شناسهٔ خبر: 77128356 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایبنا | لینک خبر

روایت «رنج و سرمستی» میکل‌ آنژ در ادبیات و سینما

کتاب «رنج و سرمستی» و اقتباس سینمایی آن، زندگی میکل‌ آنژ را نه به‌عنوان افسانه‌ای هنری، بلکه همانند تجربه‌ای انسانی از رنج، وسواس و آفرینش روایت می‌کنند؛ جایی که نبوغ، حاصل تحمل است، نه الهام ناگهانی.

صاحب‌خبر -

سرویس هنر خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - ناصر سهرابی؛ در «رنج و سرمستی»، رنج پیش از آن‌که مفهومی اخلاقی یا شاعرانه باشد، یک واقعیت روزمره است؛ نیرویی که زندگی و کار میکل‌آنژ را شکل می‌دهد و اجازه نمی‌دهد هنر به آسودگی برسد. ایروینگ استون روایت خود را از نقطه‌ای آغاز می‌کند که اغلب روایت‌های رسمی هنر از آن می‌گریزند, از فقر، گرسنگی، تحقیر و تنهایی.

میکل آنژ در این رمان نه نابغه‌ای آرام، بلکه انسانی لجوج و خسته است که میان نیاز به بقا و وسواس خلق، مدام در حال فرسایش است. همین انتخاب روایی، کتاب را از یک زندگی‌نامه تاریخی صرف فراتر می‌برد و آن را به تأملی عمیق درباره‌ی ماهیت خلاقیت بدل می‌کند.

نام میکل آنژ در تاریخ هنر همواره با عظمت همراه بوده است، اما این عظمت هرگز سبک و بی‌هزینه نیست. او هنرمندی است که بدن انسان را نه در آرامش، بلکه در کشمکش به تصویر کشید.

مجسمه‌هایش در لحظه تعادل منجمد نشده‌اند؛ آن‌ها در آستانه حرکت، تصمیم و انفجارند. «داوود» او قهرمانی پیروز نیست، بلکه انسانی است پیش از نبرد، آکنده از تنش. نقاشی‌های سقف کلیسای سیستین نیز تزئینات مذهبی صرف نیستند؛ میدان درگیری جسم، ایمان و قدرت‌اند.

میکل آنژ در دل رنسانس، زمانی که هماهنگی و تناسب فضیلت محسوب می‌شد، آگاهانه به بی‌قراری روی آورد و زیبایی را در فشار و عدم‌قطعیت جست‌وجو کرد.

جهان‌بینی او بر این باور استوار بود که حقیقت، بدون رنج آشکار نمی‌شود. برای میکل آنژ، هنر محصول نظم بیرونی نبود، نتیجه کشمکش درونی بود.

او به تنهایی نه به‌عنوان انتخابی رمانتیک، بلکه به مثابه ضرورتی خشن تن داد. فاصله گرفتن از آدم‌ها، برای نزدیک شدن به اثر لازم بود. در این انزوا، هنرمند نخستین قربانی کار خویش می‌شد. رنج در زندگی او حادثه‌ای گذرا نبود؛ روشی مداوم بود برای رسیدن به چیزی که خود نیز می‌دانست هرگز کامل نخواهد شد.

کتاب «رنج و سرمستی» این رنج را نه پنهان می‌کند و نه تلطیف. استون با نثری تصویری و دقیق، ذهن میکل آنژ را به صحنه می‌آورد؛ جایی که تردید، خشم، ایمان و خستگی به‌طور هم‌زمان حضور دارند.

نبوغ در این روایت نه موهبت، بلکه اجبار است؛ نیرویی که هنرمند را وادار می‌کند ادامه دهد، حتی زمانی که بدن دیگر همراهی نمی‌کند. سرمستی خلق در رمان، لحظه‌ای کوتاه و ناپایدار است؛ پاداشی موقت پس از دوره‌ای طولانی از فرسودگی. همین نگاه است که کتاب را به متنی ماندگار در ادبیات زندگی‌نامه‌ای هنری تبدیل کرده است.

