فصل پنجم:
ترافيک سنگيني در خيابان به راه افتاده بود. عماد باورش نمي شدکه از بهشت ساري به جهنم تهران تبعيد شده. تنها چيزي که در ميان اين آسمان خاکستري و بوق ممتد ماشين ها او را راضي نگه مي داشت صداي ضبط بود. آهنگ «جاده يکطرفه» او را به ياد شيريني روزهاي نامزدي اش با ريحانه مي انداخت. به آيينه بغل خودرو نگاه کرد و ريش هاي پرپشتش را خاراند. جاده باز شد و عماد پدال گاز را فشار داد. ديگر اين فشار دادن ها قطع نشد تا زماني که به در ورودي سازمان پزشکي قانوني رسيد. غلغله اي آنجا به راه بود. همه جيغ مي کشيدند، داد و هوار مي کردند و با دوربين هايشان فيلم مي گرفتند. نگهبان حراست به محض اينکه ماشين عماد را شناخت، دکمه اي فشار داد و مانع را براي عماد باز کرد.
وارد ساختمان که شد دست چپش را بالا آورد و ساعتش را نگاه کرد. نزديک 12 صبح بود. حتما تا الان جسد به تهران رسيده بود و همه منتظر شروع جلسه بودند. وارد رختکن شد و روپوش پزشکي اش را به تن کرد. بايد به اتاق کالبدشکافي مي رفت تا جلسه به رياست دکتر صفدري برگزار شود. به راهرو که رسيد يک مرد از ميان جمعيتي بيست نفره راه عماد را سد کرد.
ـ سلام شما پزشک اين قسمت هستيد؟
ـ بله. اجازه بديد به کارمون برسيم.
ـ ببينيد دکتر من بابک برزين ام دوست سعيد. اينجا کلي آدم مثل شما اومدن و رفتن ولي يه کدومشون نگفتن که چرا ما بايد اينجا باشيم. اصلا ما حق داريم که ببينيمش؟
ـ آقاي برزين ما هم يکي هستيم مثل شما. خواهش مي کنم خونسردي تون رو حفظ کنيد تا کار به درستي انجام بشه.
ـ لطفا اجازه بديد شوهرم رو ببينم. خواهش مي کنم...
زني سياهپوش از ميان جمع بيرون آمد و روبه روي عماد ايستاد. با صدايي گرفته خودش را به عماد معرفي کرد.
ـ سلام من مونا شيري هستم... به ما هنوز هيچي نگفتن... دو ساعته اينجا وايستاديم ولي يه دقيقه نذاشتن ببينيمش. خواهش مي کنم اجازه بديد حداقل من و مادرش ببينيمش.
ـ تسليت مي گم خانم. اول بايد مراحل قانوني طي بشه. بعدش حتما همسرتون رو مي بينيد. لطفا اجازه بديد رد بشم.
سروصداي آن جمعيت در آمد اما همه به سفارش مونا کنار رفتند و عماد از ميان جمعيت عبور کرد. يادش آمد که بايد اول حکمش را تحويل آقاي صفدري بدهد. با کلي پرس و جو توانست اتاق صفدري را پيدا کند. در زد و با اجازه فرد داخل اتاق وارد شد. مردي حدودا پنجاه ساله با قدي معمولي و چشم هاي عسلي رنگ و مو و ريش جوگندمي پشت ميز نشسته بود و داشت يک سري کاغذ را مطالعه مي کرد.
ـ سلام آقاي صفدري روز بخير.
ـ سلام روز شما هم بخير. آقاي صفدري توي اتاق تشريح هستند. امري داريد بهشون ميگم.
عماد آب دهانش را قورت داد و با آرامش گفت:«من دکتر عماد فريدزاده هستم. از سازمان ساري خدمت مي رسم. حکمي از جانب سازمان ساري به دستم رسيده که به امضا و تاييد ايشون نياز داره.»
