حکایت از آنجا جان میگیرد که بانو فرجی، با همان وقار آذری و گامهایی که نشان از تصمیمی قاطع داشت، از میان جمعیت زائران گذشت. میدانید؛ تبریزیها در ارادت، اهل تعارف نیستند؛ یا دل نمیبندند، یا اگر ببندند، تمامقد پای کار میایستند. این بانوی میانسال، که لابد در تمام این سالها، ریال به ریال پساندازش را با نیت روزی بزرگ کنار گذاشته بود، حالا به مقصد رسیده بود.
او نه به دنبال خرید ملکی در ییلاقات بود و نه به فکر تجملات مرسوم روزگار. در ذهن او، این پول؛ امانتی بود که باید به صاحب اصلیاش برمیگشت. وقتی به دفتر نذورات رسید، نه از شلوغی صحن گلایه کرد و نه از خستگی راه. او فقط یک هدف داشت: ریختن قطرهای به پای دریای کرامت امام رئوف. نگاهش که به گنبد گره خورد، انگار تمام خستگی راه تبریز تا مشهد، در یک آن؛ از تنش بهدر شد. او میدانست که اینجا، همانجایی است که کم را بسیار میخرند و هیچ را به همهچیز بدل میکنند.
عهدی با مهدی
مسئول دفتر نذورات طبق عادت، دستگاه کارتخوان را پیش میکشد. بانو، ۱۰ میلیارد و ۴۵۰ میلیون ریال کارت را میکشد. عددی که روی نمایشگر نقش میبندد، رقمی است که نشان از یک همت بلند دارد؛ دارایی ارزشمندی که شاید حاصل سالها قناعت و صبوری باشد. کارمند دفتر که روزانه با مبالغ مختلفی روبروست، برای لحظهای به احترام وقار و آرامشی که در چهره این بانو موج میزند، مکث میکند. او میفهمد که پشت این عدد، داستانی از عشق و دلدادگی نهفته است.
بانو فرجی، بیآنکه تردیدی در نگاهش باشد، رمز را وارد میکند. صدای بوق تأیید دستگاه، در فضای معنوی دفتر میپیچد. تمام شد! به همین سادگی. او در آن لحظه، فارغ از هیاهوی جهان بیرون، امضایی سبز بر دفتر ارادت رضوی زد. برای او، این لحظه یک خلوت محض بود؛ گفتگویی دوجانبه میان یک زائر و امامش. او ترجیح داده بود این معامله قلبی را در نهایت سادگی و به دور از هرگونه تشریفاتی به سرانجام برساند، چرا که باور داشت در محضر دانای رازها، نیازی به گفتن و نشان دادن نیست.
مسئول دفتر نذورات، طبق روال همیشگی، مشخصات را ثبت میکند و فیش را مینویسد. بانو فرجی با آرامشی تمام، به رسید بانکی نگاه میکند که حالا ضمیمه فیش نذورات شده است. برای او، همین کاغذ کوچک، گواه پذیرفته شدن در این آستان بود. او مسیر گمنامی را برگزیده بود، چرا که دلش میخواست این هدیه، مانند رازی میان او و حضرت باقی بماند.
در آن لحظه، آن دستگاه کوچک کارتخوان، تنها یک واسطه بود تا نیت خالصانه او را به سفره اطعام زائران و گرهگشایی از دردمندان پیوند بزند. بانو میدانست که در این حریم قدسی، هر ریال با وسواس و دقت، صرف خدمت به محرومین و زائران آقا میشود. او با اطمینانی که از ایمانش سرچشمه میگرفت، امانتش را سپرد و سبکبال، آماده رفتن شد.
احسان مولایم امام زمان
کارمند دفتر نذورات با احترام از او پرسید: «مادرجان، نیت خاصی دارید؟» بانو فرجی با همان لهجه شیرین و بیتکلف ترکیاش پاسخی داد که گویی تمام فلسفه بخشش را در خود داشت. او نه در پی شفای بیماری بود و نه گشایش گرهای از زندگی شخصی؛ خیلی ساده و با صفای باطن گفت: «این احسان آقایم، مولایم امام زمان (عج) است؛ نیت خاصی نداشتم، فقط میخواستم هدیهای باشد برای ایشان.»
در روزگاری که گاهی نذرهای ما با فهرستی از مطالبات همراه است، این بانو بیهیچ چشمداشتی بخشیده بود. او این مال را به آستان امام رضا (ع) سپرد تا بگوید: «آقاجان، من به یاد فرزند شما هستم.» او یقین داشت که امام رئوف، بهتر از هر کسی میداند چطور این عرض ارادت قلبی را به پیشگاه فرزندش، حضرت ولیعصر (عج) عرضه کند.
حالا بانو فرجی، در پناه نگاه عطوف سلطان طوس، سبکبالتر از کبوتران حرم، راهی دیار خود شده است. او که تمام داراییاش را فرش راه ارادت به آقا کرده بود، نخواست نامی از او بماند؛ چرا که میدانست در محضر انیسالنفوس، گمنامی زیباترین نشان آشنایی است. او به ما یاد داد که نذر، میتواند یک گفتوگوی درگوشی با خدا و اولیای او باشد. او نشان داد که میتوان از تبریز آمد، تمامقد پای ارادت ایستاد، و چنان سبکبال رفت که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما در واقع، اتفاق بزرگ در دل تاریخ این آستان ثبت شد.
حرم مطهر، حالا امانتدار هدیهای است که با عشق امام زمان (عج) عجین شده است. بانو فرجی رفت، اما عطر نیت مهدویاش، هنوز در فضای دفتر نذورات باقی است. او با آن سکوت پرمعنایش، به همه ما یک درس بزرگ داد: در محضر سلطان طوس، زیباترین نذر، نذری است که با رشتههای محبت به صاحبالزمان (عج) گره خورده باشد./933/