چهل و چهارمین جشنواره فیلم فجر را به جرأت میتوان «جشنواره ژانر معمایی و امنیتی» نامید؛ حضور بیسابقه ۹ فیلم در اینگونه، از «پروانه» و «بیلبورد» تا «غبار میمون» و «گیس»، نشانهای راهبردی از تغییر جهت سینمای ایران است. اما این موج نوخاسته، برخلاف انتظار، نه به ارتقای کیفیت که به آشکارشدن شکاف عمیق میان «ادعای ژانرسازی» و «تسلط بر اصول آن» انجامید. پرسش اینجاست: چه راهبردهایی پشت این هجوم ناگهانی به قلمرو تعلیق و امنیت نهفته بود؟ و مهمتر، این راهبردها در کدامین نقاط دچار آسیب مهلک شدند؟
راهبردها؛ چرا ناگهان تریلر؟
دست کم چهار راهبرد کلان را میتوان پشت موج فیلمهای معمایی - امنیتی فجر ۴۴ تشخیص داد.
راهبرد اول، گریز از فرسودگی ملودرام است. فیلمسازان پس از دههها تکرار فرمولهای کلیشهای درام اجتماعی و جنگی، به این جمعبندی رسیدهاند که مخاطب تشنه فرم تازه و تعلیق است. تریلر، با ظرفیت بالای جذب مخاطب جوان و امکان گفتوگو درباره مسائل روز در لفافه ژانر، پناهگاهی امن به نظر میرسید.
راهبرد دوم، بهرهبرداری از خلأ ژانر در سینمای ایران بود. فقدان تریلرهای استاندارد در ادوار گذشته، این تصور را ایجاد کرد که هر اثری با چند پیچش داستانی و فضای تاریک میتواند مدعی باشد. بسیاری از فیلمسازان، کمبود تجربه را با جسارت جبران کردند؛ غافل از اینکه جسارت بدون دانش ژانر، به فاجعه میانجامد.
راهبرد سوم، ماهیت استراتژیک مضامین امنیتی است. در سالهای اخیر، نهادهای حاکمیتی به ظرفیت بالای تریلر برای بازنمایی «مسائل ملی» پی بردهاند. پروندههای فساد، جاسوسی، امنیت سایبری و بحرانهای اطلاعاتی، سوژههای داغی هستند که هم جذابیت دارند و هم میتوانند در چارچوب ارزشهای نظام روایت شوند. نتیجه، سرمایهگذاریهای کلان روی آثاری شد که قرار بود هم سرگرمکننده باشند، هم «پیام» بدهند.
راهبرد چهارم، تقلید از الگوهای موفق جهانی بود. فیلمسازان ایرانی که سالها صرف تماشای آثار نولان، فینچرو لینچ کردهاند، به این باور رسیدهاند که میتوانند همان فرمولها را با کمی تغییر بومی تکرار کنند. اما آنها از یک نکته غافل ماندند: تسلط بر ژانر، حاصل سالها تمرین، فیلمنامهنویسی منضبط و درک عمیق از روانشناسی شخصیت است، نه صرفاً دیدن دهها فیلم و کپیبرداری از پیچشهای پایانی.
آسیبشناسی؛ هفت اشتباه راهبردی
بااینحال، تقریباً تمام این راهبردها در مرحله اجرا با شکست مواجه شدند. آسیبشناسی این فیلمها هفت خطای استراتژیک را آشکار میکند.
آسیب اول، تقلید بهجای بومیسازی است. فیلمسازان ایرانی کوشیدند همان ساختارهای روایی سینمای غرب را به کار گیرند، اما فراموش کردند که تعلیق در سینمای هالیوود بر بستر فرهنگی و اجتماعی خاص خود شکلگرفته است. «تقاطع نهایی» تلاشی نافرجام برای تکرار فرمول فرهادی بود، «خواب» وامدار «لامپ صد» و «غوطهور» یادآور «بیخوابی» نولان. این ارجاعات نهتنها به عمق اثر نمیافزود که دست فیلمساز را برای بیان شخصی میبست.
