در ساعات منتهی به مذاکرات برنامهریزیشده میان وزرای خارجه ایران و آمریکا در 6 فوریه در عمان، برخی رسانههای عبری غربی عربی مثل آکسیوس با برجستهسازی خبری مدعی شدند که این مذاکرات به دلیل اختلاف بر سر محل برگزاری و محدود بودن دستور کار به موضوع هستهای، لغو شده است. در این روایتها تلاش شد تا چنین القا شود که ایرانیها زیر میز زدهاند و خواستههای جدید داشتند و آمریکاییها نیز با خواستههای آنها کنار نیامده و اساساً گفتوگو در نقطه بنبست قرار گرفته و کنسل شده است.
اما ساعتی بعد، مشخص شد که این روایت نه تنها درست نیست بلکه با واقعیت میدانی نیز همخوانی ندارد. انتشار به موقع توییت وزیر امور خارجه و پوشش خبری لازم درباره برگزاری مذاکرات و در همان زمان اعلامشده، عملاً این سناریو را خنثی کرد. این تضاد آشکار میان خبرسازی و خبررسانی مبتنی بر واقعیت میدان، حاکی از این بود که دشمنان ایران باز هم همچون گذشته، عملیات روانی هدفمند پیش از مذاکره را در دستور کار خود دارند؛ عملیاتی که اهدافش بیشتر از مخاطبان خارجی، افکار عمومی مردم ایران بود.
تحلیل رفتار آمریکای ترامپ در آستانه مذاکرات اخیر، بدون اتکاء به چارچوبهای نظری معتبر در روابط بینالملل، به سطح تفسیرهای ژورنالیستی تقلیل مییابد. ازاینرو، نویسنده در ادامه نگاهی به مجموعهای از نظریههای کلاسیک و شناختهشده در روبط بین الملل خواهد داشت که هر کدام از زاویهای متفاوت، منطق این رفتار را توضیح میدهد. جمع این نظریهها نشان میدهد آنچه رخ داده، نه یک خطای رسانهای، بلکه کنشی محاسبهشده در چارچوب منطق قدرت است.
*واقعگرایی تهاجمی؛ منطق افزایش قدرت پیش از مذاکره
در چارچوب واقعگرایی تهاجمی، که توسط جان مرشایمر در دهه نود میلادی ارائه شد، نظام بینالملل فضایی آنارشیک تلقی میشود که در آن، دولتها برای بقاء و امنیت، ناگزیر از بیشینهسازی قدرت نسبی خود هستند. در این منطق، مذاکره نه عرصه اعتماد، بلکه میدان رقابت است و هر بازیگر میکوشد پیش از ورود به میز گفتوگو، موقعیت برتر خود را تثبیت کند.
انتشار خبر لغو مذاکرات دقیقاً در همین چارچوب قابل فهم است. آمریکاییها بدون پرداخت هزینه سیاسی یا نظامی، تلاش میکنند با تضعیف موقعیت روانی و اجتماعی طرف ایرانی، موازنه قدرت نسبی را به نفع خود تغییر دهند. در این نگاه، رسانه امتداد ابزار قدرت است و فشار روانی، شکلی کمهزینه از اعمال قدرت تهاجمی محسوب میشود.
*نظریه بازی دو سطحی؛ نفوذ به میدان داخلی برای امتیازگیری خارجی
رابرت پاتنام در سال ۱۹۸۸ با طرح نظریه بازی دو سطحی نشان داد که مذاکرات بینالمللی همزمان در دو سطح انجام میشود، سطح خارجی میان دولتها و سطح داخلی در میان افکار عمومی، نخبگان، رسانهها و ساختارهای قدرت. موفقیت یا شکست مذاکره در سطح اول، به شدت وابسته به تحولات سطح دوم است.
بر این اساس، هرگاه یکی از طرفین بتواند بر فضای داخلی طرف مقابل اثر بگذارد، دامنه کنشگری او در میز مذاکره را محدود میکند. از این نظر، خبرسازی درباره لغو مذاکرات، ورود مستقیم به سطح داخلی ایران است؛ اقدامی که با نوسان بازار و ارز و تشدید فشار افکار عمومی، تلاش میکند هزینه سیاسی مذاکره برای طرف ایرانی را بالا ببرد. این دقیقاً مصداق کلاسیک بهرهگیری از سطح دوم بازی برای امتیازگیری در سطح اول است.
