شناسهٔ خبر: 76983195 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایرنا | لینک خبر

۱۴ مدالِ افتخار بر سینه خاوران؛ بازخوانی حماسه شهدای انقلاب در خراسان جنوبی

بیرجند – ایرنا – خراسان جنوبی با تقدیم ۱۴ شهید و ۲۲ جانباز، در جریان پیروزی انقلاب اسلامی ، سابقه درخشانی را در این رویداد بزرگ تاریخ معاصر ایران رقم زده است؛ مردانی که افتخار این دیار شدند تا تاریخ ایران برای همیشه مدیون رشادت این فرزندان شجاع خاوران بماند.

صاحب‌خبر -

به گزارش ایرنا، تاریخ هر ملتی، آینه‌ای از جان‌فشانی‌ها و اراده‌های پولادینی است که در بزنگاه‌های سرنوشت‌ساز، مسیر حرکت یک جامعه را تغییر می‌دهند. اکنون که ۴۷ سال از آن بهمنِ پر حادثه و باشکوه در سال ۱۳۵۷ می‌گذرد، طنین نام شهیدانی که با خون خود نهال این انقلاب را آبیاری کردند، بیش از هر زمان دیگری به گوش می‌رسد.

ایام‌الله دهه فجر، تنها یک یادبود تقویمی نیست، بلکه فرصتی برای بازخوانی حماسه مردانی است که اخلاص را معنا کردند و در جاده بی‌انتهای ایثار، قدم گذاشتند تا فردای ما در امنیت و عزت رقم بخورد.

در این میان، خراسان جنوبی دیارِ کویر، قنات و صبوری با افتخار سهمی درخشان در صحیفه ایثار و شجاعت دارد. این سرزمین، ۱۴ ستاره فروزان را در مسیر پیروزی انقلاب اسلامی تقدیم کرده است؛ قهرمانانی که شناسنامه غیرت این مرز و بوم هستند.

در ادامه، نگاهی می‌اندازیم به زندگی کوتاه اما پربرکت این شهدای گرانقدر که با عبور از تعلقات دنیا، بیمه‌گر این نهضت شدند.

۱۴مدالِ افتخار بر سینه خاوران؛ بازخوانی حماسه شهدای انقلاب در خراسان جنوبی

شهید محب‌راد؛ پرچمدارِ آگاهِ نهضت در فردوس

داستان غلامحسین، روایت مردی است که پیش از آنکه گلوله‌ها سینه‌اش را بشکافند، شهید شده بود. او در سال ۱۳۲۷ در خاکِ پاک فردوس چشم به جهان گشود، با قلبی مالامال از عشق به امام و آرمان‌هایش، روزگار گذراند. دوران جوانی‌اش در گرگان، با طنینِ فریادهای او در مساجد گره خورده بود؛ جاده‌ی تهران به گرگان، بارها شاهد رفت‌وآمدهای پنهانی او برای رساندن اعلامیه‌هایی بود که بوی بیداری می‌دادند. غلامحسین همیشه با لبخندی بر لب می‌گفت: «شهادت در این راه، بالاترین افتخار است.»

شبِ ۹ بهمن ۱۳۵۷، حال و هوای غلامحسین تغییر کرده بود؛ گویی صدایی در گوش جانش، مژده‌ی وصل می‌داد، رو به همسرش کرد و با آرامشی عجیب، یک لباس مشکی و ۲ پرچم سیاه خواست. صبح روز بعد، با طلوع خورشید او غسل شهادت کرد، جامه‌ی سیاه بر تن پوشید و با دست‌های خودش، پرچم‌های عزا را یکی بر سردرِ خانه و دیگری را بر درِ مغازه‌اش نصب کرد. آن روز همه فهمیدند که غلامحسین دیگر مردِ بازگشت نیست و آگاهانه به استقبال سرنوشت می‌رود.

در گیرودارِ آن روزِ سرنوشت‌ساز، وقتی مردم غیور برای فرو کشیدن مجسمه‌ی شاهِ ستمگر به پا خاسته بودند، تیرِ کینه به سوی او شلیک شد، غلامحسین ۹ روز در بستر بیمارستان، میان زمین و آسمان معلق ماند تا سرانجام روح بلندش قفس تن را شکست و به خیل یاران شهیدش پیوست. او رفت تا ثابت کند که آزادی، بهای سنگینی دارد که مردانِ بزرگی چون او، با آغوش باز بهای آن را پرداختند.

همسر شهید در یک خاطره از وی گفته است: به شهید می‌گفتم شما که فوق دیپلم هستید و برای شما در پست‌های دولتی کار هست پس چرا به شغل آزاد ( فروش لوازم یدکی ماشین) می‌پردازی؟ در جوابم گفت: «من نوکری این دولت را نمی‌کنم».

