به گزارش گروه حماسه و جهاد دفاعپرس، تاریخ شفاهی فرماندهان دفاع مقدس یکی از منابع خوب و قابل اعتنا برای بررسی وقایع تاریخی است. بخشی از تاریخ شفاهی این عزیزان در خارج از محیط جبههها اتفاق افتاده و اغلب هم فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس یک سبقه تاریخی پیش از انقلاب اسلامی دارند، در دهه فجر فرصتی شد تا به بررسی برخی از این کتابها بپردازیم که در این میان از کتاب تاریخ شفاهی سردار عبد المحمد رئوفی نژاد؛ فرمانده لشکر ۷ ولی عصر (عج) در دوران دفاع مقدس، خاطراتی از مبارزات انقلابی مردم دزفول با رژیم شاهنشاهی را میخوانید.
آشنایی با افکار و اندیشههای امام خمینی (ره)
معمولا در مراسم و برنامههایی که در مساجد برگزار میشد، سخنرانان از حضرت امام نام میبردند و از ایشان یاد میکردند. بخشی از شناخت من از بنیان گذار جمهوری اسلامی از این طریق بود. از طریق اعلامیهها، اطلاعیهها و نوارهایی که در بین انقلابیون تکثیر و توزیع میشد هم با ابعاد دیگری از شخصیت امام خمینی آشنا شدم.
تقریبا از سال ۱۳۵۶ با تکرار نام ایشان و بعد اعتراضهایی که به مقاله توهین آمیز روزنامه اطلاعات صورت گرفت، مطالعه بیشتری درباره حضرت امام داشتم و بیشتر با افکار و اندیشههای ایشان آشنا شدم.
چهارشنبه سیاه
یکی از راهپیماییهای سنگینی که من در آن حضور داشتم، چهارشنبه سیاه (۲۷ دی ۱۳۵۷، یک روز بعد از فرار شاه) بود. وقتی از مسجد قاضی بیرون آمدیم، به خیابانهای اصلی شهر دزفول وارد شدیم و افرادی که از قبل بلندگو در دست داشتند، شعار دادن را شروع کردند.
وقتی به خیابان اصلی رسیدیم، نیروهای نظامی شاه، سر چهارراه منتظر ما بودند. هنوز نصف جمعیت در کوچهها بودند که جمعیت در خیابان با پلیس درگیر شدند.
پلیس همه مسیرهای اصلی و فرعی را محاصره کرده بود و ما با سنگ، کوکتل مولوتف و هر چیزی که در دست داشتیم، با پلیس درگیر شدیم. وقتی درگیری شدت پیدا کرد، به کمک نردبانی که کنار یک مغازه بود، خودم را به پشت بام رساندم و دیدم عده زیادی از مردم بر اثر استنشاق گاز مصدوم شدهاند.
پلیس حتی به پشت بامها هم گاز اشک آور پرتاب میکرد و همین امر سبب میشد عدهای از کسانی که در حال فرار از پشت بام بودند، مصدوم و بدحال شوند. من میخواستم به یکی از اینها کمک کنم، اما نتوانستم. رفتم تا کمک بیاورم؛ ولی وقتی برگشتم، بنده خدا جان داده بود.
به هر ترتیب، با هر زحمتی بود، خود را به مسجد سلمان فارسی رساندم. میخواستم به خانه بروم که متوجه شدم در آن قسمت از شهر هم نیروهای ارتشی حضور دارند. مجبور شدم دقایقی را در خانه همسایه بمانم تا اوضاع کمی آرامتر شود.
وقتی به خانه رسیدم، پدر و مادر و خواهرانم نگران بودند؛ چون قبل از ورود من به خانه، با نفربر به در خانه زده و به دیوار خانه و ماشین تیراندازی کرده بودند و دیوارها و ماشین سوراخ شده بودند. خانواده تا مدتها از این موضوع در وحشت و اضطراب بودند.
در چهارشنبه سیاه، دزفول چندین شهید داد. فکر میکنم تا پیروزی انقلاب اسلامی بین هفده تا بیست و یک زن و مرد در درگیری با ماموران شاهنشاهی به شهادت رسیدند. عده زیادی هم مجروح و زخمی شدند. من آمار دقیقی ندارم.
