شناسهٔ خبر: 78191114 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

پرواز در بیقراری خمپاره

ملایر- ایرنا- جنگ را آن کسی می‌فهمد که سقف خانه‌اش نه از سیمان که از نبودن یکی ریخته باشد، شهید «احمدرضا احدی» آن نخبه پزشکی که دنیا برایش به اندازه یک پلک به هم زدن ارزش نداشت، عمق جنگ را با عمق جانش لمس کرد. او نوشت: «چه کسی می‌داند فرود یک خمپاره چگونه قلب چند نفر را می‌درد؟».

صاحب‌خبر -

به گزارش ایرنا؛ در دنیایی که خیلی‌ها دغدغه‌شان دیر رسیدن به اتوبوس یا قبولی در فوق دکتراست، احمدرضا دل به چیز دیگری بسته بود؛ به پرستو شدن، به فنا شدن در مسیر کمال، به گریز به هر جا که اینجا نباشد، مادرش به درستی گفت: «او متعلق به این دنیای مادی نبود»، درست مثل نسیمی که می‌وزد و می‌رود، اما طراوتش تا همیشه می‌ماند.

ساعتی پیش از پرواز، وقتی زمین زیر پای رزمندگان می‌لرزید، او با خدای خود خلوت کرد و آخرین زمزمه‌اش این بود: «یا هو... دنیای پر از غرور، هر روز در کربلا آغاز محرم، غریبه باش، بگذار گریه کنم»، سپس با همان بیقراری همیشگی، سردار کربلا را بدرقه عشق کرد و چنان آسمانی شد که گویی هیچگاه به این خاک تعلق نداشت.

وصیتش اما ساده و جانکاه بود: «حدود یک ماه روزه قرض دارم تا برایم بگیرید و از همگی حلالیت بخواهید، نگذارید حرف امام(ره) به زمین بماند» و اینچنین ستارهای درخشان در شب پرستاره جبهه‌ها فروزان شد؛ نه با فانی شدن، بلکه با جاری شدن به سوی کمال.

شهید «احمدرضا احدی» شیرمردی طلوعی کوتاه اما درخشان در بیست و پنجمین روز از آبان ماه سال ۱۳۴۵ در شهر گرم و پرجنب‌وجوش اهواز رقم خورد، خانواده‌ای مذهبی و سنتی که ریشه‌ در دیار ملایر داشتند، پدرش افسری متعهد در ارتش و مادرش زنی خانه‌دار و پشتیبان بود.

از همان دوران خردسالی، هوش و استعدادش چون نهالی تناور سر برآورد، در ۶ سالگی گام به دبستان نهاد و با پشتکاری وصف‌ناپذیر، مراحل تحصیل ابتدایی را با موفقیتی غرورآفرین و کسب رتبه‌های اول پشت سر گذاشت.

درخشش او در دوره راهنمایی نیز نویدبخش آینده‌ای روشن بود، اما تقدیر، نقش دیگری برایش اندیشیده بود و با آغاز غافلگیرکننده جنگ تحمیلی، نوجوانیِ او با جابجایی و کوچ گره خورد و همراه خانواده‌اش به زادگاه پدر و مادرش در شهرستان ملایر بازگشت.

در دبیرستان دکتر شریعتی ملایر در رشته علوم تجربی قلم فرسایی دانش را پی گرفت و سرانجام در سال ۱۳۶۳ پس از اخذ دیپلم، سال بعد در کنکور سراسری دانشگاه‌ها، رتبه نخست پزشکی را در کل کشور و در تمامی رشته‌های انتخابی خود به دست آورد و پس از کسب این افتخار، راهی تهران شد تا در دانشگاه شهید بهشتی در وادی مقدس پزشکی گام نهد و جانها را التیام بخشد؛ شروعی پرشور برای سفری که هرچند کوتاه، اما پرفروغ بود.

پرواز در بیقراری خمپاره

در همین راستا گفت و گویی صمیمی با «اشرف عروجی» مادر شهید احدی و ناگفته‌های او داشتیم که در پی می‌خوانید:

ایرنا: از فعالیت‌های شهید احدی بگویید؟

عروجی: احمدرضا وقتی دوران ابتدایی‌اش تمام شد، وارد راهنمایی شد، سال دوم راهنمایی بود که انقلاب شد، در بحبوحه انقلاب خیلی فعال بود و صحبت‌های امام راحل را با زیرکی گوش می‌کرد.

شرایط آن زمان خیلی سخت بود و حتی یک «الله‌اکبر» گفتن هم امکان نداشت، اما احمدرضا از این کارها ابایی نداشت، یادم هست عکس امام راحل را جلوی درب حیاط خانه زده بود و اولین جایی که در کوچه ما آمدند، وارد حیاط ما شدند و در را از جا کندند.