شهید خاکشور؛ شفایافته‌ی ضریح، جان‌فدایِ امام

داستان محمدتقی، روایتِ پسری است که زندگی‌اش با یک معجزه پیوند خورد و با حماسه‌ای سرخ به پایان رسید. هنوز ۶ ماه از تولدش در مشهد نگذشته بود که حادثه‌ای تلخ، دستِ نحیف او را تا آستانه‌ی قطع شدن پیش برد. آنجا که پزشکان ناامید شده بودند، ایمانِ مادرانه شکفت؛ مادرش به پابوس امام رضا (ع) رفت و با لحنی لبریز از استیصال و عشق، شفای فرزندش را از آقا طلب کرد، همان شب، در عالم رؤیا، مژده‌ی شفا از سوی امام مهربانی‌ها رسید و محمدتقی با عنایتِ حضرت، سلامتِ دستش را بازیافت تا روزی آن را در راهِ حقیقتی بزرگتر تقدیم کند.
سال‌ها گذشت و محمدتقی که دوران تحصیل را تا سال سوم دبیرستان در اصفهان سپری کرده بود، در سال پرحادثه‌ی ۱۳۵۷ راهی بیرجند شد. آن روزها بیرجند، مانند تمام ایران، کانون فریاد و اعتراض بود. در دهمین روز از دی‌ماه، محمدتقی که حالا جوانی رشید و انقلابی شده بود، هم‌صدا با مردم به خیابان آمد تا علیه ظلمِ زمانه بشورد. در میانه‌ی آن راهپیماییِ پرشور، گلوله‌ی دژخیمان رژیم پهلوی سینه‌ی او را شکافت، تا این شفایافته امام رضا (ع)، جانش را در راهِ آرمان‌های والای انقلاب و امامِ زمانه‌اش فدا کند. محمدتقی خاکشور رفت، اما نامش به عنوان یکی از اولین ستارگانِ شهیدِ بیرجند در تاریخ جاودانه ماند.

شهید سندروس؛ شاگرد ممتاز مکتب شهادت

در رمضانی که با عطر قرآن و نام مولا علی (ع) گره خورده بود، خانواده‌ای متدین در بیرجند صاحب فرزندی شدند که نامش را «علی» گذاشتند؛ گویی از همان ابتدا مقدر بود که او پیرو راستین صاحب نامش باشد. علی در نیمکت‌های مدرسه، همواره باهوش‌تر و سرزنده‌تر از همسالانش درخشید و عنوان «شاگرد ممتاز» را از آن خود کرد، اما سال اول دبیرستان، درس بزرگتری را در مکتب امام خمینی (ره) آموخت. او آگاهانه کتاب و دفتر را بست تا در صف اول راهپیمایی‌ها، علیه رژیم و وابستگی‌اش به بیگانگان فریاد بزند.

نقطه عطف زندگی علی، دهم دی‌ماه ۱۳۵۷ بود؛ روزی که خونِ پاک «محمدتقی خاکشور» بر سنگ‌فرش‌های شهر ریخت. از آن روز، آرزویی شیرین در جانِ علی ریشه کرد. او با نگاهی عمیق که فراتر از سن و سالش بود، می‌گفت: «آیا روزی می‌رسد که من هم بر روی دستان این مردم بدرقه شوم؟ می‌خواهم به آن‌ها که از تمدن بزرگ دم می‌زنند نشان دهم که شهادت، هزار بار از زندگی ننگین زیر سایه استعمار زیباتر است.»

سرانجام، پنج روز پیش از آنکه فجرِ انقلاب با ورود امام (ره) طلوع کند، در هفتم بهمن ۱۳۵۷ که با سالروز رحلت پیامبر اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) تقارن یافته بود، علی به آرزوی دیرینه‌اش رسید، در میدان شهدای بیرجند و در مقابل ژاندارمری، سینه‌ی پر از امید او هدف گلوله سرسپردگان رژیم قرار گرفت. علی سندروس در خونِ گرم خود غلتید تا ثابت کند شهادت، برازنده‌ی قامتِ نوجوانانی است که ایمان را با هوش و بصیرت در هم آمیخته‌اند.

۱۴مدالِ افتخار بر سینه خاوران؛ بازخوانی حماسه شهدای انقلاب در خراسان جنوبی

شهید کوشه‌ای؛ پهلوانِ مدال‌سرخ

سیدهاشم، فرزند بیرجند و مربیِ ورزش مدارس مشهد، مردی بود که اخلاق پهلوانی را نه در میدان کشتی، که در متن زندگی معنا کرد. او که با مدرک فوق‌دیپلم، ردای دبیری بر تن داشت، بیش از هر مدال قهرمانی، به مدال تواضع و دفاع از مظلوم افتخار می‌کرد. سیدهاشم در اوج جوانی و در حالی که تنها ۴۲ روز از آغاز زندگی مشترکش می‌گذشت، تماشای ستمِ رژیم پهلوی را تاب نیاورد.