*دیپلماسی اجبار؛ فشار بدون جنگ
الکساندر جرج در دهه هفتاد میلادی مفهوم دیپلماسی اجبار را مطرح کرد؛ مفهومی که بر واداشتن طرف مقابل به تغییر رفتار، بدون ورود به جنگ تمامعیار تأکید دارد. تهدید، فشار اقتصادی و ایجاد هزینههای روانی، ابزارهای اصلی این رویکرد هستند.
انتشار اخبار متناقض و نگرانکننده درباره مذاکرات، مصداق روشنی از دیپلماسی اجبار در قالب رسانهای است. این اقدام با ایجاد بیثباتی روانی و اقتصادی، تلاش میکند طرف مقابل را پیش از مذاکره به انعطاف وادار کند، بیآنکه مسئولیت مستقیم یک اقدام خصمانه رسمی را بپذیرد.
بررسی نظریههای واقعگرایی تهاجمی، بازی دو سطحی، دیپلماسی اجبار و نظریات دیگری مثل سازهانگاری وسیگنالدهی راهبردی، نشان میدهد که اقدام اخیر آمریکایی صهیونی در قالب ترکیب این نظرات قابل فهم است. واقعیت این است که در این چارچوب، خبر، دیگر صرفاً ابزار اطلاعرسانی نیست، بلکه به سلاحی برای تغییر موازنه ذهنی پیش از مذاکره تبدیل میشود. انتشار خبر لغو مذاکرات، تلاشی آگاهانه برای مدیریت ادراک، تضعیف ثبات روانی و افزایش هزینه تصمیمگیری طرف مقابل است؛ تلاشی که اگر بهدرستی شناخته و خنثی نشود، میتواند بر روند مذاکره تاثیرگذار باشد.
برای توضیح دقیق این پدیده، میتوان از مفهوم "جنگ روانی پیش از مذاکره" استفاده کرد.
این عملیات یا جنگ شامل سه مرحله است.
۱. تزریق نااطمینانی خبری شامل انتشار خبرهای مبهم، متناقض یا منفی درباره اصل مذاکره.
۲. فعالسازی اضطراب اجتماعی همچون اثرگذاری بر بازار، افکار عمومی و فضای روانی جامعه هدف.
۳. انتقال فشار به میز مذاکره با کاهش تمرکز، افزایش هزینه سیاسی و تضعیف موقعیت چانهزنی طرف مقابل.
با توجه به این روند، باید به این واقعیت توجه داشت که رسانه در این شرایط نه صرفاً ناقل خبر، بلکه ابزار عملیات است.
برای درک عمیقتر موضوع، علاوه بر شرایط موجود، میتوان به نمونههای مشابه در گذشته نیز توجه کرد؛ نمونههایی که نشان میدهد این رفتار، بخشی از یک الگوی تکراری دشمن است.
بعد از پیگیری تکنیکهای مختلف و عملیات روانی یا حتی میتوان گفت جنگ پیش از مذاکره از سوی دشمن، حتی وقتی خبر مذاکرات 6 فوریه عمان بین طرف ایرانی و خارجی تایید شد و حتی آکسیوس اسرائیلی نیز مجبور به اعتراف شد، باز هم رسانههای فارسی زبان و غیر فارسی زبان خارجی، رویکرد بینتیجه بودن مذاکرات و حتمی بودن جنگ را پیگیری و پررنگ کردند.
در گفتوگوهای غیر مستقیم دور قبل ایران و آمریکا در عمان نیز دقیقا همین رویکرد پیگیری شد و همزمان موجی از اخبار منفی در رسانههای عبری غربی عربی منتشر میشد که مدعی "بینتیجه بودن گفتوگوها" یا "عدم انعطاف ایران" بودند. درگفتگوهای منجر به توافق برجام نیز به کرات شاهد این عملیات روانی از سوی طرف مقابل بودیم. هدف این اخبار، مدیریت افکار عمومی ایران و افزایش فشار داخلی بر تیم مذاکرهکننده بود.
زمان خروج آمریکا از برجام نیز پیش از اعلام رسمی خروج، فضای رسانهای بهگونهای طراحی شد که بازار ارز و افکار عمومی ایران دچار شوک قابل توجه شود. این شوک روانی، خود، بخشی از راهبرد فشار بود. هدف آنها این بود که جامعه ایران پیش از هر تصمیم رسمی، هزینه روانی و اقتصادی را بپردازد و ضمن ایجاد تقابل دولت-ملت، فشارها بر حاکمیت ایران، افزایش پیدا کند.
البته این رویکرد و عملیات روانی یا به اصطلاح جنگ پیش از مذاکره، رویکردی نیست که طرف آمریکایی صرفا در قبال ایران دنبال کرده باشد. مذاکرات آمریکا با کره شمالی نیز مثال روشن دیگری از پیگیری این رویکرد توسط جبهه آمریکایی است.
