مريم مهدوياصل ٭
اشاره ـ «همه گفتار او باشد به فرهنگ همه كردار او باشد به نيرنگ»
اين يك بيت شعر، از فرخالدين اسعد گرگاني، شاعر و داستانسراي بزرگ ايراني «ويس و رامين» است كه در نيمه نخست سده پنجم قمري و در عصر حكومت سلجوقيان زندگي كرده بود. امروز، شايد اين يك بيت شعر، نمونهاي باشد از نماد پندار، گفتار و كردار تاريخ استعماري غرب نوظهور در بيش از ۵۰۰سال كه حداقل در بيش از پنجاه سال اخير با دم زدن از حقوق بشر و كوبيدن بر طبل توخالي دموكراسي غربي درميان تمدنهاي باستاني جهان، نه تنها از رفتار استعماري كهن خود دست نكشيدند، بلكه با روش استعماري نوين همچنان درحال استثمار مردم جهان باستان هستند كه در نظريههاي دانشگاهي غرب از آنها با عنوانهاي «جهانسوم»، «كشورهاي درحال توسعه» يا «كشورهاي درحال رشد» نام برده ميشود كه البته هيچ ريشهاي در تاريخ تمدنساز بشر ندارند. چنانچه، اريك فروم، جامعهشناس، روانكاو و انديشمند معروف آلماني ـ امريكايي كه دوران توحش غرب در جنگهاي جهاني اول و دوم را كه البته مبتني بر رقابتهاي استعماري و استثماري بر سر تصاحب سرزمين و ثروت ملل تمدنهاي باستاني جهان هم است، تجربه كرده، دركتاب «بنام زندگي»، با ترجمه اكبر تبريزي درسال ۱۳۹۹ش. نوشته است: «زشتترين سائق، بيشتر، استثمار ديگران را با اتكا به قدرت خود است كه همان آدمخواري، منتها تلطيف شده است. [...] دوران آدمخواري ماقبل تاريخ زماني پايان ميپذيرد و تاريخ حقيقي انسان آغاز ميشود كه انسان به منزله كالاي مصرفي قدرتمندان و جباران نباشد. طلوع آن دوران هنگامي ميسر است كه بدانيم آدمخواري و عادات و سنتهاي ما تا چه حد جنايتبارند اما آن آگاهي هم مادام از كردار خود قلبا پشيمان نشويم تاثيري نخواهد داشت. پشيماني، احساسي بالاتر از تاسف و هيجاني نيرومند است. شخص پشيمان بيزاري واقعي از خود و اعمالش حس ميكند. پشيماني واقعي و شرمندگي همراه با آن تنها هيجانهايي هستند كه از تكرار جرايم و گناهان گذشته جلوگيري ميكنند. اگر پشيماني نباشد انسان كردار و رفتار ناشايست خود را جرم و گناه نميداند[...].» درحالي كه در گزارش روز يكشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۵ با تيتر «پايان شليك غرب به تمدنهاي باستاني آسيا» به اين موضوع اشاره كرديم كه چرا و چگونه جهان غرب نوظهور از طريق «طرح مارشال»، درحال شكل دادن به امپراتوري استعماري جهاني است و هرگز پيروز اين ميدان نخواهد شد، زيرا از فرهنگ كه ذات و اصالت وجودي شكلگيري امپراتوري است، برخوردار نيست، درنتيجه، امروز بيان ميكنيم كه تنها راه بازدارندگي از نقشهراه شوم سياست استعماري و استثماري غرب نوظهور نه تنها فقط ابراز پشيماني و شرمندگي آنان درمقابل تمامي تمدنهاي باستاني جهان است كه بيشترين آسيبها را به آنها وارد كردهاند، بلكه تمدنهاي باستاني هم با پذيرش مسووليت و وظيفه فرهنگي خود بايستي به آفرينش «معنا» و «مفهوم» به زبان و بيان امروزي مبادرت كنند تا نخستين گام براي آغاز «تاريخ حقيقي انسان» كه اريك فروم از آن نام برده، برداشته شود. به بيان روشنتر، از اين لحظه تاريخي است كه تاريخ حقيقي انسان آغاز شده و ديگر هيچ حكومت استعمارگرغربي نميتواند با گذر از تنگههرمز در خليجفارس كه از دوران باستان تا امروز، مركز تجارت جهاني بوده، هست و خواهد شد، با روش بيمارگونه استعماري و استثماري خود در بلندمدت، آسيبهاي غيرقابل درمان به زندگي بشر وارد كند تا صرفا منافع ملي و امنيتي خود را تامين كند. برهمينپايه، نماد «گل نيلوفر» از زمان امپراتوري هخامنشيان تا دوره حكومت قاجاريه كه هنوز ريشه در اين دوران باستاني دارد، و البته اين نماد ماندگار از بار معنايي و مفهومي آرامش، صلح، زايش به معناي «خودشكوفايي فردي، جمعي و جهاني» و اميد برخوردار است، در گزارش امروز به همراه چگونگي زيرساخت آفرينش «وحدت ساختاري» و «هنر معماري» در جامعه ايران مورد پژوهش روزنامهنگاري قرار ميگيرد. البته با اين اطمينانخاطر كه امروز، ايران نخستين گام را در راه ساختن «تاريخ حقيقي انسان» برميدارد كه تجاوز سياسي، امنيتي، نظامي و تجاري استعمار غرب بيش از ۵۰۰سال بين آن فاصله انداخته، و البته همانطور كه ايران با روش فرهنگي خود بر هجوم، تجاوز نظامي و سلطه بلندمدت اسكندر مقدوني از يونان، اعراب شبهجزيره عربستان و قوم بيابانگرد مغول غلبه كرد و در نهايت پيروز اين ميدانها شد؛ امروز بار ديگر با استفاده از فرهنگ ايران باستان بر هجوم، تجاوز نظامي و سيطره سياستهاي استعماري و استثماري غرب نوظهور، پيروز اين آخرين نبرد در ميدان جنگ ۴۰ روزه امريكا و رژيم اسراييل ميشود تا به قول فروغ فرخزاد، شاعر معاصر ايران:
«به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند
به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من
از فصلهاي خشك گذر ميكردند
[...] ميآيم، ميآيم، ميآيم
و آستانه پر از عشق ميشود
و من در آستانه به آنها كه دوست ميدارند
و دختري كه هنوز آنجا،
در آستانه پر عشق ايستاده، سلامي دوباره خواهم داد.»
معنا و زيرساخت «فرهنگ» و «هنر»
دركتاب خطي با چاپ سنگي «فرهنگ انجمن آراي ناصري»، تاليف اميرالشعرا رضاقليخان، متخلص به هدايت كه در سال ۱۲۸۸ قمري و در زمان حكومت ناصرالدين شاه قاجار به چاپ سنگي رسيده، درباره لغت «فرهنگ» نوشته شده است: «فرهنج و فرهنگ بفتح فا وها بمعني ادب و اندازه و حد هرچيزي و ادبكننده و امر بادب كردن و اصل اين لغت فرّوهنگ است چه هنگ مرادف هوش است و كتابي را گويند كه در او تحقيق قواعد معاني الفاظ و لغات نمايند [...] و همچنين كتب لغات فرس و ضبط ماده اشتقاق مفردات و صيغه مركبات و فرهنجيدن بمعني ادب كردنست و امر بدانست چنانكه [...] شيخ نظامي مرادف عقل و دانش گفته ـ نه دانش باشد آنكس را نه فرهنگ / كه وقت آشتي پيش آورد جنگ [...].»
