ريحانه لب پنجره نشسته بود و به بيرون نگاه مي کرد، درخت ها ديگر برگي براي نگه داشتن نداشتند و برگ هاي زرد و خشکيده روي زمين افتاده بودند و با وزش نسيم پاييزي تکان مي خوردند. آسمان مه آلود بود و ماشين هاي رهگذر مدام برف پاک کن مي زدند. کمي بعد، ريحانه روي مبل نشست و دوباره تلويزيون را روشن کرد تا يک فيلم ديگر ببيند. اين بيست و يکمين فيلمي بود که اين بار داشت از سعيد تماشا مي کرد. در طول فيلم نکات مهمي که به درد کارش مي خورد را يادداشت مي کرد و آخر شب هر چه را که فهميده بود براي عماد و عادل توضيح مي داد. در همين حين تلفن ريحانه زنگ خورد و باعث شد ريحانه فيلم را قطع کند. شادي تماس تصويري گرفته بود.
ـ سلام شادي، حالت چطوره؟
ـ سلام من که عالي ام. خودت حالت چطوره ؟ از اين فسقلي چه خبر؟
ـ خداروشکر خوبم. فعلا که آروم يه گوشه نشسته.
ـ معلومه عين مامانش بچه آروميه.
ـ چه خبر خانم خانما از اين طرفا؟
ـ فقط دوست داشتم احوالي بپرسم. تازه ماجرا رو فهميدم خيلي خوشحال شدم.
ـ مرسي عزيزم.
ـ تعريف کن چيکار مي کني؟
ـ داداشم منو فرستاده پي نخودسياه، داره روي پرونده سعيد فرهنگ کار مي کنه و ازم خواسته بشينم فيلم و سريال هاشو ببينم. حس مي کنم دارم شکنجه ميشم.
ـ خوش به حالت بيچاره! کي آخه با فيلم ديدن شکنجه ميشه؟
ـ اي کاش در موردش کتاب مي نوشتن. من از فيلم و سريال متنفرم.
ـ فعلا که نيست. حالا چيزي هم دستت اومده؟
ـ راستش رو بخواي فعلا فقط مي دونم که اين اصلا معلوم نيست چش بود؟
ـ دقيق تر توضيح بده.
ـ اين آقا سال 82 تو يکي از سريال ها ديده ميشه، تا سال 93 کمدي بازي مي کرده. تو اين حين البته درام هم بازي کرده ولي از 96 به بعد درصد فيلم و سريال هاي درام بيشتر ميشه تا به امروز. کلا آدم هزار چهره اي بود که هر جا باد مي وزيد اين هم خودش رو داده بود به دست باد. ولي من خيلي اهل سينما نيستم براي همين اطلاعاتم خيلي ناقصه.
ـ پيشنهاد مي کنم خيلي خودتو اذيت نکني. آدرس پيج چند تا از طرفدارهاي پر و پاقرصش رو بگير و باهاشون بشين به چت. خيلي مي تونن کمکت کنن.
ـ فکر خوبيه ولي من که پيج شون رو نمي شناسم.
ـ نگران نباش من يه سري پيج برات مي فرستم. اوه اوه فکر کنم مشتري اومد بايد قطع کنم.
ـ مشتري آخه...
ـ همينه که هست. فعلا خداحافظ.
ريحانه خنده اي کرد، بلند شد و براي خودش چاي ريخت. به محض اينکه چاي خوردنش را تمام کرد صداي ديلينگ زنگ پيام بلند شد. شادي آدرس پيج ها را فرستاده بود. زير يکي از اين پيج ها اين جمله را نوشته بود:«تقريبا همه شون درست و حسابي ان ولي اين آخري از همه بهتر و فعال تره. موفق باشي.»
