فیلم «کافه سلطان» دومین فیلم سینمایی مصطفی رزاقکریمی است. این فیلم که داستان یک رستوران بین راهی است، راه مخصوص خود را هم میرود. اگر سایر فیلمهای مربوط به جنگ ۱۲ روزه از یک مسیر مشخص و نسبتا هموار رفتند، این فیلم از راهی دیگر به همان مقصد میرسد و زبانی که خودش را در برخورد متمدنانه آدمها نشان میدهد. چالش فیلم، درباره گفتوگو و تصمیم است، اما خود فیلم هم توان گفتوگو کردن دارد.
اهمیت فیلم «کافه سلطان» در احیای سبک «گفتوگو» است.
تاکنون باور داشتم که سبک اثبات شده در سینمای ما واقعگرایی است؛ یک نوع واقعگرایی که به سمت شاعرانگی و گاهی سیاهنمایی تمایل دارد. با سهراب شهیدثالث و عباس کیارستمی و پس از آن عیاری و فرهادی و حتی رضا عطاران در کمدی و بعد با بسیاری از فیلمسازان دیگر، نوعی روش نزدیک شدن به واقعیت زندگی و بیان آن در سینمای ما پدید آمد. افرادی هم بودند که زبانی متمایز داشتند اما این زبان، متعلق به خودشان بود، مانند مهرجویی و یا علی حاتمی. کسی نمیتوانست به زبان مهرجویی فیلم بسازد چون زبان شخصی او بود و همین طور کسی هم نتوانست به زبان سینمایی علی حاتمی نزدیک شود. اما وقتی از «سبک» صحبت میکنیم، مانند سبک واقعگرایی از یک زبان عمومی حرف میزنیم؛ زبانی که دست کم بیش از یک نفر میتوانند مثل آن صحبت کنند.
علی فرقانی
بعد از موفقیت فیلمهای اصغر فرهادی، نوعی تقلید از سینمای فرهادی شکل گرفت که از قضا به فیلمهای بدی هم منجر نشد. چرا میشد از اصغر فرهادی تقلید کرد؟ برای اینکه سبک واقعگرایی که فیلمهای فرهادی هم متعلق به آن بود، یک زبان سینمایی مشترک بود؛ پس فیلمساز جوانی که به شکل ناخودآکاه در این سبک رشد کرده بود برای تقلید از فرهادی تنها به یک داستان مشابه نیاز داشت.
در دهه هشتاد، پس از جریان سینمای شاعرانه که نتوانست به شکوفایی کامل برسد، نوعی زبان روایی در سینمای ما شکل گرفت که در فیلمهای ابراهیم حاتمیکیا و رسول ملاقلیپور و حتی احمدرضا درویش می شد رگههایی از آن را دید. این لحن و بیان میتوانست به یک سبک بدل شود اگر دست کم خود حاتمیکیا و درویش هم میتوانستند باز فیلمی مانند «آژانس شیشهای» یا «کیمیا»بسازند ( همان طور که سعید ابراهیمی نفر دیگر نتوانست تجربه « نار و نی» را در سبک سینمای شاعرانه تکرار کند) حتی درویش در فیلم «دوئل» هم نتوانست این لحن و سبک را تا انتهای فیلم حفظ کند. آژانس شیشهای فیلم گفتوگوست و گفتوگو شعار دهه هشتاد بود. به همین خاطر است که میبینیم در فیلم «کیمیا» مردی برای پس گرفتن دخترش، خانوادهای برای پس ندادن دختری، گفتوگو میکنند و نه جنگ و دعوا. پس اشتباه است اگر بگوییم این نوع بیان دستاورد شخصی درویش یا ملاقلیپور بود؛ کما اینکه اشتباه است اگر بگوییم کوبیسم محصول پیکاسو بود. یا سبک عراقی در شعر محصول سعدی بود.
فیلم «کافه سلطان» برای من یادآور همان سبک است؛ سبک یا ژانر گفتوگو. سبکی که چالش آدمها در آن گفتوگو و تصمیم است. سبکی بومی که از دستآوردهای تئاتر امثال بیضایی، محمود استاد محمد و اکبر رادی نیز بهره میبرد. سبکی که میتوانست به شخصیتهای داستانش این اجازه را بدهد که آرمانهایشان را به شکل دیالوگ به زبان بیاورند. تصور کنید اگر یک نفر بخواهد در سبک واقعگرایی دیالوگهای آرمانگرایانه بنویسد نتیجه کار چه خواهد شد.
برای من «کافه سلطان» نوید احیای آن سبک را می دهد. آن هم در زمانی که دیگر همه اجزای دهه هشتاد که پشتیبان سبک گفتوگو بود از هم گسیخته است. اما «کافه سلطان» دوباره آن را احضار می کند. سبکی که در آن گفتپگو بر حادثه ارجحیت دارد.
فیلم کافه سلطان لحنی کلاسیک و کاملا آشنا و حتی نوستالژیک دارد که نشان میدهد آن نوع بیان که میتواند گفتوگوی آدمها را به یک درام سینمایی تبدیل کند، میتواند زنده شود و زنده بماند و راهی باشد در کنار سبک واقعگرایی سینمای ما.
فیلمنامه نویس