عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر - فیلم دخترچپ دست «Left-Handed Girl» روایت دختر پنجسالهای چپدست ستی که همراه مادر و خواهرش درگیر فشارهای اقتصادی، هنجارهای خانوادگی و خرافاتی میشود.
فیلم در ظاهر روایتی ساده از زندگی یک خانواده در تایپه است، اما در لایههای زیرین خود، پرترهای ظریف و چندبعدی از زیست زنانه، فشار هنجارهای فرهنگی و مبارزه خاموش برای بقا ارائه میدهد.
اثر با تمرکز بر این دختربچه، از یک تفاوت کوچک جسمانی پلی میزند به جهانی از معناهای اجتماعی؛ جایی که بدن، جنسیت و موقعیت اقتصادی، همگی به میدان قضاوت و کنترل بدل میشوند.
دخترچپ دست، صرفاً اشاره به ویژگی فیزیکی کودک ندارد، بلکه بیانیه رویکرد فیلم است.
عنوان فیلم خود کلید ورود به جهان آن است. چپدستی در بسیاری از فرهنگها نشانهای از ناهنجاری یا بدیُمنی تلقی شده و در این روایت نیز نگرانی پدربزرگ درباره «دست شیطانی» کودک، نشان میدهد چگونه امر طبیعی، وقتی با الگوی غالب همخوان نباشد، مسئلهدار میشود.
دختر چپدست در واقع استعارهای از دیگری است؛ از هر آنکس که با نظم مسلط سازگار نیست اما ذاتاً غلط هم نیست. فیلم از خلال بدن یک کودک، سازوکارهای هنجارساز خانواده و فرهنگ را آشکار میکند و نشان میدهد جامعه چگونه تفاوت را نه بهعنوان امکان، بلکه بهعنوان خطا میبیند.
در مرکز این روایت، سه نسل زن قرار دارند که هر یک شکلی متفاوت از مقاومت را نمایندگی میکنند:
مادر، زنی است که در اقتصاد غیررسمی و فرساینده شهری کار میکند؛ زنی خاموش برای بقا که مسئولیت خانواده را بیهیاهو به دوش میکشد.
دختر بزرگتر، درگیر شغلی پرریسک و حاشیهای است؛ انتخابهایش نشانه شکلی پرتنشتر از مقاومت در برابر محدودیتهای اقتصادی و اجتماعی است وای-جینگ و کودک چپدست، که هنوز کاملاً در نظم اجتماعی حل نشده و نوعی مقاومت ناخودآگاه و خلاق را مجسم میکند.
فیلم نشان میدهد بقا در این جهان، چهرهای زنانه دارد؛ تاب آوردن، سازگار شدن و همزمان پیدا کردن راههای ظریف برای ادامه دادن، حتی وقتی قواعد بازی را دیگران نوشتهاند.
یکی از محورهای مهم اثر، مفهوم حفظ آبرو و شرم فرهنگی است.
مادر، نوه اش را به ناچار به دیگران فرزند خود معرفی می کند تا فاجعه را مدیریت کند و دخترش بتواند ازدواج رسمی کند. اینجا آبرو به سرمایهای اجتماعی بدل شده که از دست دادنش میتواند به فروپاشی موقعیت فردی و خانوادگی بینجامد.
در این میان، خرافه نیز نه بهعنوان امری متعلق به گذشته، بلکه به شکلی مدرنشده در زندگی روزمره حضور دارد. ترس از بدیُمنی چپدستی کودک یا تلاش برای اصلاح آن، نشان میدهد مدرنیته شهری الزاماً به معنای رهایی از این سازوکارها نیست؛ بلکه سنت، شرم و باورهای غیرعقلانی در لایههای نرمتر اما مؤثرتر به حیات خود ادامه میدهند.
از نظر فرمی، فیلم بر واقعگرایی صمیمی تکیه دارد. نماهای نزدیک، دوربین سیال و حضور پررنگ فضاهای شهری مانند بازارهای بومی تایپه، حسی مستندگونه و زنده به اثر میبخشند.
شهر در اینجا پسزمینه نیست، بلکه ارگانیسمی زنده است که بر ریتم زندگی شخصیتها تأثیر میگذارد؛ هم فشار اقتصادی تولید میکند و هم امکان ادامه دادن را فراهم میسازد. این پیوند میان فرم و محتوا باعث میشود تماشاگر احساس کند در دل این خانواده زندگی میکند، نه در حال تماشای درامی ساختگی.
با این حال، فیلم از ضعفهایی نیز رنج میبرد. تراکم ایدهها و ناهنجاریهای متعدد، از فقر و شکاف نسلی گرفته تا تبعیض جنسیتی و خرافه، گاه باعث میشود روایت از تمرکز دراماتیک فاصله بگیرد.
برخی خطوط داستانی بیشتر طرح میشوند تا پرداخت و انسجام کلی اثر آسیب میبیند. این شتاب در بیان دغدغهها، ویژگی آشنای بسیاری از فیلماولیهاست؛ جایی که شور گفتن از تجربه زیسته، بر اقتصاد روایی غلبه میکند.
با وجود این کاستیها، «Left-Handed Girl» بهواسطه نگاه انسانی، طنزهای لطیف و امتناع از احساساتگرایی اغراقآمیز، تجربهای گرم و شاعرانه باقی میماند. پایانبندی فیلم نیز بهجای یک گرهگشایی بزرگ دراماتیک، بر لحظهای ساده و انسانی تکیه دارد و تأکید میکند آنچه این جهان نابرابر را قابل تحمل میکند، پیوندهای کوچک عاطفی است.
چرخش پایانی فیلم آنجاست که درمییابیم زنی که در تمام روایت او را «مادر» میشناختیم، در واقع مادربزرگ دختر چپدست است.
این افشاگری، فقط یک غافلگیری روایی نیست؛ کل درک ما از روابط، فداکاری و مفهوم مادری را بازتعریف میکند.
ناگهان روشن میشود آنچه به شکل وظیفه روزمره دیده میشد، در حقیقت شکلی عمیقتر از ازخودگذشتگی و بازسازی خانواده است. فیلم با این جابهجایی نسلی، نشان میدهد مادری نه صرفاً یک نسبت بیولوژیک، بلکه کنشی اجتماعی و عاطفی است؛ نقشی برای حفظ پیوندها.