شناسهٔ خبر: 77114000 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: طرفداری | لینک خبر

زخم کهنه - قسمت هفتم

صاحب‌خبر -

پاييز در راه بود و هوا داشت رو به ابري شدن مي رفت. داخل خانه لطيفه خانم لباس هاي مشکي‌اش را به تن کرد و عادل هم کت مشکي اش را روي پيراهن خاکستري اش انداخت و دو نفري با هم سر ميز صبحانه نشستند. عادل دوباره خانه را روي سرش گذاشت و با صداي بلند و شاد به عماد و ريحانه که روي ميز نشسته بودند. سلام کرد:
ـ صبح ابري تون بخير رفقاي من.... اميدوارم خوب خوابيده باشيد.
عماد و ريحانه با اوقات تلخي به عادل نگاه کردند و سلام کردند. لطيفه خانم که اوضاع را ديد گفت:« چرا شما آماده نشديد؟ مثل اينکه قراره با هم بريم.» عماد به ريحانه نگاه کرد. ريحانه که سرش را تکان داد عماد رو به لطيفه خانم کرد و گفت:«لطفا ما رو ببخشيد. کلي روي سرمون کار ريخته. ريحانه هم شلوغي و جمعيت براش خوب نيست. از طرف ما حتما بهشون تسليت بگيد.»
لطيفه خانم کمي مکث کرد و گفت:«با اينکه خيلي دلم مي خواست با هم بريم اونجا ولي اشکالي نداره. تو هم داري پسر خوبي مي شي و هواي دخترم رو داري.»
ـ اختيار داريد عمه جان. نميذاريم آب تو دل ريحانه جان تکون بخوره.
عادل گفت:« بهتره که صبحانه مون رو بخوريم وگرنه ديرمون ميشه. ريحانه جان يادشون که نرفته هارد رو برام بذاره.»
ـ روي ميزه. بعدا برش دار...
ـ قابل خواهرمون رو نداره اگه يکم اخماشو باز کنه.
ريحانه سرش را پايين انداخت و براي خودش لقمه گرفت. عادل از سر ميز بلند شد و گفت:«من ميرم ماشين رو روشن کنم. مادرجون... شما زياد عجله نکن تا اين قراضه ما استارت بخوره کلي طول مي کشه. من ديگه برم خداحافظ همگي...»
لطيفه خانم هم چند دقيقه اي صبحانه خورد، صداي روشن شدن ماشين عادل که درآمد بلند شد،کيفش را برداشت و به سمت در رفت. عماد و ريحانه به دنبالش رفتند تا او را بدرقه کنند:
ـ خب منم ديگه ميرم. ريحانه خيلي مراقب خودت باش. به فيروزکوه رسيدم بهتون خبر ميدم.
ـ نمي شد بيشتر بمونين؟ بهتون خيلي اينجا نياز دارم.
ـ من هميشه حواسم بهت هست. دوران قشنگي رو پيش روت داري و من هيچ وقت تنهات نميذارم. مراقب خودتون باشيد.
داخل ماشين عادل رانندگي مي کرد و مادر صندلي جلو نشسته بود. با سنگين شدن ترافيک عادل ترمز نرمي کرد و ماشين زير باران و ميان آن همه نور چراغ ماشين قرار گرفت. برف پاک کن ها به حرکت درآمدند تا آب روي شيشه ماشين را کنار بزنند. لطيفه خانم در حالي که به برف پاک کن ها نگاه مي کرد گفت:«به نظرم يکم زياده‌روي کردي.»
ـ چطور مامان؟
ـ اونا دلشون مي خواست بهت کمک کنند. تو نبايد اين طوري مي زدي توي ذوقشون. 
ـ شما همه چي رو شنيديد؟
ـ هنوز اونقدر خواب نبودم که صداي شما ها رو نشنوم. به نظرم اونا هم چيزاي بدي نگفتند و نظر خودشون رو براي حل پرونده دادند.
