شناسهٔ خبر: 77064274 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: رسا | لینک خبر

یادداشت؛

خواب؛ رؤیای آشفته یا بیداری تلخ؟

فیلم «خواب» تصویری سورئال از فروپاشی روان انسان معاصر در فشار سنت و مذهب ارائه می‌دهد. اثری که در کنار برجسته‌سازی این بحران، پرسش‌برانگیز درباره سهم این ساختارها در شکل‌گیری مشکلات ذهنی است.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، در تاریک‌ترین زوایای ذهن بشری، آنجا که مرز واقعیت و وهم در هم می‌ریزد، سینما می‌تواند نقبی بزند و جهان را از دریچهٔ چشمانی دیگر ببیند. «خواب» به کارگردانی مانی مقدم، دقیقاً چنین جسارتی را به خرج می‌دهد. این اثر، ورودی است به کوچه‌پس‌کوچه‌های پیچیده و هول‌انگیز روان آدمی، خاصه در بسترِ جامعه‌ای با رگه‌های سنتی و فشارهای نامرئی اما سنگینش. اثری که بی‌پروا به بیماری روانی می‌پردازد و تماشاگر را نه به عنوان ناظری بی‌تفاوت، بلکه به عنوان هم‌سفر و هم‌حسِ شخصیتی می‌برد که آرام‌آرام از چارچوب عقل و واقعیت می‌لغزد. 

پیش از هر نقد محتوایی، باید به هنر ساخت این اثر ادای احترام کرد. «خواب» فیلمی است به غایت خوش‌ساخت و «مخاطب‌شناس». فیلمنامه‌ای مهندسی‌شده، پر از چرخش‌های حساب‌شده و لایه‌های روایی درهم‌تنیده، بنایی محکم می‌سازد که کارگردان با تسلطی کم‌نظیر یادآور ظرافت‌های کریستوفر نولان در بازی با زمان و ادراک بر آن احاطه دارد. فضاسازی سورئال و آشفته، موسیقی نافذ، و مهم‌تر از همه، ریتم دقیق فیلم، مخاطب را چنان در خود می‌بلعد که او نیز پا به پای قهرمان اصلی، قدم در وادی سرگشتگی و روان‌گسیختگی می‌گذارد. در این همراه‌سازی موفق، نقش رضا عطاران ستون خیمه است. او با بازی درخشان و چندوجهی خود، شخصیتی را می‌سازد که هم تراژیک است، هم مضحک؛ هم دلسوزی می‌طلبد، هم ترس می‌آفریند. کمد سیاه اثر، تا حد زیادی وامدار حضور پررنگ و تسلط کم‌همتای اوست.

اما اینجا است که خوابِ خوشِ تماشاگر، با پرسشی بزرگ بیدار می‌شود. فیلم در پس این کمدی سیاه تلخ و روان‌کاوانه، انگاره‌ای محتوایی را پیش می‌کشد که جای علامت سوال بسیار بر جای می‌گذارد. «خواب» گویی به صراحت و گاه با تعمّدی آشکا سنّت و مذهب را به عنوان دو رکن اصلی فشار روانی و آنتاگونیست درونی شخصیت خود معرفی می‌کند. مرد مدرن، زیر بار زندگی خانوادگی و انتظارات اجتماعی خرد شده، و این دو نهاد کهن، به جای پناه، به زنجیرهایی تبدل می‌شوند که او را به سوی پرتگاه روان‌گسیختگی می‌رانند.

نشانه‌های این خوانش در سراسر فیلم پراکنده است: همسری وسواسی و منتقد که همواره در پوشش چادر، نماد سنت و تقید مذهبی، ظاهر می‌شود و با غرولندهایش فضای خانه را خفقان‌آور می‌کند. شخصیت اصلی که برای تسکین آلامش به مداحی‌های انقلابی پناه می‌برد، اما این پناه، نه آرامش، که تشدید آشفتگی را به ارمغان می‌آورد. و شاید عجیب‌ترین و بحث‌برانگیزترین صحنه، پیاده‌روی او در شب، زیر تابلوی عظیم حرم امام رضا(ع) باشد؛ صحنه‌ای که به نظر می‌رسد بدون کوچک‌ترین خللی در ساختار روایی، قابل حذف است و حضور پررنگ آن، تنها بر تأکید مولف بر این پیوند شوم میان روان‌پریشی و نمادهای مذهبی دلالت دارد.

