به گزارش خبرنگار ایرنا، رخدادهای اجتماعی پرتلاطم دی ماه جاری در فضای عمومی ایران، همچون آینهای شفاف، تصویر پیچیدهای از رابطه میان جامعه و نهادهای نماینده آن را باز میتاباند و این رویدادها را نباید صرفا به عنوان بحرانهایی گذرا تحلیل کرد، بلکه میتوان آنها را فرصتی برای تامل جمعی دانست؛ فرصتهایی برای بازنگری در شیوههای تعامل، فهم متقابل و بازسازی اعتماد.
رخدادهای اجتماعی اخیر، بیش از آنکه نشانه بحرانی گذرا باشند، بیانگر مواجههای ساختاری و عمیقتر هستند و این پدیده را میتوان به مثابه ناهمزمانی تاریخی درک کرد؛ وضعیتی که در آن، ذهنیتها، انتظارات و سبکهای زندگی جامعه، تحت تاثیر جریانهای جهانی و تحولات درونی با شتابی فزاینده دگردیسی مییابند و در حالی که قالبهای نهادی، گفتمانهای رسمی و مکانیسمهای پاسخگویی در ریتمی کندتر و گاه معطوف به گذشته حرکت میکنند.
از منظر جامعهشناختی، این اتفاقات نشاندهنده ناهمزمانی احتمالی بین تحولات پویای درون جامعه از جمله ارزشها، انتظارات، سبک زندگی و سازوکارهای نهادهای نمایندگی همچون سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است و این یادداشت قصد دارد با نگاهی تحلیلی به واکاوی ابعاد این ناهمزمانی بپردازد.

انتظارات فزاینده و ظرفیتهای پاسخگویی
جامعه ایران، به ویژه نسل جوان آن امروز در معرض جریان گسترده اطلاعات، الگوهای جهانی و آگاهیهای نوین قرار دارد و این امر به طور طبیعی ارتقای سطح انتظارات را از زندگی فردی و اجتماعی به همراه آورده است، انتظاراتی در حوزههای حقوق شهروندی یعنی شفافیت، پاسخگویی، مشارکت در سرنوشت جمعی، عدالت اجتماعی که شامل احساس برخورداری عادلانه از فرصتها و مواهب ملی، کرامت انسانی یعنی احترام به انتخابهای فردی و پرهیز از تحقیر و همچنین کارآمدی که مربوط به بهرهوری و ثمربخشی مدیریت در عرصه عمومی میشود.
از سوی دیگر، نهادهای نمایندگی اعم از قوای سهگانه، نهادهای فرهنگی و اقتصادی ممکن است با کندی در تطبیق خود با این انتظارات فزاینده و متنوع مواجه باشند و این فاصله اگر مدیریت نشود به تدریج میتواند به شکاف ادراکی بین وعدههای کلان نظام از جمله استقلال، عدالت، پیشرفت و تجربه زیسته روزمره شهروندان تبدیل شود و این شکاف، زمینهساز احساس نارضایتی است و نکته کلیدی اینجاست که این نارضایتی اغلب متوجه شکاف در عملکرد و ناتوانی در تحقق عینی اصول قانونی است.
اعتماد/ سرمایهای نازکشدنی
مهمترین سرمایه هر نظام اجتماعی، اعتماد عمومی است و اعتماد نه یک داده ثابت که یک فرآیند پویا میباشد که مدام در تعامل بین عملکرد نهادها و برداشت شهروندان ساخته یا فرسوده میشود و در مواردی میتواند بر این سرمایه تاثیر بگذارد از جمله اینکه تداوم مدیران با سابقه عملکرد بحثبرانگیز در پستهای کلیدی، بدون ارایه توضیح شفاف عمومی یا ایجاد حس پاسخگویی، میتواند این پیام را به جامعه دهد که مسوولیتپذیری جایگاهی کمرنگ در فرهنگ مدیریتی دارد.
ابهام در فرآیندهای اقتصادی کلان مانند خصوصیسازی، تخصیص منابع و عدم شفافیت کافی، میتواند فضایی برای گمانهزنیهای آسیبزننده به مشروعیت سیستم ایجاد کند، حتی اگر واقعیت متفاوت باشد.