روایت «رنج و سرمستی» میکل‌ آنژ در ادبیات و سینما

اقتباس سینمایی «رنج و سرمستی» تلاش می‌کند این تجربه را به زبان تصویر ترجمه کند. کارگردان فیلم با انتخاب روایتی کلاسیک و پرهیز از اغراق‌های نمایشی، کوشیده است شکوه پروژه سقف کلیسای سیستین را در کنار فرسایش تدریجی هنرمند نشان دهد.

میزانسن‌های بسته در کنار فضاهای عظیم، تضاد میان جسم محدود و مأموریت نامحدود را برجسته می‌کنند. در مرکز این روایت تصویری، بازی چارلتون هستون قرار دارد؛ اجرایی کنترل‌شده، درون‌گرا و به‌دور از قهرمان‌سازی‌های رایج.

هستون، میکل آنژ را نه به‌عنوان نابغه‌ای خطیب، بلکه انسانی کم‌حرف، عبوس و درگیر نشان می‌دهد؛ مردی که بیشتر در سکوت فرو می‌رود تا در سخنرانی. بازی او بر بدن استوار است، شانه‌های افتاده، نگاه‌های خسته، و ایستادگی‌ای که بیش از آن‌که از قدرت بیاید، از لجاجت زاده شده است. این انتخاب بازیگری، فیلم را از تبدیل شدن به یک زندگینامه‌ی پرزرق‌وبرق نجات می‌دهد و آن را به روایتی انسانی نزدیک می‌کند.

با این حال، نسبت فیلم و کتاب، نسبت دو مدیوم متفاوت در مواجهه با رنج است. رمان، رنج را از درون روایت می‌کند؛ از خلال فکر، وسواس و مکث.

فیلم ناگزیر رنج را به تصویر بیرونی تبدیل می‌کند؛ به بدن، فضا و کنش. در نتیجه، میکل‌آنژِ کتاب انسانی است که با خود درگیر است، در حالی که میکل آنژِ فیلم بیش از همه با جهان بیرون و قدرت در تقابل قرار می‌گیرد.

این تفاوت نه ضعف اقتباس، بلکه محدودیت ذاتی سینما در بازنمایی تجربه‌ی درونی است. فیلم شکوه رنج را نشان می‌دهد، اما کتاب منطق آن را توضیح می‌دهد.

اهمیت این دو روایت در کنار هم، در درک تصویری است که از هنرمند مدرن شکل می‌دهند. میکل آنژ، آن‌گونه که ادبیات و سینما بازنمایی‌اش کرده‌اند، الگویی می‌سازد که قرن‌ها بعد نیز تکرار می‌شود، هنرمندی که نبوغش با رنج گره خورده و اثرش نتیجه‌ی تحمل است، نه آسودگی. این تصویر، بر ادبیات مدرن، سینمای مؤلف و روایت‌های معاصر از خلاقیت تأثیر عمیق گذاشته است.

میراث میکل آنژ تنها در مرمر و رنگ باقی نمانده است؛ در تعریفی که از هنرمند به‌جا گذاشت نیز حضور دارد. او نشان داد که آفرینش، مسیری هموار نیست و زیبایی اغلب از دل فشار و تضاد زاده می‌شود. این نگاه، همچنان در هنر و ادبیات معاصر زنده است و هر بار که درباره رنج خلاقیت سخن گفته می‌شود، ردپای او دیده می‌شود.

«رنج و سرمستی» نه فقط روایتی از گذشته، بلکه متنی زنده درباره نسبت انسان با آفرینش است. سنگ‌ها فرسوده می‌شوند، نقاشی‌ها ترک برمی‌دارند، اما کلمه باقی می‌ماند. میکل آنژ در ادبیات همچنان نفس می‌کشد؛ در سکوت کارگاه، در دستی خسته که از حرکت بازنمی‌ایستد، و در رنجی که تنها راه رسیدن به سرمستی است. پایان این روایت، نه در یک شاهکار، بلکه در خودِ کتاب رقم می‌خورد؛ جایی که هنر، برای همیشه، به زبان انسان بازمی‌گردد.