- سیاستها، تصمیمها یا ایدئولوژیهای اجتماعیـسیاسی (طرز فکرهای کلان درباره اداره جامعه) میتوانند باعث انواعی از فقدانهای فردی و جمعی شوند.
-
سوگ سیاسی میتواند باورهای ما درباره امنیت، عدالت، معنا و حتی هویت را متلاشی کند.
-
سوگ، فارغ از اینکه چه موضع سیاسیای داریم، ما را دعوت میکند از زاویه «انسان بودنِ مشترک» به یکدیگر نگاه کنیم.
آیا تا به حال پیش آمده نتیجه یک انتخابات یا یک پدیدهی سیاسی حالتان را از نظر روانی بههم بریزد؟ یا اختلافات سیاسی باعث شود رابطهای در زندگیتان آسیب ببیند؟ شاید هم احساس کرده باشید به دلیل نبود ارزشهای مشترک در جامعه، بخشی از هویتتان متزلزل شده است.
اگر چنین تجربهای داشتهاید، احتمالاً چیزی را لمس کردهاید که روانشناسان آن را «سوگ سیاسی» مینامند.
سوگ سیاسی زمانی رخ میدهد که به خاطر عملکرد دولتها یا واکنشهای اجتماعی به سیاستها، احساس کنیم امنیت، اعتماد یا امیدمان به آینده از بین رفته است. علاوه بر این، شکلهای دیگری از فقدان هم میتوانند به آن دامن بزنند: سرکوب (محدود شدن آزادیها)، تیراندازیها، نقض حقوق بشر، جنگ یا چیزهای از این دست.
در بسیاری از نقاط جهان، عواملی مثل حکمرانی ضعیف، فروپاشی ساختارهای سیاسی، بیثباتی اجتماعی، نابرابریهای سیستماتیک، بحرانهای اقتصادی، از هم گسیختن «قرارداد اجتماعی» (باور نانوشتهای که میگوید دولت و مردم نسبت به هم مسئولاند)، و انتشار اطلاعات نادرست یا تحریف واقعیتها میتوانند این سوگ را تشدید کنند. در چنین فضایی، بعضی افراد به دلیل احساس ناامیدی و درماندگی به مواضع سیاسی تندتر و افراطیتر کشیده میشوند.
وقتی حس تهدید بالا میرود، مغز ما ممکن است وارد «حالت بقا» شود؛ یعنی واکنشهایی نشان دهد که بیشتر برای دفاع فوری طراحی شدهاند تا گفتوگوی منطقی. مثلاً ممکن است به مخالفان توهین کنیم (جنگیدن)، کلاً از خبرها دوری کنیم (گریختن)، نسبت به سیاست بیتفاوت شویم (انجماد؛ کرختی روانی)، یا فقط برای حفظ رابطه با خانواده یا شریک عاطفی، ظاهراً با نظر آنها موافقت کنیم (تسلیم) حتی اگر در دل مخالف باشیم.
نظریهای که سوگ سیاسی را توضیح میدهد
روانشناسی به نام جان بالبی در «نظریه دلبستگی» (نظریهای درباره اینکه رابطههای اولیه ما چگونه احساس امنیت را شکل میدهند) میگوید تجربههای اولیه زندگی باعث میشوند هرکدام از ما یک «نقشه ذهنی» از خود و جهان بسازیم. اگر این دلبستگیها امن باشند، جهان را جایی قابل اعتماد میبینیم که میتواند نیازهایمان را برآورده کند. همین سیستم دلبستگی، بهطور ناخودآگاه، نحوه سوگواری ما را هم هدایت میکند.
پژوهشگر دیگری به نام جناف بولمن توضیح میدهد که انتظارهای ما از جهان حتی قبل از شکلگیری زبان در کودکی ساخته میشوند. ما بر اساس تجربههای اولیه، فرضهایی درباره دنیا میسازیم و آنها را تا بزرگسالی با خود میبریم. این «جهانِ فرضی» تعیین میکند چگونه زندگی کنیم، اتفاقها را تفسیر کنیم و آینده را پیشبینی کنیم.