ـ مي فهمم. امتحانشون رو هم خوب پس دادند.
ـ منظورت چيه پسرم؟
ـ دوست دارم بهم کمک کنند. بهم اعتماد دارند اما عيب شون همون کم صبريشونه. اونا هنوز نميدونن که چه فکرهاي خوبي براشون دارم اما صلاحشون رو هم مي خوام. ما قبل از اينکه اين شغل ها رو داشته باشيم يه خانواده ايم. وظيفه من هم اينه که از خانواده ام محافظت کنم.
لطيفه خانم لبخندي زد و گفت:« مي دونستم که تو پسر خوش فکري هستي. حالا ميتوني بهم بگي برنامه ات چيه؟»
ـ اول اينکه شما رو ميذارم توي مراسم. بعد هم خودم برمي گردم اداره و دوباره ميام. بعد از مراسم با هم ميريم اداره و بعدش من شما رو مي رسونم ترمينال که ان شالله راهي خونه بشيد.
ـ اونوقت چه جوري؟ سخت نميشه بخواي اين همه بري و بياي؟
ـ اونش ديگه به عهده من. فقط وقتي رسيديم و من با همکارا اومدم ديگه توي ماموريتم و حين ماموريت کسي رو نمي شناسم. براي همين همکاري شما موجب پيشرفت ماست...
ـ مفهوم شد قربان... قربون پسر زحمتکشم برم.
ترافيک بالاخره روان شد و مادر و پسر تا به خودشان آمدند، رو به روي در خانه سعيد فرهنگ بودند. عادل پياده شد و در را براي مادرش باز کرد. نگاه هر دوي آن ها به خانه نسبتا بزرگ و مجللي گره خورد که دورش حسابي شلوغ بود و صداي قرآن از آن بيرون مي آمد. عادل به ذهنش رسيد که مادرش نبايد از ميان آن شلوغي تنها رد شود بنابراين دست مادر را گرفت و بعد از سلام و احوال پرسي با کساني که دم در ايستاده بودند مادرش را از در عبور داد. تا چشم کار مي کرد جمعيت بود و جمعيت. نظر عادل عوض شد و تصميم گرفت کمي به عنوان همسايه قديمي در خانه سر و گوش آب بدهد. با اينکه تقريبا زود رسيده بود عده زيادي از مرد ها روي صندلي هاي داخل حياط نشسته بودند و زن ها داخل خانه مي رفتند و از آن بيرون مي آمدند. عادل مادرش را وارد خانه کرد و گفت:«برو داخل. من همين جا توي حياط هستم.» تلفنش را برداشت و به رضا زنگ زد:
ـ سلام رضا جان خوبي.
ـ سلام جناب سروان. ما توي ترافيکيم با سروان اميري داريم ميايم شما کجاييد؟
ـ من زودتر رسيدم. رسيديد حتما خبرم کنيد. خداحافظ.
ـ حتما. خداحافظ.
سرش را چرخاند و چشمش به امير که کنار يک صندلي خالي نشسته بود و قرآن ميخواند افتاد. به سمت او رفت و روي صندلي کنارش نشست.
ـ سلام آقاي عزتي. احوال شما.
امير حواسش به قرآن خواندن بود. يک دقيقه بعد قرآن را بست و رو به عادل کرد:
ـ سلام جناب سروان. ببخشيد زود جواب ندادم بايد اين صفحه رو تموم مي کردم.
ـ اشکالي نداره. کار خوبي مي کنيد.
ـ خيلي زود اينجا رو پيدا کرديد؟
ـ خيلي اتفاقي متوجه شدم که با آقا سعيد فاميل هستيم. برام خيلي عجيب بود.
ـ خيلي جالبه. خودش که از فاميل بازي خوشش نمي اومد.
ـ آقاي مرادي رو اينجا پيدا نمي کنم.
ـ ايشون درگير کار هستند.
