به گزارش دفاعپرس از آذربایجان شرقی، خانم زهرا حسین زاده را بیشتر پرستار جنگ میشناسند، بانویی که در یازده عملیات دوران دفاع مقدس حضوری مستقیم و مؤثر داشت، بانویی که فعالیتهای اجتماعی، امدادی و پزشکی اش به دوران انقلاب برمی گردد.
حسین زاده پیش از اینکه پرستار دوران جنگ باشد پرستار دوران انقلاب بوده و فعالیتهای امدادی و پزشکی اش بیشتر از دوران جنگ هم نباشد کمتر از آن نیست، فعالیتهایی که از او به عنوان پرستاری مبارز و همراه برای روزهای جنگ ساخت.
پرستاری که وجود فرزندی خردسال نیز مانع از فعالیتهای او نشد و شاید بر همین مبنا تنها دخترش نیز کسوت پزشکی و خدمت به مردم را برای خود برگزید.
آنچه میخوانید روایتی از زندگی این بانوی پرستار تبریزی است در گفتوگو با خبرگزاری بسیج به بهانه معرفی اش برای همایش زنده نامان است و برای اینکه مطالب دستخوش تغییرات تنظیم خبری نشود در قالب روایت تقدیم مخاطبان میشود.
فروردین ۱۳۲۱ در ارسباران در خانوادهای متعهد به دنیا آمده و از یک سالگی در تهران بزرگ شدم و تحصیلات خودم را آنجا به پایان رساندم، البته در کلاس نهم دوره بهیاری را گذراندم و پس از پایان تحصیلات به خاطر علاقه خود به پرستاری کارشناسی خود را در آن رشته خواندم.
مادرم خانه دار و پدرم کارمند وزارت ارشاد بود که مرا چه در دوران تحصیل و چه در زمان جبهه همراهی میکردند، در سال ۱۳۴۵ ازدواج کردم که ثمره آن دخترم است که هم خودش و هم همسرشان هردو پزشک و ساکن تهران هستند.
از سال ۱۳۴۰ شروع به تحصیل در رشته بهیاری کردم و سال ۴۳ فارغ التحصیل شدم و تا سال ۴۷ در بیمارستان شهید اکبر آبادی فعلی بودم که پس از آن به بیمارستان ارتش منتقل شدم و همزمان با آن در بیمارستان جرجانی هم مشغول بودم.
مدتی در بیمارستان ۱۵ خرداد فعلی، سپس بیمارستان شهید معیری و آخرین جایی که بودم بیمارستان طرفه بود که به علت اصرار خانواده به تبریز منتقل شده و در بیمارستان سینا مشغول و در سال ۷۴ بازنشسته شدم.
همه فعالیتهای من چه در دوران انقلاب و پس از آن در تهران بوده است. در بیمارستان فعالیتهایی برای پیاده کردن حجاب، احکام اسلامی و خنثی کردن جوسازیها و شایعهها و مخالفتها انجام دادم. تلاش میکردم مسائل و موضوعات را به مسئولان برسانم که اغلب آنها به صورت بخشنامه به کل کشور ابلاغ میشد.
پیش از انقلاب با رهنمودهای امام خمینی (ره) از طریق اعلامیهها مطلع میشدم و در بیشتر راهپیماییها شرکت میکردم، راهپیمائیها روز به روز پرشورتر میشد، صدای الله اکبر و مرگ بر شاه فضای شهر را پر کرده و لرزه بر اندام شاه میانداخت تا بالاخره تداوم در وحدت موجب فرار شاه و سقوط سلطنت منحوس پهلوی شد.
در بیمارستان بوعلی تهران محوطهای بزرگی مثل باغ وجود داشت که در آنجا افشاگریهای امام راحل را نسبت به شاه و بختیار ملعون به دیوار نصب میکردند ولی هرکس میخواست این مطالب را بخواند سربازها او را به گلوله میبستند.