مرد با دقت نامه را خواند و ابروهايش را درهم کشيد. نگاهي به عماد کرد و يک نگاه به نامه. بعد از کمي مکث لبخندي زد و گفت:« بله کاملا درسته. امضاي دکتر محمودي هستند؟»
ـ بله دقيقا. من از دست ايشون نامه رو گرفتم.
مرد نگاهي دوباره به نامه کرد و گفت:« کاملا درسته. از آشنايي تون خوشوقتم. مي تونيد بريد اتاق تشريح شماره 2 اونجا مي تونيد پيداش کنيد.»
ـ خب نامه دست شما باشه مورد نداره؟
ـ دوست داريد خيالتون راحت باشه تحويلش بديد به منشي دفتر. مياد مي بينه امضا مي کنه.
ـ ببخشيد اصلا حواسم به منشي نبود. راه زيادي رو اومدم خيلي خسته شدم. ممنون از لطفي که به من داشتيد.
مرد لبخند زد و گفت:« مي خوايد به من بدينش من خودم تحويل منشي ميدم. وقت تنگه و شما بايد حاضر باشيد. کارتون رو خوب انجام بديد.»
ـ ممنونم. خدانگهدار.
به اتاق کالبدشکافي که رسيد سلامي به حاضرين داخل سالن کرد و با دکتر صفدري و دکتر شهبازي دست داد. صفدري به سمت جسد قدم برداشت و بقيه به دنبال او آمدند و دور جسد جمع شدند.
ـ جلسه رسمي اعلام ميشه. جناب شهبازي لطفا گزارش معاينه رو به دوستان ارائه بديد.
ـ بله دکتر... ساعت 3 و نيم صبح تيم ساري در محل وقوع حادثه حاضر شد و جنازه رو بيرون محل فيلمبرداري پيدا کرد که به پهلوي راستش روي زمين افتاده بود. در حالي که حادثه کنار ديواري رخ داده بود که نيم متر با محل پيدا شدنش فاصله داشت. علائم مشهودي که جسد در ساعات اوليه داشت، خونريزي از ناحيه سر، يک کبودي سرخ رنگ در قسمت فوقاني بازوي چپ و از همه مهم تر گلوله اي بود که به ريه چپ، جايي بين دنده هاي جلويي و قلب برخورد کرده بود و شما هم اکنون شاهدش هستيد.
ـ نتايج سيتي اسکن چي شد؟
فردي از ميان جمع گفت:«طبق سيتي اسکني که از سرش گرفته شد شکستگي جمجمه از نوع فرو رفته بوده. در واقع چيزي که به سر آسيب زده خرده استخوان هايي بوده که وارد بافت مخ شده و با توجه به محدوده آسيب همون خونريزي نسبتا کوچيک رو به بار آورده.»
ـ دقيقا. اين طور که از ظاهر هم معلومه آسيب داخلي مغزي محتمله. درباره کبودي روي بازوي چپ کسي نظري نداره؟
عماد جلو آمد و به جنازه سردي چشم دوخت که خون بيني و دهانش روي صورتش خشک شده بود. به اين فکر کرد که اگر آن جمعيت دم در اين چهره به هم ريخته را در سردخانه ببينند چه حالي خواهند شد.
ـ چرا ساکتيد آقاي فريدزاده؟ شما هم حق نظر دادن داريد.
ـ معذرت مي خوام دکتر... علاوه بر کبودي اي که حالا آبي رنگ شده حتما همه ما متوجه کشيدگي مفصل شانه چپ جسد شديم. تحليل بنده حقير بر اينه که مصدوم توسط شخصي قوي هيکل دچار آسيب شده. به خصوص که به گفته دکتر خون سرش روي ديواري ريخته شده که حدود نيم متر با محل پيدا شدن جسد فاصله داشت.
ـ معلوم نشد چه کسي جنازه رو جابه جا کرده؟
ـ اينو هنوز نمي دونيم.
