شناسهٔ خبر: 77167119 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه جام‌جم | لینک خبر

از شبستان مشهد تا خط مقدم تبریز

سنگر اول ایران، تبریز، بار دیگر شاهد حماسه‌ای بود که در رگ‌های فرزندانش می‌جوشد. در میانه آتش و دود، آنجا که جنگنده‌های دشمن به خیال خام خود آسمان ولایت را نشانه رفتند، سردارانی ایستادند که مرگ را به بازی گرفتند. این متن، بازخوانی زندگی و مجاهدت شهید قربانعلی ناموری است؛ مردی که از بستان‌آباد قد کشید و در خونین‌ترین شب‌های هجوم، با زمزمه‌ «یاحسین»، سپری شد در برابر هجمه بیداد تا آرامش را به کوهستان‌های برفی سهند هدیه دهد.

صاحب‌خبر -
بستان‌آباد، پایتخت ییلاقی ایلخانیان
خاورمیانه، ایران، آذربایجان‌شرقی، ۵۰ کیلومتر تا تبریز، بستان‌آباد همسایه کوه سهند آرمیده است. بستان‌آباد، واقع در شرق آذربایجان‌شرقی، به پایتخت ییلاقی ایلخانیان شهرت دارد. چمنزارهای این خطه در طول تاریخ، میزبان اردوی سپاهیان و جنگاوران بسیاری بوده است. این شهر با پیشینه‌ای متعلق به دوران هخامنشی، در دامنه کوهستان‌های مرتفع سهند و در ۱۰ فرسخی مسیر تبریز به اردبیل قرار دارد.

قربانعلی؛ فرزند صخره‌های سهند
قربانعلی ناموری در دل چمنزارها، گلزارها و مراتع سهند، عروس کوه‌های ایران، پاگرفت. به صدای یله‌ گله گوسفندان گوش داد و به بوی داغ و گرم آش دوغ دل‌سپرد تا در پناه صخره‌های سخت، مردی صبور و استوار شود. در میانه داستان‌، سرزمین آذربایجان را دید و شنید. داستان نگهبان آتش، آذربادگان، داستان آتشکده‌ها و داستان سرزمین بادها را مو به مو به خاطر سپرد. او یکی از مردان همین زادبوم است.

پیوند با خاک و پیمانی از جنس غیرت
قربانعلی کنار خانواده خونگرم و روستایی آذری‌زبان پاگرفت و شانه سپر کرد به رسم مردان ترک سرزمین فارس. در آبان‌ماه سال ۱۳۸۱ سر سفره عقد نشست. نوای عاشیقلار نواخته می‌شد که قربانعلی عهد عقد ازدواج را با همسرش بست. قربانعلی به استخدام نیروی نظامی و سپاه پاسداران درآمده بود. مشق دویدن، تیراندازی و اسلحه‌شناسی را به‌خوبی سپری کرد. در همین سال‌ها بود که خبر دهان‌به‌دهان گشت؛ قربانعلی پدر و مادرش را از دست داد و اندوه این فقدان، تا همیشه در جانش ریشه دواند.

میراث پدری و طبیعت سردترین شهر ایران
با آمدن فاطمه و امیرمحمد، روزگار قربانعلی میان گرمای خانه و تلاطم سپاه بستان‌آباد تقسیم شد؛ روزهایی که در میان مأموریت‌های دشوار، کشیک‌های شبانه و آماده‌باش‌های پی‌درپی می‌گذشت. اما هیچ‌یک از این‌ها او را از دلبستگی به روستا و طبیعت جدا نکرد. او در اردیبهشت و خرداد، جان و دلش را به ضیافت لاله‌های واژگون ــ سربه‌زیرترین گل‌های ایران ــ می‌برد؛ گل‌های سرخ و زرد و نارنجی که در دل سنگ ریشه دوانده و از میان صخره‌ها قد کشیده بودند. دیدن سفیدی و زلالی برف‌هایی که روی هم انباشته شده بودند و شهری که معروف به سردترین شهر ایران است، حظی تمام‌نشدنی داشت.

خلوتی در شبستان گوهرشاد
تابستان سال ۱۴۰۳ خانوادگی راهی سفر زیارتی به مشهد شدند. آستانه ورودی حرم امام‌رضا(ع) ایستاد، رو به فاطمه و امیرمحمد کرد: «حیف است یک چای حضرت را نخوریم.» بچه‌ها خوشحال شدند. «بیر چای ایچیم». جلوی چایخانه حضرت ایستاد و پابه‌پا کرد، به چشم‌های پرنور و گرم امیرمحمد نگاه کرد، استکان چای را داد به پسرش، دستش را روی شانه امیرمحمد گذاشت و گفت: «مردی شدی، کیشی الدی.» این گویش ترکی با آن لهجه عمیق و جان‌دار به دل‌ بچه‌هایش خوش نشسته بود. قربانعلی تا شبستان مسجد گوهرشاد رفت. نشست، به دیوار سنگی و سرد شبستان تکیه داد، چشمانش را بست، لب‌هایش می‌جنبید و سیبک گلویش پایین و بالا می‌شد.