احمدرضا همیشه صحبت‌های امام خمینی(ره) را روی تخته سیاه می‌نوشت و طبقه دوم منزل نصب می‌کرد تا همه ببینند، وقتی انقلاب پیروز شد و امام راحل به وطن برگشت، تمام کوچه و خیابان را شیرینی داد.

ایرنا: شهید احدی چه سالی به جبهه رفت از دوران دفاع مقدس بگویید؟

عروجی: من حرف‌های ناگفته زیادی از رشادت‌های احمدرضا در سینه دارم، در زمان جنگ با اصرار همسرم و برای حفظ سلامت خانواده مجبور شدیم اهواز را ترک کنیم و به ملایر برگردیم، احمدرضا می‌خواست تحصیلش را در سال اول دبیرستان شروع کند که به محض ورود به ملایر، در دبیرستان دکتر شریعتی ثبت‌نام کرد.

او سال ۱۳۶۰ وارد دبیرستان شد و سال ۱۳۶۱ وقتی می‌خواست سال دوم نظری را شروع کند، عازم جبهه شد و ۱۸ روز در پادگان بود.

احمدرضا ابتدا دوره نظامی را در منطقه قدس همدان فرا گرفت و پس از اتمام این دوره، اولین عملیاتی که در آن شرکت کرد، عملیات رمضان بود، این عملیات در تاریخ دفاع مقدس از عملیات‌های مهم و سنگین محسوب می‌شد.

در جریان این عملیات، احمدرضا به شدت مجروح شد و یک تیر به کشکک زانویش اصابت کرد و در همان جا ماند، این تیر هرگز از زانویش خارج نشد و تا آخرین لحظه عمر و لحظه شهادتش، همچنان در زانویش باقی بود، او به مدت ۴۰ روز در بیمارستان شیراز بستری بود و تحت درمان قرار گرفت.

پرواز در بیقراری خمپاره

ایرنا: احمدرضا از نخبگان پزشکی ایران بود، درباره فعالیت‌های او چه روایتی دارید؟

عروجی: احمدرضا هم درس می‌خواند، هم به جبهه می‌رفت. او در مدت فعالیت‌هایش ۱۴ بار به جبهه اعزام شد و در بسیاری از عملیات‌ها شرکت کرد، هیچ‌گاه درس را فدای جبهه نکرد و نه جبهه را فدای درس. با همان زانوی مجروح و با همان تیری که در بدن داشت، بارها به خط مقدم رفت.

در آن سال‌ها خبری از اینترنت و پیامک نبود، اسامی پذیرفته‌شدگان کنکور در روزنامه‌های سراسری منتشر می‌شد، در ملایر نیز روزنامه معمولاً یک روز بعد به دست مردم می‌رسید، عصر روز اعلام نتایج، در حیاط خانه نشسته بودیم که ناگهان تلفنی از طرف فردی در شمال ایران به ما زنگ زدند و گفتند احمدرضا نفر اول کنکور رشته پزشکی در کل ایران شده است.

ایرنا: آیا خود احمدرضا از این موفقیت مطلع بود؟

عروجی: خودش هنوز خبر نداشت. او همچنان در جبهه بود و از نتیجه کنکور بی‌خبر مانده بود، بعد از تماس آن فرد از شمال، یکی دیگر از دوستان همرزمش نیز از شمال زنگ زد و ماجرا را تأیید کرد.

فردای همان روز که احمدرضا از جبهه به خانه برگشت، من و پدرش خبر قبولی و رتبه یک کنکور را به او دادیم، اما واکنش او بسیار عجیب و فراتر از انتظار بود، احمدرضا با همان حالتی که داشت، یعنی بدون هیچ ذوق‌زدگی‌ای، آستین‌هایش را بالا زد، وضو گرفت و سپس در پاسخ به ما گفت: «چه فرقی می‌کند؟ هر چه خدا بخواهد همان می‌شود.» این جمله را با آرامش کامل گفت، انگار نه به رتبه یک کشور رسیده، نه تیری در زانویش دارد.

فردای آن روز روزنامه به دست احمدرضا رسید و خودش با چشمانش نتیجه را دید و از قبولی و رتبه یک مطمئن شد.

ایرنا: برای ثبت‌نام به دانشگاه رفت، نتیجه تحصیل او در رشته پزشکی چه شد؟

عروجی: هنوز دانشگاه ثبت‌نام نکرده بود که دوباره عازم جبهه شد، دانشگاه بارها تماس گرفت که باید هرچه سریعتر برای ثبت‌نام اقدام کند. من و پدرش و یکی از بستگان، تمام شهر همدان و منطقه چهارزبر را گشتیم تا احمدرضا را پیدا کنیم، اما او به عملیات جنگی رفته بود و نشانی از او نبود.