ـ فکر کنم اون روز هم نبود ولي به من گفتند که فقط شما تهيه کننده هستيد.
ـ شوخي مي کنيد جناب سروان. فکر مي کنيد ما چنين پروژه پرخرجي رو فقط با يک تهيه کننده مي سازيم؟ معلومه که زياد از فيلم خبر نداشتيد.
ـ متاسفانه نه. اما از شما مي خوام که يه کاري برام بکنيد.
ـ چه کاري؟ 
ـ مي تونيد اگر فرد مشهوري رو اينجا ديديم در موردش بهم توضيح بديد.
امير خنده اي کرد و گفت:«با کمال ميل. حتما.»
کم کم ساعت داشت به 9 و نيم نزديک مي شد و خانه داشت شلوغ مي شد. زن ها يک راست داخل خانه مي رفتند و مردها روي صندلي هاي داخل حياط مي نشستند. تاج گل ها يکي يکي دم در خانه قرار مي گرفتند و صاحب شان بدون آن ها وارد خانه مي شد. عادل و امير روي صندلي نشسته بودند و نظاره گر آدم هايي بودند که يکي يکي وارد خانه مي شدند. عادل اشاره مي کرد و امير در موردشان توضيح مي داد. در همين حين مونا به همراه بابک و همسرش وارد خانه شد و همه براي عرض تسليت به مونا نزديک شدند:
ـ اين آقاي بابک برزين هست. از دوستان خانوادگي سعيد از خيلي سال قبل. بيشترين دوستي رو با سعيد و مونا داره.
ـ زيادي به خانم شيري نزديک نيست؟
ـ اين چيزا که براي بازيگرها اهميت نداره. البته نگران نباشيد خودش زن داره.
ـ نگران نيستم. حالا چرا اينجا مراسم گرفتند؟
ـ اينجا خونه مادر سعيده. خونه خودش از اينجا خيلي بهتره. ظاهرا مادره خواسته که اينجا مراسم برگزار بشه. مثل اينکه برزين داره مياد سمت ما...
بابک برزين به سمت امير آمد و عادل براي بابک بلند شد. امير هم بلند شد و دستش را به طرف بابک دراز کرد:
ـ سلام بابک جان. تسليت ميگم خدمتتون.
ـ مثل اينکه به شما بيشتر بايد تسليت گفت. کار شماست که عقب افتاده.
ـ اين حرف رو نزن بابک. ما نمي خواستيم اين اتفاق بيفته.
ـ فعلا که افتاده آقاي عزتي! بيچاره سعيد که قرباني هوس تو و اون کاويان عوضي شد. کجاست الان اون حروم لقمه؟
امير آب دهانش را قورت داد. فکر نمي کرد که بابک با او اين قدر تند حرف بزند.
ـ من تنها اومدم... کاويان درگير بود برا همين...
ناگهان امير احساس کرد دستي که جلو برده بود از سمت بابک رها شد. مشت محکمي به صورت امير خورد و او را روي دستان عادل انداخت. مردم که ديدند دعوا بالا گرفته دور بابک را گرفتند تا بيشتر از اين امير را نزند. زن ها با شنيدن صداي افتادن صندلي ها بيرون آمده بودند و با نگراني نظاره گر اين دعوا بودند. همسر بابک جلوتر ايستاده بود و التماس مي کرد که بس کنند.
ـ چه درگيري اي مهم تر از مرگ سعيد؟ به والله سعيد سالم بود. الان ما جواب مادرش رو چي بديم؟ لعنت به شما و اون سينمايي که دست شماست.
عادل امير را روي صندلي نشاند و رو به بابک کرد:
ـ لطفا اين دعوا رو تموم کنيد. با کتک کاري که چيزي حل نميشه. نمي بينين خانما ترسيدند.
ـ تو ديگه کي هستي جوجه...
