مهدی پنجعلیپور در مقدمهی گفتوگو با مارک کلی استاد دانشگاه وسترن سیدنی که برای انتشار در اختیار انصاف نیوز قرار داده است، نوشت:
مارک جی. ای. کلی، فیلسوف سیاسی و استاد در دانشگاه وسترن سیدنیِ استرالیا، از چهرههای نامدار دودههٔ اخیر نظریهٔ انتقادی معاصر است. آنچه در ادامه میآید، پاسخی است که او به پرسشی فلسفی دربارهٔ روایتی از موقعیت پارادوکسیکال ایران ارائه داده است: کشوری که خود را در صحنهٔ جهانی پرچمدار مبارزه با امپریالیسم معرفی میکند، اما در عین حال، شورشهای اجتماعی داخلی را که در سویدای آزادی و عدالت برمیخیزند، سرکوب میکند. شاید سهم عمدهای از این پرسش ناشی از سکوت تکراری چپ جهانی دربارهٔ موقعیت ایران باشد.
پرسش از مارک کلی، در پی یافتن راهی برای اندیشیدن به این تناقض بود، بی آنکه در «معمای سارتری» بغلتیم؛ انتخاب اجباری میان دوگانهٔ حمایت از دولتی ضد امپریالیستی یا محکومکردن سرکوب داخلی. مراد از «معمای سارتری» اشاره به دوراهی اخلاقی، و البته استراتژیکی، دارد که ژان پل سارتر با آن مواجه بود: آیا میبایست رژیمی را که در سطح جهانی ضد امپریالیست مینماید بهخاطر سرکوب داخلی و نقض حقوق بشر محکوم کرد، یا به دلیل اولویت مبارزه با امپریالیسم غربی از انتقاد عمومی خودداری نمود؟ این تنش و تردید میان «مبارزه با امپریالیسم» و «دفاع از آزادی داخلی» که روزگاری دامنگیر روشنفکران در نیمهٔ دوم قرن بیستم بود، در شکل و مناسبات دیگری امروز بازتولید شده است.
پاسخ مارک کلی تحلیلی چندلایه و هشداردهنده است که سه محور اصلی را پوشش میدهد:
۱. هشدار علیه رمانتیسم انقلابی: کِلی با نقد اشتیاق کور روشنفکرانی مانند فوکو به «گسست رادیکال»، تأکید میکند که نابودی نظمی سرکوبگر، لزوما به نظم بهتر و عادلانهتری منجر نمیشود. او خطر تکرار این الگو در شورشیان امروز ایران را گوشزد میکند.
۲. واقعگرایی ژئوپولتیک: از دید او، مسئلهٔ اصلی نه صرفا ایدئولوژی ضد امپریالیستی حکومت، بلکه «ظرفیت دولت ایران» برای ایستادگی در برابر فروپاشی و هرجومرج پساانقلاب است. او با ترسیم سناریویی مشابه عراق، هشدار میدهد که سقوط این دولت میتواند ایران را به بحران قومی و ناتوانی در برابر بازی قدرتهای جهانی بکشاند.
۳. بازتعریف «رهایی» بهمثابهٔ پروبلماتیکی پیچیده: کِلی با تلفیق مارکس و فوکو استدلال میکند که قدرت فقط سرکوبگر نیست، بلکه پاسخی به «نیاز به نظم» نیز هست. بنابراین، پروژهٔ رهایی نمیتواند صرفا با ویرانی محقق شود. راه عملی او، نقد همزمان و بیامانِ هم امپریالیسم جهانی و هم سرکوب داخلی است، اما بدون آرزواندیشی دربارهٔ «معجزهای رهاییبخش» که همهٔ مشکلات را به طرفهالعینی حل میکند.
این ترجمه فراخوانی است برای اندیشیدن در عمیقترین تنگناهای اخلاقی و عملی که ایران معاصر را احاطه کرده است. امید که بنده را از بیان تعارفات بدیههگویانهٔ عافیتجویانهای همچون «ترجمهٔ اثر الزاما نه بهمنزلهٔ پذیرش دیدگاه نویسنده است» عفو بفرمایید. پرواضح است که تکتک سطرهای این نامه میتواند از منظرهای مختلفی مورد نقادی ایرانیانی قرار بگیرد که سالیانی دراز در کورهٔ تاریخ تفته و پرورده شدهاند. شاید تنها امید مترجم در این روزهای بلاخیز و پرالتهاب تمهید فضای نقادانهای برای گفتگو بوده است- تو گویی که شدنی باشد.
