شناسهٔ خبر: 78403101 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

‌روزهای سگی تهران!

تهران- ایرنا- ‌صبح با صدای شیون آغاز می‌شود، نه بانگ اذان یا آوای خروس. اگر غریبه‌ای در سال‌های ۱۹۱۷-۱۹۱۸ (۱۲۹۶-۱۲۹۷ خورشیدی) وارد تهران می‌شد، نخستین چیزی که چشمانش را می‌زد، اجسادی بود که گوشه و کنار کوچه‌ها و خیابان‌های خاکی و پر از گل‌ولای، به حال خود و بیکس رها شده بودند.

صاحب‌خبر -

‌سپیده‌دم، گاری‌های نظمیه و بلدیه در محله‌های فقیرنشین مثل «صابون‌پزخانه»، «گود عرب‌ها» و «چاله‌میدان» می‌گردند تا جنازه‌هایی را که شب گذشته از سرما و گرسنگی جان داده‌اند، جمع کنند. مردم با جامه‌های ژولیده، پاره‌پوره و به تن دریده، با چشمانی بی‌فروغ و بی‌تفاوت، بار زدن اجساد را تماشا می‌کنند؛ مرگ آن‌قدر تکراری شده که دیگر هیچ‌کس را منقلب و حتی غمگین نمی‌کند. دیگر کسی نیست که بر سر جنازه‌ها ناله کند:

دیروز به یک مرده دو صد نوحه گری بود

امروز ز صد مرده، یکی زنده نگرید!

‌پای میرآب‌ها و مظهر قنات‌ها، دعواهای خونینی بر سر آب درمی‌گیرد. ولی این آب‌ها زلال نیستند؛ آلوده به باسیل وبای آسیایی و حصبه‌اند. از سوی دیگر، سوز سرمای پاییز و زمستان، ویروس مرگبار «آنفولانزای اسپانیایی» را در شهر مستقر کرده است؛ هر کس که بدنش از گرسنگی ضعیف شده، تا شب گداخته می‌شود و فردا نامش در لیست همان گاری‌های مرگ است. ‌هوا روشن‌تر می‌شود، ولی انگار شهر در غباری از یاس فرو رفته است.

دکان‌های نانوایی سنگکی و تافتون، به دژهای نظامی تبدیل شده‌اند. نانوایی‌ها سپر بلا دارند و سربازان نظمیه با شلاق و قنداق تفنگ، هجوم جمعیت گرسنه را عقب می‌رانند. نانی که پخته می‌شود، از آرد گندم نیست؛ ترکیبی هولناک است از ارزن، خاک‌اره، تلخه‌گندم، کاه و حتی خاک رس. مردم برای یک تکه از این نان سیاه‌رنگ دست‌به‌یقه می‌شوند. زنان بچه‌های استخوانی و نیمه‌جان خود را روی دست بلند می‌کنند و ضجه می‌زنند: «نان... نان...».‌در همین حال، انبارداران بزرگ، ملاکان پرنفوذ و شاهزادگان قاجار، گندم‌ها را در انبارهای تاریک عودلاجان و بازار احتکار کرده‌اند تا قیمت‌ها روزبه‌روز بالاتر برود. از سوی دیگر، ارتش بریتانیا نیز برای تغذیه سربازان خود در غرب و شمال ایران، تمام غلات، انبارها و دام‌های باقی‌مانده را با پول گزاف می‌خرد و بار شترها و استرها می‌کند.

‌روزهای سگی تهران

برای دلالان، این قحطی یک تجارت پرسود است و برای توده‌ها، یک نسل‌کشی تدریجی. ‌در تهران این سال‌ها، ساختار اخلاقی جامعه تحت فشار گرسنگی مفرط از بیخ و بن فروپاشیده است. هر محله‌ با دیوارهای کاهگلی بلند و دروازه‌های چوبی زمخت، خود را از محله مجاور ایزوله (جدا) کرده است، چرا که در این تنازع بقا، هر محله، محله دیگر را دشمن و غارتگر می‌داند. دزدی دیگر کار سارقان حرفه‌ای نیست؛ پدران وفادار و مادران ناامید برای سیر کردن شکم فرزندانشان دست به سرقت می‌زنند.

اوباش و چاقوکشان در روز روشن به دکان‌ها و رهگذران حمله می‌کنند تا کیسه آرد یا چند شاهی پول را بقاپند. ‌در خیابان علاءالدوله (فردوسی کنونی)، اتومبیل‌ها و کالسکه‌های ژنرال‌های انگلیسی یا اعضای سفارت روس و عثمانی می‌گذرند. تضاد هولناکی است؛ در یک سو مردمی که از فرط گرسنگی پوست درختان، یونجه و علف‌ها را می‌جوند و مردار حیوانات را پاک می‌کنند، و در سوی دیگر نظامیان بیگانه با چکمه‌های براق، اونیفورم‌های اتوکشیده و جیره‌های غذایی کامل. ‌با غروب آفتاب، تهران رسما تعطیل و به تسخیر وحشت درمی‌آید.

برق کارخانه امین‌الضرب فقط کفاف روشن کردن چند خیابان اعیان‌نشین را می‌دهد و باقی شهر در تاریکی فرو می‌رود. ‌پس از ساعت ۱۰، سگ‌های ولگرد که شمارشان زیاد شده بود، ارباب خیابان‌ها می‌شدند. صدای زوزه‌ و جنگ آن‌ها بر سر گوشت مرده ای در تاریکی، تن را می‌لرزاند. ‌ خانه‌ها به پناهگاه‌های جنگی شبیهند. مردان خانواده با تفنگ‌های سرپر یا دشنه، پشت درها بیدار می‌نشینند. شایعه آدمخواری و دزدیدن کودکان، شایعه این‌که راهزنان به خانه‌ای در سنگلج یا پامنار زده‌اند و اهل خانه را سر بریده‌اند؛ بر سر زبان ها است. در خانه‌ها نه نفت برای چراغ هست و نه زغالی برای کرسی. خانواده‌ها در تاریکی و سرما، کز کرده اند. ‌

‌روزهای سگی تهران

بله، تهران، پایتخت مشروطه، در سال‌های ۱۹۱۷-۱۹۱۸ میلادی (حوالی ۱۲۹۶ شمسی) عملاً کلانشهری رو به مرگ بود. دولتی در کار نبود؛ نخست‌وزیران مستعجل، تنها بازیگرانی بی‌اختیار در دست سفارتخانه‌ها بودند و شاه جوان قاجار غرق در سوداگری گندم خود. این تجربه هولناک از مرگ، گرسنگی، بی‌پناهی و تحقیر ملی توسط بیگانگان، چنان ضربه روانی ژرف و زخم چرکینی بر روح جمعی مردم تهران و ایران زد؛ که وقتی دو سه سال بعد (۱۲۹۹/۱۹۲۱) شایعه آمدن یک «دست آهنین» برای برقراری نظم و نان پیچید، جامعه خسته، نیمه‌جان و قحطی‌زده، صمیمانه تشنه تغییر بود؛ حتی به قیمت از دست رفتن آزادی‌های نیم‌بند مشروطه!

کسی که از رخدادهای پیش از زادنش(تاریخ) بی خبر باشد، همواره کودک خواهد ماند_ سیسرو

*استاد جغرافیای سیاسی

منبع: کانال نویسنده