ريحانه دست آخر استيکري را به عنوان تشکر فرستاد و اينستاگرام را باز کرد تا پيج هاي پيشنهادي را دنبال کند. وقتي وارد پيج آخر شد، متوجه شد که واقعا حق با شادي بود. اين يکي به شدت جذاب بود و کليپ هاي خلاقانه اي هم از فيلم هاي سعيد ساخته بود. در اين گير و دار توجه ريحانه به توضيحي جلب شد که صاحب صفحه در بيوگرافي اش نوشته بود:« دستيار کارگردان، تدوينگر، عشق سينما و هنر هفتم. اين پيج صرفا جنبه سرگرمي دارد»
ريحانه لبخندي زد. با خود فکر کرد که اگر با اين پيج صحبت کند حتما چيزهاي خوبي دستش مي آيد. وارد بخش چت صفحه شد و شروع کرد به نوشتن:«سلام.»
نيم ساعت بعد صداي ديلينگ:«سلام بله بفرماييد»
«من ريحانه فريدزاده فوق ليسانس روانشناسي هستم و دارم روي پايان نامه ام کار مي کنم. موضوعي که براي پايان نامه ام انتخاب کردم درباره راه هاي تاثيرگذاري سلبريتي هاست و حالا که آقاي فرهنگ فوت شده خواستم اول از ايشون شروع کنم. دوست داشتم يک سري اطلاعات در موردش ازتون دريافت کنم»
پنج دقيقه بعد دوباره صداي ديلينگ:«بفرماييد در خدمتم»
«آقاي فرهنگ دقيقا کي معروف شد؟»
« مدت زيادي گذشت تا معروف بشه، نقش هاي سخت و درست و حسابي زيادي رو بازي کرده بود ولي با اين حال به اون صورت سلبريتي نبود. سال 93 يه سريال تلويزيوني ژانر کمدي درام تو شبکه سه پخش ميشه و همه چيز واسه سلبريتي شدنش از اون جا کليد مي خوره»
«اين سريال کي پخش شد؟»
«تابستون سال 93، بين مرداد و شهريور»
«چه کليشه اي باعث معروف شدنش شده بود؟»
«منظورتون رو درست نمي فهمم.»
ريحانه حرفش را ساده تر کرد:
«در واقع منظورم يه ويژگي خاصه که باعث جلب توجه و همذات پنداري مخاطب ميشه. اصطلاحا بهش ميگن سمپاتي... »
«درسته... معمولا نقش آدم هاي بدبخت و مظلوم رو زياد بازي مي کرد. اينقدر تو اين کار خوب بود که اگه سياه ترين نقش رو هم بهش مي دادند باز هم مردم طرفدارش مي شدند. نمي دونم خودش چطور با اين زندگي کنار مي اومد؟»
«پس ميشه گفت حس دلسوزي ايجاد شده از سمت نقش باعث چنين مسئله اي ميشه. مثل يه عطر به خصوص که بوي پاکي و معصوميت بده يا يه سي دي قديمي که بدون پخش شدن موسيقي داخلش رو به يادمون بياره.»
«چه جالب! تفسير جالبي بود. ياد مونيکا بلوچي تو مالنا افتادم خخخخ»
« فقط يه سوال برام پيش مياد. چرا توي سريال آخرش نقش منفي بازي کرد؟»
«والا چي بگم... تو سينماي ايران بيشترين کاري که انجام ميشه پول در آوردن و نگه داشتن شهرته. اون وسطاشم روح و جسم سينما هم يه جوري درست ميشه. اون هم مثل بقيه براي اينکه توي بورس بمونه توي اين سريال بازي کرد.»
« خودت کدوم کارهاشو دوست داشتي؟»
«شايد اگه مثل بقيه بودم مي گفتم همين کارهاي الانش ولي من از بچگي کارهاشو دنبال مي کردم. فيلم هايي ازش ديدم که فکر مي کنم خودش نديده بود. فکر مي کنم اون فيلم هايي جالب بودن که با آقاي رئيسي کار مي کرد. واقعا بازي محشري داشت توي اون سريال ها.»
