شناسهٔ خبر: 76990643 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: روزنامه فرهیختگان | لینک خبر

تهدید نظامی، عقب‌نشینی و رجزخوانی

سیاست خارجی در ایالات متحده راهبرد کلان ندارد

دولت ترامپ دارای دید راهبردی منسجمی نیست. تصمیمات او بیشتر واکنشی و بسته به مسیر تلقی می‌شوند. در صورت حمله یا عدم حمله، نتیجه نبود تعریف مشخص از پیروزی و شاخص مشخص از مسائل است.

صاحب‌خبر -

پس از آنکه دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات متحده، در پی وقایع اخیر، به‌صورت علنی از آمادگی برای مداخله در ایران سخن گفت، موضوعاتی متناقض از رفتار و راهبرد او قابل مشاهده است. گزارش‌ها حاکی از آن است که نیروهای نظامی آمریکا حتی تا لحظه آخر برای یک حمله آماده بودند، اما در نهایت «چراغ سبز» لازم برای آغاز عملیات صادر نشده است. این وضعیت، تنها نمونه‌ای از یک الگوی گسترده‌تر در سیاست خارجی دولت ترامپ است؛ الگویی که با نبود راهبرد کلان و استراتژی منسجم و جایگزینی آن با تصمیم‌گیری فزاینده، تغییر مواضع ضدونقیض و نهایتاً خدشه‌دار شدن اعتبار (Credibility) این کشور در عرصه جهانی همراه بوده است.

تهدید نظامی بدون راهبرد مشخص و فقدان «پایان‌بازی» روشن

ناآرامی‌های اخیر در ایران، تصویری روشن از این بی‌ثباتی استراتژیک در آمریکا ارائه می‌دهد. ترامپ ابتدا با انتشار پیام‌هایی در رسانه‌های اجتماعی، معترضان ایرانی را به ادامه اعتراضات تشویق و قول داد که «کمک در راه است». این موضع تهاجمی با استقرار ناوگان نظامی از جمله یواس‌اس آبراهام لینکلن در منطقه همراه شد. با این حال، علیرغم آماده‌باش نیروها و تشدید ابهام راهبردی علیه ایران، عملیات نظامی‌ای صورت نگرفت.

ماهیت متغیر توجیهات ترامپ نیز نشانه آشکاری از نبود برنامه است. ابتدا تهدیدها در حمایت و جلوگیری از کشتار بود. پس از فروکش شدن وقایع، تمرکز به سرعت به مسئله هسته‌ای تغییر کرد. این در حالی است که ترامپ قبلاً ادعا کرده بود حمله ماه ژوئن به تأسیسات هسته‌ای ایران، این برنامه را «به‌طور کامل و کلی نابود کرده است». این تناقض آشکار، تهدید برای نابودی چیزی که قبلاً نابود شده خوانده می‌شود؛ نشان می‌دهد که تهدیدات کنونی فارغ از شروع حملات نظامی فاقد پشتوانه استراتژیک دقیق هستند.

برای مثال به گفته کارشناسان آتلانتیک کانسیل، دولت آمریکا حتی در اوج اعتراضات، فاقد یک برنامه منسجم برای تغییر رژیم در تهران و نیز قابلیت عملیاتی معنادار برای مهندسی تحول سیاسی بود. یک مقام ارشد پیشین آمریکا در اسرائیل نیز به فقدان یک هدف مشخص و نهایی (Endgame) در رویکرد ترامپ نسبت به ایران اشاره کرده است. این بی‌خبری تنها محدود به متحدان منطقه‌ای نیست؛ بلکه بازتابی از نبود راهبرد منسجم در خود دولت ترامپ است، مسأله‌ای که با بحث حفاضت از اطلاعات حساس قابل توجیه نیست.

الگوی گسترده بی‌راهبردی: ناتو، اوکراین و ونزوئلا

این موضوع تنها به پرونده ایران محدود نمی‌شود و می‌توان آن را در سایر حوزه‌های سیاست خارجی آمریکا نیز ردیابی کرد:

ناتو و متحدان سنتی: در ابتدای دوره دوم ریاست‌جمهوری، ترامپ تلاش کرد تا آمریکا را از پیمان ناتو خارج کند و این اتحادیه را تحت فشار قرار دهد. با این حال، او بعداً از این موضع عقب‌نشینی کرد. جهت‌گیری‌های ضدونقیض او نسبت به متحدانی مانند کانادا و حتی طرح‌های عجیبی مانند الحاق گرینلند، همگی بر بی‌ثباتی تصمیم‌گیری‌ها دلالت دارند.