شبِ ۱۰ دی‌ماه ۱۳۵۷، گویی به او الهام شده بود که فردا روزِ وصال است؛ با آرامشی عجیب وصیت‌نامه‌اش را نوشت و از یاران حلالیت طلبید. صبح زود، بعد از وداعی سوزناک با مادر و همسر جوانش، خود را به قلب تپنده اعتراضات مشهد، یعنی چهارراه شهدا رساند.

آنجا که رگبار مسلسل‌ها امان مردم را بریده بود، روح بزرگ سیدهاشم اجازه نداد پیرمرد مجروحی را در میان خون و آتش رها کند. او در لحظه‌ای که برای نجات آن پیرمرد شتافت، سینه خود را سپر گلوله‌ها کرد و سرانجام در مسیر بیمارستان، سبک‌بال به سوی معبود پرکشید تا نامش به عنوان قهرمانِ جاودانه‌ی غیرت و ایثار در تاریخ ثبت شود.

شهید حسینی؛ مرثیه‌خوانِ خط‌شکن

سیدپرویز، فرزند سخت‌کوشِ بیرجند، مردی از تبار سادگی و صداقت بود که نانِ زندگی را با عرقِ جبین و تلاش خستگی‌ناپذیر به دست می‌آورد. اگرچه تقدیر چنان بود که از نعمت سواد بی‌بهره بماند، اما حافظه‌اش گنجینه‌ی اشعار اهل‌بیت (ع) بود و نوای دلنشینش در مرثیه‌خوانی، آرام‌بخش دل‌های مشتاق. در روزگاری که سایه‌ی ترس بر شهر سنگینی می‌کرد، سیدپرویز با شجاعتی مثال‌زدنی، تصویر امام خمینی (ره) را بر پیشانی موتورسیکلتش نصب کرده بود تا عشق و ارادتش را به رخ همگان بکشد.

با وزش نسیم انقلاب، او آرام و قرار نداشت؛ از روستای «کلاته ملا» رنج سفر را به جان می‌خرید تا در خروشِ مردم درخش و بیرجند سهمی داشته باشد. سرانجام در پنجم اسفندماه ۱۳۵۷، زمانی که جاده‌ی «درخش به بیرجند» شاهد عبور او بود، تقدیرِ سرخِ او رقم خورد. گروهی از هوادارانِ رژیم پهلوی راه را بر این سید بزرگوار بستند و با تهدید از او خواستند تا علیه رهبرش زبان به توهین بگشاید.

اما سیدپرویز، مردِ سازش نبود. او در برابر چشمانِ غضب‌آلودِ اوباش، با صدایی رسا فریاد زد: «مرگ بر شاه!». این کلام حق، چنان لرزه‌ای بر جان دژخیمان انداخت که در اوجِ کینه و قساوت، با ضربه‌ی بی‌رحمانه‌ی یک پیچ‌گوشتی، او را به شهادت رساندند. سیدپرویز حسینی رفت تا ثابت کند ایمان و شجاعت، نه به سواد، که به وسعتِ قلبی است که برای حق می‌تپد.

شهید راستگومقدم؛ حماسه‌سازِ غدیر

محمدعلی، متولد ۱۳۱۲ در بیرجند، الفبای ایستادگی را نه در کتاب‌ها، که از همان دوران کودکی در کنار پدر و در حجره‌ی کفاشی آموخت. روحِ حق‌طلب او در ۱۷ سالگی، زمانی که نام مبارزه با استعمار بر سر زبان‌ها بود، با سیاست گره خورد؛ بیداریِ زودهنگامی که بهای سنگینی داشت: یک سال تبعید به خاکِ غبارآلود خواف و تحملِ تاریکیِ سیاه‌چال‌های رژیم شاه.

او پس از رهایی، با تغییر شغل به فروش لوازم‌التحریر، میانِ قلم و کاغذ مأوا گزید و به یکی از معتمدانِ بازار و بزرگِ خاندان تبدیل شد. با وزیدن طوفان انقلاب، این مبارزِ کهنه‌کار دوباره به صف اول راهپیمایی‌ها بازگشت. سرنوشتِ سرخ او در ۲۸ آبان ۱۳۵۷، مصادف با عید غدیر رقم خورد؛ روزی که فریادهای عدالت‌خواهی‌اش در کوچه‌های بیرجند، لرزه بر اندام مزدوران انداخت. عمال رژیم که او را شناسایی کرده بودند، در آستانه‌ی ورود به خانه بازداشتش کردند. در راهروهای سرد شهربانی، قلبِ صبور و شکنجه‌دیده‌ی این پیرِ مبارز، زیر تازیانه‌های وحشیانه تاب نیاورد و محمدعلی در روزِ عیدِ مولایش، به دیدار معبود شتافت.