«منم وقتي جوون تر بودم اون سريال ها رو مي ديدم. خيلي خوب بودن.»
«من بايد الان برم... اگه سوال هاي بيشتري داشتيد حتما تو دايرکت بهم پيام بدين خوشحال ميشم باهاتون در موردش صحبت کنم.»
«پس دفعه بعد بيشتر صحبت مي کنيم. امکانش هست اسم شما رو هم بدونم؟»
«کياني هستم، رز کياني.»
احمد پشت ميزش نشسته بود و با خودکارش بازي مي کرد. هنوز حرف هاي عجيب اميري ذهنش را مشغول کرده بود و اجازه نداشت درباره اش با کسي حرف بزند. بنابراين پناه برده بود به دفترچه کوچک روي ميز و خط خطي مي کرد. در همين حين رضا جعبه اي روي ميز احمد گذاشت.
ـ وسايل اين دوستمون رو آوردم. بيا با هم ببينيم توش چه خبره؟
ـ کدوم دوست؟
ـ يادت رفته، سعيد فرهنگ ديگه، تو که دوست نداري سروان اميري رو معطل بذاري.
کمي بعد، رضا و احمد در اتاق کوچک کارشان نشسته بودند و با وسايل سعيد ور مي رفتند. رضا کتاب هاي روي ميزش را مي خواند و احمد به آلبوم عکس نگاه مي کرد. هر دو گاهي مي خنديدند و گاهي با تعجب چيز هاي جالبي که گير مي آوردند نشان يکديگر مي دادند
ـ آقا رضا، فعلا مي خواي از کجا شروع کني؟
ـ راستش اين دو تا کتاب خيلي چشممو گرفتن، چاپ خيلي خوبي دارن، جلدشون هم خيلي خوشگله. وايستا ببينم... آقا سعيد عشق شکسپير بوده مثل اينکه.
ـ جدي؟ مکبث يا اتللو؟
ـ هيچ کدوم. يکي از کتاب ها اسمش ژوليوس سزاره و اون يکي هم هملت.
ـ ژوليوس سزار رو بعدا برام کنار بذار. تا حالا نخوندم مي خوام بخونمش. اول از هملت شروع کن.
ـ خب تو مي خواي چيکار کني؟
احمد نگاهي دوباره به آلبوم عکس جلد سخت سفيدرنگ که پس زمينه شفاف شطرنجي داشت انداخت.
ـ آلبوم عکسش رو نگاه مي کنم. عتيقه هنوز تو دهه هشتاد سير مي کنه. آخه کي ديگه آلبوم عکس سيمي نگه مي داره.
ـ بازش کن ما هم ببينيم. از اون جلد آلبوماست که تو نور شکل دار ميشه.
ـ خب بذار ببينم چه خبره... او لا لا. چقدر عکس قديمي نگه داشته!
ـ ببين عکس هاي عروسي شو پيدا نمي کني.
ـ چشماتو درويش کن بيشعور! مگه تو ناموس نداري؟
ـ حالا خوبه خودتم داري نگاه مي کني.
ـ فکر نمي کنم خيلي عکس شخصي داشته باشه. بيشتر از پشت صحنه فيلم و سريال هاش عکس داره و يه سري عکس خانوادگي. فکر کنم اينجا شب عيد بوده دور هم جمع شده بودن.
ـ چه بامزه. مثل خودمون.
احمد با خوشحالي و کنجکاوي آلبوم را ورق مي زد و عکس ها و آدم هايش را به رضا نشان مي داد. در ميان خش خش کاغذ روغني هاي آلبوم ناگهان احمد با دستش محکم بر روي آلبوم کوبيد.
ـ چه خبرته داشتم نگاه مي کردم!
ـ نگاه کن. اين عکس هاي آخري انگار يکم جديدترن. انگار که با دوربين موبايل گرفته باشه. بافت سوزني هم چاپ کرده مرتيکه ولخرج.