دوست عزیز
ابتدا بگذار از تو صمیمانه برای ارسال این نامه سپاسگزار باشم و در واقع پوزش بطلبم که پیشتر از این برایت چیزی ننوشتم. حتم داشته باش که این مدت در اندیشهٔ دوستان ایرانیام بودم که چگونه این شرایط کنونی را سپری میکنند، اما این دغدغه بهخودی خود واضحا کافی نبود. نظر به این خاموشی و فقد اطلاعات، واقعا دشوار است که از آنچه در ایران میگذرد اطمینان حاصل کنیم یا بخواهیم هرآنچه از آنجا گزارش میشود را سمعا و طاعتا بپذریم. از آن رو که نامهٔ تو این مسائل را مد نظر نداشت، من نیز بیش از این به آن نمیپردازم.
با حزم و احتیاط، نسبت به ارائهٔ هرگونه توصیهای، به شما ایرانیانی که در این بوتهٔ آزمایش روزگار میگذرانید، تردید و پرهیز دارم، اما از آن رو که پرسیدهای و من هم دیدگاههای مشخصی دارم، با شما نظراتم را در میان میگذارم.
میخواهم بحثم را اینگونه بیاغازم، چنان که تو مرا به چشم پژوهشگر فوکو میبینی، بهزعم من در سراسر آثار میشل فوکو چیزی بهاندازهٔ مواجههٔ وی با ایران دستخوش اشتباه و خطا نیست، گرچه این موضوع خود نقصی عمیق را در اندیشهٔ وی آشکار میسازد: آن هم اشتیاقی کور به گسست رادیکال است. مسئلهٔ اساسی در حمایت بسیاری از افراد از انقلاب ایران، نهتنها کسانی چون فوکو بلکه سهم قابلتأملی از جامعهٔ ایران، سادهنگریای بیپروا در قبال خطرات پرآفات و مضراتی است که وقوع یک انقلاب میتواند متضمن آن باشد. انگار این الگو دارد از سوی مشتاقان انقلابی جدید در ایران عینا تکرار میشود. حال آنکه انقلاب اسلامی میتواند خود اشتباهی بوده باشد، اما این بدان معنی نیست که اسقاط آن و سرنگونی جمهوری اسلامی ایدهٔ خوبی است.
پرسش ضدیت با امپریالیسم در اینجا بهجاست، چراکه یکی از ترفندهای کلیدی امپریالیسم معاصر، نابودی ظرفیت دولتی ملتهای پیرامونی است، چنانکه در کتاب خود «امپریالیسم زیستسیاسی» این استدلال را مطرح کردهام. بنابراین، چندان پرسش این نیست که رژیم مستقر در ایران ضد امپریالیست است یا خیر[البته، تاحدی هست]، بلکه مسئله و صحبت بر سر آن است که بعد از فروپاشی ایران، چه ظرفیتی برای اقدام در عرصهٔ ژئوپولتیک خواهد داشت. بدیهی است که نتیجهٔ قریبالوقوع انقلاب جدیدی در ایران، چرخش و گرایش در سیاست خارجه سوی ایالات متحده و نیز پرهیز و دوریجویی از روسیه خواهد بود.
با وجود این، گمان میکنم امکان تاریکتری در افق وجود دارد، مشابه آنچه در عراق رخ داد. به خوانش من، در ایران که از حیث قومی پراکنده است، اسلام شیعی نیروی وحدتبخش است. چنانکه، ناسیونالیسم عربی، عراقی را که از حیث مذهبی پراکنده بود، متحد کرد. در غیاب تئوکراسی حاضر، گمان میکنم ایران در مقام یک دولت چندان کارکرد درخوری نخواهد داشت[یا دقیقتر بگویم، حتی کارکردی بدتر از آنچه که امروز هست خواهد داشت]. چندان بر این باور نیستم که بگذارند بالکانیزه شود، ولیکن میتوان تصور کرد که ترکیه در ایجاد خودمختاری میان آذریها و سایرین منافعی دارد.
ابدا سر آن ندارم که بگویم مردم ایران میبایست آزادی خود را در راه منافع ژئوپولتیک گستردهتر ذبح و فدا کنند. لیکن بحثم این است که اصلا روشن نیست که سرنگونی رژیم به سود ایرانیان باشد: حتی اگر این رژیم سرکوبگر هم باشد، هیچ تضمینی نیست که آنچه در پی آن جایگزین میشود، سرکوبگرتر نباشد، یا به نحوی از انحاء، ممکن است گرچه سرکوب کمتری بر مردمان روا میدارد، ولی بهخاطر انارشی نامطلوبتر از وضعیت فعلی باشد.
