به گزارش «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ محسن تقیانی/// فیلم کوچ به کارگردانی محمد اسفندیاری، بر شانههای کتاب #از_چیزی_نمیترسیدم ایستاده است؛ روایتی که میکوشد سالهای شکلگیری شخصیت شهید حاج قاسم سلیمانی را از کودکی تا جوانی به تصویر بکشد و قصهاش را با ورود او به سپاه کرمان و مرحله گزینش به پایان برساند... فیلم بیش از آنکه به دنبال اسطورهسازی باشد، قصد دارد به ریشهها نزدیک شود؛ به خاک، به روستا و به سادگی زیستی که بعدها به صلابت یک فرمانده انجامید.
یکی از انتخابهای قابلتوجه اثر، استفاده از بازیگران بومی و محلی است؛ تصمیمی هوشمندانه که به کوچ رنگی از صداقت، صفا و زیستجهان روستایی میبخشد. این انتخاب در بسیاری از لحظات جواب میدهد و فیلم را از تصنع و اغراق دور نگه میدارد؛ گویی دوربین، شاهدی خاموش بر یک زندگی معمولی است که آرامآرام به مسیری بزرگتر هدایت میشود.
با اینحال، مهمترین چالش فیلم در فیلمنامه اقتباسی آن رخ مینماید. متنی که بیش از حد به روایت خطی و گزارشی وفادار مانده و کمتر موفق شده است از ظرفیتهای سینما برای خلق تعلیق، کشش دراماتیک و ضرباهنگ مناسب بهره ببرد. روایت اگرچه شریف و محترم است، اما در بسیاری از مقاطع از هیجان سینمایی تهی میشود و مخاطب را بیشتر به یاد یک اثر تلویزیونی میاندازد تا تجربهای کامل بر پرده نقرهای.
زمان طولانی فیلم ـ حدود دو ساعت ـ نیز این گمان را تقویت میکند که کوچ شاید در ابتدا با نگاهی سریالی طراحی شده باشد... در شکل فعلی، این زمان طولانی نه به تعمیق درام منجر میشود و نه به اوجگیری مؤثر داستان.
کوچ فیلمی است شریف، صادق و محترمانه در مواجهه با سوژهای حساس و مهم؛ اما در مرز میان تلویزیون و سینما متوقف میماند. اثری که نیت درستی دارد، انتخابهای قابل دفاعی انجام میدهد، اما برای تبدیل شدن به یک فیلم سینمایی پرکشش و ماندگار، بیش از اینها به بازنویسی، تعلیق و جسارت روایی نیاز دارد.