برهمين پايه، صادق كيا نيز در كتاب «فرهنگ» كه درسال ۱۳۴۹ش. از سوي انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، اداره كل نگارش چاپ و منتشر شده، نوشته است: « «فرهنگ» در پهلوي به معني «تربيت، آموزش و پرورش، آنچه آموخته ميشود» بهكار ميرفت ولي در فارسي رفتهرفته معني آن گستردهتر و شايد هم تا اندازهاي تيره و ناروشن گرديد و كاربرد آن نيز كاهش گرفت. [...] «هنر» از واژههاي ايراني بسيار كهن است. اين واژه در اوستا به صورت «هونر» و در نوشتههاي پهلوي به صورت «هونر» بهكار رفته است. محمد پسر عبدالخالق ميهني، در سده ششم هجري، در «دستور دبيري» معني «هنر» را «نيكي» ياد كرده است و در همين سده جارالله ابوالقاسم محمود زمخشري خوارزمي در مقدمهالادب «فنّ» را «هنر»، «ادب» را «فرهنگ، هنر»، «منقبه» را «هنر، كاري نيك، كار بزرگ» و ابوالفتح احمد ميداني در السامي فيالاسامي «خير» را «پر هنر»، «قشب خشب» را «وي هنر» (بيهنر) [بيهنر] معني كرده است [...]. در فرهنگ نظام، فرهنگ نفيسي، ستينگاس آن را «كمال، دانش، فضيلت، فضل، معرفت، مهارت، قابليت، كياست، فراست، زيركي، صنعت، شغل، پيشه، كسب» معني كردهاند[...]. اين واژه از خاور دور تا باختر دور به بسياري از زبانهاي جهان راه يافته است اما درباره آن ميان خاور [شرق] و باختر [غرب] يك فرق بزرگ پيدا شده است و آن اين است كه در خاور آن را ايراني ميشمارند در صورتي كه در باختر چنين نيست و بيهوده در پي يافتن ريشهاي لاتين براي آنند [...].»
همچنين، در كتاب خطي با چاپ سنگي «دوره ابتدايي از تاريخ عالم ـ جلد اول، تاريخ ايران» با نگارش ميرزا محمدحسينخان ملقب به ذكاءالملك متخلص به فروغي و تاليف ميرزا محمدعليخان بن ذكاءالملك در سال ۱۳۱۸قمري و در زمان حكومت مظفرالدين شاه قاجار و در بخش «در وضع تمدن مردم ايران در دولت هخامنشي»، نوشته شده است: «[...] ديگر از صفات ايرانيها كه در نزد ملت يونان و ساير ملل ضربالمثل شده صداقت و راستگويي آنها بوده ابناي اين وطن در آنزمان از دروغ سخت احتراز داشتند و راست گفتن را يكي از اصول ترتيبات لازمه ميدانستند هرگز ديده نميشد كه ايراني وعده كند بوعده وفا نكند يا خلاف شرايط صلحنامه رفتار نمايد و از بس راستگويي را كار خوبي ميدانستند از كسب و تجارت كراهت داشتند و ميگفتند اينكارها انسانرا به تقلب و دروغ واميدارد همچنين بقدر امكان زير بار قرض نميرفتند بخيال اينكه آدم مقروض گاهي مجبور بدروغ گفتن ميشود درمعاملات چانه نميزدند در گفتار و كردار پر دلي باجرات بودند ديگر از صفات ايرانيهاي قديم سخا و جوانمردي و خونگرمي و مهماننوازي بوده [...].»
سپس، در ادامه و در بخشي از «علوم و صنايع و آثار ايرانيهاي قديم» نوشته شده است: «ايرانيهاي قديم بيشتر بجنگ و دليري و شجاعت اعتنا ميكرده و كمتر بعلوم و صنايع ميپرداختهاند و سرمنشأ اين عيب از آنجاست كه ملل مختلفه در تحت تبعيت آنها بود و حوائج علمي و صنعتي ايشانرا رفع مينموده ازينرو خود را محتاج بعلم و صنعت نميديدند صنايعيكه[صنايعي كه] آن قوم در آن دستي داشته و كمالي حاصل كرده معماري و حجاي و پيشههاي متعلق باين دو صنعت است سبك بناهاي ايرانيهاي قديم همان سبك ابنيه آشوريتين است منتها ايرانيها آن را تكميل كرده و بر ظرافت و زيبايي آن مبلغي افزوده از آثار عمارات آن مردم و آن پادشاهان در پايتختهاي آنها چيزي مانده از همه مهمتر خرابه قصر سلطنتي تختجمشيد است نزديك شهر استخر قدري در شمال شرقي شيراز و ابنيه آن قصر را چندنفر از شاهنشاهان هخامنشي ساخته و اسكندركبير آن كاخهاي رفيع را در عالم مستي و غرور جهانگشايي آتش زد و خلاصه عظمت و زيبايي ابنيه ايراني قديم از آن خرابهها معلوم ميشود[...].»