سه باور محوری در این جهان ذهنی نقش دارند:
-
دنیا چقدر جای امنی است؟
-
امور جهان چگونه کار میکنند و چرا اتفاقها رخ میدهند؟
-
ما چه کسی هستیم و در جامعه چه جایگاهی داریم؟
وقتی این جهان ذهنی فرو میریزد
اگر رویدادی بزرگ رخ دهد که با این باورهای ریشهدار جور درنیاید، تعادل روانی ما به هم میخورد. پس از یک فقدان جدی، باورهای مرکزیای که زندگیمان را بر آنها بنا کرده بودیم زیر سؤال میروند و ساختاری که برای فهم جهان داشتیم شروع به ترک خوردن میکند. دیگر نمیتوان مثل قبل به دنیا نگاه کرد؛ چیزهایی که زمانی بدیهی بودند، ناگهان معنا و اعتبارشان را از دست میدهند.
در واقع، ما فقط برای یک اتفاق سوگواری نمیکنیم؛ برای فروپاشی همان «جهان بدیهی» خود عزادار میشویم. این فرایند هرچند دردناک و گیجکننده است، اما کمک میکند با ضربهای که به عمیقترین باورهایمان خورده روبهرو شویم و کمکم تصویری تازه از جهان بسازیم؛ تصویری که تجربه جدید را هم در خود جا میدهد.
در سوگ سیاسی، ریشه فقدان در ساختارهای کلان اجتماعی و سیاسی است، اما اثرش کاملاً شخصی و عاطفی است. فرد احساس میکند به جهان ذهنیاش تعرض شده و همزمان بافت اجتماعی کشوری که با آن هویت داشته، شکاف برداشته است.
دوقطبی شدن جامعه
سوگ سیاسی اغلب با قطبیشدن سیاسی (فاصله گرفتن شدید گروهها از هم) همراه است. هر طرف ممکن است از دیدگاه طرف دیگر احساس «خشم اخلاقی» کند؛ خشمی که وقتی برانگیخته میشود که تصور کنیم یک معیار اخلاقی مثل عدالت یا انصاف زیر پا گذاشته شده است.
این احساسها معمولاً شدیدند و سیستم دفاعی ما را فعال میکنند؛ گاهی در حالت تدافعی و حتی پرخاشگرانه. به همین دلیل، برای کسی که سوگ سیاسی را تجربه میکند، نزدیک شدن به مخالفان فکری بسیار دشوار میشود؛ چون چنین کاری ممکن است شبیه خیانت به ارزشهای بنیادی و هویت شخصیاش به نظر برسد.
چگونه با سوگ سیاسی مواجه شویم؟
یکی از راهها این است که نوعی رابطه با دیگران پیدا کنیم که «انسانیت مشترک» را حفظ کند؛ بهویژه در زمانهای که سردرگمی درباره واقعیتها، ابهام مفهومی (نامشخص بودن معنای چیزها) و پیچیدگی اخلاقی زیاد است.
تأکید بر انسانیت مشترک به این معنا نیست که از ارزشهای عمیق خود کوتاه بیاییم یا سوءاستفاده از قدرت و سرکوب را نادیده بگیریم. اما خوداندیشی انتقادی (نگاه صادقانه و بررسیگر به باورهای خود) میتواند کمک کند حس تهدید پنهانی را که شکافها را عمیقتر میکند، بهتر ببینیم.
در نهایت، اگر میخواهیم آسیبهای فضای سیاسی امروز کمتر شود، باید بتوانیم یک قدم عقب برویم، تجربه مشترک سوگ را حتی اگر در دو سوی مخالف باشیم به رسمیت بشناسیم و واکنشهایی انتخاب کنیم که با وجود تفاوتها، امکان ارتباط را زنده نگه دارد. این کار آسان نیست؛ اما وقتی به جای «دفاع کردن» صرف، نیت خود را بر «ارتباط برقرار کردن» بگذاریم، پاسخهایمان سازندهتر خواهد شد.