اینجا سؤال بزرگ مطرح می‌شود: آیا نقد ساختارهای سنتی و مذهبی خفقان‌آور، محور اصلی اثر است؟ یا این عناصر، صرفاً به عنوان بخشی از بستر واقع‌گرایانهٔ جامعهٔ شخصیت به کار رفته‌اند؟ به نظر می‌رسد فیلم، با انتخاب‌های تصویری و روایی خود، به سمت گزینهٔ اول تمایل دارد. اینجاست که آن نقطهٔ قابل تأمل منفی ظاهر می‌شود: چگونه اثری از نظر فنی چنین درخشان و تاثیرگذار، می‌تواند در لایهٔ معنایی خود، چنین یک‌سو و گاه تقلیل‌گرا عمل کند؟

«خواب» در نهایت، به مانند خود شخصیت اصلی‌اش، اثری دوپاره است. از یک سو، شاهکاری است در بازآفرینی سینماییِ فروپاشی ذهن و همراه‌سازی مخاطب. از سوی دیگر، روایتی است که به جای ارائه‌ای پیچیده و چندصدایی از تنش انسان مدرن با میراث سنتی و دینی خود، گویی سرنخ تقصیر را یک‌سره به دست آن می‌سپارد. این انتخاب، از عمق تراژدی می‌کاهد و آن را به گزاره‌ای ساده‌شده نزدیک می‌کند. شاید حقیقت تلخ‌تر این باشد: بیماری روانی، به مثابهٔ «خواب»ی که شخصیت در آن گرفتار آمده، ریشه در شبکه‌ای درهم‌تنیده از فرد، خانواده، جامعه، اقتصاد، تاریخ و فرهنگ دارد. اشاره‌ای یک‌جانبه به بخشی از این شبکه، هرچند هنرمندانه اجرا شده باشد، خوابِ ما را به عنوان مخاطب پیچیده‌اندیش آشفته‌تر می‌کند. این فیلم می‌خواباند تا بیدارمان کند، اما شاید بیداری که به ارمغان می‌آورد، خود نیاز به بیداری دیگری دارد.

محمد حسین بنی احمدی

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، در تاریک‌ترین زوایای ذهن بشری، آنجا که مرز واقعیت و وهم در هم می‌ریزد، سینما می‌تواند نقبی بزند و جهان را از دریچهٔ چشمانی دیگر ببیند. «خواب» به کارگردانی مانی مقدم، دقیقاً چنین جسارتی را به خرج می‌دهد. این اثر، ورودی است به کوچه‌پس‌کوچه‌های پیچیده و هول‌انگیز روان آدمی، خاصه در بسترِ جامعه‌ای با رگه‌های سنتی و فشارهای نامرئی اما سنگینش. اثری که بی‌پروا به بیماری روانی می‌پردازد و تماشاگر را نه به عنوان ناظری بی‌تفاوت، بلکه به عنوان هم‌سفر و هم‌حسِ شخصیتی می‌برد که آرام‌آرام از چارچوب عقل و واقعیت می‌لغزد. 

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، در تاریک‌ترین زوایای ذهن بشری، آنجا که مرز واقعیت و وهم در هم می‌ریزد، سینما می‌تواند نقبی بزند و جهان را از دریچه سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا ٔ چشمانی دیگر ببیند. «خواب» به کارگردانی مانی مقدم، دقیقاً چنین جسارتی را به خرج می‌دهد. این اثر، ورودی است به کوچه‌پس‌کوچه‌های پیچیده و هول‌انگیز روان آدمی، خاصه در بسترِ جامعه‌ای با رگه‌های سنتی و فشارهای نامرئی اما سنگینش. اثری که بی‌پروا به بیماری روانی می‌پردازد و تماشاگر را نه به عنوان ناظری بی‌تفاوت، بلکه به عنوان هم‌سفر و هم‌حسِ شخصیتی می‌برد که آرام‌آرام از چارچوب عقل و واقعیت می‌لغزد.  

پیش از هر نقد محتوایی، باید به هنر ساخت این اثر ادای احترام کرد. «خواب» فیلمی است به غایت خوش‌ساخت و «مخاطب‌شناس». فیلمنامه‌ای مهندسی‌شده، پر از چرخش‌های حساب‌شده و لایه‌های روایی درهم‌تنیده، بنایی محکم می‌سازد که کارگردان با تسلطی کم‌نظیر یادآور ظرافت‌های کریستوفر نولان در بازی با زمان و ادراک بر آن احاطه دارد. فضاسازی سورئال و آشفته، موسیقی نافذ، و مهم‌تر از همه، ریتم دقیق فیلم، مخاطب را چنان در خود می‌بلعد که او نیز پا به پای قهرمان اصلی، قدم در وادی سرگشتگی و روان‌گسیختگی می‌گذارد. در این همراه‌سازی موفق، نقش رضا عطاران ستون خیمه است. او با بازی درخشان و چندوجهی خود، شخصیتی را می‌سازد که هم تراژیک است، هم مضحک؛ هم دلسوزی می‌طلبد، هم ترس می‌آفریند. کمد سیاه اثر، تا حد زیادی وامدار حضور پررنگ و تسلط کم‌همتای اوست.

