شناسهٔ خبر: 77138271 - سرویس اجتماعی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

تهران ۱۴۰۴ (۱۴)؛

انگار تمام شهر قرار گذاشته‌اند اینجا باشند

تهران- ایرنا- در قلب تهران، میان راسته‌های شلوغ و طاق‌های بلند بازار بزرگ، هر قدم حس زندگی جاری و هیاهوی شهر را به آدم منتقل می‌کند. از بوی ادویه و آجیل تازه گرفته تا صدای چانه‌زدن فروشنده و مشتری، همه چیز اینجا حکایتی از گذشته و حال است؛ جایی که انگار تمام شهر قرار گذاشته تا تجربه‌ای زنده از زندگی، خرید و خاطره‌سازی رقم بخورد.

صاحب‌خبر - کلان‌شهر تهران، امروز بیش از هر زمان دیگری در تلاقی رشد و فرسایش ایستاده است؛ از نفس‌تنگی آسمان و قفل ترافیک گرفته تا بحران مسکن و فرسودگی زیرساخت‌ها. تهرانی که روزگاری نماد امید و پیشرفت بود، حالا زیر فشار جمعیت، آلودگی و تصمیمات متناقض هر روز با چالش تازه‌ای روبه‌رو می‌شود. این مهم باعث شده تا پژوهش ایرنا در پرونده‌ای با عنوان «تهران ۱۴۰۴» تصویری جامع از مشکلات زیست‌محیطی، مدیریت شهری، مسکن و بافت فرسوده، چالش‌های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی و پتانسیل‌های تهران را مورد بررسی قرار دهد. «متهم اصلی قطع درختان تهران کیست؟»، «پایتختی که رنج را به حاشیه صادر می‌کند»، «شهری که عابرانش باید شانس بیاورند»، «موتورسیکلت‌ها تهران را می‌بلعند»، «کافه‌ها: پناهگاه روزمره یا ویترین هزینه‌ها؟»، «گدایان تهران؛ وقتی فقر مرزهای جغرافیایی را پشت سر می‌گذارد»، «مستاجران بی‌قصه؛ زندگی روی قراردادهای یک‌ساله»، «تهرانی‌ها، دلتنگ سبزی و سکوت»، «شهری اسیر خودرو»، «خانه‌هایی که تاریخ در آن‌ها نفس می‌کشد»، «از نیاوران تا خاوران؛ فاصله‌ای که هر روز بیشتر می‌شود»، «تهران فرشوده» و «پنج اشتباه روزمره تهرانی‌ها که ریسک زلزله را تشدید می‌کند» گزارش‌هایی است که در ارتباط با این پرونده منتشر شده است. پژوهشگر ایرنا در گزارشی میدانی حال و هوای یک روز بازار بزرگ تهران را روایت می‌کند. بلندگوی مترو اعلام می‌کند: «ایستگاه پانزده خرداد» بهمن‌ماه است، بعد از چند روز آفتابی، هوا یک‌جور دلنشینِ سرد است؛ نه آن‌قدر که استخوان بسوزاند و نه آن‌قدر گرم که زمستان را فراموش کنی. بلندگوی مترو با صدای یکنواختش اعلام می‌کند: «ایستگاه پانزده خرداد»؛ قطار که می‌ایستد انگار سیلی از جمعیت راه می‌افتد. همه باهم از پله‌ها بالا می‌آییم؛ شانه به شانه، بی‌وقفه، موج‌وار. هنوز از پله‌ها کامل بیرون نیامده‌ام که صدای دستفروش‌ها شروع می‌شود. همان ابتدای خروجی، بساط‌ها پهن است؛ جوراب، دستکش، شال‌های رنگی، عینک آفتابی، اسباب‌بازی، شارژر موبایل و هر چیزی که فکرش را بکنی، اینجا پیدا می‌شود. صداها روی هم می‌افتد؛ «حراج کردم!»، «بیا ببین، ارزونه!»، «جنس ترک، آخرین قیمت!» از مترو که بیرون می‌آیم، تازه می‌فهمم غلغله یعنی چه؟ جمعیت مثل رودی بی‌پایان در جریان است؛ در پیاده‌روها، کنار خیابان، تا چشم کار می‌کند آدم است و حرکت. انگار تمام شهر قرار گذاشته امروز همین‌جا باشد. تاریخ از بازار تهران چه می‌گوید؟ به سمت راسته‌ بازار که می‌روم، هیجان بیشتر می‌شود، ویترین‌ها برق می‌زنند؛ لباس‌های مجلسی، پالتوهای زمستانی، کفش‌های رسمی، کیف‌های چرمی و ... کنارشان مغازه‌های تنقلات؛ بوی آجیل تازه، نخودچی کشمش، باسلوق، سوهان. بازار فقط محل خرید نیست؛ یک جهان زنده است و اما این جهان از کی به قلب تپنده تهران تبدیل شد؟ بازار بزرگ تهران، این شهرِ درونِ شهر بیش از یک کیلومتر مربع وسعت دارد و قرن‌هاست که نبض اقتصاد ایران در رگ‌های پیچ‌درپیچ آن می‌تپد. از روزگار صفویه که شاه‌طهماسب با دلبستگی‌اش به تهران، هسته‌های نخستین دکه‌ها و حجره‌ها را شکل داد تا عصر قاجار که با پایتخت شدن تهران، بازار جان تازه‌ای گرفت و چهارسوق‌ها، تیمچه‌ها و سراهای باشکوه یکی پس از دیگری قد کشیدند، اینجا همواره قلب تپنده‌ دادوستد و زندگی بوده است. در دوره ناصرالدین‌شاه، ورودی‌های سامان‌یافته و راسته‌های تازه، بازار را به اوج شکوه رساند؛ جایی که نه‌فقط کالا که خبر، اندیشه و حتی اعتراض در آن دست‌به‌دست می‌شد. آرام قدم برمی‌دارم اما جمعیت مرا با خودش می‌برد. گاهی مکث می‌کنم، به سقف‌های قدیمی بازار نگاه می‌کنم؛ طاق‌های بلند، نورهایی که از شیشه‌های کوچک بالای گنبدها می‌تابد. فکر می‌کنم چند نسل زیر همین سقف‌ها خرید کرده‌اند، چانه زده‌اند، خندیده‌اند. مردی میانسال دست پسری در دستش در حال خرید از یک مغازه لباس فروشی است، پسرک با ذوق به ویترین اشاره می‌کند و پدر با حوصله قیمت می‌پرسد. سر صحبت را باز می‌کنم. لبخند می‌زند و می‌گوید: «بازار حال آدم را خوب می‌کند، حس خرید کردن از اینجا یک جور دیگری‌ست. انگار آدم برمی‌گردد به گذشته، به روزهایی که با پدرم می‌آمدم همین‌جا. نزدیک عید که می‌شود، اینجا دیگر جای سوزن انداختن نیست. شلوغی‌اش هم قشنگ است، همین هیاهو را دوست دارم.» بعد نگاهی به پسرش می‌اندازد و آرام‌تر اضافه می‌کند: «می‌خواهم او هم این حال‌وهوا را تجربه کند؛ این‌که بداند خرید فقط جنس گرفتن نیست، خاطره ساختن است.» حرف‌هایش که تمام می‌شود، دوباره در همهمه بازار گم می‌شوم؛ جایی که گذشته و حال، دست در دست هم راه می‌روند. یک نمایش تمام‌عیار در بازار کمی جلوتر می‌روم. صدای زنی توجهم را جلب می‌کند که روبه‌روی پیشخوان ایستاده و با فروشنده چانه می‌زند. لحنش جدی است. چانه‌زدن اینجا فقط یک گفت‌وگو نیست بلکه یک نمایش تمام‌عیار است؛ فروشنده با ماشین‌حساب و دفترش، مشتری با اصرار و حساب‌وکتاب ذهنی‌اش. قیمت بالا می‌رود، پایین می‌آید، دوباره مکث… زن می‌گوید: «حاج‌آقا انصاف داشته باش، همینو سر کوچه ارزون‌تر می‌دن!» فروشنده لبخند می‌زند: «والله به خدا سودی برام نمی‌مونه، این آخرِ آخرشه!». چند رفت‌وبرگشت دیگر، چند نگاه مردد و بالاخره همان جمله آشنا که انگار مُهر پایان نمایش است: «باشه… برای شما.» لبخندی کوتاه رد و بدل می‌شود، کیسه دست‌به‌دست می‌شود و زندگی، بی‌وقفه ادامه پیدا می‌کند. صبر می‌کنم مغازه خلوت‌تر شود. جلو می‌روم و از فروشنده می‌پرسم: «این همه چانه‌زدن خسته‌ات نمی‌کنه!؟»، لبخند عمیقی می‌زند، دستش را روی پیشخوان می‌گذارد و می‌گوید: «نه… اتفاقاً فروشندگی به همین چیزهاست. اگر چانه نباشه، بازار بازار نمی‌شه.» کمی مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: «این هم بخشی از فروش است، بخشی از برکت کار. ما روزی با آدم‌های زیادی سروکله می‌زنیم؛ هر کدوم با یه اخلاق، یه حال‌وهوا. بعضی روزها هم پیش میاد چند نفر بیان و خرید نکنن اما اگه قرار بود با این چیزها خسته بشیم، که چند ده سال اینجا دوام نمی‌آوردیم.» بعد با نگاهی که هم خستگی دارد هم غرور، اضافه می‌کند: «بازار صبر می‌خواد… دل می‌خواد. اینجا فقط جنس نمی‌فروشیم با آدم‌ها زندگی می‌کنیم.» فروشنده می‌گوید: «برای عیده؟ این رنگ امسال خیلی رفته.» از مغازه که بیرون می‌آیم، دوباره خودم را در جریان جمعیت رها می‌کنم. راسته باریک‌تر می‌شود و صداها در هم می‌پیچد؛ صدای برخورد استکان‌های کمر باریک چای، کوبیده شدن چکش مسگرها در دوردست، همهمه‌ مشتری‌ها و بوی ادویه که در هوا پخش است. از کنار مغازه‌ای رد می‌شوم که کیسه‌های زعفران و هل و دارچین مثل تابلویی رنگی چیده شده‌اند. عطرشان آن‌قدر قوی است که ناخودآگاه نفس عمیق می‌کشم. فروشنده با صدای گرمش صدا می‌زند: «بفرمایید خانم/آقا، جنس اعلا… امتحان کنید پشیمون نمی‌شید.» چند قدم جلوتر به چهارسوق می‌رسم؛ جایی که دو راسته اصلی به هم می‌رسند و سقف بلندتر و باشکوه‌تر می‌شود. می‌ایستم و فقط نگاه می‌کنم. نور از میان روزنه‌های گنبد می‌تابد و روی صورت آدم‌ها لکه‌های روشن می‌سازد. حس می‌کنم وسط یک تابلوی قدیمی ایستاده‌ام؛ تصویری که سال‌هاست تکرار می‌شود اما هر بار تازه است. راه را به سمت بازار زرگرها ادامه می‌دهم. ویترین‌ها پر از طلاست؛ زنجیرهایی که زیر نور می‌درخشند، النگوهایی که ردیف شده‌اند. صدای ظریف باز و بسته شدن درِ شیشه‌ای مغازه‌ها با هم مخلوط می‌شود. کمی آن‌طرف‌تر، ناگهان فضا عوض می‌شود؛ به بازار پارچه‌فروش‌ها می‌رسم. طاقه‌های رنگارنگ تا سقف چیده شده‌اند؛ مخمل، حریر، ترمه. دست می‌کشم روی یکی از پارچه‌ها؛ نرم و خنک است. فروشنده می‌گوید: «برای عیده؟ این رنگ امسال خیلی رفته.» پاهایم کمی خسته شده اما دلم نمی‌خواهد زود بیرون بروم. از کنار یک چایخانه قدیمی رد می‌شوم. چند مرد مسن روی نیمکت‌های چوبی نشسته‌اند، استکان چای در دست آرام حرف می‌زنند. انگار زمان برایشان کندتر می‌گذرد. لحظه‌ای وسوسه می‌شوم بنشینم، چای سفارش بدهم و فقط تماشا کنم. خسته اما راضی به سمت قطار می‌روند هوا کم‌کم تاریک می‌شود و من از یکی از خروجی‌های بازار بیرون می‌آیم. دوباره وارد خیابان می‌شوم و می‌بینم شلوغی حالا از قبل هم بیشتر شده است. دست‌فروش‌ها هنوز بساط‌شان را پهن کرده‌اند و مغازه‌دارها با حوصله کالایشان را می‌فروشند. صدای موتورها، همهمه مردم، خنده‌ها و داد و فریاد فروشندگان همه با هم درهم پیچیده است. بعضی‌ها در حال نوشیدن چای یا قهوه‌اند، بعضی دیگر با ساندویچی در دست نشسته‌اند و لقمه‌لقمه می‌خورند. بوی کباب، ادویه، نان و شلوغی هیجان‌انگیز این خیابان حسی شبیه فیلم‌های قدیمی تهران به آدم می‌دهد. مسیرم را به سمت مترو پانزده خرداد ادامه می‌دهم. در میان موج جمعیت، دوباره با همان حس و حال روبه‌رو می‌شوم: کسانی که چند ساعت پیش از دست‌فروش‌ها خرید کرده‌اند، حالا خسته اما راضی به سمت قطار می‌روند. صدای فروشنده‌ای که فریاد می‌زند: «ساندویچ آماده، تازه!» میان هیاهو به گوش می‌رسد و لبخندی روی لب‌ها نقش می‌بندد. وارد قطار می‌شوم و به سمت خانه حرکت می‌کنم. چند ساعت حضور در بازار بزرگ تهران، چند ساعت قدم زدن میان راسته‌ها و سراها فقط خرید و فروش نیست؛ اینجا یک حال خوب است، یک تفریح، یک تجربه زنده از شهر. می‌دانم قیمت‌ها بالا هستند و فشار اقتصادی واقعی است اما برای چند ساعت، میان این شلوغی و هیاهو، نفس کشیدن و زندگی کردن حس دیگری دارد؛ همان حسی که فقط بازار قدیمی تهران می‌تواند به آدم بدهد.