ـ من سروان ضيايي هستم. اگه بخوايد اينجا دردسر درست کنيد مجبور ميشم به زور متوسل بشم متوجه شديد؟
همه تا اين جمله را شنيدند دور و بر بابک را رها کردند. عادل بابک را روي صندلي نشاند و يک بطري آب را به طرف او دراز کرد. يک نفر هم به سمت امير رفت و برايش دستمال کاغذي در آورد تا خون روي بيني اش را پاک کند. خيال عادل که از بابک راحت شد به سمت امير رفت تا احوالي بپرسد. امير دستمال روي بيني اش بود و چشمانش سرخ شده بود:
ـ اگه حالت تهوع داريد مي خوايد براتون آب بيارم.
ـ حقم بود. به خدا حقم بود...
ـ شما هم ببخشيد. اون ها هم به اندازه شما داغدارند.
ـ اشکالي نداره. من حالم خوبه.
در همين حين دوباره در ورودي شلوغ شد و فردي به همراه يک محافظ داخل خانه شد. خيلي از افراد به سراغ او آمدند و دورش را گرفتند. مردي با قد متوسط و موهاي سفيد که کاپشن چرم مشکي به تن داشت. ظاهرا او هم به هياهوي دعوا رسيده بود براي همين کمي کنار بابک ايستاد، آرام چيزهايي در گوشش گفت و سپس وارد خانه شد.
ـ اون رئيسي نيست؟
ـ دقيقا. قديم ها با سعيد کار مي کرد. فکر کنم سريال هاي کمديش رو يادت باشه. سابقه نداشت سر ختم کسي بياد.
ـ چطور مگه؟
ـ اين معمولا کسي رو گردن نمي گرفت. اهل باندبازي نبود و هر کاري دلش مي خواست مي کرد. برا همين هر بازيگري که باهاش کار مي کرد محکوم بود به فراموشي و ديگه هيچ کس باهاش کار نمي کرد.
ـ مسخره است. پس چرا سعيد بعدش بازي کرد؟
ـ همون سال ها سعيد قبل از اينکه دير بشه با رقيب رئيسي يعني خبيري طرح زد.
ـ خبيري کيه؟
ـ يکي ديگه از کارگردانا. هم تهيه کننده است هم فيلمنامه نويس. هر کي از سينماي ايران سرش ميشه مي دونه خبيري و رئيسي دو تا از پدرخونده هاي سينمان. اما قدرت سياسي خبيري از همه بيشتره. خيلي از کارگرداناي مطرح مثل کاويان يه جورايي زير بليط خبيري اند. کارگردان که دستت باشه بازيگر هم دستته. اگه اين رئيسي هم از اين کارا بلد بود الان اينطور به فلاکت نميفتاد.
ـ الان مگه چشه؟ نديدي با چه ماشين و اسکورتي اومد؟
ـ اين ها همه ظاهره... ارتباطات و نفوذي که خبيري داره دنياي رئيسي رو صدبار ميخره و آزاد مي کنه. رئيسي هم اينو مي دونه.
ـ مگه اين خبيري به کجا ها وصله؟
ـ همين رو بدونيد که بالاترين جايي که بهش وصله بيت رهبريه.
عادل نگاهي دوباره به در ورودي کرد. جمعيت به طرف مردي حدودا شصت ساله که قد بلندتر و عينکي ته استکاني داشت هجوم بردند. براي يک مرد شصت ساله جوان به نظر مي رسيد. کسي همراهش نبود و خيلي ساده با همه سلام کرد و بدون اينکه نگاهي به حاضران نشسته کند وارد خانه شد تا به خانواده سعيد فرهنگ تسليت بگويد. امير راست مي گفت. از چنين آدم آسوده اي همه کار برمي آمد. رو به امير کرد و امير هم به نشانه تاييد سرش را تکان داد.
ـ چه حلال زاده، همين الان ذکر خيرش بود.
ـ سعيد چطور باهاش آشنا شد؟
ـ مثل اينکه داره شلوغ تر مي شه. بياييد بريم بيرون.
