ایده پیوند سینما و زیست در کلان شهر تهران، در ذات خود شاعرانه است و فیلم می خواهد تهران را نه در هیاهوی همیشگی، که در لحظه های عبور، نگاه و سکوت ثبت کند؛ جایی میان واقعیت خشن شهر و خیال نرم سینما. در اجرا، این ایده بهطور کامل به فرم نمیرسد و ابتر است، اما فیلم از نفس نمیافتد.
قاب های خوش رنگ و کنترلشده آرمان فیاض، تهران را با نگاهی انسانی و شاعرانه قاب می گیرند؛ خیابانها، نورها و حرکت ها واجد حساند و شهر، گاه بیآنکه دیالوگ شود، خودش حرف میزند. بازیهای شاید قابل قبول دو بازیگر اصلی و فضاسازی شهری، مخاطب را تا پایان همراه نگه می دارد.
رسول صدرعاملی فیلمسازی است که سینما را میشناسد، اما این جا آگاهانه از جهان آشنای خود فاصله میگیرد. لحظه هایی در فیلم شکل میگیرد که لطافت و مکاشفه دارند، اما این لحظه ها کمتر به امضای تثبیت شده سینمای صدرعاملی نزدیک میشوند، گویی فیلمساز در حال آزمودن زبانی تازه است که هنوز به تسلط کامل نرسیده و درجا می زند.
«قایقسواری در تهران» نه فیلمی ناکام است و نه بیهویت. مساله این است که صدرعاملی، کارگردانی در قد و قامت بالاتر از این نتیجه است و فیلم بیش از آن که شکست باشد، تجربهای ناتمام به نظر میرسد؛ تلاشی صادقانه که مسیر را درست میرود، اما به اوج نمی رسد.
تماشای فیلم ناخواسته یادآور «نیمهشب در پاریس» وودی آلن است؛ رویای دیدن شهری که خودش به شخصیت بدل میشود. اگرچه قیاس از نظر اجرا کامل نیست، اما از حیث فضا و نگاه، این فیلم یکی از نزدیکترین تلاشها در سینمای ایران برای دیدن تهران در آینه خیال است.
در نهایت، حضور بازیگر کودک فیلم، خالصترین و تأثیرگذارترین دستاورد «قایقسواری در تهران» است؛ حضوری که معصومیتش با شاعرانگی شهر گره میخورد و یادآوری میکند هنوز میشود تهران را، ولو در قابهایی کوتاه و ناتمام، دوست داشت و تماشا کرد.
*منتقد سینما