروعیت و حمایت اجتماعی دستبهگریبان است. این الگوی پایداری ملی، اکنون به پیامی جهانی تبدیل شده است که نشان میدهد انسجام داخلی، ستون فقرات قدرت در میدانهای سخت دیپلماتیک است.
در لایههای پنهان این منازعه، بررسی چرایی همراهی اولیه برخی کشورهای منطقه با واشینگتن نیز حائز اهمیت است. بر اساس اطلاعات موجود، به نظر میرسد این همراهی در یک فرآیند دومرحلهای شکل گرفته است. در ابتدا، کشورهای منطقه تحت تأثیر «تصویرسازی اسرائیل» قرار گرفتند؛ روایتی که به واشینگتن القا شده و سپس توسط ایالات متحده به کشورهای حوزه خلیجفارس فروخته شد؛ وعدهی یک «جنگ برقآسا» که ظرف چند روز به سرنگونی ساختار سیاسی ایران و حذف تهدید برای همسایگان منجر شود. در چنین فضایی بود که این کشورها با استفاده از پایگاههای نظامی در خاکشان برای پرواز جنگندهها جهت حمله به ایران موافقت کردند؛ موافقتی که اکنون با دیدن واقعیتهای میدان و ناکامی آن سناریو، به کابوسی دیپلماتیک و امنیتی برای آنها تبدیل شده است.
سناریوی اولیهی تهاجم به ایران، بر پایهی یک «پایان سریع» بنا شده بود؛ گمانی که با شلیک اولین موشکها، رنگ باخت. زمانی که مشخص شد ایران نه تنها در برابر حملات پایگاههای آمریکایی در خاک کشورهای منطقه سکوت نکرده، بلکه مستقیماً آنها را هدف قرار داده و موجودیت این کشورها را به ورطهی خطر کشانده است، محاسبات بازیگران منطقهای دستخوش تغییر شد. سکوت معنادار ایالات متحده در برابر این حملات، و تمرکز انحصاری آن بر «دفاع از اسرائیل»، به نظر میرسد آغازگر «فصل دوم» از تعامل کشورهای منطقه با واشینگتن بوده باشد.
این مرحلهی نوین، با «انزجار فزاینده» از درگیر شدن در منازعات آمریکا و «امتناع از اجازهی مجدد استفاده از پایگاهها» برای عملیات علیه ایران، تعریف میشود. کشورهای منطقه که پیشتر هزینه این همراهی اجباری را پرداختهاند، اکنون بیش از هر زمان دیگری به دنبال «راهکارهای مسالمتآمیز» و «اجتناب از جنگهای آتی» هستند؛ چرا که بیم پرداخت هزینههای سنگینتر، هرگونه جسارت نظامی جدید را از ذهن آنها زدوده است.
این چرخش پارادایم، نشاندهندهی پایان دورهی «مصونیت بخشی» پایگاههای آمریکایی است. اگر در مرحلهی نخست، این پایگاهها با «چراغ سبز ضمنی یا صریح» کشورهای میزبان فعال بودند، در مرحلهی دوم، آمریکا حتی زحمت «کسب مجوز مجدد» را نیز به خود نداد. اما اکنون، این «بار سنگین حضور آمریکا» که قرار بود حافظ امنیت منطقه باشد، خود به «تهدیدی جدی» برای موجودیت کشورهای منطقه بدل شده و آنها را به سمت «خلاص شدن از شر این حضور پرهزینه» سوق میدهد. این یعنی، «فصل جدایی» از آمریکا، تنها گزینه پیش روی این کشورها برای تأمین واقعی امنیتشان به نظر میرسد.