ـ حالا چي هستن؟
احمد به عکسي از يک دختر هفت ساله که کنار خانه اي صورتي رنگ ايستاده و ظاهرا ژست عکاسي گرفته بود اشاره کرد.
ـ اولي که عکس يه دختربچه است. ماشالله چقدر نازه.
ـ يعني فکر مي کني دختر سعيده؟
ـ يکم شبيهشه ولي دختره موهاش صافه.
ـ بعدي رو ورق بزن.
هر دو لبخندي زدند و بقيه آلبوم را ورق زدند. ناگهان در صفحه آخر چيزي چشمانشان را گرد کرد و هر دو با تعجب به هم نگاه کردند:
ـ اين زنه ديگه کيه؟ عجب لباسي پوشيده.
ـ اي بي تربيت. زن مردم رو ديد مي زني.
ـ نگاه بازم هست. يا ابالفضل عجب...
ـ دهنت رو ببند.
ـ فکر مي کني اون مرده که داره باهاش لاس مي زنه سعيده؟
ـ نه بابا، ظاهرا يه بنده خداي ديگه ايه. ولي قيافه اش خيلي آشناست.
ـ بذار قيافه شون رو بدم به اينترنت ببينيم کيه؟
ـ منظورت خانم عباسي بخش چهره نگاريه؟
ـ آره. خيلي اطلاعات خوبي داره.
رضا عکس را با قيچي از آلبوم بيرون کشيد و تکه عکس را براي چهره نگاري فرستاد. سپس برگشت و سرگرم کتاب ها شد. احمد هم آلبوم را کناري گذاشت و تصميم گرفت لپ تاپش را روشن کند.
ـ راستي رضا.
ـ هوم؟
ـ مي خواي رديف کنم؟
ـ چي رو؟
ـ خواستگاري از خانم عباسي رو.
ـ من قصد ازدواج ندارم.
ـ تو که خيلي دوستش داري، حيف نيست نگيريش؟
ـ درسته. ولي فعلا مي خوام رو مادرم تمرکز کنم. دوست دارم مادرم وقتي دوماد ميشم سالم باشه.
ـ ولي به نظرم قبل از اينکه بدتر از اين بشه زن بگير.
ـ کي گفته قراره بدتر بشه هان؟ مادرم خوب ميشه زن گرفتنم رو هم مي بينه.
ـ خيلي خوب خون خودتو کثيف نکن. ولي ميگم بهتره يکم به خودتم فکر کني. همون جور که پيگير مغز استخون پيوندي هستي پيگير زن و زندگي هم باش. مطمئنم خانم عباسي هم شرايطت رو درک مي کنه.
رضا با شنيدن اين حرف، سگرمه هايش را باز کرد و با قيافه اي رضايتمند پرسيد:«يعني اگه باهاش صحبت کنم، قبول مي کنه؟»
ـ چرا که نه؟ صادق بودن خيلي هم امتياز خوبيه.
ـ پس بيا شرط ببنديم.
ـ چه شرطي؟
ـ من بهش مشکلمو ميگم. ولي خيلي زود نباشه که اول خودم رو بشناسه. اگه قبول کرد که بهت شيريني مخصوص ميدم. اگه قبول نکرد که تو موظفي بهم شيريني بدي.
ـ خيلي خب. براي اينکه بهت بفهمونم صداقت چقدر خوبه هر کاري مي کنم.
در همين حين تق تق در شنيده شد. خانم عباسي وارد اتاق شد ولي از نفس نفس هايش مشخص بود که از چهره نگاري تا اتاق آن ها را دويده.
ـ سلام. خوب هستيد.
ـ خانم شما چرا زحمت کشيديد اين همه راه رو؟ يه پيام مي داديد به لپ تاپ بهتر بود.
ـ مي خواستم خودم بيام. باورتون نميشه اين دو نفر کي هان.