عادل و امير بلند شدند و از حياط بيرون رفتند. کنار ماشيني در نبش کوچه ايستادند و امير جواب سوال عادل را اين طور داد:« داستانش برمي گرده به يازده سال قبل، سعيد از طريق يکي از همين کارگرداناي زيردست با خبيري ارتباط مي گيره تا نقش فرعي يکي از سريال هاشو بازي کنه. کار تموم ميشه و خبيري از بازي سعيد خيلي خوشش مياد براي همين اونو مي ذاره نقش اول سريال دوستش نيک منش که فيلمنامه نويس بود.»
ـ نيک منش فيلمنامه نويس چطور مي تونسته کارگردان بشه؟
ـ نيک منش يکم سابقه کارگرداني داشت ولي در واقع يه جور پوشش بود. خبيري مي خواست يه سريالي بسازه که هنجارشکن و سفارشي باشه ولي اگه خودش کارگردان اون کار ميشد به شهرت و اسمش لطمه مي زد. براي همين نيک منش رو گذاشت کارگردان و خودش شد مشاور پروژه. سعيد توي اون سريال نقش اصلي بازي کرد و از اونجا به بعد بود که شد سلبريتي. شايد اگه با رئيسي ميموند چنين سرنوشتي نداشت.
ـ ولي حداقل زنده مي موند...
امير زهرخندي زد ولي ناگهان خنده اش را خورد و دنباله صحبتش را گرفت.
ـ از اون به بعدش سعيد ديگه اون آدم سابق نبود. خبيري براش پدري کرده بود و کاري کرد قله هايي رو فتح کنه که توي خوابش هم نمي ديد. همه چي براش خوب پيش رفت تا همين چهار سال پيش.
ـ با کاويان از اون موقع شروع کرديد؟
ـ نه... از خيلي وقت قبل باهاش کار مي کرديم. آدم خوبي بود ولي لجباز و يه دنده. اگه کاري رو انجام مي داد هيچ کس نمي تونست چون و چرا روش بياره براي همين خبيري خيلي ازش خوشش مي اومد. هر چند که عقايد سياسي و رانت کاويان با خبيري فرق داشت. اما از اون روز نحسي که ضبط اين سريال شروع شد، هيچکدوممون ديگه يه روز خوش نديديم. از همون موقع کلي نقد و توهين نثارمون شد و مي دونستيم که ادامه دادن کار فايده نداره اما فقط به خاطر پول ادامه داديم و تهش هم شد اين.
ـ خب الان برنامه تون چيه؟
ـ هنوز معلوم نيست. کاويان مي خواد حالا که کسي جزئيات ماجرا رو نمي دونه قسمت آخر رو پخش کنه. اصلا هم مهم نيست که سعيد واقعا مرده. من ديگه بايد برم خدانگهدار...
ـ چرا نمي مونيد؟ هنوز که کسي نرفته سر مزار...
ـ من فقط اومده بودم تا به خانواده اش تسليت بگم. کاويان ازم خواسته تا به جاش براي تدوين قسمت آخر باشم. بهتره که زود برم... خداحافظ.
امير سوار ماشين خودش که رو به رويشان پارک بود شد و به سرعت از کوچه بيرون رفت. عادل به ماشين مدل بالاي امير نگاه مي کرد که کوچه را رد کرد و به سمت راست پيچيد. به ساعت مچي اش نگاه کرد، ساعت 10 شده بود و هنوز آمبولانس نرسيده بود. بلافاصله بعد از دور شدن امير ماشين استيشن خاکستري رنگي در ميان صفي از ماشين ها و چند ون خبرنگاري وارد کوچه شد. آژير آمبولانس تمام حاضرين خانه را بيرون کشيد و همه دور آمبولانس را گرفتند عادل ايستاده بود و به جمعيت حاضر نگاه مي کرد، کمي بعد پژوي اميري به همراه رضا وارد کوچه شد و با ديدن عادل ايستادند و پياده شدند. هر سه نفر يکي يکي جلو آمدند و با هم دست دادند:
ـ سلام آقاي ضيايي. تسليت ميگم بهتون... از بچه ها شنيدم که فاميلتون بودند.