ـ مي تونيم بگيم که تحليل کلي اي درباره اين دو عارضه پيدا کرديم اما موضوع ديگه اي که وجود داره همين سوراخي هست که گلوله توش جا خوش کرده. اولين چيزي که مي تونيم در موردش بگيم که گلوله نتونسته از بدن بيرون بياد و با توجه به موقعيت سوراخ ايجاد شده در قسمت احتمال گير افتادن گلوله بين دنده ها و ماهيچه هاي بين دنده اي رو قوي تر مي کنه.
فرد ديگري پرسيد:«پس احتمال قتل بايد قوي باشه. درسته؟»
ـ درسته. ميشه گفت آقاي سعيد فرهنگ مي تونست الان زنده باشه اگر اون افراد جسد رو جابه جا نمي کردند. مطمئنا به خاطر آسيب زندگي سختي مي داشت اما زندگي مي کرد. بهتره که جا رو براي آزمايشگاه خالي کنيم و به اتاق کنفرانس بريم.
تمام پزشکان يکي يکي از اتاق بيرون رفتند اما عماد تصميم گرفت بيشتر بماند و به جسدي که ديگر رنگي به چهره نداشت نگاه کند. دهان کف کرده و خون آلود، موهاي مجعدي که از خون سرش قرمز شده بود و بدن کبود. هر که ماجرا را نمي دانست فکر مي کرد که انگار يک قطار از رويش رد شده. چرا چنين مرگي براي چنين انساني مقدر شده بود؟ عماد به اين فکر کرد که اگر دکتر شهبازي امروز اينجا مي ماند حتما مي گفت که اين مرگ يک حکمت الهي بوده و با عماد کلي بحث مي کرد که ناگهان تلفن همراهش زنگ خورد. در اين حين کارمندان بخش آزمايشگاه سر رسيدند:
ـ سلام دکتر. براي نمونه برداري اومديم.
ـ سلام.
کارکنان بخش آزمايشگاه با تعجب به هم نگاه کردند. انگار به نظرشان مي رسيد که عماد از حضور نابهنگام آن ها دستپاچه شده است. عماد به گوشه اي از اتاق رفت و در حالي که زيرچشمي کارکنان را مي پاييد تلفن را برداشت. صداي عادل بود:
ـ سلام پسرعمو. احوالت چطوره؟
ـ سلام. به خوبي شما آقاي ضيايي. پارسال دوست امسال آشنا. حالا از دستم فرار مي کني مهم نيست. نميگي مادر و خواهرت دل نگران مي شن.
ـ يه چند روزه وقت سر خاروندن هم نداشتم. کلي کار ريخته رو سرم. ريحانه چطوره؟
ـ ريحانه خوبه. ماه عسل شگفت انگيزي داشتيم که اين آقا سعيد به همش زد و الان تو سازمانم.
ـ يعني ريحانه تو خونه تنهاست؟ تو خجالت نميکشي خواهرمو تنها ول مي کني؟
ـ مگه دست من بود؟ از اون جنازه اي بپرس که بدموقع مرد.
ـ خيلي خب گريه نداره. ريحانه با مامان لطيفه خونه منن. شب بيا خونه که کلي حرف داريم با همديگه.
ـ چاکر برادرزنمون هم هستيم.
ـ لوس بازي درنيار... خداحافظ.
عماد خداحافظي کرد و تلفن را قطع کرد. کارمندان آزمايشگاه تقريبا کارشان را تمام کرده بودند. عماد به طرف آن ها رفت و سلام مجددي به سرگروه کرد:
ـ خدا قوت دوستان. حيف که نتونستم کنارتون باشم. الان مي تونيد بگيد از چي نمونه برداشتيد؟
سرگروه ابرويش را به نشانه تعجب را بالا آورد، حرف عماد به نظرش عجيب بود.
ـ براي قيد کردن تو گزارش مي خوام.
