شناسهٔ خبر: 77193353 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

زخم کهنه - قسمت یازدهم

صاحب‌خبر -

صبح آخر هفته، نور صبحگاهي تيزتر از هميشه به چشمان خبيري مي تابيد. خبيري کمي چشمانش را ماليد و روي تخت نشست. آينه روي ميز توالت روبه رويش بود و او را از شلخته  نشان مي داد. چشم هايش گود افتاده و صورتش رنگ پريده بود. دستي به ته ريشش کشيد، بايد از شرشان خلاص مي شد. تصميم گرفت بلند شود اما انگار جاني براي بلند شدن نداشت. به محض اينکه خواست از تخت خواب پايين بيايد، سکندري خورد و به زمين افتاد. دستش را به ميز عسلي هم دست آويز کرده بود اما اين کار هم نتوانسته بود او را از ضربه خوردن زانوهايش نجات دهد.
ـ سميه... سميه کجايي؟
زني سبز پوش وارد اتاق شد و بازوي خبيري را گرفت.
ـ خدا مرگم بده آقا... کاش خبرم مي کرديد صبحانه رو براتون مي آوردم اينجا. خوب نيست که با حال ديشبتون اصلا به خودتون فشار بياريد.
ـ لازم نکرده... بچه ها هستن؟
ـ محبوبه خانم و آقا مرتضي از ديشب با هم رفتن بيرون الان خوابيده ان. فقط آقا مصطفي سر ميز نشستن منتظر شما.
ـ ساعت چنده؟
ـ نه تمام آقا...
ـ خوبه. فکر کنم به نماز جمعه برسم. حالا دستمو ول کن خودم تا حموم ميرم.
سميه از اتاق بيرون رفت و خبيري وارد حمام شد. از کمد داخل سينک ريش تراش را برداشت و بدون اينکه به آينه نگاه کند شروع کرد به زدن ريش هايش. ناگهان ريش تراش صورتش را زخمي کرد. خبيري در حالي که يک دستش را روي صورتش گرفته بود با دست ديگرش به دنبال چسب زخم مي گشت. با کلي بدبختي توانست از کمد چسب زخم پيدا کند و براي اينکه بداند به کجا چسب بزند به آينه نگاه کرد. ناگهان چشم هاي سياه قرمز شده اش او را به دنياي ديگري برد. چشم هايش در نظر او فواره هايي بودند که از آن ها خون بيرون مي زد. همين که دستانش را بالا آورد تا چسب زخم را به گونه اش بزند، دستان خوني اش را ديد و فريادي بلند کشيد. سميه و مصطفي تند تند از پله ها بالا رفتند و دوباره خبيري را چمباتمه زده بر روي زمين ديدند.
ـ اي واي خاک به سرم... چتون شد دوباره آقا؟!
سميه خواست پيش دستي کند و خبيري را از روي زمين بلند کند که مصطفي جلوتر رفت و وارد حمام شد.
ـ سميه خانم، شما به کارتون برسيد من پيش آقا هستم.
سميه دست هاي خيسش را خشک کرد و دوباره به آشپزخانه برگشت. مصطفي روبه روي پدر نشسته بود و دستانش را با دستمال پاک مي کرد. خبيري که روي زمين چمباتمه زده بود با احساس دستمال بر روي دستش متوجه حضور پسرش شد.
ـ چيزي نيست بابا، فقط خون ريخته بود رو دستتون. اجازه بديد چسب زخم رو هم سفت کنم.
خبيري سرش را به آرامي بالا آورد و مصطفي چسب زخم خيس شده را درآورد و با چسب زخم تازه اي عوضش کرد.
ـ اجازه بده اول وضو بگيرم بابا...
ـ فعلا اجازه بديد جاي زخم سفت بشه. اينطوري بهتره.
مصطفي دست پدر را گرفت و روي تخت نشاند. سراغ کمد لباس رفت و يک دست کت و شلوار خاکستري و يک پيراهن آبي براي پدرش آورد.