این جستجو ۱۶ روز طول کشید، سرانجام پس از ۱۶ روز، احمدرضا از عملیات بازگشت و بلافاصله برای ثبت‌نام اقدام کرد، او در دانشگاه شهید بهشتی ثبت‌نام و تحصیل در رشته پزشکی را آغاز کرد.

او با همان تیر درس خواند، با همان تیر به جبهه رفت، با همان تیر عملیات کرد و در نهایت با همان تیر در بدنش به شهادت رسید.

پرواز در بیقراری خمپاره

ایرنا: از هم‌کلاسی‌های احمدرضا و ویژگی‌هایشان بگویید؟

عروجی: هم‌کلاسی‌های او شهید کاظمی و شهید اکبری بودند، این دو نفر نیز مانند احمدرضا از رزمندگان بودند و با هم درس می‌خواندند.

از چهار نفری که با احمدرضا هم‌اتاق بودند، سه نفرشان به شهادت رسیدند و در واقع فضای دانشگاه برای آنها مانند جبهه بود.

او دائماً در جبهه بود و فردی بسیار قناعت‌پیشه بود، بیشتر شب‌ها یا غذا نمی‌خوردند یا خیلی ساده غذا می‌خوردند، حتی با وجود دانشجوی پزشکی بودن، خیلی ساده‌زیست بود.

ماهانه ۲ هزار تومان به او می‌دادیم و او اول خمس آن را جدا می‌کرد و سپس خرج می‌کرد.

ایرنا: از وضعیت تحصیلی احمدرضا و پدرش بگویید؟

عروجی: پدر احمدرضا ارتشی بود و ناراحتی قلبی داشت، او در جنگ مجروح شده بود و مجبور شد با بازنشستگی استعلاجی از خدمت کنار برود و یک سال پس از شهادت احمدرضا، پدرش نیز فوت کرد.

یک بار احمدرضا به دلیل حضور در عملیات جنگی نتوانست در امتحان ترم شرکت کند، وقتی برگشت و امتحان داد، استاد ابتدا به شوخی یا برای تنبیه گفت: «صفر شده‌ای». احمدرضا ناراحت شد، اما استاد بلافاصله برگشت و گفت: «ناراحت نباش، تو ۲۰ شدی، کاش من به جای ۶۰۰ دانشجو، ۶ نفر مثل تو داشتم.»

در تمام مدتی که احمدرضا در دانشگاه درس خواند، همیشه نمره «الف» دانشگاه بود و استادش او را افتخار خود می‌دانست.

تا اینکه در سال ۱۳۶۵ مجروح شد و ترکش به پای او اصابت کرده بود، او با عصا راه می‌رفت و پس از ترخیص از بیمارستان اصفهان برای استراحت به ملایر آمد.

با وجود اینکه تازه از بیمارستان مرخص شده بود و دکتر گفته بود باید استراحت کند، اما باز هم احمدرضا عازم جبهه شد.

ایرنا: از آخرین وداع و چگونگی شهادت احمدرضا بگویید؟

عروجی: او روز هشتم اسفند ۱۳۶۵ به ملایر آمد و گفت می‌خواهد به سر درسش برود، در روز ۱۰ اسفند از پدرش خداحافظی کرد. روز ۱۱ اسفند دوباره به جبهه برگشت و سرانجام در روز ۱۲ اسفند ۱۳۶۵ به شهادت رسید.

من او را تا ترمینال همراهی کردم و ساک احمدرضا را زیر پای او در ماشین گذاشتم و به خانه برگشتم، این آخرین باری بود که احمدرضا به ملایر آمد و من او را دیدم، این آخرین لحظه وداع من به پسرم بود.

ایرنا: برگردیم به دوران جنگ، احمدرضا با چه شرایطی به عملیات کربلای پنج اعزام شد؟

عروجی: احمدرضا مجروح بود، به همین دلیل ابتدا به او اسلحه و مهمات ندادند، با این حال، او همراه با دو نفر از رزمندگان ملایری، غروب روز ۱۲ اسفند راهی عملیات کربلای پنج شد.

عملیات لو رفته بود و به محض ورود، درگیری شدید شروع شد، یکی از همرزمانش گفت که احمدرضا جلو رفت و شهید اکبری تیر خورد، آنقدر زمین از نور منور روشن شده بود که همه جا مثل روز بود.