تركيب كلي «هويت ايراني»
برهمينپايه، فريدون زندفرد دركتاب «ايران و جامعه ملل» در سال ۱۴۰۰ش. و درباره ابوالحسن فروغي، برادر محمدعلي فروغي (ذكاءالملك) نوشته است كه او شخصيتي فرهنگي بود. به وزير مختاري سفارت برن و نمايندگي دايم در جامعه ملل تعيين گرديد، اما ماموريتش عمري كوتاه داشت. او پس از بازگشت از برن خدمات فرهنگي را از سرگرفت؛ رييس دارالمعلمين شد و در دارالفنون نيز به تدريس پرداخت. سپس، فريدون زندفرد در بخش «مساله اقليتها» با اشاره به بخشي از سخنراني ابوالحسن فروغي در جامعه ملل، نوشته است: «از نوآوريهاي عهدنامه صلح ورساي، طرح قرارداد حقوق اقليتها بود كه به انعقاد سلسله «قراردادهاي اقليت» انجاميد. هر دولت جديدالتاسيس يا هر كشوري كه مرزهاي آن پس از پايان جنگ جهاني اول گسترش يافته بود و گروههاي اقليت در آن ميزيستند، مكلف بودند اين طرح قرارداد را امضا كنند. به موجب اين سند دولتها متعهد بودند نسبت به اقليتها رفتاري منصفانه و برابر داشته باشند. مسووليت اجراي اين قراردادها به عهده شوراي جامعه ملل سپرده شده بود [...]. وظيفه مجمع نسبت به اقليتها محدود به وضع قواعد و مقررات كلي جهت رفتار اقليتها و همچنين رفتار دولتهاي ذينفع بود. ايران در مساله اقليتها كارنامه روشني داشت و از بابت تعهدات مندرج در «قراردادهاي اقليت» گرفتاري خاصي نداشت. از همين رو، مشاركت ايران در گفتوشنود راجع به اقليتها عمدتا در مورد طرز سلوك با گروههاي اقليت قلمرو خويش بود. ايران اميدوار بود حاصل تجربهاي كه درگذشت زمان اندوخته بود و به ايجاد تفاهم و روابطي دوستانه و عملي ميان اكثريت و گروههاي اقليت منجر شده بود، براي اعضاي جامعه ملل سودمند افتد. ايران معتقد بود كه يگانه دولت مشوق زمين است كه دشواري مربوط به اقليتها را ازميان برداشته است و همواره خاطرنشان ميكرد كه گروههاي اقليت در ايران ـ يهوديان، ارمنيان، زرتشتيان و آسوريان ـ قرنهاست كه برپايه حقوقي برابر زيستهاند و با اكثريت اهالي مملكت همزيستي مسالمتآميز و سازندهاي داشتهاند. نماينده ايران در تشريح كيفيت مساوات حقوقي گروههاي اقليت مطلب را به آنجا رساند كه ادعا نمايد وضع ايران به گونهاي است كه آن اهميت سياسي كه معمولا به واژه «اقليت» نسبت داده ميشود، درباره اقليتهاي ايران صدق ندارد. نماينده ايران، ابوالحسن فروغي، در اجلاس ۱۹۳۳ مجمع ضمن بياناتي به دفاع از «تز» خود برآمد كه، عمدتا، تحليلي فلسفي برپايه جنبههاي علمي ـ اجتماعي مساله اقليتها بود. بخشي از آن را ميآوريم:
