شناسهٔ خبر: 77013608 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

شرحی از مصباح یزدی بر مناجات شعبانیه(۱۵)

پاسخی به شبهه جبر و اختیار

تهران- ایرنا- آیت‌الله مصباح یزدی در توضیح فرازی از مناجات شعبانیه به شبهه جبر و اختیار اشاره کرد و گفت: از آنجا که اسباب هدایت از خداست، پس صحیح این است که بگوییم خدا انسان‌ها را هدایت می‌کند ولی اگر ما سوء استفاده کنیم، گمراه شده‌ایم.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرنگار معارف ایرنا، آیت‌الله محمدتقی مصباح یزدی توضیحاتی درباره شبهه جبر و اختیار در شرح این فراز از مناجات شعبانیه ارائه کرد؛ «اِلهی لَمْ یَکُنْ لی حَوْلٌ فَاَنْتَقِلَ بِهِ عَنْ مَعْصِیَتِکَ اِلاّ فی وَقْت اَیْقَظْتَنی لِمَحَبَّتِکَ وَ کَما اَرَدْتَ اَنْ اَکُونَ کُنْتُ فَشَکَرْتُکَ بِاِدْخالی فی کَرَمِکَ وَ لِتَطْهیرِ قَلْبی مِنْ اَوْساخِ الْغَفْلَةِ عَنْک؛ خداوندا، من قدرت نداشتم که از معصیت و نافرمانی تو فاصله بگیرم جز در هنگامی که مرا متوجّه محبّت خود نمودی و بیدار ساختی و آن‌گونه شدم که میل تو بود. پس تو را سپاس می‌گویم که مرا در دایره کرمت وارد ساختی و قلبم را از چرکهای غفلتْ پاک نمودی».

در اینجا ممکن است شبهه‌ای پیش بیاید و ذهن را مشغول کرده و حال مناجات را بگیرد و انسان را به سوی جبرگرایی سوق دهد و آن اینکه اگر انسان در هنگام ابتلای به معصیت نتواند خود را رها کند، پس مجبور به معصیت است و بنابراین تکلیفی نخواهد نداشت و وقتی از دام گناه رهید، خدا مدد کرده و محبتش را در دل او انداخته و در این صورت باز هم کار خداست. هم‌چنین آیاتی مثل «إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَلکِنَّ اللهَ یَهْدِی مَنْ یَشاء؛ تو نمی‌توانی هر کس را که می‌خواهی هدایت کنی ولی خداوند هر کس را که بخواهد هدایت می‌کند.» (سوره قصص، آیه ۵۶) می‌توانند همین شبهات را به وجود آورند.

اگر نمی‌دانیم کجا باید برویم و چه هدفی را تعقیب کنیم و خداوند باید ما را هدایت کند، هم نیرو و هم هدایت باید از طرف خدا باشد و ما در این ماجرا چه‌کاره هستیم؟ این مسأله از دیرباز برای مردم و به خصوص متدینین مطرح بوده است. البته پاسخ به این سوال و شبهه، نیاز به بحث‌های عمیق و تخصّصی دارد. چرا که از پیچیده‌ترین مسائل عقلی است و در بسیاری از روایات از تفکر درباره آن نهی شده و به عنوان راهی ناهموار و دریایی پر تلاطم و بیابانی خطرناک مطرح شده است ولی سعی می‌کنیم جوابی نسبتا ساده که رفع شبهه کند به این سوال بدهیم.

انسان با علم حضوری درک می‌کند که اگر مجبور بود، نمی‌توانست از بین دو کار، یکی از آن‌ها را انتخاب و دیگری را ترک کند. چنان‌که مولانا می‌گوید «این که گویی این کنم یا آن کنم؛ این دلیل اختیار است ای صنم» دیگر آن‌که ما کسانی را برای کارهای خوب، ستایش و به خاطر کارهای زشت، سرزنش می‌کنیم، در حالی که اگر انسان موجودی مجبور باشد، هرگز استحقاق توهین و یا تعظیم و در نتیجه استحقاق پاداش و کیفر را نخواهد داشت. این دو دلیل کاملا می‌تواند انسان را قانع کند که انسان در انجام کارها مختار و آزاد است.