آسیب دوم، جایگزینی فریب بهجای تعلیق واقعی است. بسیاری از تریلرهای جشنواره به این توهم دچار شدند که پنهانکاری اطلاعات و غافلگیری ناگهانی در پایان، جوهره ژانر است. «خواب» تا نیمه فیلم مخاطب را با این حیله که «همه چیز خواب است» سرکار میگذارد و پس از افشا، حرفی برای گفتن ندارد. «تقاطع نهایی» نیز با یک پایان شارلاتان گونه (بازی ازپیشطراحیشده مرد) شعور مخاطب را نادیده میگیرد. تعلیق واقعی حاصل همذاتپنداری باشخصیت و درک تدریجی پیچیدگی است، نه مخفیکاری کودکانه.
آسیب سوم، فروکاستن شخصیت به ابزار معماسازی است. در اکثر این فیلمها، آدمها نه انسانهایی با انگیزههای پیچیده که مهرههایی برای پیشبرد پازل رواییاند. «گیس» مدام قهرمان عوض میکند، «غبار میمون» شخصیتها را به عروسکهای دیالوگ پران بدل کرده است و «کارواش» مأموران مالیاتی را به نمادهای خیر و شر تقلیل میدهد. نتیجه، فیلمهایی است که شاید معمایشان تا دقایقی کنجکاوی برانگیزد، اما هرگز به همذاتپنداری عاطفی نمیانجامد.
آسیب چهارم، اولویت پیام بر قصه است. تناقضآمیز آنکه فیلمهایی که برای گریز از شعارزدگی به ژانر پناه بردند، خود بهشدت شعارزده از آب درآمدند. «کافه سلطان» جنگ دوازدهروزه را چون بیانیهای بر قصه تحمیل میکند، «نیمشب» دگردیسیهای شخصیتها را با معجزه و دستور انجام میدهد و «مارون» و «جانشین» در قامت گزارش تبلیغاتی ظاهر میشوند. راهبرد استفاده از ژانر برای انتقال غیرمستقیم پیام، در غیاب فیلمنامه قوی، به نتیجهای معکوس انجامیده است.
آسیب پنجم، نگاه سفارشی و نهادی است. فیلمهای امنیتی جشنواره غالباً از سوی نهادهای نظامی، انتظامی یا اطلاعاتی حمایت شدهاند. این حمایتها هرچند از نظر تأمین بودجه راهگشاست، اما استقلال هنری فیلمساز را محدود میکند. نتیجه آثاری است که نه رضایت سفارشدهنده را جلب میکنند (چون فاقد جذابیتاند) و نه مخاطب را (چون شعاریاند). به بیان دیگر، این فیلمها در ناکامی دوگانه گرفتار آمدهاند.
آسیب ششم، فقدان دانش فنی ژانر است. تریلر، برخلاف درام اجتماعی، نیازمند تسلط بر تدوین ریتمیک، فیلمبرداری کنتراست بالا، طراحی صدا و موسیقی تعلیق آفرین و مهمتر از همه فیلمنامههای با گره گذاری و گرهگشایی منطقی است. اکثر فیلمهای این جشنواره از پس این الزامات فنی برنیامدهاند. تدوین «غبار میمون» فاجعهبار است، طراحی نور در «تقاطع نهایی» تلویزیونی، و موسیقی «سرزمین فرشتهها» چنان بر فضا غلبه میکند که مخاطب را بهجای همراهی، به مقاومت وامیدارد.
آسیب هفتم، بیتوجهی به مخاطب و شعور اوست. در پشت بسیاری از این فیلمها این نگاه تحقیرآمیز نهفته است که «مخاطب نفهمد» یا «همینقدر کافی است». پایان تصنعی «خیابان جمهوری»، حیله خواب در «خواب» و معمای مضحک «تقاطع نهایی» همگی نشانههای این باور غلطاند که مخاطب را میتوان با چند شعبدهبازی ساده سرکیسه کرد.