آرزوهایی از جنس ریحان و تسبیح شکر
خلوت کنار دیوار، مجالی شد برای سفر به گذشته؛ به بوی خوش سبزی و سفره‌ای که مادر با دست‌های مهربانش نذری عشق می‌کرد. مادر، نمادی از وقار زنان مشرق‌زمین بود. قربانعلی سر چرخاند و به دخترش نگریست؛ فاطمه که با آن صورت قاب‌گرفته در چادر مشکی، غرق در تلاوت قرآن بود او را به یاد اصالت و حجب و حیای دختران دیار خویش، تبریز، می‌انداخت. دخترها چقدر بابایی می‌شوند و فاطمه همین دختر بابایی بود. امیرمحمد شانه‌به‌شانه‌اش نشسته بود، همسرش روبه‌روی او در حال تسبیح‌انداختن بود. به لوسترهای پرنور و چلچراغ‌های شبستان نگاه کرد و زیر لب چند بار گفت: «شکر، آلله‌جان». دانه‌های تسبیح را همراه با «الحمدلله» از زیر انگشتان گرم و صمیمی‌اش رد کرد.

شور عاشورایی و آخرین چای روضه
شب بود و محرم. بچه‌شیعه دل در گرو این همه سینه‌زنی، شور و شعور حسینی داشت؛ نمی‌توانست ناگهان دل بکند و برود. قربانعلی وسط حسینیه ایستاده بود. صورت گرد پرنورش مالامال از عرق و اشک شد و ابایی نداشت که این‌چنین محکم به سینه بکوبد. زیر لب همراه مداح خواند: «شهریاریم سن‌آقا دار و نداریم سن‌آقا افتخاریم سن‌آقا، یارالی یارالی». شور به‌پا بود، قدم‌به‌قدم به حلقه سینه‌زن‌ها نزدیک شد و زمزمه کرد: «گذرم تا به در خانه‌ات افتاد حسین، خانه‌آباد شدم، من اوین آباد حسین». دیگر در حلقه سینه‌زنی بود، یک پا جلو برمی‌داشت و یک پا را تکیه می‌کرد و بلند می‌خواند: «آذری می‌خوانم، جانم سن قربان حسین» پیراهن نخی مشکی‌اش خیس‌خیس بود. شب عاشورا بیاید و مردی در میانه میدان نباشد؟! قربانعلی تمام لحظه‌های سینه‌زنی را ایستاد، پای منبر نشست تا مقتل‌خوانی تمام شود، چای آخر را بنوشد و سلامی به سالار شهیدان بفرستد. آخرین چای روضه باشد و او نداند، نخستین شب دل‌کندن از محرم باشد و او نداند؟! سال اگر بگذرد، داستان‌ها آشکار خواهند شد.

کاروان شادی در خنکای تیرماه
در آستانه عید غدیر، بستان‌آباد برای جشن آماده می‌شد. قربانعلی دست امیرمحمد را گرفته بود و با هم چند بار بالا و پایین خیابان‌های شهر را چرخیده بودند. اصلا صفا و شور جشن به همین دویدن‌هاست، به تماشاکردن‌ها و این گشت‌زدن‌های شیرین پدر و پسری. قربانعلی چند بار امیرمحمد را «مرد خانه» نامیده بود. شب از نیمه گذشت؛ تیرماه بود اما خنکی دشت‌های سرسبز و دامنه‌های سهند در دل شب‌ها پرسه می‌زد.

آغاز طوفان؛ نیمه‌شب ۲۳ خرداد
و ناگهان صدای انفجار، فروریختن ساختمان، فریاد و آسمان شلوغ، همه را گوش‌به‌زنگ کرد. نیمه‌شب ۲۳خرداد ۱۴۰۴، به اذان صبح نرسید که حمله موشکی اسرائیل به ایران آغاز شد. سناریو از پیش آماده بود؛ حمله به مقر فرماندهان.  داستان‌های ترور شروع شده بود. سرداران و فرماندهان به شهادت لبیک گفتند و جای‌جای ایران دود و آه شد. حیرت و بیم قلب‌ها را در بر گرفت. نظامیان و پاسداران به حالت آماده‌باش درآمدند. قربانعلی پیراهن سفید به تن کرد، وضو گرفت، از خانواده خداحافظی کرد، گفت شاید به روستا سر بزند، و یا شاید ... .

شهادت در آغوش عروس کوهستان
فقط ۲۴ ساعت از حمله به تبریز گذشته بود که گودال‌های بزرگ در باند فرودگاه نمایان شد. پدافند، رادارها و سامانه‌ها مرتب در حال رصد و دفع حملات اسرائیل بودند. کوه سهند، ایستاده در ابرهای پاره‌پاره، شاهد هجوم جنگنده‌های اسرائیل شد. هواپیمای جنگنده اسرائیل چرخید، بستان‌آباد لرزید و صدای تند و بلند انفجار همه را خبردار کرد. باریکه‌ای از دود و خاکستر و سیاهی در دل سفیدی برف‌های کوه سهند به آسمان سرکشید. قربانعلی ناموری، سرتیپ‌دوم سپاه پاسداران، چشمانش را رو به سفیدی‌های همیشگی برف عروس ایران بست. زمزمه صدایش در کوهستان‌ها پیچید: «آذری می‌خوانم، جانم سن قربان حسین». و همان روز پایگاه موشکی ایران، آسمان اورشلیم را به خیش بست. زمزمه‌های «اوین آباد حسین» تا گنبد آهنین رسید و بر آن نقش‌بست.