دو یورش نظامی به ایران در فاصلهای کمتر از ۹ ماه را نمیتوان واکنشی صرفاً تاکتیکی به تهدید آنی یا احتمالی تلقی کرد. آنچه خرداد و اسفند ۱۴۰۴ را به گرهگاه تنش در خاورمیانه بدل کرد، محصول اضطراب و درک تدریجی واشنگتن و تلآویو از موقعیت بیمانند ایران بود. بودن و ماندن ایران بهعنوان آخرین سنگر تسخیر نشده در منطقه نفوذ ایالات متحده و غرب، خوشایند ذائقه نواستعمارگران نیست. ایران یگانه سرزمینی است که دروازههای خود را بر نفوذ مستقیم هژمون بسته نگه داشته و بیش از چهار دهه، بیرون از شبکه سلطه جهانی قرار دارد.
تهاجم ۲۳ خرداد سال گذشته اسرائیل، محک نخست برای برآورد تابآوری ایران بود. آتشبس شکنندهای که پس از دوازده روز برقرار شد، گواهی داد که این دژ با یورش هواپایه، گشودنی نیست. آزمون سخت دوم در ۹ اسفند، با ابعادی هولناکتر و در پی حمله مستقیم و هماهنگ آمریکا و اسرائیل به قلب حکمرانی ایران اجرا شد. حجم تخریب تهاجم ۴۰ روزه، فراتر از هر تجربه پیشینی بود. جنگ شاید بر سیمای ایران زنگار نشاند اما نتوانست آن را به کشوری دیگر بدل کند، ساختار قدرت در این دژ نهتنها خم نشد که راستتر قامت بست. آنچه مهاجمان را به آفرینش اشتباه محاسباتی سوق داد، ناتوانی در فهم وجودی ایران بود. دژی که تسخیرش با بمباران ممکن نیست و شاید تنها با نابودی کامل چنین شود و این، اساساً در سپهر واقعبینی سیاسی-نظامی، نه مطلوب بود و نه البته مقدور.
اما کلید حل این معما را بهجای زرادخانههای نظامی در شالودههای تمدنی ایران باید یافت. واقعیت این است که ایران دولت-ملتی معمولی نیست؛ «جزیره-قارهای تمدنی» است که مرزهایش پیش از انجماد در خطوط سیاسی، درون لایههای ژرف تاریخ و فرهنگ تنیده شده است. درک ماهوی و ساختاری این دژ، مستلزم نگریستن به جغرافیایی است که آن را در گلوگاه «هارتلند» -قلب زمین- نشانده است. جایی که بنا بر نظریههای کلاسیک ژئوپلیتیک، نبض مهار اوراسیا و غرب آسیا در آن میتپد. این موقعیت، ایران را از کنشگر ملی صرف فراتر برده و به وزنهای تعیینکننده در موازنه قدرت جهانی بدل میکند.
بدیهی است چنین کشوری در طول تاریخ بارها آماج بیگانگان قرار گیرد، اشغال و مرزهایش جابجا شود. ایران اما هربار از دل ویرانی و خاکستر خویش، قامت استوار کرده است. راز این استقامت را درون ساختاری باید جست که با هر فروپاشیدن، بازسازی مجدد را ممکن میسازد. این ساختار قدرت، خصلت یک ارگانیسم سیال را دارد؛ ضربه میخورد، تحلیل میرود، اما جهش میکند و خود را با محیط تطبیق میدهد. تحریمها نیز روایتی مشابه دارند. محاصره اقتصادی چهار دههای، به تعبیری اقتصاد ایران را به تب مالت دچار کرده است؛ نه بیمار را یکسره از پا میاندازد و نه بهبودی کامل حاصل میشود، بلکه بدن را به خودبسندگی اجباری عادت میدهد.