ـ بفرماييد. لباساتون رو براتون آوردم. فکر کنم بهتون بياد.
ـ من اينا رو نمي خوام. برام کت و شلوار مشکي بيار.
مصطفي بدون اينکه خم به ابرو بياورد، کت و شلوار خاکستري را سر جايش گذاشت و کت و شلوار مشکي را بيرون کشيد. 
ـ مي خوايد پيرهن رو عوض کنم؟
ـ نه خوبه... ممنون. جايي که نميري؟
ـ نه بابا... چطور؟
ـ باهام بيا نماز جمعه. دوست ندارم امروز تنهايي برم.
مصطفي کمي فکر کرد و گفت:«باشه. الان آماده ميشم. شما هم تا صبحانه بخوريد من حاضرم.» و از اتاق بيرون رفت. خبيري که تا چند لحظه پيش حال خوبي نداشت، لبخندي به لب هايش نشست و بلند شد تا لباس هايش را عوض کند. لباس هايش را پوشيد و روبه روي آينه ميز توالت موهايش را شانه کرد. دسته پلکان را گرفت و از پله ها پايين آمد تا به ميز صبحانه برسد. مدتي به تنهايي صبحانه خورد تا اينکه مصطفي آماده شد و کنار خبيري نشست.
ـ خب آقا مصطفي. تعريف کن.
ـ از چي؟
ـ اينکه چرا ته تغاري خبيري يهو تصميم گرفته با پدرش بياد نماز جمعه.
مصطفي لبخندي زد و گفت:« امروز کاري نداشتم. نماز جمعه هم مستحبه.»
ـ راستش رو بهم بگو... با دوست دخترت بهم زدي؟
ـ من دوست دختر ندارم.
ـ ولي يادمه قبلا داشتي. يادش بخير هفده سالت بود که از پارتي با اون دختره کشيدمت بيرون.
ـ ازش خيلي وقته خبر ندارم.
خبيري قهقهه زد و گفت:« بايد هم بي خبر باشي. از بس که نشستي تو غارت. اما همينم خوبه که به فکر درس و مشقت افتادي. فقط مي خوام بدونم عاشق کي شدي که به خاطرش يه مدته سربه راه شدي و از موهبت عشق و حال خودتو محروم کردي؟»
ـ هيچ کس. من فقط مي خوام بارم رو ببندم.
ـ از چه نظر؟
ـ مي خوام رو پاي خودم بايستم.
ـ چقدر ساده اي! دلت رو خوش کردي به پزشکي. اگه يکم بهم دل مي دادي مي تونستي به خيلي ها حکومت کني. کاش توي خواسته هات يکم شبيه برادرت بودي.
ـ پدر جان... من به همين هم قانعم.
ـ به چيش آخه قانعي بچه! فعلا که کارت مريض جابه جا کردنه.
مصطفي لبخندي زد و گفت:« به نظرم که کار مفيديه. من هم مثل شما کمک کردن به مردم رو دوست دارم. حالا هر کجا که باشه.»
خبيري دوباره قهقهه زد و چاي نوشيد. مصطفي هم خنديد اما از درون احساس انزجار مي کرد. فقط تنها چيزي که براي او اينجا جاي شکر داشت اين بود که پدرش حداقل کسي را داشت تا در مقابل او خودش باشد حتي اگر به نظر او ساده و احمق به نظر مي رسيد. خبيري ليوان را روي زمين گذاشت و به سميه گفت:« ما ديگه داريم ميريم  مي توني ميزو جمع کني. مصطفي تو هم امروز به من کمک کن. اينم سوئيچ.»
ماشين خبيري و مصطفي وارد حياط دانشگاه تهران شد. خبيري و مصطفي از ماشين پياده شدند و کنار صف اول ايستادند. خبيري وارد صف شد اما مصطفي نزديک آمد و در گوش خبيري چيزي گفت. خبيري نگاهي به مصطفي کرد و سپس تنهايي به راهش ادامه داد و بي توجه به پچ پچ ديگران بين دو نفر از مسئولين رده بالا نشست.