در آستانه دیدارهای مهم بین آمریکا و کره شمالی، بارها خبر لغو یا تعلیق مذاکرات منتشر شد، اما همان مذاکرات در عمل برگزار شد. این الگو نشان میدهد که "تهدید به لغو" خود یک ابزار چانهزنی است، نه الزاماً یک تصمیم نهایی.
این مثالها نشان میدهد که رفتار اخیر، ادامه همان سنت قدیمی است؛ سنتی که در آن "خبر" نقش ابزار فشار را بازی میکند.
اما جدا از اینکه این رویکرد، یک الگوی تکراری است، شرایط ایران نیز برای پیگیری این رویکرد، از نگاه دشمنان دور نمانده است.
این جنگ روانی پیش از مذاکره، دقیقاً زمانی در حال پیگیری است که ایران با چند فشار همزمان روبهروست، از فشار اقتصادی، تورم و نوسان نرخ ارز گرفته تا فضای روانی ناشی از ناامنیهای اخیر و نگرانی عمومی از تنشهای منطقهای و احتمال درگیری نظامی. در چنین شرایطی، انتشار یک خبر منفی میتواند تاثیرات چند برابری داشته باشد و این همان چیزی است که طراحان جنگ شناختی روی آن حساب ویژه میکنند، بهرهبرداری از زخمهای باز جامعه.
پیام و الزام سه ضلع مهم ایرانی
این اقدام چند پیام و الزام روشن برای سه ضلع مهم مسئولین، رسانهها و مردم ایران دارد.
طرف مقابل تلاش میکند پیش از مذاکره، معادله روانی را به نفع خود تغییر دهد. اگر این واقعیت به خوبی از سوی مسئولین ایرانی درک، مدیریت و خنثی نشود، میتواند در میز مذاکره برای آنها مشکلساز شود. شفافیت بهموقع، روایت واحد و پاسخ سریع، مهمترین ابزار خنثیسازی این عملیات است. سکوت طولانی، خلأ اطلاعاتی ایجاد میکند و خلأ نیز، بهترین زمان و زمین برای عملیات روانی است.
رسانههای ایرانی در این شرایط، باید دقت مضاعف داشته باشند تا با بازنشر شتابزده روایتهای خارجی، ناخواسته به پیادهنظام جنگ روانی دشمن تبدیل نشوند. تفکیک خبر از تحلیل، پرهیز از هیجانسازی و استفاده از کارشناسان آگاه به مبانی ومسائل جنگ روانی، میتواند فضای عمومی را آرام نگه دارد.
و در نهایت هموطنان عزیزمان نیز باید بدانند، هر خبر داغی الزاماً خبر درست نیست؛ گاهی خبر فقط ابزار است. تقویت سواد رسانهای و پرهیز از واکنشها و تصمیمگیریهای احساسی، مهمترین سپر دفاعی جامعه در این شرایط است.
دیپلماسی شناختی؛ حلقه مفقوده قدرت ملی ایران در عصر جنگ شناختی
آنچه در آستانه مذاکرات اخیر رخ داد، فراتر از یک خبرسازی یا عملیات روانی مقطعی است؛ این رویداد در واقع نشانهای روشن از ورود منازعه ایران و آمریکا به مرحلهای عمیقتر و پیچیدهتر است؛ مرحلهای که در آن "ذهن، ادراک و انتظارات جامعه" به میدان اصلی رقابت قدرت تبدیل شده است. در چنین شرایطی، فقدان یک چارچوب منسجم و برنامه عملیاتی مشخص برای دیپلماسی شناختی، به یکی از آسیبپذیریهای راهبردی کشور بدل میشود.
دیپلماسی شناختی به معنای مدیریت هدفمند ادراک، معنا و روایت در سطح داخلی و بینالمللی است؛ دیپلماسیای که نه جایگزین دیپلماسی رسمی، بلکه مکمل و پیشقراول آن محسوب میشود. در این رویکرد، پیش از آنکه مذاکره در اتاقهای بسته آغاز شود، نبرد اصلی در میدان ذهنها شروع میشود؛ جایی که روایتها، انتظارات و احساس امنیت یا ناامنی شکل میگیرند.
از منظر نظری، ضرورت دیپلماسی شناختی بهطور مستقیم با نظریه سازهانگاری پیوند میخورد؛ نظریهای که نشان میدهد واقعیت سیاسی و امنیتی، صرفاً محصول ظرفیت و توان مادی نیست، بلکه برآیندی از ادراکات و معناهاست. هنگامی که رسانههای دشمن، ایران را بهعنوان بازیگری "تحت فشار"، جامعهای "مضطرب و بحرانی" و دولتی "در موضع تدافعی" به تصویر میکشند، در واقع، در حال ساختن واقعیتی ذهنی هستند که میتواند پیامدهای عینی اقتصادی و سیاسی به دنبال داشته باشد.
