شناسهٔ خبر: 77189856 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: مهر | لینک خبر

خرده‌روایت‌های مهر از دی‌ماه زخمی /۸۳

مسجد پیامبر کجاست؟ جایی میان خواب مادر و خون پسر

پانزده سال زندگی، یک شب تصمیم و معامله‌ای که به شهادت ختم شد.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار مهر، محمد، امشب منو از نگرانی کشتی. کجایی؟ خندید و گفت: «خیالت راحت، مامان، تو مسجد پیامبرم.» چشم‌هایش را باز کرد. چند لحظه به پنجرهٔ روبه‌رو خیره شد. روی مبل نشست. همسرش را صدا زد: عباس. داخل خانه نبود. از پنجره نگاهی به حیاط انداخت. عباس از سر شب مدام جلوی درِ خانه قدم می‌زد. منتظر بود تا خبری از محمدمهدی بشود. آخرین پیام‌هایش را ساعت نه‌ونیم فرستاده بود، بعد از آن دیگر خبری از او نداشتند. بعد از ساعت ده، عباس و همسرش به مقر بسیج رفته بودند.

مسئولش گفته بود: «بچه‌ها خسته هستن، خوابیدن. بعد از نماز صبح بیایید.» دروغ نگفته بود. محمدمهدی خوابیده بود، اما خوابی که دیگر قرار نبود بیدار شود. خبر شهادتش را لحظاتی قبل از این‌که پدر و مادرش به پایگاه بیایند به مسئول بسیج داده بودند. آن لحظه توان این را نداشت تا این خبر را به آن‌ها بدهد. حالا دو ساعت از نیمه‌شب گذشته، مادر محمدمهدی خوابی را که دیده برای همسرش تعریف می‌کند. محمدمهدی حالش خوبه. گفت تو مسجد پیامبره. شاید بیدار شده رفته اون‌جا. بریم ببینیم این مسجد کجاست. هنوز خیابان‌ها شلوغ بود. با این حال، دنبال مسجد پیامبر می‌گشتند. از چند نفری که در خیابان دیدند پرسیدند. همه گفتند: «مسجدی به این اسم تو این منطقه نیست.» چاره‌ای نداشتند. باید تا نماز صبح صبر می‌کردند. مادر گفت: «چقدر بهش گفتم امروزُ نرو. گوش نکرد.» خودت که می‌دونی، همیشه می‌گه آقا گفتن، بسیج باید تو صحنه باشه. بعد از نماز صبح هر دو به ستاد رفتند. مادر بیرون ساختمان ایستاد. پدر داخل بسیج شد. منتظر بود تا محمدمهدی را که حالا پانزده‌ساله بود، با آن لبخند زیبای همیشگی‌اش ببیند. مسئول پایگاه نمی‌دانست چطور خبر پَر کشیدن محمدمهدی را بدهد، اما هرچه بادا باد؛ باید این خبر را می‌داد. مِن‌ومِنّی کرد و گفت: «چند تا از بچه‌ها دیشب شهید شدن، محمدمهدی هم اون‌جا بوده و...»

مسجد پیامبر کجاست؟ جایی میان خواب مادر و خون پسر

زانوهای پدر لرزید. نتوانست بایستد. دستش را به دیوار گرفت. مسئول پایگاه دستانش را به دور بازوهای عباس حلقه کرد و او را نشاند روی صندلی و گفت: «دیشب وقتی دیده یکی از دوستاش زیر دست‌وپای اغتشاش‌گراست، به‌همراه شهید علی‌آبادی به کمکش رفتن. اونو نجات دادن، ولی خودشون زیر هجوم سنگ و ضربه‌های وحشیانهٔ اون‌ها گیر افتادن.» عباس می‌خواست فریاد بزند، اما نگران همسرش بود. نمی‌دانست چه‌کار کند. چطور می‌توانست این خبر را به همسرش بدهد؟ تنها چیزی که به ذهنش رسید این بود که به چند نفر از دوستان خانوادگی‌شان زنگ بزند تا بیایند و کنار همسرش باشند. خواب همسرش تعبیر شده بود.

درست ساعتی که محمدمهدی در خواب به او گفته بود در مسجد پیامبر است، دو ساعت بود که از شهادتش می‌گذشت. روزی که پیکر محمدمهدی را نشان پدرش دادند، بیش از حد بی‌قراری کرد، اما بعد از چند روز، وقتی از محمدمهدی حرف می‌زد، آرام‌تر شده بود. می‌گفت: «با این‌که پانزده سال بیشتر نداشت، اما شمّ تجارتش خوب بود. خب معلومه، معاملهٔ خوبی هم کرد. وقتی از هفت‌سالگی نماز بخونی و مدام آرزوی شهادت کنی و با همه حُسن‌خُلق داشته باشی، خدا هم با تو این‌جوری معامله می‌کنه. ‹إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَیٰ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ›؛ (توبه/ ۱۱۱). خدا خوب خریدش.» حالا پدر و مادر محمدمهدی مانده‌اند و خاطرات شیرین او و لبخندهای بی‌دریغش که هیچ‌وقت از لب‌هایش محو نمی‌شد. پدر می‌گوید: «از خدا می‌خوام به ما صبر بده تا با این دلتنگی مدارا کنیم و به بی‌راهه نریم، چرا که شهادت محمدمهدی نعمت بزرگیه که نصیب ما شده.» این بچهٔ زرنگِ کلاس و مدرسه یک‌بار دیگر زرنگی کرد. محمدمهدی در یک شب، علی‌اکبروار قد کشید، مردِ میدان شد و قهرمانانه به شهادت رسید.

نویسنده: سوسن بختیاری