یادم است در یکی از این موقعیتها برای اینکه بتوانم مطالب چسبانده شده به دیوار را بخوانم در یکی از مغازهها مخفی شدم. وقتی تیراندازی تمام شد برگشتم و آن را خواندم چراکه این رهنمودها بسیار مفید بود، با آن میشد فهمید در مملکت چه میگذرد و چهها گذشته و در آینده برای ملت و مملکت چه نقشههای شومی تدارک دیده شده است.
روزی هم که قرار بود امام (ره) تشریف بیاورند جلوی دانشگاه تهران افراد بسیاری شهید شدند آن روز امام نیامد و همان طور که تصاویر تلویزیون هم نشان میداد مردم فریاد میزدند که «وای به حالت بختیار اگر فردا امام نیاد».
روز بعد مجددا خیل مردم در میدان آزادی حضور یافته و منتظر ورود امام بودند که به لطف الهی پس از ۱۵ سال دوری از وطن، امام آمد و پس از مدتی توقف در فروردگاه به بهشت زهرا آمدند و در سخنرانی خود فرمودند: شاه شهرها را خراب و قبرستانها را آباد کرد و در جواب بختیار که گفته بود در یک مملکت دو دولت ممکن نیست، امام فرمودند: من دولت تعیین میکنم من تو دهن این دولت میزنم.
پس از آمدن امام به بهشت زهرا اتفاق مهم دیگری که افتاد روزی بود که همافرها تظاهرات کردند و برای سلامتی امام صلوات فرستادند و ایادی شاه به خاطر اینکه صلوات و ... را جرم میدانستند آنها را به خاطر این عملشان به گلوله بستند و حوالی نیروی هوایی را با توپ و تانک محاصره و تلاش در تسخیر نیروی هوایی کردند.
منزل ما نزدیک نیروی هوایی و آن روز هم شیفت بیمارستان من بود ولی به خاطر اینکه تانکها تا نزدیک منزل ما آمده بودند امکان رفتن نبود.
ماموران قصد تخلیه خانهها را داشتند تا از پشت بام خانهها نیروی هوایی را تسخیر کنند که مردم آن منطقه (زن و مرد)، شبانه همکاری کرده و با درست کردن و انداختن «کوکتول مولوتف» روی تانکها آنها را فراری دادند.
در انتهای خانه ما تعاونی وجود داشت که پشت نیروی هوایی قرار گرفته بود. مردم دیوار تعاونی را سوراخ کردند و از مردم خواستند هر چه در توان دارند لباس بیاورند. مردم هرچه لباس داشتند در مسجد جمع کردند. من هم به اتفاق پسر خواهرهایم و شهید صمد پاشایی و اهالی محل به مسجد رفتیم.
مردها همافرها را از قسمت تعاونی به مسجد میآوردند، آنها لباس عوض کرده و تفنگ به دست پشت بامها را اشغال کردند و بدین ترتیب تانکها و سربازها را فراری داده و به دستور امام (ره) که دستور شکست حکومت نظامی را داده بودند، حکومت نظامی هم با این عمل مردم و همافرها شکست.
پس از این حادثه نخستین گروهی که با امام (ره) پس از بهشت زهرا در مدرسه علوی خیابان ایران دیدار کردند همافرها بودند. دومین گروه خانمها بودند که من توفیق یافتم با آنها به دیدار امام خمینی (ره) بروم و سپس مادر و اقوام را به ترتیب به دیدار امام (ره) بردم و هر بار دیدن چهره امام (ره) خوشحالمان میکرد.
پس از پیروزی انقلاب زمانی که راهپیمایی میکردیم همه با هم بودیم، مجاهدین خلق، کمونیستها و غیره. ولی زمانی که مساله ولی فقیه مطرح شد این گروهها مخالفت خود را نشان دادند حتی یادم است زنانی که از منافقین بودند تا ساعت ۱۲ شب روزنامه علیه انقلاب و اسلام پخش میکردند تا نظر مردم را با تهمت به انقلاب و اسلام تغییر دهند.