اگر بخواهم کلام را به قلمروی فلسفیتر رهنمون کنم، باید بگویم که من امروزه[در تقابلی آشکار با دوران جوانیام که لیبرتارین بودم] پروبلماتیک رهایی را چندان کافی تلقی نمیکنم. مردم زیر یوغ ستم به تنگ میآیند و طبیعتا مقاومت میکنند. از این روست که همواره در صدد رهاییاند. چنانکه مارکس و فوکو هردو دریافتهاند، این از موتورهای محرکهٔ تاریخ است. سویهٔ همت فوکو بر آن است تا نشان دهد که قدرت نیز موتور تاریخ است؛ موتوری که از تلاش مردم برای کنترل یکدیگر سر بر میآورد تا «استراتژیهای» منحصربهفرد خود را تولید کند، حتی اگر این انگلی در قبال مقاومت انسانی باشد.
گرچه نباید آن را صرفا در حکم انگل قرائت کرد، زیرا پاسخی است به نیاز عمیق انسانی و اجتماعی در راستای قاعدهمندی و نظم. از همین روست که این کافی نیست که بهسادگی بگوییم «این قدرت است، سرکوبگر است، باید آن را درهم بشکنیم.» ضمنی، این هم کافی نیست که صرفا بگوییم «ما نظم جدید و بهتر و عادلانهتری خواهیم ساخت»، زیرا انجام چنین کار سترگی، صرفنظر از آنچه در ضمیر و نیتهای خود دارید، صعب و دشوار است. ویرانکردن همیشه آسانتر از بنانهادن است. در واقع، از منظر فوکویی به قدرت کاملا محتمل است که نظامهای قدرت بهسادگی هر رژیم جدیدی را مستعمرهٔ خود کنند و آن رژیم هم در لایهای عمیقتر کموبیش به همان شکلی که رژیم قبلی بود رفتار خواهد کرد.
هیچکدام از آن چیزهایی که گفته شد، ابدا بدین معنا نیست که انقلاب لزوما ایدهٔ بد یا نامناسبی است. لیکن به این معناست که میبایست در رویکرد به این گزینه نهایت حزم و احتیاط را نشان داد، بهگونهای که واقعا در حکم آخرین راه چاره و گزیر باید بدان اندیشید، و تلاشها برای تغییر میبایست تا آنجا که شدنی است از شکافهای خشونتآمیز بپرهیزند. در عمل، این چیزی است که راه را برای محکومکردن یا انتقادکردن از سرکوب در ایران باز میگذارد. نکتهٔ مهم، به بیانی فوکویی، آگاهی از ارزش و تأثیری است که سخن شما خواهد داشت. در شرایطی خاص، انتقاد از یک رژیم حتی ممکن است به نحوی همدستی با آن بیانجامد؛ با اطمینانبخشی[کذایی] به مردم که تو گویی انتقاد میسر است، حال آنکه چیزی در کل چندان راه به تغییر هم نمییابد. البته، گمان نمیکنم این مورد در ایران مصداق داشته باشد.
ترجیح خود فوکو نوعی نقد و رهایی حداکثری است که همانا ما را قادر میسازد توأمان هم امپریالیسم و هم رژیم ایران را به باد نقد بگیریم، بی آنکه آنچه را وی لابد «حقالسکوت اجباری در انتخاب یکی بر دیگری» مینامید، بپذیریم. من قطعا موافقم، چراکه کاملا طرفدار آن اخلاقی هستم که در مارکس نیز مییابیم: «نقد بیرحمانهٔ همهٔ آنچه وجود دارد» «با حواس و خاطری جمع و آرام». با وجود این، من از هر تمایل «دیالکتیکی» سوی یکدستسازی در اینجا پرهیز دارم. بسیاری در [جبههٔ] چپ پیشفرضشان این است که همهٔ سیاستهای رهاییبخش الزاما و خودکار با یکدیگر در تلاقی و همپوشانیاند، به این معنی که حمایت از یکی مستلزم حمایت از دیگری است.
محکومکردن همزمان امپریالیسم در جهان و سرکوب در ایران مشروع است، و بهویژه بایست در برابر این تمایل سادهنگرانه نیز مقاومت کرد که کسی فکر کند «دشمن دشمن من دوست من است» و بنابراین غرب را در مقام دشمنان رژیم ایران، بهسان دوست ستایش کند. با این وجود، این رویکرد دوگانه از ضرورتی اخلاقی برای وفاداری به حقیقت ناشی میشود، و نمیتوان چنین معنایی را ایفاد کرد که اساسا درمان معجزهآسای رهاییبخشی، که هم نافی امپریالیسم و هم نافی ستم داخلی باشد، در عمل وجود دارد.
با بهترین آرزوها برای همهٔ شما
چهارم فوریه۲۰۲۶/پانزدهم بهمن۱۴۰۴
مارک کلی