«... ژن ايراني هميشه در خصلت تركيبي جلوه داشته، و... در واقع تاريخ طبيعي ما را يك سلسله مجموعههاي تركيبي ميسازد. تركيب به كلي متمايز از جذب و مستحيل گشتن است. گرايش مستحيل شدن به يكي كردن و يكسان ساختن عناصر واحدكل ميانجامد و آنچه را كه اصالت دارد نابود ميكند... چنين ادغامي زيانبار است. اگر به زور انجام گيرد، ستمگرانه است، زيرا شخصيت عناصر متشكلهاش را از بين ميبرد. به عكس، تركيب با احترام به آنچه قابل احترام است متمايز از جذاب و ادغام است؛ يعني احترام به آنچه كه بيانگر يك اصالت ذاتي است... تنها اثر آن يكي كردن هويتها، ازطريق ايجاد علقه ظريفانه وِداد، در يك كل هماهنگ است و از آنها هويتي ميسازد والاتر از آنچه دربرگيرنده هويتهاي كوچكتر است... براثر قريحه ذاتي كهزاده ژني تركيبي است، ريشه اصلي آريايي كه قوم ايراني را در سرزمين ايران تشكيل داد توانست ملت ايران را به وجود آورد؛ تار و پود اين قوم، آنقدر نيرومند و سخت و به حد كافي مقاوم هست كه قدرت ايستادگي برابر فراز و نشيب 10قرن را داشته باشد؛ در وحدت ساختاري اين قوم، غنايي از نرمش مشاهده ميشود كه امكان ميدهد عواملي كاملا متفاوت جايي براي خود پيدا نمايند بدون آنكه وحدت آن از هم گسيخته شود. اين عوامل كه در شرايطي غير از اين، اقليتها را با اكثريت ملت در حالت خصومت قرار ميدهد، در واقع فقط تاكيدي است بر ويژگي كمكهاي اصلي به غناي زندگي ملي ما ـ چنين است، فيالمثل، در مورد يهوديان ما، كه با شوق وافر قسمتي از مدنيت ما را تشكيل ميدهند و در ادبيات و هنر ما مشاركت دارند، اما با وجه متمايز ذاتي كه مديون حفظ اصالت شخصيت آنهاست. هركس قدم به ايران بگذارد درمييابد كه اكثريت و گروههاي اقليت ما به چه نحو رضايتبخشي يكديگر را تكميل كنند و يك واحد كلي به وجود ميآورند كه قدرت آن معلول علقهاي است كه ما را متحد ميكند. حقيقت آنكه، مردم ايران هرگز كسي را در خود مستحيل نكرده است، همانطور كه اجازه نداد خود مستحيل ديگران گردد. هميشه توانسته است تركيبي به دست دهد و تركيب، تحقق وجود واحدي راضي است كه درمنبع اصلي ثروت مشاركت ميجويد. اين سرمشقي است كه زندگي در ايران ممكن است در تركيبي عاري از تعصب عرضه بدارد: تركيبي كه ما عملا در محدوده قريب سي قرن پايدار ماندهايم... ما از تجربه كهن سي قرن خويش همان درسي را ميآموزيم كه در اعلاميههاي والاي متفكران جديد مندرج است؛ يعني پليديهايي كه بشر را رنج ميدهد، بايد با تحقق بدون شرط و اجراي بدون تبعيض حقوق انسان در نظام سياسي و اجتماعي تسكين يابد.»
البته اين حقيقت است كه ايران درمساله اقليتها، به تناسب، كارنامهاي مثبت دارد. درعصر جامعه ملل هيچ سندي بينالمللي كه ايران را مكلف و ملزم به رعايت حقوق اقليتها نمايد وجود ندارد[...]. گرچه تحليل نماينده ايران در مورد وضع گروههاي اقليت در ايران تحليلي كلي است، اما بر روي هم حقيقت است و دلالت بر اعتبار ملي آن دارد [...].»