سرگروه خيالش راحت شد و لبخندي زد. سپس گفت:«با کمال ميل دکتر. اول از 15 ميلي ليتر خون شروع ميشه، ترجيحا از زيربغل يا کشاله ران باشه بهتره. بعدش 30 ميلي ليتر ادرار با يه سوزن يا سوند بيرون مياد. محتويات معده، يه سري بافت اعضاي خاص مثل کبد و اگه سم مورد نظر تاليوم يا آرسنيک باشه تار مو يا ناخن هم نگه داري ميشه.»
ـ جالب به نظر مياد. ممنون از توضيحاتتون همه چيز يادداشت شد.
عماد دفترچه اش را بست و به سمت در قدم برداشت. دوباره به جنازه روي تخت نگاه کرد، حس مي کرد که چيزي درباره جسد اشتباه است و بايد بررسي شود. اما رويش را برگرداند و از اتاق بيرون زد تا به خانه برگردد. از راهرو رد شد و به سمت راست پيچيد. به راهروي سمت راست نرسيده بود که صداي جيغ و داد از طرف آن بيست نفر به گوشش رسيد. براي لحظه اي ايستاد و سرش را پايين انداخت. احساس غريبي قلبش را مي فشرد. نوعي احساس دلسوزي و همدردي با کساني که عزيزشان را روي تخت بيمارستان مي ديدند ولي ديگر اميدي به زنده ماندنش نبود.
آرام آرام قدم برداشت و به اين فکر کرد که مرده ها چقدر تنها هستند. در نوجواني شنيده بود وقتي کسي مي ميرد چيزهايي مي فهمد که آدم هاي زنده از فهميدن آن عاجزند. بعد از آن هم شنيده بود اگر مي خواهي در اين شغل دوام بياوري بايد مانند خود مرده ها باشي و حرف شان را بفهمي. چيزهايي که از اين جسد فهميده بود برايش مبهم بود. انگار او با بقيه فرق داشت. اين از تمام کساني که ديده بود عاجزتر بود و انگار براي آبرويش التماس مي کرد.
ناگهان عماد عرق سردي را پشت گردنش حس کرد، صداي قدم ها، فريادها و آژير آمبولانس براي او بلندتر به گوش مي رسيد. احساس مي کرد دهانش مزه شور و تلخ خون مي دهد. نفس عماد در سينه اش حبس شده بود. نگاهي به پشت سرش انداخت خيره روي صندلي کنار ديوار نشست. دلش مي خواست دوباره برگردد و خودش از مرده سوال بپرسد با اين که مي دانست او قادر به جواب دادن نيست. اما ذهنش را به يک باره پاک کرد، بلند شد و قدم هايش را بلندتر کرد تا به اتاقش برگردد. وارد اتاق که شد دکتر صفدري قبل از او وارد شده بود و روي صندلي ارباب رجوع نشسته بود.
ـ سلام دکتر فريدزاده. دير کردي.
ـ معذرت مي خوام آقاي دکتر. بايد به کار سم شناسي رسيدگي مي کردم.
ـ کارشون انجام شد؟
ـ بله.
ـ خيلي خب. قبل از اينکه گزارش بنويسي بايد باهات صحبت کنم.
ـ در خدمتم.
عماد جلو آمد و روي صندلي روبه رو نشست. اينکه صفدري خودش بيايد و با او هم کلام شود فقط يک دليل داشت.
ـ ببين دکتر فريدزاده عزيز. من هميشه روي صداقت و هوش تو حساب کردم. براي همين هيچ وقت بهت چيزي رو گوشزد نکردم. اما ازت مي خوام اين بار به حرفم گوش کني. چون اين به نفع همه است.
ـ چيزي شده؟
ـ راستش... از ما خواستند که مراعاتشون رو بکنيم.
ـ از چه نظر؟ کي ها؟
صفدري نفس عميقي کشيد و صدايش را صاف کرد:
ـ از ما خواستن هر چي که ما توي اتاق کالبدشکافي گفتيم رو محرمانه نگه داريم.
ـ خب اينکه رسم سازمانه.
