نویسنده: حسین دلیر، روزنامه نگار
دیپلماسی ایرانی: مدتی است درگیر این پرسشم که چرا جامعه ایران در بزنگاه بحران، اغلب رفتار جمعی و واکنشی متفاوت از پیشبینی دارد؟
در دهههای اخیر، برخی پروژههای پیچیده فرهنگی – رسانهای کوشیدهاند «انسان جدید ایرانی» را بازتعریف کنند؛ انسانی بیحافظه، گسسته از هویت و بیمسئولیت نسبت به سرنوشت وطن. انسانی که در هر پیشامد، «خویشتن» را بر «میهن» ترجیح دهد. در معنایی استعاری، میتوان این روند را نوعی «بنیاسرائیلیسازی» نسبت داد؛ تلاشی برای نهادینه کردن دنیاپرستی، پیمانگریزی، تفرقهافکنی و اصالتزدایی. هدف چنین مهندسی اجتماعی آن است که پیکره تمدنی ایران بینیاز از فشار بیرونی، از درون فرسوده و فروپاشیده شود.
برای این دگردیسی، ابزارهای متنوعی به کار گرفته شد. از رواج شبهعلم و عرفانهای بدلی که فهم مسئولانه انسان را به تجربههای فردگرا فرو میکاهند تا روانشناسی زردی که «حال خوب» را جایگزین «عمل درست» میکند و نسخه غایی را در قرائت متکبرانه «فقط خودت را دوست بدار» خلاصه میسازد. این در حالی است که سنت عرفان ایرانی، از بایزید تا مولوی، همواره با مسئولیت اجتماعی و آگاهی اخلاقی آمیخته بوده است.
در سطحی دیگر، طنزهای سطحی و بیریشه رواج یافتند تا تأمل را به سخره گیرند و هر دغدغهای را به زهرخندی پوچ تقلیل دهند. طنزی که به وارونه نمونههای دغدغهمند امثال عبید و دهخدا، از درد جامعه نمیجوشید. همزمان شبکههای اجتماعی - که میتوانست سودمندترین پدیده ارتباطی عصر ما باشد - به ویترینی برای مصرفگرایی نمایشی و زیست تجملی بدل شد. الگویی از زندگی ارائه گشت که با سادهزیستی، راستی و درستی بیگانه باشد.
همهی فنون این ستیز ادراکی، بر گسستن فرد از ملت و بیگانه کردن او با ریشههایش متمرکز شد. تا هرکداممان مصرفکنندهای منفعل شویم و بدتر از آن، بیتفاوت به سرنوشت مادر مشترکمان، وطن باشیم.
اما این محاسبه، بار دیگر در برخورد با صخرهی سترگ خِرد ایرانی خُرد شد. چرایی این شکست را باید در لایههای عمیقتر هویت تمدنی ایران جُست و کاوید.
خطای طراحان این پروژه چندسطحی، خوانش واژگون تاریخ سرزمین ما بود. گمان بردند با ملتی نوبنیاد و بیریشه روبهرو هستند که در جنگ نرم، کیستی خویش را فراموش و چیستیاش را وا مینهد. حال آنکه ایران صرفاً یک جغرافیا نیست؛ تمدنی است دیرپا با حافظهای عمیق در ناخودآگاه جمعی. حافظهای که افسانه، دین، ادبیات و تجربه تاریخی را لایهلایه در خود تنیده است و در لحظه تهدید، بیهیچ اعلان قبلی، شکل تازهای از همبستگی و مقاومت را فعال میکند.
محاسبه نادرست دشمنان، خلط «جامعه مصرفکننده» با «جامعه فروپاشیده» بود. اینکه ایرانیان کالا و رسانه خارجی مصرف میکنند، در شبکههای اجتماعی فعالاند یا نقدها و مطالبههای تند دارند، به معنای گسستن پیوند آنان با وطن نیست. همینها، اغلب در شب عاشورا اشک میریزند، شعرهای اخلاقی ترنم میکنند و برای استواری ایران، آماده پیشکش جان شیریناند.