معماري «روحپرور» و «دلنواز» ايراني
كريم طاهرزاده بهزاد تبريزي نيز دربخشي از مقدمه كتاب «سرآمدان هنر» كه در سال ۱۳۴۲ و در برلين چاپخانه ايرانشهر چاپ شده و اكنون دربخش «تالارنفيس كتابخانه مركزي دانشگاه تهران» نگهداري ميشود، نوشته است: «آشنايان علم روح ميگويند چهره مرد آيينه قلب اوست، و خداوندان صنايع مستظرفه هم ميگويند كه آثار صنايع جميله مرآت احوال روحي و ميزان ذكاوت و استعداد ملتها است. بعبارت ديگر آثار باقي مانده آيينهايست كه در صفحه آن علايم خوشي و خرمي و دانش، و لكههاي نكبت و كدورت و ناداني و مراتب بلندي و پستي هر ملت بخوبي نمايانست. لهذا براي شناختن درجه هوش و ذكاوت، ذوق و سليقه و طبيعت يك ملت هيچ وسيله بهتر از مطالعه تاريخ صنايع مستظرفه آن نيست. چنانكه خرابههاي استخر ايران [تخت جمشيد]، اهرام مصر، بناها و مجسمههاي يونان با زبان حال خود ارتقاء مدنيت و ميزان علم و اخلاق و كيفيت عقايد و مذاهب ايام قديم اين ملل را بهما الهام ميكند. اين قبيل آثار صنايع مستظرفه برگزيدهترين يادگار مدنيت، خوبترين و گرانبهاترين متروكات ملتها است كه در تحت تاثيرات مذاهب و اعتقادات، اخلاق و عادات خود بعضي آثار بديعه و شاهكارهاي برگزيده از قبيل پرستشگاهها، بناها، تابلوها و كتابهاي خطي و محكوكات، مجسمهها، ظروف و نقوش و ساير آثار جاويدان از خود بهيادگار گذاشتهاند اگر درتاريخ تمدن جهان از آن آثار متروكه صرفنظر بشود در صفحههاي آن به جز حكايات جنگهاي خونين و استيلاهاي وحشيانه و تاخت و تازها و غير از روايات سلطنتهاي استبدادي حكمداران خودكام چيز ديگر باقي نميماند، و چيزيكه بشريت را شايسته تعريف و تمجيد قرار بدهد پيدا نميشود. پس ميتوان گفت در نوع بشر كه اشرف مخلوقاتش مينامند بدون وجود صنايع مستظرفه اين صفت معناي واقعي ندارد. ملت ايران در دورههاي حيات خود بيبهره ازاين منبع فضل و عرفان نبوده است. چنانكه يك نظر اجمالي بهتاريخ گذشته آن ما را بدان آگاه ميسازد[...].»
در ادامه، بهزاد تبريزي دربخش «معماري و صنايع مستظرفه» نوشته است: « [...] معماري علاوه براينكه يك صنعت ظريف و مادر صنايع مستظرفه شمرده ميشود نيز يكي از صنايع و بدايع ميباشد كه بدون آن زندگاني بشر نميتواند پايدار بماند. آسايش و استراحت يك ملت بسته به ترقي و تكامل اين فن شريف است. چنانكه در ايام قديم فن معماري را شايسته پرستش و بندگي ميپنداشتند و در سرآغاز، فنون نقاشي، حجاري، موسيقي و سايره جزو آن بوده بعد به مرور ايام از آن جدا شدهاند. معماري يكي از احتياجات و ضروريات اوليه بشر است. مردمان ابتدايي نخستين قدمي كه به طرف تمدن و تكامل برداشتهاند همانا ساختن جايگاه و پناگاه براي خود بوده يعني از اول محتاج به فن شريف معماري شدهاند و بدينوسيله توانستهاند كه خودشانرا از آزار حملههاي حيوانات قويپنجه و درنده محافظت كنند و اين ترقي سرآغاز ظهور هوش انساني شمرده ميشود. معماري نيز در دايره خود مثل ساير شعبههاي صنايع جميله داراي قواعد و سجع، قافيه، پرده، آهنگ، رنگ و دستور ميباشد. فرقي كه ميان معماري و ساير شعبات صنايع مستظرفه هست اين است كه يك شاعر، يك مجسمهساز و يك نقاش طبيعت را براي خود مودل [مدل] قرارداده هر چيزي كه در اوراق وي مشاهده ميشود آن را تقليد و از روي آن گرده بر ميدارد. ولي يك معمار علاوه بر محاسن طبيعت همه احساسات بشري را در كله خود جمع نموده يك بناي باشكوهي كه در