وظیفه ما در چنین شرایطی آگاهی خودمان و سپس دفع این توطئهها بود تا با آنها مقابله کنیم بنابراین در کلاسهای آقایان شهید دکتر بهشتی، آیت الله خامنهای، آیت الله هاشمی رفسنجانی، عسگر اولادی، جاسبی و .. شرکت میکردیم. در انجمن اسلامی کل بهداری هم در کلاسهای قران استاد پرهیزگار و در جهاد در کلاس نهج البلاغه و تجزیه و تحلیل شرکت داشتیم.
از حزب جمهوری پوستر و پلاکارد تهیه کرده، از مدرسه شهید مطهری زندگی نامه رهبران سابق را گرفته و در بیمارستان نمایشگاه دایر میکردیم از سازمان تبلیغات فیلم گرفته و در بیمارستان نمایش میدادیم و از ارشاد هم سخنران میآوردیم و در بیمارستان برنامه و دعای کمیل برگزار میکردیم.
با تشکیل انجمن اسلامی با کادر پزشکی بیمارستان مودبانه بحث و آنها را نسبت به مسائل جاری آگاه میکردیم و تلاس داشتیم احکام اسلامی را در بیمارستان پیاده کنیم که به همین منظور حتی برای حجاب پرسنل از پول هیئت امنای انجمن اسلامی چادر و مقنعه تهیه کردیم تا استفاده کنند.
وقتی هم جنگ را دشمن بر ما تحمیل کرد خانوادهها جوانانشان را ابراهیم وار به قتلگاه فرستادند تا دین زنده بماند و شرافت و مملکت از بین نرود، مردمی که از همه آنچه داشتند میگذشتند.
در چنین موقعیتی مدرک پرستاری نیز برای من سعادتی شد تا توفیق خدمت به رزمندههای اسلام و مجروحان را داشته باشم چراکه همه اولاد پسر خود را به جبهه میفرستاند و من برادر و پسری نداشتم عازم جبهه کنم.
اوایل جنگ در بیمارستان شهید معیری تهران کار میکردم و عضو انجمن اسلامی هم بودم، رئیس بیمارستان از علاقهام برای رفتن به جبهه باخبر بود و همین موضوع موجب شد که پنجم مهر ۱۳۵۹ به آبادان برویم چراکه قرار بود در نخستین عملیات جنوب (ثامن الائمه) آنجا باشیم.
مدیر عامل و مسئول پرستاری ما خانم توانا بود که داوطلبان را شناسایی و اعزام میکرد. ما پیش از رزمندهها اعزام و مستقر میشدیم و پس از پیروزی رزمندهها بر میگشتیم.
حضور من در ۱۱ عملیات کامل، توفیق بزرگی بود که به مدت ۸ ماه و نیم، ۳ بار به آبادان و ۲ تا ۳ بار به اندیمشک و یک بار به دزفول و ۵ بار به اهواز اعزام شده و در بیمارستانها و نقاهتگاههای سپاه پاسداران به عنوان بهیار، دانشجوی پرستاری و پرستار انجام وظیفه کردهام.
۱۲ نفر متشکل از پزشک، پرستار و؛ که اغلب زن بودیم راهی آبادان شدیم، به خاطر شرایط آن روزها هتلی را تبدیل به بیمارستان کرده بودند و به همین علت امکانات اتاق عمل، وسایل و داروی کافی برای مجروحانی که از چند ناحیه زخمی شده و خونریزی داشتند، وجود نداشت و از طرفی کم بودن نیروی انسانی موجب شده بود به تنهایی با چند متخصص کار کنم.
در اطاق عمل هیچ امکاناتی نداشتیم مجروحان با همان لباس رزم به اطاق عمل آورده میشدند. وسایل اولیه کفاف زخمهای شدید را نمیداد. برخی مجروحان با جراحت چند عضو خونریزی شدیدی داشتند، بدن هایشان مثل آبکش بود. با کمترین و سادهترین وسایل، عمل مغز و شکم و قلب و ارتوپدی را انجام میدادیم که در بیمارستان تهران با آن امکانات چنین عملهایی انجام نمیشد.