به ما گفتند که احمدرضا در میدان مین منطقه بین‌المللی ایران و عراق گیر افتاده است، من هر بار از دوستانش می‌پرسیدم، جواب می‌دادند: تهران است و درس می‌خواند، تا اینکه نفهمم.

بعد از چند روز دوستانش از تهران زنگ زدند و پرسیدند: «چرا احمدرضا سر کلاس دانشگاه نمی‌آید؟» همان لحظه اضطراب عجیبی سراسر وجودم را گرفت.

ایرنا: چگونه او را پیدا کردید؟

عروجی: دو روز به عید مانده بود، خودم پریشان و مضطرب رفتم دنبال احمدرضا، به تعاونی سپاه رفتم و پرسیدم از احمدرضا چه خبر دارید؟ اول گفتند: فردا جنازه شهید احدی و اکبری را می‌آورند، وقتی دیدند چه بر سر من آمد، سریع گفتند: نه، احمد رضا سالم است.

در همین حین، یکی از دوستانش آمد و گفت: احمدرضا سال‌هاست شهید شده است.

شب همان روز خواب دیدم احمدرضا با لباس بسیجی جلوی حیاط خانه آمد، موهایش را از ته زده بود و از ماشین پیاده شد و ماشین رفت، با نگرانی و استرس از خواب بیدار شدم، هنوز نمی‌دانستم که احمدرضا همان شب ۱۲ اسفند شهید شده است.

پرواز در بیقراری خمپاره

ایرنا: پیکر احمدرضا چه زمانی پیدا شد؟

عروجی: پیکرش ۱۲ روز در آن منطقه بین ایران و عراق ماند، بعد به ما گفتند که او مفقودالاثر است و عکسش را به صلیب سرخ دادیم و کلی دنبالش گشتیم.

برای آخرین باری که عازم جبهه یود، برای ناهارش ساندویچ گرفتم و راهی‌اش کردم، بعداً در نامه‌ای به من نوشت: «کل مسیر ساندویچ دستم بود و گریه کردم که چطور مادرم مرا می‌بخشد.»

ایرنا: چه داستانی از هوش و دقت نظر احمدرضا در عملیات‌ها نقل شده است؟

عروجی: در یکی از عملیات‌ها، یکی از همرزمان احمدرضا مجروح شد و در بیمارستان اهواز بستری بود، دکتر معالج معتقد بود که دست این رزمنده باید قطع شود. اما احمدرضا به عکس دست او نگاه کرد و با قاطعیت گفت: «نه، نباید دستش قطع شود؛ باید دوباره عکس بگیرند.»

وقتی دوباره عکس گرفتند، معلوم شد احمدرضا درست می‌گفته است. دکتر معالج پرسید: چه کسی این حرف را به شما زد؟ آدرس احمدرضا را به او دادند، در نهایت، از نظر پزشکی او را تحسین کردند و قدردان دقت و هوشش بودند.

ایرنا: مهم‌ترین دغدغهٔ فکری احمدرضا چه بود؟

عروجی: تمام هم و غم احمدرضا این بود که «حرف امام نباید روی زمین بماند» و «جبهه باید در راس باشد». او معتقد بود دفاع از دین، وطن، مردم و خط امام اولویت اصلی است. آن‌قدر جبهه برایش مهم بود که وقتی از جبهه برمی‌گشت، به منزل خودمان می‌گفت «منزل فرعی» و به جبهه می‌گفت «منزل اصلی».

احمدرضا یک انسان کامل بود، حتی در خواب نیز ادب را رعایت می‌کرد؛ وقتی برایش رختخواب پهن می‌کردم، صبح می‌رفتم می‌دیدم رو به قبله خوابیده است، علاوه بر واجبات، مکروهات را هم ترک می‌کرد و همیشه روزه‌های مستحبی می‌گرفت، پس از شهادتش معلوم شد فقط یک ماه روزه قرضی بر گردن داشته که وصیت کرد برایش بگیرند.

شهید احدی با آن همه علم و هوش، بسیار سر به زیر و فروتن بود، من همیشه نگران شهادتش بودم، او به من می‌گفت: «من مال تو نیستم، مال خدا هستم، نمی‌توانم ببینم کشورم در این وضعیت باشد. پس چه کسی باید از دین، وطن، مردم و حرف امام دفاع کند؟»

شهید «احمدرضا احدی» آخرین وصیت ماندگار خود را نیز چنین نگاشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

«فقط نگذارید حرف امام(ره) به زمین بماند همین، حدود یک ماه روزه قرض دارم تا برایم بگیرید و برایم از همگی حلالیت بخواهید»

والسلام کوچکترین سرباز امام زمان(عج)، احمدرضا احدی