ـ متاسفانه اين بچه ها آلو تو دهنشون خيس نمي خوره. اما توفيق اجباري شد که با خانواده آقاي فرهنگ ديداري داشته باشيم.
ـ خودشون نظري ندارند که چه کسي عامل اين ماجرا بوده؟
ـ تو اون شرايط کسي اعصاب بازجويي نداشت اما اتفاقايي افتاد که باهاتون مطرح مي کنم. بهتره بريم اداره تا بيشتر راجع بهش صحبت کنيم.
همه دوباره سوار ماشين شدند و به اداره پليس برگشتند. در اتاق اميري همه دور هم نشستند و جلسه شروع شد:
ـ خب آقاي ضيايي. لطفا شروع کنيد.
ـ در ابتدا ما با اين احتمال روبه رو هستيم که عامل اين اتفاق فرديه از خود اون سريال. به نظر بقيه، سعيد فرهنگ بعد از اون سريال بوده که ديگه زندگيش حالت عادي نداشته که مي تونه يه دليل منطقي براي اسلحه حمل کردن و محافظ گذاشتن بوده باشه. 
رضا کمي فکر کرد و گفت:«سوالي که اينجا پيش مياد اينه که اسلحه اي که باهاش کيلشات شده کجا گم وگور شده ؟ اصولا بايد اسلحه دست خودش مي بود.»
اميري جواب داد:« ما بعد از شما با آقاي کاويان صحبت کرديم، ايشون ادعا کردند که اون اسلحه در واقع يه هديه بود براي سعيد. بعد از خريد اسلحه و جوازدار کردنش چند هفته بعد از ورودشون به شمال ازشون به سرقت رفته. براي همين مجبور شدند براي گرفتن صحنه از اسلحه ديگه اي استفاده کنند که تفنگ مشقي داشته باشه.»
عادل کمي از اين حرف گيج شد. ظاهر اين حرف داد مي زد که دروغي در کار است. سپس پرسيد:«آقاي کاويان به کسي مظنون نبودند؟»
ـ طبق گفته ايشون پر کردن اسلحه زير نظر بچه هاي تدارکات بوده.
عادل سکوت کرد و به ياد حرف آخر امير افتاد. آب دهانش را قورت داد و سرش را پايين انداخت. بعد از کمي مکث چشمانش را بست که ناگهان حرفي که رضا زد او را شوکه کرد:«از اونجا که بچه هاي تدارکات زير نظر آقاي عزتي بودند احتمال مظنون بودن ايشون بيشتره. اون زمان که توي اقامتگاه بازجويي مي کرديم آقاي عليخاني گفت که از عزتي دستور مي گرفته. طبق حرف اين آقا ميشه نتيجه گرفت که بچه هاي تدارکات زيرنظر آقاي عزتي کار مي کردند.»
اميري مکثي کرد و گفت:« استنتاج خوبيه اما پخته نيست. بعضي از مسئوليت ها با هم تلاقي دارند براي همين مرادي هم مي تونه مظنون باشه.»
ـ ولي ما کسي به اسم مرادي نديديم.
عادل گفت:«مرادي تهيه کننده دوم سريال بود. قبل از وقوع حادثه صحنه رو ترک کرده بود براي همين نتونستيم ببينيمش.»
اميري گفت:« از اين لحاظ که دو مظنون داريم اما چند هفته مهلت داريم که جواب پزشکي قانوني هم بياد و بتونيم تصميم درست بگيريم که آيا عزتي بايد بازخواست بشه يا مرادي. خسته نباشيد مي تونيد بريد.»