ایثارگری مردم به قدری بود که با وجود خونریزیهای شدید مجروحان، با کمبود خون روبهرو نشدیم. یک ماه آنجا بودم و در این مدت ناله هیچ مجروحی را نشنیدم. بسیار برایم تعجب آور بود وقتی میدیدم رزمندهها چه پیش از عمل، چه روی تخت عمل، در بیهوشی دعا زمزمه میکردند و از خداوند با استغاثه شهادت طلب میکردند. ما در قبال این ایثارها باید تا آخرین حد توان به آنها رسیدگی میکردیم. آنها میگفتند خدایا ما لیاقت شهادت را نداشتیم و فقط چند عضو خود را در راهت دادهایم.
مجروحان به قدری زیاد بود گروه گروه که بیشتر آنها هم از سپاه و یا نیروی دریایی بودند به بیمارستان منتقل میشدند چنانکه من به عنوان پرستار برای مجروحی که سه متخصص باید اعضایش را عمل کند در هر سه عمل با پزشک همکاری میکردم و وقت استراحت نداشتم حتی اسامی بیماران و یا همکاران خود را هم نمیتوانستیم به علت ازدحام بدانیم.
در آن روزها یادم است به علت اینکه در اطاق عمل لباسم خونی شده بود به مدت پنج روز نتوانستم لباسم را عوض کنم جز به هنگام نماز که با ملافه نمازم را میخواندم.
سرمان به قدری شلوغ بود که با وجود حسرت میوه، نتوانستیم از هندوانهای که یکی از خانمها موقع برگشتن از اهواز خریده بود بخوریم و پس از چند روز فاسد شده آن را دور انداختیم.
بیمارستان جنب پالایشگاه قرار داشت و، چون دشمن آنجا را میزد برای اتاق عمل پردههای ضخیم نصب کرده و عملها را با چراغ قوه انجام میدادیم حتی در غذاخوری غدایمان را در تاریکی میخوردیم و برای در امان ماندن مان در بیمارستان «کاتیوشا» گذاشته بودند.
در یکی از روزها رزمندهای را پشت در اتاق عمل دیدم که سیب در دست، گریه میکرد علت را که جویا شدم، گفت: دوستم که گلوله به سرش اصابت کرده خیلی دوست داشت این سیب را بخورد ولی الان در اتاق عمل است، امکانات خیلی کم است و اسلحه و تجهیزات نداریم.
از این وضع بسیار ناراحت شدم با مشورت رئیس گروه تلاش کردم این وضیعت را به اطلاع شهید دکتر بهشتی برسانم تا به امام (ره) برسانند. تا اینکه موضوع را به نماینده امام که به اتاق عمل آمده بودند و به احتمال قوی آقای طباطبائی بود گفته و از وضعیت مجروحان، تعداد زیاد آنها و کمبود امکانات جنگی گزارش دادم.
عصر همان روز امام راحل فرمان تشکیل بسیج دانشجویی (دانش آموزی) را صادر کردند و به بنی صدر دستور دادند تانک و امکانات در اختیار رزمندهها قرار دهد، بنی صدر تانکها را از ماهشهر تا خرمشهر چید ولی اجازه استفاده به رزمندگان نداد و علتی که آورد اینکه آنها گران هستند و رزمندگان در چنین شرایطی بدون تجهیزات میجنگیدند ولی زمانی که هواپیما و هلی کوپتر در اختیار فرماندهان قرار میگرفت زود پیروز میشدند.
حملات مرتب ادامه داشت، یک روز موشکی به سقف اتاق عمل برخورد کرد و قسمتی از سقف فرو ریخت ولی با وجود آن اتاق عمل را ترک نکردیم. موشک مسیر خود را به طرف نمازخانه طی کرد که در آنجا نماز جماعت تمام شده بود و مردم در حال خواندن دعای توسل برای پیروزی رزمندگان بودند که معجزه و لطف الهی موجب شد موشک ناگهان مسیر خود را عوض کرده و به قسمت دیگری اصابت کند که یک پاسدار با اصابت آن شهید شد و جان بسیاری نجات پیدا کرد.
در اعزام بعدی به اندیمشک و بیمارستان شهید بهشتی رفتم.