ـ سلام آقاي خبيري. ستاره سهيل بوديد يه مدتي...
ـ براي مدتي درگير بودم. افتخار همنشيني رو نتونستم داشته باشم.
ـ درباره آقاي فرهنگ هم چيزهايي شنيديم. از طرف ما بهشون تسليت بگيد.
ـ پيش پاي شما همين چند روز پيش مراسم ختم شون بودم. پيام تسليت رئيس سازمان صدا و سيما و حوزه هنري رو هم به خانواده شون ابلاغ کردم.
فردي که سمت راست خبيري نشسته بود هم سر صحبت را باز کرد و گفت:« مطمئنم که فوت آقاي فرهنگ ضايعه بزرگي براي جامعه فرهنگي بوده. به خصوص که شما بارها فرموديد که ايشون با توجه به شهرت و فعاليت هاشون صلاحيت اداره بخش رسانه اي حزب رو هم در آينده داشتند.»
خبيري سري به نشانه تاييد تکان داد و گفت:«بله واقعا حق با شماست. فقط منظور شما از اين حرف چيه؟»
ـ از طرف دبير حزب خواسته شده که بهتون يادآوري کنم که شما هر چه سريع تر به فکر جانشين خودتون باشيد.
خبيري از شنيدن اين حرف کمي تعجب کرد اما تصميم گرفت تا شرايط را به نفع خودش عوض کند:« به دبير حزب اعلام کنيد تا من هستم هيچ خللي در فعاليت هاي رسانه اي حزب ايجاد نخواهد شد.»
ـ شما رو درک مي کنم آقاي خبيري. قطعا ايجاد يه سعيد فرهنگ ديگه و رسوندن اون به مرتبه شما سال ها تلاش نياز داره. اما بهتره که هر چه سريع تر اقدام بشه تا بتونيم راحت تر براي آينده برنامه ريزي کنيم.
صدايي از بلندگو پخش شد که همه را به شنيدن خطبه اول امام جمعه دعوت مي کرد. تمام کساني که تا چند وقت پيش پچ پچ مي کردند و صف نماز را روي سرشان گذاشته بودند، سکوت کردند تا از سخنان امام جمعه بهره مند شوند. در اين گير و دار خبيري آرام نشسته بود و به دست هايش نگاه مي کرد، به نظرش اين دست ها که روزگاري دست هايي را گرفته بود حالا سياه سياه ديده مي شد. آسمان صاف و هوا معتدل بود اما ميان اين همه آدم فقط خبيري بود که احساس مي کرد از سوزش آفتاب پاييزي مي سوزد. از خودش بدش مي آمد؛ هنوز داشت به سعيدي فکر مي کرد که هنوز آفتاب خاک سرد قبرش را خشک نکرده بود ولي چرا او؟ چرا بايد به يکي آفتاب مي خورد و به يکي نه؟
مصطفي وسط انبوهي از جمعيت نشسته بود و به خطبه هاي نماز جمعه گوش مي کرد. اولين بارش بود که نماز جمعه مي آمد و کمي احساس غريبي مي کرد. کمي آن سو تر، مرد قد بلندي با موهاي فرفري نشسته بود و با تلفن همراهش ور مي رفت. مرد تلفنش را بست و براي اينکه رديف پر شود، از جايش بلند شد، کنار مصطفي نشست و سلامي کرد. مصطفي هم جواب سلامش را داد و تسبيحش را تکان داد.
ـ مثل اينکه خيلي جمعيتي نيست. نظر شما چيه؟
ـ من نمي دونم. اولين باره که ميام.
ـ مگه چند سالته آقا پسر؟
ـ 23 سال.
ـ سن و سالي که نداري. ولي جاي خوشحاليه که جوونايي مثل شما به دين شون اهميت ميدن.