یکسانانگاری همه نقدها و نارضایتیها با توطئه دشمن، میتواند به جای حل مساله، احساس نادیده گرفته شدن دغدغههای مشروع را تقویت کند، جامعه انتظار دارد نهادها، ابتدا شنونده خوبی برای دردهای داخلی باشند، سپس در مقام تحلیلگر نقش بازی کنند.
هنگامی که تجربه زیسته شهروندان مانند تبعیض در فرصتها، فساد خرد و کلان یا بیپاسخ ماندن شکایات در تعارض پایدار با گفتمان رسمی عدالت و قانونمداری قرار میگیرد، نوعی شکاف معرفتی ایجاد میشود و این شکاف به بیاعتمادی شناختی میانجامد؛ یعنی شهروندان به تدریج باور میکنند که زبان رسمی نه برای توصیف واقعیت که برای پوشاندن آن است یا هنگامی که هر نقد و مطالبهای به سرعت در چارچوب تهدید امنیتی یا دست بیگانه فهمیده میشود نه تنها مساله اصلی حل نمیشود، بلکه کرامت شهروندان به عنوان کنشگران عاقل و صاحباراده لگدمال شده و این رویکرد، فضای عمومی را از یک عرصه گفتوگو و حل مساله جمعی به میدان نبرد بدل میسازد و بیاعتمادی عاطفی ایجاد میکند و در چنین شرایطی، اعتماد از سرمایه به بدهی نمادین نظام تبدیل میشود؛ بدهی که روزبهروز بر حجم آن افزوده میگردد.

جامعه چندصدایی/ گفتمان یکپارچهساز
جامعه ایران امروز، جامعهای چندصدایی با خردهفرهنگها، سبکهای زندگی و انتظارات متنوع است و یکی از چالشهای پیش روی نهادهای نمایندگی به ویژه نهادهای فرهنگی و رسانهای، ترجمه این چندصدایی به یک گفتمان فراگیر و منسجم بدون حذف یا نادیده گرفتن صداهای متفاوت است و هنگامی که روایت رسمی از واقعیت اجتماعی، به اندازه کافی انعطافپذیر نباشد تا تنوع و پیچیدگی درون جامعه را بازتاب دهد، بخشی از جامعه ممکن است احساس غربت نمادین کند؛ یعنی خود را در روایت کلی از هویت جمعی نبیند یا حضورشان کمرنگ تصور شود و این میتواند به انفصال عاطفی از برخی نمادها بیانجامد و تقویت گفتمانهای محلی، شناسایی گروههای مرجع جدید درون جامعه و ایجاد فضای گفتوگو بین آنها و نهادها، میتواند به غنای گفتمان ملی و افزایش احساس تعلق کمک کند.
پهنه ایران معاصر، میدان تلاقی و تقابل خردهفرهنگها، قومیتها، سبکهای زندگی، نسلها و باورهای متنوع است و این چندصدایی امری تصادفی نیست بلکه پیامد ضروری توسعه شهری، آموزش عالی و پیوند با جهان است و چالش اصلی نهادهای فرهنگی و رسانهای رسمی در مواجهه با این تکثر نه صرفا تحمل آن، که بازنمایی عادلانه و هوشمندانه آن در روایت ملی است و مشکل هنگامی آغاز میشود که روایت رسمی، در دام ایدهآلیسم یکسویه میافتد و تصویری آرمانی، یکدست و ایستا از جامعه ترسیم میکند که با تجربه پرتلاطم و رنگارنگ زندگی روزمره اکثریت مردم فاصله دارد.
جوان دانشجویی در تهران، معلم کرد در سنندج، کارگر بلوچ در چابهار و بانوی مدرن در اصفهان، هر یک بخشی از واقعیت ایران هستند اما ممکن است هیچیک خود را به تمامی در آن تصویر رسمی نبینند و این غیاب نمادین یا حضور حاشیهای به احساس غربت در وطن میانجامد و افراد اگرچه جغرافیای زیستشان ایران است، اما در جغرافیای نمادین رسمی، جایگاهی کمرنگ یا تحریفشده دارند و این بحران بازنمایی، هویت جمعی را تضعیف میکند و وفاداری ملی را از حالت ارگانیک و عاطفی خارج ساخته و به امری صوری و وظیفهمحور تبدیل مینماید.