تعداد مجروحان به قدری زیاد بود که تا حیاط بیمارستان در انتظار عمل بودند و ما حتی فرصت به هوش آوردن آنها را هم نداشتیم، همه بخش ها، راهروها و حیاط پر از مجروح بود، مجروحینی را که عمل جراحی شده بودند برای اعزام به شهرستانها به فرودگاه منتقل میکردیم.
بسیاری از این مجروحان به علت کمبود نیرو برای مراقبتهای لازم و پرستاری در فرودگاه به شهادت میرسیدند تا جایی که در فرودگاه در یک روز ۳۲ شهید دادیم. این وضع مرا بسیار ناراحت کرد چراکه این رزمندهها با زحمت از جبههها به پشت جبهه منتقل میشدند و پس از زحمات کادر پزشکی به علت نبود مراقبتهای لازم به شهادت میرسیدند.
علاوه بر آن مدرسهای هم بود برای مجروحانی که مدتی باید بستری میشدند و در آنجا هم پرستاری نداشتیم و مجروح از مجروح مراقبت میکرد.
وزیر بهداری آن زمان برای سرکشی آمده بودند که مسایل را با ایشان در میان گذاشتم، پس از مطرح کردن این مسایل، در ورزشگاه تختی اهواز ۱۰ نقاهتگاه (با وجود خاکی بودن) برپا کردند. با ۷۰۰ تخت روزانه به ۲۰۰۰ مجروح در هر نقاهتگاه رسیدگی میکردیم و در عملیات بدر و خیبر هر روز ۱۰ هزار مجروح در نقاهتگاه پذیرش میشد.
در فرودگاه (پایگاه وحدت) چند نقاهتگاه با «ای سی یو» و «سی سی یو» برپا کردند و حتی برای راه مجروحان هم به نسبت هواپیما و یا قطار دارو در اختیارشان میگذاشتیم و معجزه این بود که هر چه پانسمان میکردیم و دارو میدادیم بالافاصله جای وسایل پانسمان و دارو در کیف پر میشد.
خانم اخوان، رئیس شبکه پرستاری تهران بسیار رئوف و خاضع بود. با خرج خودش وسایل تهیه میکرد و مادرانه از رزمندهها پذیرایی و پرستاری میکرد.
در عملیات آزادسازی خرمشهر مجروحان نیاز به مراقبتهای ویژه و حمام داشتند به طوری که خودشان میگفتند دوماه و نیم است به حمام نرفتهاند و ۲۵ روز بود به بدنشان آب نخورده بود. در چنین شرایطی نقش خواهران امدادگر بسیار مهم بود، علاوه بر امدادگری با زحمت بسیار صبح تا شب لباس این رزمندهها را میشستند و وصله میزدند و تحویل رزمندهها میدادند.
در بیمارستان شهید بهشتی مجروحی ۱۷ ساله به اسم علی اثنی عشری بود که او را اسیر گرفته بودند و علاوه بر زدن تیر به شانه اش، تیر خلاص به قلبش زده بودند که این تیر خوشبختانه به ریه اش خورده بود و او با حبس نفس خود، عراقیها را از مرگ خودش مطمئن کرده بود. سپس مسافت شش کیلومتری را به صورت سینه خیز تا بیمارستان آمده بود که پس از عمل جراحی در بخش بستری شد.
این نوجوان به قدری از قرآن با فصاحت و بلاغت سخن میگفت که همه دوست داشتند در فرصتهای به دست آمده پای صحبتهای او بنشینند، شیرین صحبت میکرد پس از بهبود در عملیات رمضان دوباره از چند ناحیه زخمی شد.
در اندیمشک و در حمله فتح المبین سایت پنج عراق که در نزدیکی دشت عباس بود بسیار محکم و از بتن آرمه ساخته شده بود و حتی ۴۰ تا هم کاتیوشا میزدند اثر نمیکرد. عراقیها در آنجا سنگربندی و امکانات مجهز کرده و رادارشان مانع از پرواز هواپیماها میشد و نمیتوانستیم مجروحان را به بیمارستانها منتقل کنیم در این شرایط زخمیها و مجروحین حتی با جراحت بسیار کم شهید میشدند و از همین سایت بود که شهرهای اهواز، دزفول و اندیمشک بمباران میشدند.