واقع طبيعت چنين نمونهاي دربر ندارد خلق ميكند و بدينجهت است كه معماري را شعر مجسم مينامند! فاضل عاليقدر اطريشي لوتار آبل مينويسد: طبيعت تنها بهميل و خواهش خود كار ميكند ولي معمار بهواسطه آثار خود احساسات رقيق و عواطف لطيف بشر را مينوازد، ذكاوت و هوش معمار جزييات و نكاتي را كشف ميكند كه كار هر دماغ و درخور هر كله نيست و آن قوه مخيله و مفكره و احساسات رقيق و قدرت تشخيص و اقتباس كه دست قدرت در سرشت و خلقت معمار بهوديعت گذاشته است اكثر مردم از آن بخش خدايي محرومند. معمار آناست كه داراي قوايي مانند وسعت ذهن و سلامت ذوق و قدرت قلم و وسعت تخيل باشد. چنانكه يك شاعر را طبع موزون و سرشار لازم است كه الفاظ ظريف و برگزيده و افكار تازه و بكر را دراشعار خود به كار ببرد تا گفتههاي وي پسنديدهتر وگيرندهتر شود. براي معمار نيز وسعت قريحه و طبع شاعرانه لازم است تا در طرح و شالوده خود اسلوب ظريف و پارچههاي باتركيب و منظرهاي دلچسب و مجسمههاي موزون و جبهههاي قشنگ برگزيند! چنانكه يك شعر هيجانآور و يك قطعه موسيقي حزنانگيز با يك شعر طرببخش و صداي دلنواز تار فرق دارد. درميان يك طاق ظفر و يك تالار جشن با يك بناي عدليه و بناي بانك نيز فرق بسيار بزرگ است. [پانويس: تاثير يك بناي ظفر عبارت است از توليد هيجان شهامت، رشادت، و حس انتقام. تاثير تالار جشن بيداركردن حس مسرت و فر و شكوه و سيادت و تاثير بناي عدليه ايقاظ حس انسانيت ـ درستكاري و ترس از مجازات اعمال زشت. و تاثير بناي يك بانك عبارت از حس استحكام و متانت و اعتماد و ثروت يك مملكت ميباشد.] معمار آن است كه طرح و شالوده بنا را طوري بكشد كه درميان ظرف و مظروف يك علاقه و ارتباط كامل حاصل شده به عبارت ديگر نسبت بهروح و معناي هر بنا قالب بريزد و لباسي بر آن بپوشاند كه قلب هر تماشاكننده از مشاهده آن متحسس شده و بر كيفيت آن به آساني بتواند پي ببرد. چنانكه تاثير اشعار رزمي (به عنوان مارسهيز ـ آلون زان فان دولا پاتري) شاعر بزرگ فرانسه روژه دو ليل در قلب هر خواننده و شنونده موثر است همچنين تاثير نقش برجستهاي كه در روي طاق ظفر پاريس بوده و اثر قواي دماغي يكي معماري حساس ميباشد نيز از نظر بيننده به زودي محو و نابود نميگردد. هراندازه كه اشعار شاعر اعظم ايراني فردوسي طوسي حماست و شهامت در قلب افراد ايراني تحريك مينمايد به همان اندازه و بلكه بيشتر تماشاي خرابههاي قصراستخر [تختجمشيد] براي هر ايراني حساس رقتانگيز و تهورآور و تاثيربخش خواهد بود. هيچ ايراني تصور نميشود كه از ديدن آن بنا، روزگار خرمي و شهامت ملي خود را يادآورده نفرين و سرزنش به روان ناپاك اسكندر كه خرابكننده آن بناي باشكوه بوده نكند! بيمبالاتي حكومت امروزي ايران در حفظ بقاياي اين آثار كمتر از كار اسكندر نيست ولي هنوز وقت آن نگذشته است و دولت و ملت ايران ميتواند با يك مختصر فداكاري، دور اين خرابههاي مقدس را حصار كشيده و پاسباني معين نمايند تا آثار باقي مانده آنها از ميان نرود[...]. اميدوارم كه نويسندگان و ادباي محترم بيشتر از اين در اين باب تفكر و تحقيق بفرمايند شايد از تاثير قلم فاضلانه ايشان فن معماري رونق و اهميت يافته خانههاي حزنانگيز و خفهكننده ايران جاي خود را به بناهاي روحپرور دلنواز بدهد و در اين كاشانههاي طرببخش و آشيانههاي استراحت و آسايش افراد نسل جديد ايران يك پرورش صحي و يك تربيت ملي و يك ذوق صنعتي را دارا گردد.»