رضا رفت اما عادل ماند تا با اميري صحبت کند:
ـ چرا الناز راد اينقدر سريع آزاد شده؟
ـ با توجه به شواهد اين کار انجام شد.
ـ پس اون لکه خون روي ديوار چي؟
ـ کدوم لکه ديوار؟
ـ همون لکه اي که توي خونه ديديم و آزمايشگاه کلانتري ساري هم ثبت کرده. اون چطوري توجيه مي شه؟
ـ شوخي مي کني؟ آزمايشگاه هاي ساري براي ما نمونه اي نفرستادند.
ـ يعني چي؟ احمد هم شاهد ماجراست. چطور به تو نگفته.
ـ من ستوان مقدم رو خيلي وقته نديدم. ستوان صمدي تموم اسناد رو در اختيارم گذاشت.
ـ يعني حتي عقل سليمت هم احتمال نميده که ممکنه الناز راد هم يه ذره نقش داشته باشه؟
ـ مثل اينکه موضوع رو جدي گرفتي. اونا بازيگرند بعضي اوقات تحت تاثير نقششون قرار مي گيرند و يه اتفاقايي مي افته.
ـ اين خيلي احمقانه است آقاي اميري.
ـ کاريست که شده. شما هم صبور باش و تا روشن شدن کامل ماجرا صبر کن. خداحافظ شما...
عادل نگاهي به اميري کرد. يادش آمد که چيزي بگويد.
ـ در ضمن، عزتي گفت که قسمت آخر سريال به زودي منتشر ميشه.
ـ مي دونم. در جريانم.
ـ آيا قرار نيست که اقدامي بشه.
ـ به موقعش در يک محيط امن و امان. فعلا بايد يه سري کار انجام بدم. تشريف ببريد بقيه منتظرن.
عادل لب هايش را به هم فشرد و از اتاق بيرون آمد.
ـ مرتيکه فخرفروش نچسب فکر کرده کيه...
ناگهان تلفن عادل زنگ خورد. مادر پشت خط بود:
ـ الو سلام. مراسم تموم شد؟
ـ سلام آره. بيا دنبالم.
عادل به طرف حياط اداره رفت و تاکسي گرفت تا به ماشين برسد. دوباره که به آن جا رسيد، ديگر شلوغ نبود، غلغله بود. انگار بقيه طرفدارها و خبرنگارها بعد از تشييع جنازه جاي خانه را ياد گرفته بودند و رسيده بودند آن جا. جاي شکرش آن جا بود که ماشين را سر کوچه پارک کرده بود و مادرش زودتر منتظر ايستاده بود. کرايه تاکسي را داد، مادرش را سوار ماشين کرد و به سرعت از آن جا دور شد تا به ترمينال برسند.
ساعت 9 شب بود، عماد و ريحانه در خانه نشسته بودند و با هم حرف مي زدند که عادل با جعبه پيتزا وارد شد:
ـ سلام به دوستان عزيز. حالتون چطوره؟ بيايد که شام يخ کرد.
عماد و ريحانه جوابي ندادند. عادل هارد را از کيفش بيرون کشيد و روي ميز گذاشت.
ـ بفرماييد اينم از هارد. پر فيلم و سريالش کردم حدس بزنيد از کي؟
عماد و ريحانه کمي خم شدند و پرسيدند:« سعيد فرهنگ؟»
ـ دقيقا. وظيفه ريحانه خانم شروع شد. طبق سال انتشار هر کدوم از فيلما رو رايت کردم. شما روزي يکي شو نگاه مي کني و تحليلش رو بهم ميگي. از حالا سه هفته مهلت داريم تا عماد و بر و بچه هاشون به اداره آگاهي گزارش بفرستن.
ـ اونوقت براي چي؟
ـ يه مضمون کلي مي خوام از سليقه بازيگري آقاي فرهنگ. بايد خوب دقت کني وگرنه کلاهت پس معرکه است. بياييد غذا بخوريم تا اولي شو ببينيم.