در چنین شرایطی رزمندهها تصمیم گرفتند، فاصله دشت عباس تا سایت را تونل بزنند ولی به امر خداوند توفان شدیدی گرفت به طوری که همه درختان را از ریشه کند و جالب این بود که مسیر باد به طرف عراقیها بود و موجب عقب نشینی آنها شد و برای رزمندهها تل درست کرد که پس از آن رزمندهها توانستند تانک و تجهیزات را در آنجا مستقر کنند و قدم به قدم سنگرهای عراقی را تصرف کردند.
ولی باز امکان رسیدن به سایت ۵ عراق به علت سیم خاردارهای محکم ممکن نبود تا اینکه پس از مراسم دعای توسل، به لطف و عنایت خداوند یکی از رزمندهها راهی برای رسیدن به سایت پیدا کرد و به این صورت سایت ۵ به تسخیر رزمندههای اسلام درآمد.
در آن سایت نیروهای عراقی برای خود به مدت ۵ سال آذوقه و مهمات و حتی وسایل عیش و نوش فراهم کرده بودند.
یکی از همکاران مرد با دوربین من از تانکهای آن منطقه عکس گرفته بود و فردای آن روز ما خانمها در آنجا حضور یافتیم و رزمندگان جشن پیروزی گرفتند.
در عملیات آزادسازی خرمشهر در نقاهتگاههای ورزشگاه تختی مجروحان زیادی داشتیم. خانمها ملافههای گلدوزی شده به بیمارستان میآوردند. شگفت آور اینجاست که با وجود تعداد کم ملافهها هیچ رزمندهای در ملافه مجروح قبلی نخوابید. اینها از معجزات الهی بود که ملافههای کثیف توسط خواهران در محل شستشو و تحویل داده میشد.
برای پانسمان هیچ وقت جعبه گاز پانسمان را خالی ندیدیم. با داروی مختصری به همه میرسیدیم و حتی برای راهشان هم دارو میگذاشتیم. سپاه به تعداد ۷۰۰ نفر کمپوت در اختیار رزمندگان گذاشته بود ولی این کمپوتها قوت یک ماه مجروحان شد و اضافه آن را هم به سپاه برگرداندیم چراکه مجروحان با ایثاری که داشتند به علت کمبود کمپوت، آنها را به همدیگر تعارف میکردند.
ساعت سه شب پیش از عملیات پیروزی خرمشهر فرصت کردم و در گوشه از راهرو دعای توسل را بادلی شکسته خواندم و با امید پیروزی خوابیدیم و نذر کردم اولین نفری باشم که شیرینی در بین رزمندهها پخش کنم. فردای آن روز ساعت یک ظهر خرشهر آزاد شد رزمندهها شادی میکردند و من هم با دوربینم این لحظهها را شکار میکردم صبح ساعت هشت از راننده خواستم برای ادای نذرم شیرینی بخرد که گفت اصلا شیرینی در قنادیها نمانده است بالاخره از هر جایی که شده بود مقداری شیرینی تهیه و در بین مجروحان و رزمندهها پخش کردم.
به علت زیادی مجروحان نه تعویض شیفت، نه تغذیه و نه رفع خستگی برایمان مقدور نبود و ۲۴ ساعت رسیدگی به مجروحان (پانسمان کردن، دارو دادن، بهداشت آن ها، خوراک، ترخیص و پذیرش) کار ما بود، رزمندههای مجروح که شاهد اعمال ما بودند پس از رفتنشان نامههایی مینوشتند که چکیده آن اینگونه است: «شما فرشتهاید، زمینی نیستید، شما زینب وار ایثار میکنید ما فکر میکردیم کار بزرگی میکنیم، اما کار ما در مقابل کار شما هیچ است».
البته این شکسته نفسی آنها را میرساند حتی مجروحی بود که میگفت من فکر میکردم اینجا که زخمی هستم غریبم، ولی با وجود پرستاریهای مادرانه شما، احساس غربت نمیکنیم.
