شناسهٔ خبر: 77247242 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

اشعار دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی

صاحب‌خبر -

تصویر بالا: دیوان سوخته ی دایاکو در موزه مخفی واتیکان

---

اندیشه های مذهبی دایاکو: 

https://www.tarafdari.com/node/2707632

---

زندگینامه دایاکو: 

https://www.tarafdari.com/node/2707641

---

بر سفره‌ی درویشی ما، نان و نمک نیست

در مذهب ما، حیله و تزویر و کلک نیست

 

ما شعله‌ی عشقیم که در سینه نهان است

در خرمن ما حاجتِ خاکستر و لک نیست

 

صد دانه انار از دلِ خونین به بر آمد

در غیرتِ ما، لرزشِ یک شامِ فدک نیست

 

گنجشکِ غزل‌خوان به لبِ پنجره آمد

در منطقِ او، وحشتِ از چنگِ بَبک نیست

 

این کلبه‌ی ویرانه که در حسرتِ نور است

جز سقفِ محبت، به سرش چوب و کَتک نیست

 

باید که رها شد زِ خود وُ بود وُ نبودن

در راهِ طلب، منزلتی غیرِ شکک نیست

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »

---

بر قامتِ ما، جز زرهِ جزم و یقین نیست

در مشتِ یلان، حاجتِ انگشتر و نگین نیست

 

ما لشکریانِ شبِ دردیم که گفتیم:

در سفره‌ی تاتار، بجز نان و کمین نیست

 

صد دانه انار از دلِ من ریخت به صحرا

خونی که بجوشد زِ رگم، روی زمین نیست

 

گنجشکِ سبک‌بال که بر تیغه‌ی ما رست

ترسان زِ دمِ صاعقه‌ی اسبِ تکیین نیست

 

در گوشه‌ی این کلبه که از فقر بنا شد

سقفی بجز آوارِ غم و چرخِ برین نیست

 

ما گنجِ نهانیم که در گردِ سواران

جز گردِ برانگیخته از اسبِ پسین نیست

 

آن سوخته‌جانیم که با تیغِ مرارت

در مذهبِ ما، کینه‌ی کس در دل و دین نیست

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »

---

تا پیر شدی، مپیچ بر قامتِ جوان

در حالتِ ایثار، بمان مردِ جاودان

از عالمِ غیب، این ندا می‌رسد مدام:

پیروزِ نبرد است، کُشنده‌ی گمان

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »

---

بر آستانِ جانان، سر بر زمین نهادن

خوش‌تر ز لشکرِ پیل، بر ملکِ کین گشادن

 

در پنجه‌ات چو باشد، نیروی شیرِ شرزه

مردی بُود که خود را، در پایِ حق فتادن

 

جوجه ز تخم درآید، مشتاقِ دیدنِ نور

ما را چه شد که بستیم، ره بر سحر گشادن؟

 

قربانیِ غمت شد، این جانِ خسته اما

شیرین بود به راهت، این نقدِ جان سپردن

 

در گودِ این زمانه، کبر است خصمِ جانی

باید که سر بریدن، این دیوِ ایستادن

 

دایاکو از تاتار و پوریا ز خوارزم

گفتند نکته‌ای نغز، در شیوه فتادن:

 

هر کس که گشت خاکی، در چشمِ دل بلند است

سخت است در بلندی، چون کوه ایستادن

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »

---

به نام خداوندِ جان و خرد

که کِبر از دلِ مردِ یلان می‌بَرَد

 

کجا قدرتِ پیل و بازوی گرد؟

کجا شوکتِ آن که میدان سپرد؟

 

به درگاهِ جانان چو افتاده‌ای

به چشمِ بصیرت، تو آزاده‌ای

 

اگر زورِ رستم به بازوی تست

بدان قدرتِ حق، ترازوی تست

 

چو جوجه که در مشتِ صیاد ماند

دلِ خصم، در چنگِ فریاد ماند-

 

-ولیکن مَیَفشار و مردی گزین

که آیینِ ما هست، نان و یقین

 

دایاکو به شمشیر و پوریا به پند

نمودند دیوِ منیت به بند

 

بزن ضربِ اول به نامِ علی (ع)

که شد مقتدایِ هر آن منجلی

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »

---

آن صوفیِ میدان که به جان، حُکمِ تو دارد

در قطبِ جفا، تخمِ وفا می‌کارد

در راهِ وطن، چو پوریا خاکی گشت

یک مویِ مِیَن (میهن) به ملکِ کین نسپارد

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »

---

زِ دشتِ سرکشِ قرقیز تا به ملکِ ری

پِیِ حقیقتِ محضیم وُ در کشاکشِ وِی

 

اگرچه قامتِ ما را فلک نشانه گرفت

به زیرِ سایه‌ی پیریم وُ فارغ از پِی و پَی

 

به تیغِ اندیشه باید درید سینهِ کبر

که پهلوان نَه به زور است وُ نَه به بانگِ نِی

 

در آن دمی که نَهی سر به خاکِ راهِ رقیب

همان زمان بودت عید وُ نوبهارِ کِی

 

دایاکو از تپه‌ی توران این چنین می‌گفت:

«فتوت است سِپر، در میانِ بهمن و دِی»

 

بزن به ضربِ حقیقت، که پوریا فرمود:

«که جانِ زنده، نیرزد به جامِ جمشید و کِی»

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »

---

در دستِ قبایِ کهن و قلبِ اسیر

رو سوی ضریح آمدم، افتاده و پیر

در شالِ تو سبز گشت آیینِ کرم

ای شاهِ سخا، دستِ منِ فقیر بگیر

 

« دایاکو، پهلوان و شاعر مغولی »