رویکردهای راهبردی برای آینده
اگر سینمای ایران قصد دارد موج ژانر معمایی و امنیتی را از آزمونوخطای کنونی به جریانی پویا و استاندارد تبدیل کند، ناگزیر از اتخاذ پنج رویکرد راهبردی است:
نخست، سرمایهگذاری بر فیلمنامه و آموزش ژانر. دانشگاهها و مراکز آموزشی سینما باید واحدهای تخصصی فیلمنامهنویسی ژانر را راهاندازی کنند. تجربه جهانی نشان داده که تریلر نویسان بزرگ (از هیچکاک تا نولان) سالها در این عرصه ممارست داشتهاند. فیلمساز ایرانی اگرچه با آثار آنها خو گرفته، اما از دانش ساختاریافته تولید محتوای ژانری بیبهره است.
دوم، حمایت از فیلمسازان مستقل و جسور. تجربه «پروانه» و «بیلبورد» نشان داد که فیلمسازان جوان بدون وابستگی به نهادهای سفارشدهنده، بهتر میتوانند قواعد ژانر را با شرایط بومی تطبیق دهند. نهادهای دولتی باید از «سفارش مستقیم» به «حمایت غیرمستقیم» گذار کنند؛ یعنی بهجای تحمیل پیام، از طرحهای خلاقانه پشتیبانی مالی نمایند.
سوم، بازتعریف «فیلم استراتژیک». فیلمی که درباره امنیت ملی ساخته میشود، اگر فاقد جذابیت سینمایی باشد، نهتنها خدمتی به امنیت ملی نمیکند که با دفع مخاطب، پیام خود را نیز به حاشیه میراند. تعریف درست از فیلم استراتژیک، اثری است که هم در گیشه موفق باشد و هم تصویری باورپذیر از واقعیتهای ملی ارائه دهد. این مهم جز با سپردن کار به فیلمسازان متخصص و رهاکردن آنها از قیدوبندهای دستورالعملی ممکن نیست.
چهارم، نهادینه سازی نقد و ارزیابی ژانر. جشنواره فجر باید برای فیلمهای ژانری، داوران و منتقدان متخصص دعوت کند. صرف حضور یک فیلم در بخش مسابقه، دلیل بر کیفیت آن نیست. شفافسازی معیارهای انتخاب و داوری بر اساس اصول ژانر، به ارتقای سطح کیفی کمک خواهد کرد.
پنجم، گذار از تقلید به بومی سازی. الگوبرداری از آثار موفق جهانی تا زمانی که به کپیسازی سطحی منجر شود، آسیبزاست. بومیسازی ژانر به معنای یافتن معادلهای بصری، روایی و احساسی در فرهنگ ایرانی است. تریلر ایرانی نباید صرفاً کپی سایه روشنهای اسکاندیناویایی یا پیچشهای هالیوودی باشد؛ باید قصههای بومی خود را با زبان جهانی ژانر روایت کند.
جشنواره فجر ۴۴ با ظهور بیسابقه فیلمهای معمایی و امنیتی، یک فرصت تاریخی را از دست داد. این موج که میتوانست آغازگر دوره تازهای در سینمای ژانر ایران باشد، به دلیل اشتباهات راهبردی، فقدان دانش فنی و نگاه سفارشی، در سطح یک آزمونوخطای پرهزینه باقی ماند. اما هنوز دیر نیست. سینمای ایران اگر از این شکست درس بگیرد، ظرفیت بالایی برای خلق تریلرهای بومی و موفق دارد. راهبرد آینده نه «تولید انبوه فیلم امنیتی» که «تولید هوشمندانه فیلم خوب» است. تفاوت این دو، فاصله میان «پروانه» و «غبار میمون» را رقم میزند؛ فاصلهای که جشنواره چهل و چهارم را در نیمهراه رها کرد.