ـ ممنون لطف داريد. جسارتا شما چند سال داريد؟
ـ تقريبا يه ده سالي از تو بزرگ ترم. عادل ضيايي هستم
مصطفي که دست دادن عادل را ديد، لبخندي زد و با او دست داد:«من هم مصطفي هستم. مصطفي خبيري.»
ـ خب آقاي خبيري، کار و بارت چيه؟
ـ دانشجوي سال چهارم پزشکي هستم. شما چطور؟
ـ هيچي يه آدم معمولي ام عين همه. البته رشته تحصيلي من جرم شناسي بوده. 
ـ شما وکيليد؟
ـ يه جورايي.
مصطفي لبخند کمرنگي زد و گفت:«خيلي هم عالي. بهتره به خطبه گوش بديم تا از دست نرفته.» عادل سرش را تکان داد و سرش را پايين انداخت تا به خطبه گوش کند، اما زيرچشمي به کسي نگاه مي کرد که او را تحت نظر داشت. عادل قصد داشت به خبيري نزديک شود تا بتواند اطلاعاتي از او به دست بياورد. اما اول بايد از مانعي عبور مي کرد و آن هم مصطفي پسر کوچک خبيري بود. پسر جواني که مدتي بود به دلايلي نامعلوم پدرش را دورادور همراهي مي کرد. از چنين پسري قطعا چيزهايي عايد عادل و دوستانش مي شد.
خطبه اول که تمام شد، عادل سر صحبت را به اين شکل با مصطفي باز کرد:« ميگم شنيدي که سعيد فرهنگ فوت کرده؟ خيلي ماجراش جنجالي شده.»
ـ بله شنيدم. آدم خوبي بود خيلي براش ناراحت شدم.
ـ اين قدر مطمئني؟ مگه مي شناسيش؟
ـ تا حدودي. اولين بار 12 سالم بود که ديدمش.
ـ جالب شد... حالا کجا ديديش؟
ـ تو يکي از فيلم هاش، اولين بار سر صحنه فيلمبرداري يه سريالي ديدمش. خيلي خوب بازي مي کرد. حتي باهاش عکس دارم.
ـ خوش به حالت، چه جوري تونستي ببينيش؟ اينا که خيلي گارد دارند دور و برشون.
مصطفي لبخندي زد و گفت:« درد جانکاهي بود. يه بار داشت با همبازي هاش چاي مي خورد که اونجا پيداشون کردم. خيلي باحال بود وقتي اجازه دادند منم باهاشون چاي بخورم. بهترين لحظه زندگيم بود.» عادل کمي از اين جواب گيج شد، مشخص بود که مصطفي هم چندان احمق نيست. تصميم گرفت جور ديگري وارد بحث شود.
ـ حتما شنيدي که فيروز مرزوقي هم آقاي فرهنگ رو کشته؟
ـ مرزوقي کي هست؟
ـ ميگن از اراذل ساريه.
ـ در مورد مرزوقي زياد نمي دونم ولي اين جور مسائل هميشه از مشکلات فيلمبرداري بوده. نمونه اش همين اراذل اوباش که به بهونه شهرت سينماگرا ميخوان برا خودشون قدرت درست کنن.
ـ انگار به شرايط خيلي وارديد.
ـ به واسطه خانواده سر صحنه هاي فيلمبرداري هاي زيادي رفتم.
ـ مگه خانواده شما چيکاره هستن؟
مصطفي مکثي کرد و با نيشخندي گفت:« پدرم کارگردان سينماست. به واسطه فيلم هايي که مي سازه من هم چيزهايي مي دونم.»
ـ کار پردرآمدي هم بايد باشه.
ـ تا حالا که براي پدرم هيچ وقت پول مهم نبوده. به نظر من که پدر فيلمسازي رو براي سرگرمي و آزمايش چيزهايي که توي ذهنش بوده انجام داده. هميشه به ما مي گفت که پول فقط يکي از پيامدهاي عملکرد ماست.