این فرسایش مدام، حصاری متخلخل و معماگونه آفریده که از درون، شکننده به نظر میآید اما از بیرون، ماهیتی بهغایت نفوذناپذیر دارد. نقطه عزیمت این تحلیل، تمایز آشکار موقعیت تهران با انزوای ایدئولوژیک پیونگیانگ است. کره شمالی خود را در شبهزندانی به پهنای یک کشور محصور کرده، اما ایران چنین نیست. مرزهایش گشوده است، نبض تجارتش میزند و رشحاتی از فرهنگ، هنر و دانش بومیاش، مرزها را درمینوردد. انزوای تحمیلی تهران برآمده از جزمگرایی انتخابی نیست و پاسخی اجباری به محاصرهی تحمیل شده قدرتهای سلطهگر بر او محسوب میشود.
نفوذ اما از باریکترین روزنهها جایگزین دروازههای بسته میشود. طرحهای براندازی نرم، شبکههای خرابکاری و جاسوسی که یکی پس از دیگری منهدم شدهاند و در رأس آنها، پروژهای مشکوک به تغییر رژیم که از دل ناآرامیهای دی ۱۴۰۴ سربرآورد. این تنشزایی، نماد شکست راهبردی سلطهگران در مهندسی تغییرات مطلوب خود بود. جامعه ایرانی ممکن است منتقد برخی رویهها و تصمیمها باشد، اما در برابر مداخله خارجی، واکنشی متمایز بروز میدهد. تضادهای متعدد این چنینی، تسخیرناپذیری دژ ایران را بهسان معمایی غیرقابل پاسخ میکنند.
همین پیشبینیناپذیری واکنش جامعه و ساختار، کابوس تمامنشدنی استراتژیستهای آمریکایی-اسرائیلی است. ایران اکنون به هیئت «سیاهچالهای ژئوپلیتیک» در آمده که هر نیروی مهاجمی را در خود میبلعد؛ بیآنکه از درون دچار فروپاشی شود. منابع، انرژی و اعتبار سیاسی دشمن در باتلاق رویارویی با این دژ، فرسوده میشود و ناگزیر واشنگتن را به پرسشی رعبآور رهنمون میسازد. اگر تهران بتواند بدون تسلیم سیاسی، بیاتکا به نهادهای مالی تحت استیلای دلار و بدون واگذاری بازار خود به شرکتهای چندملیتی؛ همچنان برپای خود بایستد، چه بر سر بنیان الگوی سنتی سلطه خواهد آمد؟ پاسخهایی که در پایتختهای غربی به این پرسش داده نشده، خود دلیل کافی برای حذف این «استثنا» از قاعده جهانی است.
با این همه، ایران اما نه همپیمان راهبردی و محض چین و روسیه است و نه مستعد سرسپردگی به غرب. برای پکن و مسکو، ایرانِ تحت فشار اما سرپا، یک شریک ایدئولوژیک نیست؛ وزنهای ژئواکونومیک و قابل مهار و از آن مهمتر، دژ پیشانیِ محور شرق در برابر گسترش ناتو و زیادهخواهی اسرائیل است. مقاومت این سازه برای قدرتهایی که نظم تکقطبی را برنمیتابند، نه یک انتخاب، که ضرورتی محتوم و راهبردی است.
معمای فتح ایران را باید در همین نقطه دید. اگر این دژ سقوط کند، تنها یک رقیب منطقهای حذف نشده، بلکه حلقه محاصره چین کامل خواهد شد و روسیه در حریم نزدیک خود در برابر ناتو، یکه و تنها میماند. اگر این دژ فتح نشود و ایران بر موج تحریمها، تهدیدها و هر جنگ محتمل بعدی سرپا بماند، پیامدهای آن از خاورمیانه فراتر خواهد رفت.
تابآوری ایران در برابر این حجم از فشار، اعتماد جهانی به نظم تکقطبی را برای همیشه فرو میپاشد و به جهان یادآور میشود که زیادهطلبی هژمون هم حد یقفی دارد. جایی در گلوگاه تاریخ و جغرافیا، سازهای چندوجهی هست که تسخیر آن برخلاف تمام محاسبات نظامی، سیاسی و اقتصادی، ناممکن مینماید.