پس منظور آیاتی از قبیل «مَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَلا هادِیَ لَه؛ کسی که خدا گمراهش کند دیگر کسی او را هدایت نمی‌کند.»(سوره اعراف، آیه ۱۸۶) یا «فَمَنْ یَهْدِی مَنْ أَضَلَّ الله؛ چه کسی می‌تواند هدایت کند کسی را که خداوند او را گمراه ساخته است.» (سوره روم، آیه ۲۶) در حالی که انسان وجداناً می‌یابد که قدرت بر فعل و ترک دارد، چیست؟

برای پاسخ به این سوال ذکر چند نکته ضروری است. ما در هر کاری که انجام می‌دهیم، به وجود ۲ عامل پی می‌بریم. یکی خوب یا بد بودن آن کار را می‌فهمیم و دیگر آن که می‌دانیم قدرت انجام آن کار را داریم یا خیر. مثلا همه ما می‌دانیم طفل یتیم و گرسنه، نیاز به کمک دارد. هم می‌توانیم به او کمک کنیم و هم می‌توانیم به صورت او سیلی بزنیم و در ضمن می‌فهمیم کمک کردن به او خوب و سیلی زدن به صورت او بد است. هیچ انسان عاقلی در نقش این دو عامل (علم و قدرت) تردید ندارد. همه ما می‌دانیم ابزاری که انسان به وسیله آن، وجود این دو عامل را درک می‌کند عقل است که معیار فهم می‌باشد و خداوند این عقل را به انسان داده است.

کسانی که مبتلا به بیماری خاصی می‌شوند و تعدادی از سلول‌های مغز آن‌ها دچار اختلال می‌شوند، دیوانه گشته و در عین حال که مثل دیگر مردم چشم، گوش، دست و پا دارند، نمی‌توانند خوب و بد را از یکدیگر تشخیص دهند. پس می‌فهمیم که ما به خودی خود چیزی را نمی‌فهمیم، بلکه در پرتو عقل خدادادی و نیز با هدایت انبیا و از راه کتاب و سنّت به حسن و قبح اعمال پی می‌بریم. پیامبران (ع) و قرآن را نیز خداوند فرستاده است. چشم و گوش و زبانی که انسان به واسطه آن‌ها قرآن را می‌فهمد و می‌شنود، نعمت خدادادی است. پس تمام کارهایی که ما با اختیار خود انجام می‌دهیم، در گرو نعمت‌هایی است که خداوند به ما داده، وگرنه خود قادر به انجام آن نیستیم.

اگر کسی بخواهد حرف بزند، باید زبان، هوا، حنجره و تارهای صوتی داشته باشد و اگر یکی از آن‌ها نباشد، حرف زدن تحقق پیدا نمی‌کند و همه این‌ها مخلوق خداوند هستند. پس برای انجام هر کاری چه در بُعد علمی و چه در بُعد عملی نیاز به ابزارهایی است که خداوند آفریده است. هزاران عامل باید دست به دست هم بدهند تا یک کار صورت بگیرد و نقش انسان در میان آن همه عامل، ناچیز است و در عین حال انسان با اختیار خود می‌تواند آن کار را انجام بدهد یا ندهد. پس اگر انسان کار خوبی انجام داد سهم خدا به مراتب بیش‌تر از سهم انسان است و لذا خداوند می‌فرماید «اَنَا اَوْلی بِحَسَناتِکَ مِنْکَ وَ اَنْتَ اَوْلی بِسَیِّئاتِکَ مِنّی؛ من سزاوارترم که حسنات خود را مربوط به من بدانی و تو سزاوارتری که گناهان را به نام خود بخوانی.» (کافی، جلد ۱، ص ۱۵۷. حدیثی از امام رضا علیه السلام)

روشن است که همه عوامل نیکی از سوی خداست و فقط با اختیار انسان صورت می‌پذیرد. تمام وسایل گناه را خداوند در اختیار بشر قرار داده و گناه نتیجه سوء اختیار انسان است. چرا که همه آن عوامل را در مسیر غلط قرار داده وگرنه می‌توانست برای انجام عبادت از آن‌ها استفاده کند. چرا که این‌ها ضرورتا برای گناه آفریده نشده‌اند. زبان می‌توانست ذکر خدا بگوید ولی با اختیار صاحبش فحش داد. تنفس کردن می‌توانست وسیله عبادت باشد ولی با سوء استفاده، وسیله ارتکاب گناه گردید.

برای رفع این شبهه به همین مقدار اکتفا می‌کنیم، گرچه معترفیم که عمق مطلب بالاتر از این‌ها است و کسانی که در مسیر عبودیت گام برمی‌دارند به اسراری پی می‌برند و با شهود و عرفان، آن مسائل را حل می‌کنند. پس وقتی گفته می‌شود «من نمی‌توانستم از گناهان قبلی دست بردارم و از نعمت‌های تو سوء استفاده می‌کردم تا جایی که برای من عادت شده بود؛ به کمک تو احتیاج پیدا کردم و مرا یاری کردی.» از نظر فلسفی به این معنی نیست که من اختیاری نداشتم.