عادل به فکر فرو رفت. از حرف هاي مصطفي اين نتيجه را برداشت مي کرد که مصطفي پدرش را دوست دارد و شخصيت پدرش براي او ستودنيست. پسر خوبي به نظر مي رسيد بنابراين از او خواست تا براي روابط بيشتر شماره اش را داشته باشد. مصطفي هم با روي باز قبول کرد به شرطي که حتما با او تماس بگيرد و اجازه دهد خطبه دوم را هم گوش دهند. عادل به منظور حسن نيت تک زنگي به شماره مصطفي زد و طبق قولش به ادامه خطبه گوش فرا داد.
نماز جمعه مدتي بود به پايان رسيده بود. خبيري و مصطفي سوار ماشين شدند و با هم درباره اتفاقات و خطبه ها حرف هايي رد و بدل کردند تا زماني که به خانه رسيدند. هنگامي که به خانه رسيدند، مرتضي و همسرش محبوبه تازه از خواب بيدار شده بودند. محبوبه داشت تکرار سريال موردعلاقه اش را از ماهواره تماشا مي کرد و سميه در آشپزخانه ظرف ها را مي شست. خبيري سرفه اي کرد و هر دو زن سرشان را با شنيدن صداي سلام مصطفي برگرداندند.
ـ سلام آقا... نمازتون قبول باشه.
محبوبه چيزي به روي خودش نياورد و دوباره ادامه سريال را دنبال کرد. خبيري رو به سميه کرد و مخصوصا با صداي بلند گفت:«قبول حق سميه خانم. مرتضي کجاست؟»
ـ آقا مرتضي روي تردميل دارن مي دون. 
ـ من از تو نپرسيدم! 
محبوبه با بي حوصلگي گفت:« سميه راست ميگه... تو اتاق ورزشه.»
ـ جالبه که گردش و خنده هاتون براي مردمه اما اينجا عين برج زهرماريد. 
ـ الان شما دنبال چي هستيد آقاجون؟
ـ مي خوام بدونم اين بار ديگه چه مرگتونه؟
ـ چيزي نيست. فقط شما خانوادگي کلا بي شعوريد و بي اخلاق. ديشب مرتضي آبروي منو جلو مردم برد. 
ـ خب اين به من چه ربطي داره؟
ـ مي خوام يکم گوشش رو بپيچونين که اينقدر به من حرف نزنه.
مصطفي اخمي کرد و گفت:« که از اين هم که هست هار تر بشي عفريته! فکر کنم بهت ياد ندادن که به بزرگترت احترام بذاري.»
خبيري يک پس گردني محکم به مصطفي زد و رو به او گفت:« تو اين خونه هيچ کس حق بي احترامي به هيچ کس ديگه رو نداره. با همه تونم!» ناگهان محبوبه صدايش را بلندتر کرد و با قيافه اي حق به جانب گفت:« به حرفم رسيدي آقاي خبيري! شما همه تون دست به دست هم داديد تا بهم توهين کنيد. من تو اين سال ها تحمل کردم ولي ديگه نمي تونم با يه مشت آدم مثل شما زندگي کنم. شما عوضي ترين آدمايي هستيد که تو عمرم ديدم. ولي ديگه نميذارم بچه ام زير سايه شما زندگي کنه.»
خبيري لبخندي زد و بدون اينکه خمي به ابرو بياورد گفت:« راست گفتي. از نظر تو ما آدماي بي اخلاقي هستيم ولي مثل اينکه گوشت مون خيلي خوشمزه است. مگه نه؟ باشه. مشغول باش. مصطفي بيا توي اتاقم، باهات کار مهم دارم.» سپس بي توجه به محبوبه به سمت اتاقش رفت و مصطفي هم  پشت سر او وارد اتاق شد. خبيري در را محکم پشت سرش بست و همان طور که دسته در را گرفته بود نگاهي خشم آلود به مصطفي مي کرد.
ـ بابا من فقط...
هنوز حرفش کامل نشده بود که سيلي ديگري به صورتش نواخته شد. مصطفي دستش را روي گونه اش گرفته بود و با چشم هاي خيس سرش را پايين گرفته بود.