پیش از هر نقد محتوایی، باید به هنر ساخت این اثر ادای احترام کرد. «خواب» فیلمی است به غایت خوش‌ساخت و «مخاطب‌شناس». فیلمنامه‌ای مهندسی‌شده، پر از چرخش‌های حساب‌شده و لایه‌های روایی درهم‌تنیده، بنایی محکم می‌سازد که کارگردان با تسلطی کم‌نظیر یادآور ظرافت‌های کریستوفر نولان در بازی با زمان و ادراک  بر آن احاطه دارد. فضاسازی سورئال و آشفته، موسیقی نافذ، و مهم‌تر از همه، ریتم دقیق فیلم، مخاطب را چنان در خود می‌بلعد که او نیز پا به پای قهرمان اصلی، قدم در وادی سرگشتگی و روان‌گسیختگی می‌گذارد. در این همراه‌سازی موفق، نقش رضا عطاران ستون خیمه است. او با بازی درخشان و چندوجهی خود، شخصیتی را می‌سازد که هم تراژیک است، هم مضحک؛ هم دلسوزی می‌طلبد، هم ترس می‌آفریند. کمد سیاه اثر، تا حد زیادی وامدار حضور پررنگ و تسلط کم‌همتای اوست.

اما اینجا است که خوابِ خوشِ تماشاگر، با پرسشی بزرگ بیدار می‌شود. فیلم در پس این کمدی سیاه تلخ و روان‌کاوانه، انگاره‌ای محتوایی را پیش می‌کشد که جای علامت سوال بسیار بر جای می‌گذارد. «خواب» گویی به صراحت و گاه با تعمّدی آشکا سنّت و مذهب را به عنوان دو رکن اصلی فشار روانی و آنتاگونیست درونی شخصیت خود معرفی می‌کند. مرد مدرن، زیر بار زندگی خانوادگی و انتظارات اجتماعی خرد شده، و این دو نهاد کهن، به جای پناه، به زنجیرهایی تبدل می‌شوند که او را به سوی پرتگاه روان‌گسیختگی می‌رانند.

اما اینجا است که خوابِ خوشِ تماشاگر، با پرسشی بزرگ بیدار می‌شود. فیلم در پس این کمدی سیاه تلخ و روان‌کاوانه، انگاره‌ای محتوایی را پیش می‌کشد که جای علامت سوال بسیار بر جای می‌گذارد. «خواب» گویی به صراحت و گاه با تعمّدی آشکا سنّت و مذهب را به عنوان دو رکن اصلی فشار روانی و آنتاگونیست درونی شخصیت خود معرفی می‌کند. مرد مدرن، زیر بار زندگی خانوادگی و انتظارات اجتماعی خرد شده، و این دو نهاد کهن، به جای پناه، به زنجیرهایی تبدل می‌شوند که او را به سوی پرتگاه روان‌گسیختگی می‌رانند.

نشانه‌های این خوانش در سراسر فیلم پراکنده است: همسری وسواسی و منتقد که همواره در پوشش چادر، نماد سنت و تقید مذهبی، ظاهر می‌شود و با غرولندهایش فضای خانه را خفقان‌آور می‌کند. شخصیت اصلی که برای تسکین آلامش به مداحی‌های انقلابی پناه می‌برد، اما این پناه، نه آرامش، که تشدید آشفتگی را به ارمغان می‌آورد. و شاید عجیب‌ترین و بحث‌برانگیزترین صحنه، پیاده‌روی او در شب، زیر تابلوی عظیم حرم امام رضا(ع) باشد؛ صحنه‌ای که به نظر می‌رسد بدون کوچک‌ترین خللی در ساختار روایی، قابل حذف است و حضور پررنگ آن، تنها بر تأکید مولف بر این پیوند شوم میان روان‌پریشی و نمادهای مذهبی دلالت دارد.

نشانه‌های این خوانش در سراسر فیلم پراکنده است: همسری وسواسی و منتقد که همواره در پوشش چادر، نماد سنت و تقید مذهبی، ظاهر می‌شود و با غرولندهایش فضای خانه را خفقان‌آور می‌کند. شخصیت اصلی که برای تسکین آلامش به مداحی‌های انقلابی پناه می‌برد، اما این پناه، نه آرامش، که تشدید آشفتگی را به ارمغان می‌آورد. و شاید عجیب‌ترین و بحث‌برانگیزترین صحنه، پیاده‌روی او در شب، زیر تابلوی عظیم حرم امام رضا(ع) باشد؛ صحنه‌ای که به نظر می‌رسد بدون کوچک‌ترین خللی در ساختار روایی، قابل حذف است و حضور پررنگ آن، تنها بر تأکید مولف بر این پیوند شوم میان روان‌پریشی و نمادهای مذهبی دلالت دارد.