ـ خب... مثل اينکه منظورمو نفهميدي... ساده ترش اينه که فعلا کسي از مطبوعات نفهمه سعيد فرهنگ بر اثر چه عواملي به قتل رسيده. اصلا همين موضوع قتل هم نبايد رسانه اي بشه. فعلا همين که مردم بدونند سعيد فرهنگ مرده کافي باشه.
ـ ولي اگه تا اون موقع پرسيدند علت مرگ چي بوده سازمان بايد چه جوابي بده؟
ـ نميدونم. احتمالا خودکشي اعلام ميشه.
عماد کمي تکان خورد اما سعي کرد در مقابل صفدري نيشخندي بزند.
ـ اونوقت چرا خودکشي؟
ـ بهمون خبر دادند که اسلحه خودش عامل مرگ بوده.
ـ شما خيلي راحت حرف مي زنيد آقاي دکتر. جنازه اي که من و شما ديديم در اثر خودکشي نمرده بود.
ـ البته الان نميشه اين رو گفت ولي جواب سم شناسي که بياد کم کم به اونم مي رسيم.
ـ مي تونم بپرسم دليل اين مخفي کاري چيه؟
صفدري نگاهش را به عماد دوخت و صدايش را بلندتر کرد:
ـ کافيه يکم به ماجرا فکر کني. يه بازيگر معروف، سرومرو گنده ميره سر فيلمبرداري يه کارگردان گردن کلفت اين مملکت و صبح اين جنازه شه که از اون خونه مياد بيرون. اتفاق بديه. همه مي خوان بدونن علت چيه و وقتي بدونن مي خوان که باعث و باني اين قتل مجازات بشه. اما از اون جا که مجازات اين آدم ها حسابي دردسرسازه براي همين اونا مي خوان فعلا صورت مسئله پاک بشه. ما بايد در اين موقعيت چي بگيم؟
ـ اينکه علت مرگ از خود اون آدم بوده. نه اطرافيانش.
ـ خوشم مياد که منظورمو مي فهمي. باور کن منم بدم نمياد که مجازات شدنشون رو ببينم. اما اينجا ايرانه. گاهي بايد آبروي يه نفر رو براي آبروي همه فدا کرد. ديگه بهتره برگردم. بابت چاي هم ممنون. يادت نره چي گفتم.
عماد هاج و واج مانده بود.
ـ خب من الان بايد چيکار کنم.
ـ فعلا حقيقت رو بنويس. بعدش يه راست به بايگاني بفرستش. همه اينجا توجيح شده اند که بايد چيکار کنند و از تو هم مي خوام که کار درست رو انجام بدي.
عماد نفس عميقي کشيد و ديگر براي صفدري بلند نشد. سريع پشت ميزش نشست و گزارش را تايپ کرد. کارش که تمام شد سريع همه چيز را خاموش کرد که به خانه برگردد. سوار ماشينش شد. از هميشه پکرتر و بي حوصله تر بود و دلش مي خواست ضبط صوت چيزي بخواند که به حال و هوايش بخورد. ماشين را استارت زد و بعد از بيرون آمدن از پارکينگ، انگشتش را روي دکمه پخش از آهنگ اول فشار داد. آهنگ هماني بود که توقعش را داشت:
وقتي شکسته اطلسي وقتي گرفته آسمون
وقتي که تنهايي شده تنها شريک خونمون
وقتي نگاه روشنت حالا غريبه با چشام
ديگه نه اسمت يادمه نه ديگه عشقت رو مي خوام...
هر بار که اين آهنگ را گوش مي کرد، همان خاطرات قديم به يادش مي آمد و گاهي هم با آن ها عزاداري مي کرد. خاطراتش سايه هايي بودند در ده سال گذشته. طوفاني که تلفات گرفته بود و کشته هايش هنوز زير آوار بودند اما ذهن مردم چيزي جز يک نسيم خنک در يک عصر پاييزي از آن به يادشان نمي آورد.
زخم کهنه - قسمت پنجم
صاحبخبر -
∎