انتهای پیام/
∎
آیا شما معتقدید که طرف آمریکایی واقعاً برای پایان دادن به جنگ با ایران جدی است؟ به نظر شما، چرا ترامپ با وجود خواستههای قطعی ایران و امتناع تهران از عقبنشینی از خطوط قرمز خود، با مذاکره موافقت کرد؟
دولت آمریکا در قبال پرونده ایران دچار یک سردرگمی استراتژیک و تناقض در رفتار شده است. واشینگتن از یکسو نگران است که تن دادن به توافق، در افکار عمومی داخلی و بینالمللی به منزله «تسلیم در برابر شروط تهران» تعبیر شود و از سوی دیگر، توان بازگشت به گزینه نظامی را ندارد؛ چرا که هیچ تضمین واقعبینانهای برای مهار ایران یا تغییر محاسبات آن وجود ندارد. در این میان، گزارشهایی مبنی بر کاهش نیمی از ذخایر موشکهای رهگیر ارتش آمریکا، موقعیت واشینگتن را متزلزلتر کرده است. همین شکاف میان «ادعای توافق خوب»، «خرید زمان» و «تهدید نظامی»، پرده از تزلزل تصمیمگیری در تیم ترامپ برمیدارد.
ریشه این آشفتگی را باید در ناکامی واشینگتن در دستیابی به اهداف کلان جنگ جستوجو کرد. برخلاف روایتهای رسمی، برنامه هستهای تنها پوششی برای اهداف بنیادین «تغییر نظام» و «ایجاد فروپاشی اجتماعی» بود تا از دل این هرجومرج، کنترل منابع نفتی ایران و خنثیسازی کامل توانمندیهای هستهای میسر شود.اما وقتی محاسبات «پیروزی در پنج روز» با سد مقاومت ایران مواجه شد، ترامپ به استراتژی زمین سوخته و هدف قرار دادن زیرساختهای غیرنظامی، از مدارس و بیمارستانها تا دانشگاهها روی آورد.
اکنون پس از گذشت بیش از ۴۰ روز، ترامپ خود را در باتلاق یک جنگ فرسایشی میبیند که در آن، انسجام سیاسی و نظامی ایران نهتنها فرو نپاشیده، بلکه بازسازی شده است. در چنین وضعیتی، ناگزیر شدن واشینگتن به پذیرش میز مذاکره آنهم با محوریت شروط تهران، بازتاب مستقیم تحولات میدانی است؛ چرا که در تاریخ منازعات، میز مذاکره همواره آینهتمامنمای واقعیتهای میدان نبرد بوده است.
آیا اصل «وحدت جبههها» میان کشورهای محور مقاومت، که در سالهای جنگ علیه ایران شتاب گرفت، به یک برگ برندهی استراتژیک برای موفقیت مذاکرات تبدیل شده است؟
نکته قابلتأمل و بیسابقه در این تقابل، عملیاتی شدن «اصل جبهههای متحد» توسط ایران است. پیش از این، مفهوم «جبهه مقاومت» بیشتر در سطح گفتمانی مطرح بود و هر جبهه بهطور مستقل عمل میکرد، اما در این دور از درگیریها، ایران موفق شده است با تکیه بر این اصل، هماهنگی عملیاتی بیسابقهای ایجاد کند که اکنون به یکی از ستونهای اصلی روند مذاکرات تبدیل شده است. در واقع، تمایل ترامپ به پذیرش مطالبات ایران، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه نتیجه اجتنابناپذیر شکست در دستیابی به اهداف جنگی و تغییر موازنه قوا در میدان عمل است.
تغییر راهبردی و بنیادین در وضعیت کنونی، اتخاذ صریح و مستقیم «اصل جبهههای متحد» توسط ایران است. تهران با اعلام این موضوع که تمامی این عرصهها، متحدان جمهوری اسلامی محسوب میشوند، خواهان توقف حملات در کلیه این جبههها شده است؛ گزارهای که برای تیم مذاکرهکننده آمریکایی به یک نقطه فشار حساس تبدیل شده، چرا که مستقیماً با امنیت و بقای اسرائیل گره خورده است.