اینجا سؤال بزرگ مطرح می‌شود: آیا نقد ساختارهای سنتی و مذهبی خفقان‌آور، محور اصلی اثر است؟ یا این عناصر، صرفاً به عنوان بخشی از بستر واقع‌گرایانهٔ جامعهٔ شخصیت به کار رفته‌اند؟ به نظر می‌رسد فیلم، با انتخاب‌های تصویری و روایی خود، به سمت گزینهٔ اول تمایل دارد. اینجاست که آن نقطهٔ قابل تأمل منفی ظاهر می‌شود: چگونه اثری از نظر فنی چنین درخشان و تاثیرگذار، می‌تواند در لایهٔ معنایی خود، چنین یک‌سو و گاه تقلیل‌گرا عمل کند؟

اینجا سؤال بزرگ مطرح می‌شود: آیا نقد ساختارهای سنتی و مذهبی خفقان‌آور، محور اصلی اثر است؟ یا این عناصر، صرفاً به عنوان بخشی از بستر واقع‌گرایانه ٔ جامعه ٔ شخصیت به کار رفته‌اند؟ به نظر می‌رسد فیلم، با انتخاب‌های تصویری و روایی خود، به سمت گزینه ٔ اول تمایل دارد. اینجاست که آن نقطه ٔ قابل تأمل منفی ظاهر می‌شود: چگونه اثری از نظر فنی چنین درخشان و تاثیرگذار، می‌تواند در لایه ٔ معنایی خود، چنین یک‌سو و گاه تقلیل‌گرا عمل کند؟

«خواب» در نهایت، به مانند خود شخصیت اصلی‌اش، اثری دوپاره است. از یک سو، شاهکاری است در بازآفرینی سینماییِ فروپاشی ذهن و همراه‌سازی مخاطب. از سوی دیگر، روایتی است که به جای ارائه‌ای پیچیده و چندصدایی از تنش انسان مدرن با میراث سنتی و دینی خود، گویی سرنخ تقصیر را یک‌سره به دست آن می‌سپارد. این انتخاب، از عمق تراژدی می‌کاهد و آن را به گزاره‌ای ساده‌شده نزدیک می‌کند. شاید حقیقت تلخ‌تر این باشد: بیماری روانی، به مثابهٔ «خواب»ی که شخصیت در آن گرفتار آمده، ریشه در شبکه‌ای درهم‌تنیده از فرد، خانواده، جامعه، اقتصاد، تاریخ و فرهنگ دارد. اشاره‌ای یک‌جانبه به بخشی از این شبکه، هرچند هنرمندانه اجرا شده باشد، خوابِ ما را به عنوان مخاطب پیچیده‌اندیش آشفته‌تر می‌کند. این فیلم می‌خواباند تا بیدارمان کند، اما شاید بیداری که به ارمغان می‌آورد، خود نیاز به بیداری دیگری دارد.

«خواب» در نهایت، به مانند خود شخصیت اصلی‌اش، اثری دوپاره است. از یک سو، شاهکاری است در بازآفرینی سینماییِ فروپاشی ذهن و همراه‌سازی مخاطب. از سوی دیگر، روایتی است که به جای ارائه‌ای پیچیده و چندصدایی از تنش انسان مدرن با میراث سنتی و دینی خود، گویی سرنخ تقصیر را یک‌سره به دست آن می‌سپارد. این انتخاب، از عمق تراژدی می‌کاهد و آن را به گزاره‌ای ساده‌شده نزدیک می‌کند. شاید حقیقت تلخ‌تر این باشد: بیماری روانی، به مثابه ٔ «خواب»ی که شخصیت در آن گرفتار آمده، ریشه در شبکه‌ای درهم‌تنیده از فرد، خانواده، جامعه، اقتصاد، تاریخ و فرهنگ دارد. اشاره‌ای یک‌جانبه به بخشی از این شبکه، هرچند هنرمندانه اجرا شده باشد، خوابِ ما را به عنوان مخاطب پیچیده‌اندیش آشفته‌تر می‌کند. این فیلم می‌خواباند تا بیدارمان کند، اما شاید بیداری که به ارمغان می‌آورد، خود نیاز به بیداری دیگری دارد.

محمد حسین بنی احمدی

محمد حسین بنی احمدی