ـ چرا تو حرف زدي؟ مگه ازت خواسته بودم؟
ـ من فقط مي خواستم ازتون دفاع کنم. همين.
ـ تو غلط کردي! الان ماجرا به نفع کي شد؟ ما يا محبوبه؟ حالا اينقدر رو مخ مرتضي ميره تا از اين خونه بره تا بتونه کلي دروغ ريز و درشت پشت سرمون بگه.
ـ نمي تونستم ببينم داره بهتون بي احترامي مي کنه.
ـ بي احترامي اون زن اصلا برام مهم نيست. اون قدر آدم دورم هستن که بي احترامي اون زنيکه روم اثر نکنه. فقط نمي فهمم چرا تو اين قدر پخمه و ساده اي که زود عليه دشمنت تيزي مي کشي؟
ـ پس نهي از منکر اين وسط چي ميشه؟
ـ نه وقتي دشمنت باهات تو يه سنگره. خيلي احمقي اگه فکر مي کني با توپ و تشر مي توني بهش پيروز بشي.
ـ من فقط نمي فهمم چرا اجازه داديد اين دشمن وارد سنگرمون بشه.
خبيري که استيصال مصطفي را احساس کرد کمي آرام شد. از روي ميزش ليوان آبي خورد و گفت:« باعث تاسفه که پسر بيچاره من هنوز قد يه بچه پنج ساله هم سياست نداره. البته تقصير تو نيست. مادرت هم مثل خودت ساده لوح بود. اونم سر کل کل با عروس سرکشش خودشو به کشتن داد و مطمئنم که تو هم شاهد بودي. اما تو يه چيز رو خيلي خوب بفهم. ما همه مون در مقابل آدماي اون بيرون تک و تنهاييم. اون ها نبايد بفهمن که ما با هم اختلاف داريم وگرنه مطمئن باش که همه مون رو مي درن.»
ـ ولي مي تونستيم آدم درستي وارد جمع کنيم. شايد اون موقع با هم متحدتر بوديم. مگه نه؟
ـ نه نمي تونستيم. مرتضي داشت صبرش تموم مي شد. مي دونم که عجله کرديم ولي اگه عجله نمي کرديم هم براي ما بيشتر ضرر داشت.
خبيري قدمي به طرف مصطفي برداشت و رو به رويش روي زمين نشست. دلش مي خواست دستش را بگيرد اما فقط توانست دستي روي شانه اش بگذارد.
ـ تو هم خيلي خودتو ناراحت نکن. درست رو بخون شايد به اين چيزها توجه نکني. حالا برو تو اتاقت. مي خواي هم بمون. ولي اين دور و اطراف باش شايد صدات کردم.
مصطفي دستش را به زمين زد و بلند شد. بدون توجه به پدرش سرش را پايين انداخت، از اتاق بيرون رفت و در را آرام بست. خبيري پشت ميزش نشست و آرام سرش را روي دست هاي قفل کرده اش گذاشت. چند دقيقه بعد، سر رسيدش را از کشوي بالايي ميز بيرون کشيد و برنامه بعد از ظهرش را در آن نوشت. عصر با تهيه کننده و کارگردان يکي از فيلم ها قرار ملاقات داشت بعد هم بايد سفارش سريالي را به مديرعامل يکي از پلتفرم هاي پخش فيلم مي کرد. اما براي شب ظاهرا برنامه اي نداشت. در اين فکر بود که شب را اين بار زود بخوابد تا براي فردا راحت تر با ديگران سر و کله بزند که ناگهان زنگ تلفن روي ميزش به صدا درآمد.
ـ الو؟ با خبيري تماس گرفتم.
ـ بله خودم هستم.
ـ منو که شناختي؟
ـ کيه که شما رو نشناسه آقاي رئيسي؟
ـ همه ما رو مي شناسند. بگو کي مي تونه ما رو بفهمه.
ـ از اين طرف ها، چه خبر از خانواده و کار و بار؟
ـ باهات تماس گرفتم تا براي مهموني امشب تو خونه ام دعوتت کنم. 