در همین راستا، واشینگتن در یک مخمصه استراتژیک گرفتار شده است؛ از یکسو، تحمیل آتشبس به اسرائیل ممکن است در نگاه ناظران، به منزله «شکست تلآویو» تعبیر شود و از سوی دیگر، همین تردیدها و نگرانیها، روند مذاکرات را به بنبست یا تأخیر کشانده است. ایران با این معادله جدید، خود را به عنوان قدرت مرکزی یک بلوک منطقهای بازتعریف کرده که تعهد بیقید و شرطی به حفظ و تقویت بازوهای متحد خود دارد. این رویکرد، توازن قوای منطقهای را بهگونهای تغییر داده که خروجی جنگ - برخلاف انتظارات اولیه - به کاهش نفوذ ایالات متحده و تضعیف جایگاه پایگاههای نظامیاش در منطقه منجر شده است.
آیا با این روایت موافقید که «استفاده آمریکا از پایگاههای نظامی خود در منطقه برای تجاوز به ایران بدون مشورت با این کشورها یا در نظر گرفتن مواضع آنها صورت گرفته است»؟
در سطح کلانتر، این تحولات، پایههای سنتی دیپلماسی در کشورهای حاشیه خلیجفارس را متزلزل کرده است.دولتهای این منطقه سالها بر این باور بودند که حضور پایگاههای آمریکایی، چتری امنیتی برای بقای رژیمهای آنان در برابر «تهدید ایران» است و به امید تشکیل ائتلافهایی نظیر «ناتوی عربی» بر پایه دشمنانگاری ایران، سیاست خارجی خود را تنظیم کرده بودند.
اما واقعیتهای عیانشده در این نبرد، ضربهای سنگین به این باور وارد کرد. استفاده از سیستمهای پدافندی مستقر در این پایگاهها برای دفاع از اسرائیل - نه کشورهای میزبان - ثابت کرد که اولویت استراتژیک واشینگتن، صیانت از اسرائیل است، نه امنیت کشورهای عربی. در نتیجه، اکنون پایتختهای عربی در موقعیتی دشوار میان «فشار آمریکا برای مشارکت در جنگ» و «هراس از هزینههای امنیتی در صورت هدف قرار گرفتن پایگاههای آمریکایی توسط ایران» سرگردان ماندهاند؛ وضعیتی که به نظر میرسد به بازتعریف روابط منطقهای و گرایش بیشازپیش به سمت الگوی جدید تعامل با ایران و متحدانش منجر خواهد شد.
مرحله پس از جنگ در منطقه، به ویژه روابط ایران با همسایگان و منطقه خلیج فارس را چگونه توصیف میکنید؟
آنچه امروز در سطح کلان منطقه شاهد هستیم، یک چرخش راهبردی در رویکرد کشورهای حاشیه خلیجفارس است؛ چرخشی که در دو سطح نمود یافته است: نخست، حفظ کانالهای دیپلماتیک فعال با وزارت امور خارجه ایران و دوم، تلاش برای جلوگیری از هرگونه بازگشت به وضعیت جنگی. پایتختهای عربی به خوبی دریافتهاند که در صورت شعلهور شدن مجدد آتش جنگ، آنها بیشترین هزینه را پرداخت خواهند کرد. این واقعیت، دولتهای منطقه را وادار به بازنگری در دکترینهای امنیتیشان کرده است؛ چرا که تجربه اخیر نشان داد وعدههای حمایتی واشینگتن در بزنگاههای حساس، فاقد کارآمدی است. در نتیجه، حرکت به سمت امضای پیمانهای عدمتجاوز و تفاهمنامههای همکاری امنیتی با تهران، دورنمای محتمل تحولات آینده است. این همان ایدهای است که ایران همواره بر آن تأکید داشته: "امنیت منطقه باید توسط خود بازیگران منطقه تأمین شود، نه نیروهای فرامنطقهای."