در چارچوب نظریه بازی دو سطحی نیز، دیپلماسی شناختی نقش تعیینکنندهای ایفا میکند. اگر سطح داخلی مذاکره، یعنی افکار عمومی و فضای رسانهای، مدیریت نشود، حتی قویترین تیم مذاکرهکننده در سطح بینالمللی با مشکلات و محدودیتهای مختلف مواجه خواهد شد. همانطور که قبلتر نیز اشاره شد، خبرسازی درباره لغو مذاکرات، دقیقاً تلاشی برای بیثباتسازی سطح دوم و انتقال فشار آن به میز گفتوگو یعنی سطح اول بود.
دیپلماسی شناختی کارکرد بازدارندگی نیز دارد. همانگونه که بازدارندگی نظامی، هزینه اقدام سخت را برای طرف مقابل بالا میبرد، بازدارندگی شناختی نیز هزینه عملیات روانی و روایتسازی خصمانه را افزایش میدهد. در غیاب چنین بازدارندگیای، طرف مقابل بدون پرداخت هزینه، میتواند بازار، جامعه و فضای روانی کشور مقابل را ملتهب کند.
بنابراین، تجربه اخیر نشان میدهد که ایران بیش از هر زمان دیگری نیازمند پیگیری و نهادینهسازی دیپلماسی شناختی است؛ دیپلماسیای که با روایتسازی پیشدستانه، مدیریت انتظارات عمومی، هماهنگی میان نخبگان، رسانهها و دستگاه سیاست خارجی و پاسخ سریع و معتبر به عملیات روانی دشمن، افکار عمومی را از نقطه ضعف به منبع قدرت ملی تبدیل کند. در غیر این صورت، هر مذاکرهای پیش از آغاز، بخشی از سرمایه راهبردی خود را در میدان ادراک از دست خواهد داد.
جمعبندی؛ ضرورت نهادینهسازی دیپلماسی شناختی
آنچه در آستانه مذاکرات اخیر میان ایران و آمریکا رخ داد، صرفاً انتشار یک خبر نادرست یا اختلاف تاکتیکی بر سر محل و دستور کار گفتوگوها نبود؛ بلکه جلوهای آشکار از ورود منازعه به سطحی عمیقتر از رقابت سیاسی و دیپلماتیک بود؛ سطحی که در آن ادراک، احساس ناامنی و انتظارات اجتماعی به ابزار اعمال قدرت تبدیل شده است.
این اقدام را باید در چارچوب واقعگرایی تهاجمی، بازی دو سطحی، سیگنالدهی راهبردی و دیپلماسی اجبار فهم کرد؛ نظریههایی که همگی بر این نکته تأکید دارند که پیش از آغاز مذاکره، تلاش میشود موازنه ذهنی به نفع یک طرف تغییر کند. از این زاویه، خبرسازی درباره لغو مذاکرات، نه هدف، بلکه ابزار بود؛ ابزاری برای تضعیف ثبات روانی، افزایش هزینه داخلی مذاکره و محدود کردن دامنه عملیات و مانور طرف ایرانی.
اما در سطحی عمیقتر، این موضوع، یک پیام راهبردی مهم نیز در خود دارد، بدون دیپلماسی شناختی، حتی موفقترین مذاکرات نیز در معرض فرسایش سرمایه اجتماعی و روانی قرار میگیرند. در جهان امروز، کشوری که روایت خود را نسازد، ناگزیر درون روایت دیگران زندگی خواهد کرد.
از این رو، پاسخ به جنگ روانی پیش از مذاکره، نه در انکار خبر و نه در واکنشهای احساسی، بلکه در نهادینهسازی دیپلماسی شناختی نهفته است؛ دیپلماسیای که افکار عمومی را آماده، رسانهها را همراستا و سیاست خارجی را از فشار روانی مصون میسازد. در چنین چارچوبی، ذهن جامعه بهجای میدان آسیبپذیری، به پشتوانه قدرت ملی تبدیل میشود.
در نهایت، تجربه اخیر نشان داد که در عصر جدید منازعات، پیش از آنکه توافق یا تقابل در اتاق مذاکره رقم بخورد، نتیجه در میدان ادراک تعیین میشود و برنده کسی است که این میدان را آگاهانه، پیشدستانه و حرفهای مدیریت کند.