ـ به چه مناسبت؟
ـ هر چي مي خواي اسمش رو بذار. خوشحال ميشم که ببينمت.
ـ کار دارم.
ـ دروغ نگو حاج آقا... تو جمعه ها وقتت آزاده. نگران نباش فسق و فجورش رو کم مي کنم تا به باکرگي تون تجاوز نشه.
ـ منو مسخره مي کني؟
ـ در اين جايگاه نيستم. الان همه مون عزادار سعيد عزيزمون هستيم. دور هم جمع ميشيم تا يادي از اون تازه درگذشته هم بکنيم. هستي که؟
خبيري سکوت کرد. چاره اي جز قبول کردن نداشت.
ـ باشه ميام. فقط براي اينکه شب با خستگي خوابم ببره.
ـ پس اسمت رو مي نويسم. ممنون که قبول کردي. مي بينمت.
ـ فعلا خداحافظ.
گوشي تلفن که سر جايش قرار گرفت، درون خبيري انگار چيزي آشوب شد. به ساعت روي ديوار نگاه کرد که عقربه ثانيه شمارش آرام حرکت مي کرد و حوصله اش را سر مي برد. تصميم گرفت کمي کتاب بخواند تا از فکر و خيال بيرون بيايد. کتابي را از کتابخانه اش برداشت و روي ميزش ورق زد. اما وقتي به خودش آمد که کتاب تمام شده و او هيچ چيز به جز ورق زدن انجام نداده. حالش از بي حوصلگي بهم مي خورد که مرتضي در اتاق را باز کرد اما همان جا بين چارچوب در ايستاد و در را پشت سرش بست تا کسي صدايشان را نشنود.
ـ بابا مي خوام باهاتون صحبت کنم.
ـ صحبت کن. اتفاقا حوصله ام سر رفته بود. ورزشت خوب پيش رفت؟
ـ مي خوام ببينم باز شما و محبوبه سر چي با هم دعوا کرديد؟
ـ چيز خاصي نبود. طبق معمول با هم حرف مي زديم.
ـ پس محبوبه براي چي گريه مي کنه؟ ميگه شما بهش گفتيد دروغگو!
ـ اون دختر همين طوريش هم شيش مي زنه.
ـ نمي دونم چرا شما و مصطفي اين قدر علاقه داريد که زندگي من و محبوبه رو به هم بريزيد؟ اگه ما جاي شما رو تنگ کرديم که بهمون بگيد از اين جا بريد. اين جوري هم خودتون آرامش داريد هم من بين دعواي شما گير نمي افتم.
خبيري خنده اي کرد و از روي صندلي اش بلند شد. بدون توجه به داد و بيداد مرتضي به سمت پنجره اتاقش رفت.
ـ که اين طور! نمي دونستم پسر ارشدم اون قدر خنگ و دهن بينه که عقلش رو داده به زنش. صدالبته که اين گل پسر ما يادش هست که آقاي افشار نزديک بود به خاطر هتک حرمت دختر 16 ساله اش توي اون پارتي اي که تو با اون رفقاي هرزه ات گرفته بوديد تو رو ببره بالاي دار و خوب هم مي دوني که خبيري اون موقع چيکار کرد تا آبرو و حيثيت پسرش نره چون آبرو و حيثيت پدرش هم رو با خودش مي برد.
خبيري رو از پنجره برگرداند و به طرف پسرش قدم برداشت:
ـ  اما حالا اين آدم بي بند و بار براي من از زنش حمايت مي کنه. زکي! اون روزي که تو داشتي رو لبه تيغ راه مي رفتي اون کجا بود؟ اون حتي يه جو حيا نداشت که تا از پسر آقاي محمدعلي خبيري بپرسه شما قبل از من با کس ديگه اي هم بودي؟ اون هم يه هرزه است عين خود خودت.
خبيري رو در روي مرتضي قرار گرفت و مرتضي از ترس آب دهانش را قورت داد.