مردم ایران با مقاومت حماسی و حضور میدانی خود در طول جنگ و تا به امروز چه پیامی به جهان و منطقه مخابره کردهاند؟
در سوی دیگر این میدان، شکست دو شرطبندی اصلی واشینگتن و تلآویو، معادلات را بهکلی تغییر داد. آنها تصور میکردند با ترور ارکان رهبری، جامعه ایران دچار فروپاشی و هرجومرج خواهد شد؛ اما در عمل، نهتنها این اتفاق نیفتاد، بلکه فشارهای خارجی به عاملی برای انسجام ملی و وحدت بیسابقه مردم ایران تبدیل شد. حضور گسترده و استوار مردم در خیابانها، مطالبه قاطع برای پاسخگویی و حمایت بیچونوچرا از حاکمیت، به «برگ برندهای» در دستان دیپلماتهای ایرانی بدل شد که در نقطه مقابل، تیم ترامپ از آن بیبهره است؛ چرا که او در داخل آمریکا و عرصه بینالمللی با فقدان مشروعیت و حمایت اجتماعی دستبهگریبان است. این الگوی پایداری ملی، اکنون به پیامی جهانی تبدیل شده است که نشان میدهد انسجام داخلی، ستون فقرات قدرت در میدانهای سخت دیپلماتیک است.
در لایههای پنهان این منازعه، بررسی چرایی همراهی اولیه برخی کشورهای منطقه با واشینگتن نیز حائز اهمیت است. بر اساس اطلاعات موجود، به نظر میرسد این همراهی در یک فرآیند دومرحلهای شکل گرفته است. در ابتدا، کشورهای منطقه تحت تأثیر «تصویرسازی اسرائیل» قرار گرفتند؛ روایتی که به واشینگتن القا شده و سپس توسط ایالات متحده به کشورهای حوزه خلیجفارس فروخته شد؛ وعدهی یک «جنگ برقآسا» که ظرف چند روز به سرنگونی ساختار سیاسی ایران و حذف تهدید برای همسایگان منجر شود. در چنین فضایی بود که این کشورها با استفاده از پایگاههای نظامی در خاکشان برای پرواز جنگندهها جهت حمله به ایران موافقت کردند؛ موافقتی که اکنون با دیدن واقعیتهای میدان و ناکامی آن سناریو، به کابوسی دیپلماتیک و امنیتی برای آنها تبدیل شده است.
سناریوی اولیهی تهاجم به ایران، بر پایهی یک «پایان سریع» بنا شده بود؛ گمانی که با شلیک اولین موشکها، رنگ باخت. زمانی که مشخص شد ایران نه تنها در برابر حملات پایگاههای آمریکایی در خاک کشورهای منطقه سکوت نکرده، بلکه مستقیماً آنها را هدف قرار داده و موجودیت این کشورها را به ورطهی خطر کشانده است، محاسبات بازیگران منطقهای دستخوش تغییر شد. سکوت معنادار ایالات متحده در برابر این حملات، و تمرکز انحصاری آن بر «دفاع از اسرائیل»، به نظر میرسد آغازگر «فصل دوم» از تعامل کشورهای منطقه با واشینگتن بوده باشد.
این مرحلهی نوین، با «انزجار فزاینده» از درگیر شدن در منازعات آمریکا و «امتناع از اجازهی مجدد استفاده از پایگاهها» برای عملیات علیه ایران، تعریف میشود. کشورهای منطقه که پیشتر هزینه این همراهی اجباری را پرداختهاند، اکنون بیش از هر زمان دیگری به دنبال «راهکارهای مسالمتآمیز» و «اجتناب از جنگهای آتی» هستند؛ چرا که بیم پرداخت هزینههای سنگینتر، هرگونه جسارت نظامی جدید را از ذهن آنها زدوده است.
این چرخش پارادایم، نشاندهندهی پایان دورهی «مصونیت بخشی» پایگاههای آمریکایی است. اگر در مرحلهی نخست، این پایگاهها با «چراغ سبز ضمنی یا صریح» کشورهای میزبان فعال بودند، در مرحلهی دوم، آمریکا حتی زحمت «کسب مجوز مجدد» را نیز به خود نداد. اما اکنون، این «بار سنگین حضور آمریکا» که قرار بود حافظ امنیت منطقه باشد، خود به «تهدیدی جدی» برای موجودیت کشورهای منطقه بدل شده و آنها را به سمت «خلاص شدن از شر این حضور پرهزینه» سوق میدهد. این یعنی، «فصل جدایی» از آمریکا، تنها گزینه پیش روی این کشورها برای تأمین واقعی امنیتشان به نظر میرسد.
انتهای پیام/