همیاری مردم در حکومت نظامی
بعد از برقراری حکومت نظامی هم؛ بچههای انقلابی فعالیتهای مبارزاتی خودشان را در کوچه پس کوچهها ادامه میدادند و، چون ماشینهای ارتشی نمیتوانستند داخل کوچههای تنگ محلهها تردد کنند، بچهها با خیال راحت تری کارهای خود را انجام میدادند.
وقتی در دزفول حکومت نظامی برقرار شد، جوانهای دزفول برای ایجاد امنیت، کنترل محلهها و حتی رسیدگی به امور رفاهی مردم، کمیتههای خودجوشی تشکیل دادند که محوریت و رهبری آن با مسجد هر محله بود.
در این ایام، یکی از مشکلات اساسی مردم، تامین کپسول گاز خانگی بود. جوانهای انقلابی، کپسولهای خالی را از مردم میگرفتند و با نصف قیمت پر میکردند و به در مسجد هر محله میبردند و به دست مردم میرساندند.
برخی مواقع هم به دلیل سخت گیریهای نیروهای نظامی، آذوقه و مواد غذایی به سختی به دست مردم میرسید. اینجا هم جوانهای انقلابی به کمک برخی بازاریها آرد، برنج، روغن و سایر اقلام غذایی را تهیه میکردند و به دست خانوادهها میرساندند.
یکی دیگر از مشکلاتی که با حکومت نظامی در دزفول، به خصوص برای بانوان، ایجاد شد، موضوع تردد شبانه بود. برای حل این مشکل هم، محلهها و کوچهها را بین خودمان تقسیم کردیم، بعد نزدیکترین محلهها به محل زندگی مان را قرق و امنیت محلهها را به این شکل تامین میکردیم.
پیوستن ارتش به مردم
کل حرکت انقلاب اسلامی در دزفول را آیت الله قاضی هدایت میکرد. ایشان با شجاعت و اعتقادی که داشت، از نیروهای انقلابی حمایت میکرد. البته در آن ایام پا به سن گذاشته بودند و بینایی شان کمی مشکل داشت.
در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، نیروهای ارتشی اعلام کردند که میخواهند از پادگان بیرون بیایند و به مردم بپیوندند. وقتی به خیابان آمدند، مردم هم استقبال خوبی از آنها کردند.
از فردای روزی که ارتش اعلام بی طرفی کرد، خانه آقای قاضی خیلی شلوغ شد. هنوز تشکیلات نظامیای مانند کمیتههای انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران به طور رسمی در همه شهرها شکل نگرفته بود و منزل آقای قاضی محل رجوع مردم شده بود؛ یعنی هرکس، هرکاری داشت به خانه آقای قاضی میرفت.
عضویت در کمیته انتظامات دزفول
کمی بعد اعلام کردند که تشکیلات آقای قاضی به مسجد جامع منتقل شده است. من هم میخواستم به آنجا بروم و کمکی کنم؛ اما گفتند که باید معرف داشته باشم. آنجا به افراد مشخص شدهای اسلحه میدادند تا در ایجاد امنیت کمک کنند. تیمی تشکیل شده بود که کارها را با مدیریت آیت الله قاضی انجام میداد.
آقای خلف رضایی را معرفی کردم. بقیه بچههای انقلابی دزفول و گروه منصورون هم او را میشناختند. یادداشتی از آقای خلف رضایی گرفتم و به مسجد جامع رفتم. یک کارت عضویت انتظامات یا کمیته انتظامی شهر به من دادند. هنوز آن کارت را دارم.
دیگر هر روز، از صبح تا شب آنجا بودیم و بعضا هم شب آنجا میخوابیدیم. هرکس، هرکاری داشت به مسجد جامع میآمد. اگر کسی در بازار گران فروشی میکرد، میگفتند بروید ببینید چرا گران فروخته. یا توی شهر یا محلهای اگر دعوایی بین دو نفر میشد، میگفتند بروید و رسیدگی کنید. یک نفر از آن تیم هم که کارشناس و معتمد بود و همه او را میشناختند، مسئول میشد.
انتهای پیام/ 119
∎