دشمن ندانست که فرهنگ ایرانی در طول تاریخ، توانایی شگرفی در هضم عناصر بیگانه داشته است؛ بیآنکه هستهی سخت هویت خود را از دست دهد. تازیان آمدند اما دیوانسالاری، فلسفه و ادبیات ایرانی به اسلام در سرزمین ما رنگ ایرانیت داد. مغولان با کشتار و ویرانی وارد شدند و نوادگان همان فاتحان در دربار خود، فارسی شعر گفتند و نگارگری کردند. ایران هر بار فاتح را در آغوش کشیده و آرام آرام جذب و هضمش کرده است. این نرمافزار فرهنگی، اثری مهلکتر از هر سلاحی دارد. قدرت هضم فرهنگی ایران در آن است که مهاجم برای اداره سرزمین، ناگزیر به استفاده از زبان و دستگاه فکری تمدن ما میشود.
ملتی که اساطیر کهن و حماسههای دینی را در هم آمیخته و از آن اکسیری برای بقا ساخته است؛ با سعدی اخلاق میورزد و با حافظ ریا را رسوا میکند. چنین جامعهای را نمیتوان به همراهی با ضحاکهای زمانه ترغیب کرد.
دشمن از درک همدلی ناخودآگاه ما ناتوان است و نمیداند پیوند معنوی با سرزمین چه مفهومی دارد. ایران به موهبتی مقدس میماند که دفاع از آن را فرضی متافیزیکی میسازد. این وجدان جمعی، زبانی ازلی و بینیاز از آموزش است که همواره ایستادن در برابر زورگو را به نسلهای پسین منتقل میکند. قراردادی اجتماعی و پایدار که از روح کنشگر و خودجوش هرکداممان سرچشمه میگیرد.
نوروز را هیچ فاتحی از میان برنداشت، چراکه به سالنامه طبیعت اتصال دارد. اینکه سرانجام بهار در پی زمستان از راه میرسد؛ فلسفهای ناب در تجلیل تابآوری به شمار میرود. در همین ساحت معنایی، واژگانی چون غیرت، همت و حمیت؛ سرشتی فراتر از شعار یافته و به سازوکاری دفاعی برای تمدن بدل میشوند.
کوششهایی برای تهی کردن این واژهها از معنا و جایگزین کردن معادلهای کممایه صورت گرفته است. اما این مفاهیم با جان و تبار ملی ما چنان آمیخته که برکندن یکی، دیگری را میرویاند. این سه لایه معرفتی، بیش از آنکه آموزهای اکتسابی باشند، رسوبی تاریخی در وجدان جمعیاند و در دم معرکه، خود را به رخ میکشانند.
سیستم ایمنی تمدن ایران، برآیند مجموعهی عناصر درهمتنیده و منحصربهفردی است: زبان فارسی بهعنوان حافظه تاریخی، ادبیات غنی، آیینهای ریشهدار، فرهنگ ایستادگی در برابر بیداد و هویتی متکثر که توان هضم فرهنگی بالایی دارد. همین مولفههاست که تیغ دشمنانمان را در هر دوره به سلاحی علیه خود آنان بدل و دستگاه تمدنی ما را نامیرا کرده است. چنانکه به گاه هر مردنی، از خاکستر خویش بار دیگر به پا خاستهایم.
این یادداشت بزم خوشخیالی و جشن پیروزی نیست؛ شکافها همچنان ژرفاند و وسوسهها قربانی میگیرند. بیگمان بر «اگر»هایی درنگ باید. اگر انگاره بنیاسرائیلیسازی به نتیجه برسد، اگر سرشت ایرانی از حافظه جمعی زدوده شود، اگر تعقل تاریخیمان از معنا تهی شود و اگر ارزشهای ملی و مذهبی رنگ ببازند؛ هیچ تضمینی برای مصون ماندن جامعه از خطر گسست باقی نمیماند.
خاماندیشی است اگر تصور کنیم پروژههای مهندسی اجتماعی بهسادگی کنار گذاشته میشوند. جنگهای شناختی در جهان امروز یکی از میدانهای اصلی رقابت قدرتهاست. تقطیع واقعیت، وارونهسازی روایت و دامن زدن به قطبیسازی اجتماعی، ابزارهایی کارآمد در این میداناند. دشمن نیز در بهکارگیری این جنگافزارها برای انحراف عقلانیت جمعی و زدودن حس تعلق ملتها مهارتی آزموده دارد. پس به هر گفتار، پندار یا کرداری که بر قطبیسازی کاذب و گسست اجتماعی اصرار دارد، باید با ظن و احتیاط نگریست.