خشم به مثابه زبان ناگفتهها
بروز رفتارهای تخریبی و خشونتآمیز از سوی اقلیتی در حوادث اخیراگرچه محکوم است، اما از منظر جامعهشناختی میتواند زبان اعلان یک گسست ارتباطی شدید تلقی شود، هنگامی که کانالهای عادی بیان نارضایتی مانند رسانههای مستقل، نهادهای صنفی قدرتمند، مکانیسمهای اثرگذار شکایت به اندازه کافی گشوده یا کارآمد به نظر نرسند، انرژی اجتماعی متراکم شده ممکن است به شکلهای غیرکانالیزه و ویرانگر خود را بروز دهد و این امر ضرورت تقویت جامعه مدنی و گسترش مکانیسمهای قانونمند، مسالمتآمیز و اثرگذار برای دادخواهی و اعتراض را پررنگتر میکند و جامعهای که شهروندانش بدانند میتوانند دغدغه خود را از مسیری مشخص، شفاف و دارای پیگیری مطرح کنند، کمتر به سمت خشونت سوق داده میشود.
آنچه در پشت این خشونت نهفته، اغلب خشم اخلاقی است؛ خشم ناشی از احساس تحقیر، تبعیض، دروغ و نقض کرامت انسانی و جامعهای که مکانیسمهای کارآمد برای تبدیل شکایت به اصلاح دارد، انرژی اعتراضی خود را در مسیرهای سازنده هدایت میکند اما وقتی این مکانیسمها ضعیف، بوروکراتیک یا بیاثر باشند، انرژی متراکم شده، مانند بخار در دیگ زودپز به دنبال هر شکاف کوچکی برای انفجار میگردد، از این رو تقویت جامعه مدنی نهادمند شامل انجمنهای صنفی مستقل، نهادهای نظارت مردمی، رسانههای پاسخگو و تشکلهای محلی خشم را به گفتوگو، اعتراض را به پیشنهاد و بحران را به فرصت اصلاح تبدیل میکند.

کلام آخر/ به سوی حکمرانی مشارکتجویانه
ایران در مرحلهای حساس از تحولات اجتماعی خود قرار دارد و نیروی محرکه این تحولات، جامعهای بیدار، آگاه و مطالبهگر است که عزم خود برای حفظ استقلال، وحدت و هویت ایرانی را بارها اثبات کرده است و چالش کنونی، یافتن زبانی مشترک و قالبهای نهادی کارآمد برای ترجمه این عزم و این آگاهی به مشارکتی سازنده در مدیریت کشور است.
راه ممکن اکنون نوسازی در روابط، روشها و اولویتها است، اولویت دادن به شفافیت و پاسخگویی، حتی اگر در کوتاهمدت سخت باشد در درازمدت بزرگترین سرمایه خواهد بود، تقویت نهادهای نظارتی مستقل و اعتماد عمومی زمانی جلب میشود که مردم باور کنند ناظرانی قدرتمند و بیطرف بر عملکرد مدیران وجود دارند، گسترش گفتوگوی ملی، ایجاد فضای امن و محترم برای شنیدن صداهای مختلف جامعه، بدون پیشداوری، بازتعریف نقش نهادهای فرهنگی از انتقال یکسویه پیام به سوی تسهیلگری گفتوگو و انعکاس هوشمندانه تنوع درون جامعه و تمرکز بر عدالت به مثابه تجربه عینی، اطمینان از اینکه مردم عدالت را نه فقط در شعار که در توزیع فرصتها، برخورد با متخلفان قدرتمند و دسترسی به حقوق اولیه، لمس میکنند.
جامعه ایران نشان داده که صبر تاریخی و هوشمندی جمعی عمیقی دارد و این صبر و هوشمندی، فرصتی طلایی در اختیار نهادهای نمایندگی قرار میدهد تا با جسارت، فروتنی و درایت، گامهای بلند و عملی به سوی کاهش شکافها بردارند، نتیجه این حرکت نه تنها آرامش پایدار که اتحاد عمیق و ماندگارتر حول آرمانهای مشترک در سایه پاسخگویی و احترام متقابل خواهد بود.