ـ خدا رو شکر که در و تخته با هم جوريد و از اين بابت براتون خوشحالم. ولي اينو يادت باشه که هيچ جا به غير از اينجا از دست افشار و دخترش در امان نيستيد. اگر بخوايد پاتونو از گليم تون درازتر کنيد اون موقع است که سگ ها فقط واق واق نمي کنند. اين رو به زنت هم بگو البته بعيد مي دونم که بخواي از گندکاريت براش بگي. 
خبيري ساعت ديواري را برانداز کرد و بي توجه به مرتضي از اتاق بيرون زد.  در راهرو در اتاق مصطفي را هم زد و گفت:« فکر کنم ديگه وقت ناهاره. من که خيلي گرسنمه. منتظر تون هستيم تا شما هم بياييد.»
خبيري دوباره سر ميز ناهارخوري نشست و دوباره مصطفي کنار او بود. ده دقيقه اي هر دويشان منتظر مرتضي و محبوبه ماندند اما آن ها سر ميز نيامدند. خبيري نگاهي زيرچشمي به مصطفي کرد و مصطفي از شرمندگي سرش را پايين انداخت. خبيري خودش را جمع و جور کرد و سميه را صدا زد. از سميه خواست که دوباره ميز ناهار را روي ميز دونفره توي حياط بچيند، سهم خودش را از غذاها بردارد و براي ناهار مليکا هم توي ظرف موردعلاقه خودش غذا بگذارد. سميه دوباره با حوصله ظرف ها را روي ميز حياط چيد. خبيري و مصطفي رو به روي هم نشستند تا قيمه خوشمزه اي که سميه پخته بود بخورند.
ـ واقعا غذاي خوشمزه اي درست کردي! دست و پنجه ات درد نکنه.
ـ مرسي آقا. شما هميشه بهم لطف داريد.
ـ مي توني بري. کاري داشتيم خبرت مي کنيم.
سميه که رفت، خبيري با لبخندي به رفتن او نگريست و گفت:« زن خيلي خوبيه ولي حيف که يه خدمتکاره.»
ـ چطور مگه بابا؟
ـ تو که غريبه نيستي مصطفي. خيلي دلم مي خواد بعد از اين دو سالي که مادرت به رحمت خدا رفته يه سر و ساموني به زندگيمون  بدم.
ـ نکنه دوباره مي خوايد تجديد فراش کنيد؟
ـ قصدش رو دارم. فکر کردم ديگه بالاخره از تنهايي دربيام. اما نمي دونم با وجود مرتضي و زنش چطور مي تونم اين کار رو عملي کنم.
ـ ببخشيد که سوال مي کنم. ولي فکر نمي کنيد که محبوبه و مرتضي هم زياد در مورد مستقل شدن بيراه نميگن. 
ـ پسرم... مسائلي هست که تو نيازي نداري که درگيرشون بشي.
ـ پس به من بگيد که در اين باره چه کاري از دستم برمياد.
ـ اگه مي توني برام يه زن درست و حسابي پيدا کن.
هر دو خنديدند. مليکاي شش ساله هم بدو بدو ظرف غذايش را با خودش آورد و سميه هم به دنبالش صندلي را آورد. 
ـ سلام بابايي. سلام عمو.
ـ سلام به روي ماهت ملکه من. مي خواي باهامون ناهار بخوري؟ 
ـ اوهوم... تازه ظرف پرنسسيمو هم آوردم.
ـ بيار ببينمش.
مليکا ظرف غذايش را روي ميز گذاشت و ناهار را همراه پدربزرگ و عمويش خورد. اما اين باربه جاي روي صندلي نشستن بغل مصطفي نشست و مصطفي هم با قاشق غذا دهان دخترک مي گذاشت. خبيري با لبخندي به پسر و نوه اش نگاه مي کرد. هنوز هم آفتاب چشمش را مي زد اما فعلا خنده مصطفي و مليکا به همه چيز مي ارزيد.