ـ منظورتون چيه؟
ـ اين خانم سانيا مرداني بازيگره. اون هم آقاي خبيري کارگردانه.
ـ يعني سعيد اين عکس ها رو گرفته بود که... لطفا بشينيد خانم. آب روي ميزه شيريني هم داريم.
خانم عباسي يکي از صندلي ها را برداشت و رو به روي آن ها نشست. احمد آلبوم را دوباره برداشت، عکس هاي صفحه آخر را از آلبوم در آورد و روي ميز ريخت. از بين آنها عکسي را بيرون کشيد که در آن خبيري، سانيا و چند نفر ديگر کنار همديگر نشسته بودند و غافل از حضور دوربين به جايي نگاه مي کردند. نور هاي آبي و قرمز داخل عکس نشان مي داد که اين ها ظاهرا در ايران نبوده اند.
ـ فکر مي کني کجا همچين چراغ هايي روشن مي کنن؟
ـ معمولا کاباره ها. کنار هم قرار گرفتن آبي و قرمز بيشتر جنبه تحريک جنسي داره.
ـ خانم عباسي، فکر مي کنيد تو اين عکس کي ها هستن؟
خانم عباسي عکس را برداشت و با دقت به آن نگاه کرد.
ـ فکر کنم يکي شون ناصر کاويان باشه، اون يکي هم زنش باشه يا دوست دخترش. خيلي واضح نيست... ظاهرا خيلي به همديگه چسبيده ان.
ـ يعني اين عکس ها رو کجا گرفته ان؟
احمد پشت يکي از عکس ها را نگاه کرد. لپ تاپش را برداشت و چيزي با آن نوشت.
ـ چيزي پيدا کردي احمد؟
ـ اين عکس ها توي يه مغازه فتوکپي توي استانبول ترکيه چاپ شدن. ظاهرا يکي عکس ها رو گرفته و يک کاره داده همونجا چاپ شون کرده.
ـ اين کار چه معني اي ميده؟
خانم عباسي کمي فکر کرد و گفت:« به احتمال زياد عکاس نمي خواسته کسي از آدمهاي اينا رد عکس ها رو بگيره. براي همين تو خود ترکيه چاپ شون کرده تا بعدا ردي از خودش به جا نذاره.»
احمد گفت:«عجب آدم زرنگي بوده. حالا سوالي که هست اينه که کي اين عکس ها رو گرفته؟»
ـ دو تا احتمال براي اين کار وجود داره. با توجه به اينکه اين عکس ها تو آلبوم سعيد بودن، يا خود سعيد فرهنگ زحمت اين عکس ها رو کشيده يا داده يکي براش بگيره. اما اگر خودش مي گرفت مطمئنا بهش شک مي کردند. چطورمي تونسته قسر در بره و مدت ها عکس ها رو نگه داره؟
ـ شايد هم برعکس رضا جان. همين که کسي از ماجرا بويي نبرده مشخصه که اين عکس ها زير نظر خودش گرفته شده.
ـ خب حالا بايد چيکار کنيم؟
ـ بيا عکس ها رو جمع کنيم. بايد توي پرونده بذاريم. خدا مي دونه کي بتونيم با اينا رسواشون کنيم.
ـ پس لپ تاپ سعيد چي ميشه؟
ـ اون رو ميذاريم براي بعد. ظاهرا با پسورد باز ميشه و بايد مزاحم فرزاد مغربي بشيم.
خانم عباسي بلند شد و خداحافظي کرد. احمد و رضا هنوز پشت ميز بودند و گزارش مشاهداتشان را مي نوشتند. احمد به کتاب ژوليوس سزار نگاه مي کرد و چند صفحه اي را ورق مي زد. خواندن آن کتاب خيلي لذتي نداشت اما جالب بود. داستانش را نمي دانست اما ته دلش معتقد بود که اين کتاب هاي نفرين شده يک روز درباره خودش و ديگران هم حقيقت پيدا خواهد کرد.