رزمندگان در عملیات رمضان با دهان روزه در حرارت بالای ۵۰ درجه جنگیدند و شکایت نکردند و وجبی از خاک وطن را به دشمن ندادند. جراحات مجروحان این عملیات به حدی بود که خیلیها تحمل دیدن عکسهای آنها را ندارند. آنها در این عملیات چشم ها، صورت، دست ها، پاها و اعضای خود را تقدیم اسلام کردند.
عراقیهای حیوان صفت روی رزمندگان قیرداغ ریخته و میسوزاندند، روی شهدا و مجروحان آب میبستند و با ضدتانک نفرات ما را میزدند. دفاع در عملیات رمضان بسیار طاقت فرسا بود و زخمی بسیار زیاد بود. افراد خائن، رزمندگان را به محاصره عراقیها درمی آوردند و، چون مجروح میشدند و هواپیماها نمیتوانستند به دادشان برسند از خونریزی شهید میشدند.
رزمندگان زخم و جراحتشان به قدری شدید بود که کمتر کسی میتوانست عکسهای آلبوم آنها را نگاه کند همه اعضای بدنشان زخمی بود و زیر عمل جراحی میرفت، شهدایی که در این عملیات به شهادت رسیدند از افراد غیرنظامی هم بودند که یکی سر نداشت، یکی تکه بدنش نبود و یکی فقط دست داشت.
حضور در عملیات های؛
۱- محاصره آبادان خرمشهر و اشغال خرمشهر (بیمارستان طالقانی ابادان از ۱۳/۰۷/۵۹ تا ۰۸/۰۸/۵۹ به مدت ۲۷ روز)
۲- در عملیات مختلف سوسنگرد (اندیمشک بیمارستان شهید دکتر بهشتی از ۰۲/۰۹/۵۹ تا ۰۱/۱۰/۵۹ به مدت ۲۹ روز)
۳- در عملیاتهای ابادان، دزفول، والفجر مقدماتی، دهلاویه (بیمارستان طالقانی آبادان از ۰۳/۰۲/۶۰ تا ۲۶/۰۲/۶۰ به مدت ۲۴ روز)
۴- عملیات فتح المبین (اندیمشک بیمارستان شهید دکتر بهشتی از ۲۶/۱۲/۶۰ تا ۱۲/۰۱/۶۱ به مدت ۱۶ روز)
۵- عملیات بیت المقدس- آزادی خرمشهر (نقاهتگاه سپاه پاسداران به نام نقاهتگاه شهید کلاهدوز در ورزشگاه تختی اهواز از ۰۶/۰۲/۶۱ تا ۰۷/۰۳/۶۱ به مدت ۳۲ روز)
۶- عملیات رمضان (بیمارستان جندی شاپور اهواز از ۲۵/۰۴/۶۱ تا ۱۷/۰۵/۶۱ به مدت ۲۴ روز)
۷- عملیات محرم (پایگاه وحدتی-نقاهتگاه شهدای ۷ تیر دزفول از ۰۴/۰۸/۶۱ تا ۱۸/۰۸/۶۱ به مدت ۱۶ روز)
۸- عملیات والفجر ۳ (اندیمشک از ۰۶/۰۵/۶۲ تا ۲۲/۰۵/۶۲ به مدت ۱۶ روز)
۹- عملیات خیبر (نقاهتگاه سپاه پاسداران شهید کلاهدوز ورزشگاه تختی از ۰۶/۱۲/۶۲ تا ۲۷/۱۲/۶۲ به مدت ۲۲ روز)
۱۰- عملیات بدر (نقاهتگاه شهید کلاهدوز و بیمارستان رازی اهواز از ۱۵/۱۲/۶۳ تا ۰۳/۰۱/۶۴ به مدت ۱۸ روز)
۱۱- والفجر ۸ (بیمارستان طالقانی اهواز از ۱۲/۰۱/۶۵ تا ۱۱/۰۲/۶۵ به مدت ۳۱ روز)
∎