فرض کنید یک نفر از پشت‌بام خود را پرتاب کند، به طور یقینی در میان راه، بین آسمان و زمین قدرت نگهداری خود را ندارد. پس اگر به زمین خورد و مغز او متلاشی شد، نمی‌گویند اگر در میانه راه پشیمان شده باشد، پس گناهکار نیست. او مقدمات را به گونه‌ای تنظیم کرده بود که این نتیجه خواه ناخواه بر آن مترتّب می‌شد و به اصطلاح علمی «الاضطرار بالاختیار لا ینافی الاختیار». او اگر از اوّل با سوء اختیار خود چنین مقدماتی را انتخاب نکرده بود، به این سرنوشت مبتلا نمی‌شد.

به یک نمونه دیگر توجه بفرمایید. اگر کسی در یک سرازیری با شیب تند، شروع به دویدن کند و کسی به او بگوید که در ادامه راه به حالی می‌رسی که نمی‌توانی خود را کنترل کنی، ولی او بی‌توجه به این هشدار شروع به دویدن کند و به جایی برسد که دیگر نتواند خودش را کنترل کرده، به شدت به زمین بخورد و مغز او متلاشی شود. چنین کسی از سرزنش در امان نمی‌ماند و کسی نمی‌تواند با این بهانه که چون در نیمه راه نمی‌توانسته خودش را کنترل کند، تقصیری نداشته، او را تبرئه کند و چون در آغاز می‌توانست خود را در این سراشیبی تند قرار ندهد، پس مقصر است.

کسی که در سراشیبی گناه قرار می‌گیرد، مصداق مَنْ أَضَلَّ اللهُ می‌گردد، در حالی که خداوند کسی را بی‌جهت گمراه نمی‌کند. بلکه خدا کسی را که در سراشیبی تند برود، به زمین زده و کسی را که با استقامت در روی زمین هموار حرکت می‌کند، بر زمین نخواهد زد. راه کج رفتن و گناه زیاد مرتکب شدن، کار را به جایی می‌رساند که انسان دیگر خوب و بد را تشخیص نمی‌دهد و قدرت فهم از او گرفته می‌شود. «ثُمَّ کانَ عاقِبَةَ الَّذِینَ أَساؤُا السُّوای أَنْ کَذَّبُوا بِآیاتِ الله؛ عاقبت کسانی که گناه کنند این است که آیات الهی را تکذیب می‌کنند.» (سوره روم، آیه۱۰)

پس صحیح این است که خدا انسان‌ها را هدایت می‌کند. چون اسباب هدایت همه از او است، اگر از آن ابزار سوء استفاده کردیم، گمراه شده‌ایم. از آن جا که ابزار آن را خدا در اختیار ما قرار داده، می‌توان گفت خدا گمراهمان کرده است، اما این بدان معنا نیست که مجبور هستیم و بر فرض که ما هیچ اختیاری در حال ارتکاب گناه نداشته باشیم، چون مقدّمات آن را با اختیار خود مرتکب شده‌ایم از ما سلب مسؤولیت نمی‌کند.

پس در این فراز از مناجات می‌گوییم «خدایا وقتی توانستم از چنگال شیطان خارج شوم که جاذبه محبت تو به فریادم رسید و علّت آن هم تو بودی.» چرا که جهان، جهان اسباب و مسببات و علل و عوامل است نه گزاف. قبل از آن، طبق خواست تو نبودم و اکنون آن‌گونه که اراده کرده‌ای، هستم و بی‌تردید این اراده، اراده تشریعی است نه تکوینی، چرا که هیچ پدیده‌ای نمی‌تواند از اراده تکوینی سرپیچی کند ولی خداوند تشریعاً دوست دارد همه خوب باشند در حالی که برخی بد هستند.

از این‌جا به اهمیت محبت خدا و نقش آن در سعادت انسان پی می‌بریم و معلوم می‌شود محبت عامل ذوب کردن گناه و نجات انسان از منجلاب فساد بوده و اکسیری است که بر هزاران صفت خوب انسانی برتری دارد. کسی که کارهای خوب همراه با گناه انجام می‌دهد، مثل کسی است که در یک کیسه سوراخ، دارد طلا و جواهرات گران‌قیمت می‌ریزد و یا مادّه فاسد کننده‌ای را در کنار میوه و غذای با ارزش می‌گذارد. پس باید از پادزهر این گناه استفاده کند و آن، محبت خدایی است.