عكسهايي از آثار باستاني و تاريخي
چيدمان عكسها از سمت چپ، خط سير تاريخي گل نيلوفر به عنوان نماد صلح، آرامش، زايش، اميد و... است كه در هنرحجاري تختجمشيد و نقاشي روي آجر در كاخ شوش در دوره امپراتوري هخامنشيان آغاز ميشود و در ادامه مشاهده ميشود كه همان گل نيلوفر باستاني به هنگام هنر آينهكاري در دوره حكومت قاجاريه، روي ديوارهاي تالارآينه و تخت مرمر در مجموعه ميراث جهاني كاخ گلستان نقش ميبندند تا امروز ما از آنها با عنوان آثار تاريخي سخن بگوييم. اكنون، اهميت داستان چيدمان اين عكسها، از اين جهت است كه متاسفانه پس از انعقاد عهدنامههاي ننگين «گلستان» و «تركمنچاي» كه رسما روسيهتزاري و انگليس مبادرت به تجزيه و ازهمگسيختگي سرزمين ايران باستان كردند تا امروز كشورهاي متعددي را شكل دهند و البته برخي از اين كشورها را همچنان در حلقه تنگ استعماري خود قرار دادهاند، درنتيجه تمامي ارتباطاتي كه در جغرافياي تاريخي ـ فرهنگي ايران باستان وجود داشت را آگاهانه از بين بردند و متاسفانه با غارت و چپاول كتابخانهها، اسناد حكومتي، ميراث فرهنگي و باستاني ما كه توانستهاند كتابخانهها و دانشگاههاي ايرانشناسي را در درون كشورهاي خود ايجاد كنند، مبادرت به نگارش تاريخ تحريف شده ما ايرانيان كردند، تا ما بدون هيچ درك و فهم درستي از تاريخ مكتوب خود كه حافظه تاريخ شفاهي قادر به نگاهداري آن حجم انبوه اطلاعات در طول زمان نيست و به فراموشي و حتي پاك شدن از حافظه جمعي ميانجامد، مانع هرگونه شناخت از هويت فرهنگي و هنري خودمان از زمان باستان تا امروز شويم. درنتيجه، اكنون اين ضرورت ملي ايجاب ميكند تا نخستين گام براي رفع اين موانع پژوهشي و روزنامهنگاري؛ درجهت نگارش تاريخ ايران به دست خود ايرانيان برداشته شود تا حقيقت ميراث ما ايرانيان از تحريفهاي تاريخي غرب روشن و آشكار شده و حداقل نسل پيشروي ما از هرگونه خطاي شناختي به دور باشند. اين عكسها فقط يك نمونه از صدها يا شايد هزاران نمونههاي هنري و فرهنگي هستند كه متاسفانه ما براي پژوهش روي آنها، با بيشترين موانع در جغرافياي تاريخي ـ فرهنگي ايران باستان و به ويژه در موزهها و آرشيوهاي ايرانشناسي و انبارهاي ناشناخته تمدن غرب كه پر است از آثار باستاني ايران، روبرو هستيم.
سخن آخر
و سخن پاياني را كه با چند بيت از مولانا جلالالدين محمد مولوي، عارف و شاعر عصر خوارزمشاهيان ايران كه از كتاب «كليات شمس تبريزي» وام گرفتهايم، در طرحي نو براي اعلام خبر به پايان رسيدن جنگ ۴۰ روزه امريكا و اسراييل عليه ايران و شرايط جديد زندگي بشر پس از آن آغاز ميكنيم كه:
«[...] امروز بنفشهزار و لاله
از سنگ و كلوخ بردميده است
بشكفت درخت در زمستان
در بهمن ميوهها پزيده است
گويي كه خداي عالمي نو
در عالم كهنه آفريده است [...].»
منابع: كتابخانههاي شماره يك، بخش چاپهاي سنگي و سربي و ايرانشناسي مجلس،
مجموعه اسناد كتابخانه مركزي
و مركز اسناد دانشگاه تهران
و عكسهايي از مجموعه ميراث جهاني
كاخ گلستان
٭ روزنامهنگار و پژوهشگر