اوکراین: رویکرد ترامپ در قبال تهاجم روسیه به اوکراین نیز از منطق روشنی پیروی نکرد. کمک‌های نظامی به کرات قطع و وصل شدند و به نظر می‌رسید منطق تصمیم‌گیری بیش از آنکه یک استراتژی منسجم برای تضعیف روسیه باشد، مبتنی بر روابط و دینامیک فردی او با ولادیمیر پوتین است . این الگو، نمونه‌ای از «احاله مسئولیت» (Buck-Passing) در نظریه روابط بین‌الملل است؛ به این معنی که یک بازیگر می‌کوشد با امید به اقدام دیگران یا به تعویق انداختن مقابله مستقیم، هزینه مقابله با یک تهدید را کاهش دهد. در این مورد، نوسان در کمک به اوکراین، نشانه از عدم پیروی از این استراتژی جهت احاله بار اصلی مقابله با روسیه به متحدان اروپایی و خود اوکراین به نظر می‌رسد.

ونزوئلا: اگرچه عملیات دستگیری نیکولاس مادورو، رئیس‌جمهور ونزوئلا، توسط آمریکا نمایشی از قدرت بود، اما این اقدام فاقد شاخص‌های یک کمپین تغییر رژیم گسترده بود. یک عملیات تغییر رژیم تمام‌عیار به منابع نظامی و امنیتی-سیاسی عظیمی نیاز دارد؛ از جمله نیازمند یک برنامه سیاسی و نهادی برای اداره کشور پس از سقوط رژیم، حضور نیرویزمینی ثبات‌بخش در گذار و ... در رابطه با ایران این موضوع حداقل شامل بسیج چندین ناوگروه ضربت است. نتیجه آنکه اقدام در ونزوئلا بیشتر شبیه یک ضربه هدفمند بود تا بخشی از یک راهبرد بلندمدت برای بازسازی آن کشور.

تصمیم‌گیری فزاینده در مقابل اهداف ژئواستراتژیک

به نظر می‌رسد موضع ترامپ در قبال ایران و دیگر نقاط جهان، بیشتر از پیروی از اهداف از پیش تعیین شده ژئواستراتژیک، از الگوی تصمیم‌گیری فزاینده (Incremental Decision-Making) در سیاست خارجی تبعیت می‌کند. در این مدل، تصمیم‌گیرنده از حرکات انقلابی و ناگهانی پرهیز کرده و هر تصمیم جدید را بیشتر وابسته به مسیر (Path-Dependent) تصمیمات قبلی و شرایط لحظه‌ای می‌داند. این رویکرد می‌تواند توضیح‌دهنده نوسانات سریع بین تهدید نظامی و اظهار تمایل به مذاکره باشد، آن گونه که در پرونده ایران شاهد بودیم.

موانع داخلی آمریکا نیز در محدود کردن دامنه اقدامات مؤثر هستند. حتی با وجود اکثریت جمهوری‌خواهان، پیگیری یک کمپین تغییر رژیم گسترده در ایران با مخالفت‌های سیاسی فزاینده‌ای روبه‌روست. چنین اقدامی از نظر فنی به بسیج منابع بی‌سابقه‌ای نیاز دارد و در صورت شکست، عواقب سنگینی خواهد داشت. بنابراین، اگر هدف بلندمدتی مانند تغییر رژیم در ایران مدنظر بود، نیازمند نهادسازی و شکل‌گیری یک گفتمان سیاسی پایدار در داخل آمریکا در حمایت از آن بود، فرآیندی که هیچ‌گاه به طور جدی آغاز نشده است.

ایجاد «تعهد افراطی» و خدشه به اعتبار آمریکا

نتیجه این بی‌راهبردی، خلق یک «تعهد افراطی» یا «اورکامیتمنت (Overcommitment)» خطرناک است. اورکامیتمنت به وضعیتی اطلاق می‌شود که یک کشور با صدور وعده‌ها یا تهدیدهای افراطی، وجهه و اعتبار خود را درگیر می‌کند، بی‌آنکه توان یا اراده لازم برای اجرای کامل آن را داشته باشد. این اورکامیتمنت مستقیماً به اعتبار (Credibility) آمریکا در سطح جهانی گره خورده است. اعتبار در روابط بین‌الملل به معنای باور دیگران به قابلیت اتکا و اجرایی بودن وعده‌ها و تهدیدهای یک کشور است.

نشریه فارن پالسی نیز بر نبود راهبرد منسجم ترامپ در قبال ایران تأکید کرده است. همچنین منطق ترامپ که بر پیروزی کم‌هزینه و قاطع متمرکز است، با ماهیت پرهزینه، طولانی و نامطمئن عملیات تغییر رژیم در کشوری مانند ایران در تناقض مفهومی آشکاری قرار دارد. اکنون، چه حمله‌ای صورت گیرد یا نگیرد، اعتبار آمریکا متأثر خواهد شد. در صورت حمله، ممکن است درگیر جنگی باتلاق‌گونه با عواقب غیرقابل پیش‌بینی شود. اگر حمله نکند، این تصور تقویت می‌شود که تهدیدهای آمریکا توخالی است.