اما چراغِ ایثاری که او روشن کرد، خاموش نشد؛ سال‌ها بعد در سال ۱۳۶۶، فرزند برومندش «هادی» نیز پا در جای پای پدر گذاشت و در جبهه‌های دفاع مقدس، مدال سرخ شهادت را بر سینه آویخت تا روایتِ جان‌فشانی این پدر و پسر، برای همیشه در حافظه‌ی تاریخ جاودانه بماند.

۱۴مدالِ افتخار بر سینه خاوران؛ بازخوانی حماسه شهدای انقلاب در خراسان جنوبی

شهید صبیانی؛ زائرِ سرخِ توس

محمد، متولد ۱۳۱۶، مردی فنی و خوش‌اخلاق بود که در قاین به انصاف و نیک‌رفتاری در پیشه‌ی لوازم اتومبیل‌فروشی شناخته می‌شد. او که تخصصش تعمیر و راه‌اندازی بود، قلبش را برای به ثمر نشستنِ نهضتِ امام (ره) کوک کرده بود و در هیچ تظاهراتی غایب نمی‌ماند.

در روز ۲۲ دی‌ماه ۱۳۵۷، تقدیرِ این مردِ نیک‌سرشت در میانه فریادهای حق‌طلبی رقم خورد و پس از شهادت، پیکر مطهرش به آغوش حضرت رضا (ع) در مشهد مقدس پناه برد تا برای همیشه همسایه‌ی خورشید باشد.

شهید سورگی؛ نقشِ سرخِ فجر

محمود، فرزند صبورِ روستای «سورگ»، از همان نوجوانی یاد گرفت که چگونه با گره زدنِ تار و پود قالی، مرهمی بر دشواری‌های مالی خانواده باشد. اما سال ۱۳۵۷، گویی نقشِ دیگری بر دارِ زندگی او رقم خورد؛ شوری عظیم در وجودش شعله‌ور شد و او را شیفته‌ی مراد و پیرِ خویش، امام خمینی (ره) کرد.

بی‌قراری‌های محمود برای پیوستن به صفوف مبارزه چنان بود که جاده‌ی روستا به شهر، هر روز زیر گام‌های مصمم او جان می‌گرفت. او هر روز خود را به بیرجند می‌رساند تا در میانِ خروشِ جمعیت، گمشده‌ی خود را بیابد. سرانجام، وقتی دیگر تابِ دوری از مرکزِ حماسه را نداشت، به بیرجند نقل‌مکان کرد تا شاهدِ لحظاتِ سرنوشت‌ساز باشد.

در ۲۲ بهمن، همان روزی که تاریخِ ایران ورق می‌خورد، محمود در میانه میدان بود، ارتشیانِ وابسته به رژیم، ابتدا او را ناجوانمردانه زیر ضرب و شتم گرفتند، اما کینه‌ی آن‌ها به همین‌جا ختم نشد. در حالی که او مجروح و بی‌دفاع بر زمین افتاده بود، گلوله‌ای سینه پاکش را هدف گرفت تا محمود سورگی در همان روزی که فجر طلوع کرد، سبک‌بال به سوی آسمان پر بکشد و نامش به عنوانِ بافنده‌ی رویای آزادی در یادها جاودانه شود.

شهید داوود مومنی؛ سپرِ بلای یاران

داوود، فرزندِ غیورِ فردوس، در روزهای پرالتهاب سال ۱۳۵۷، مردی بود که حضورش در تظاهرات، بوی آرامش و امید می‌داد. در آن روزهای سخت که فریادهای حق‌طلبی با صفیر گلوله‌ها پاسخ داده می‌شد، داوود نقشی فراتر از یک مبارز ساده داشت؛ او در میانه میدان، چشمی بیدار برای یافتن پیکرهای زخمی و دستی مهربان برای یاری رساندن به مجروحان بود.

عشق او به مردم چنان بود که هرجا صدای ناله‌ای از میان خون و باروت برمی‌خاست، بی‌محابا خود را به قلب خطر می‌رساند تا پیکر نیمه‌جانِ یارانش را به آغوش بیمارستان برساند. سرانجام، در یکی از همین مأموریت‌های عاشقانه، در مقابل شرکت نفت، زمانی که تمام قد برای نجاتِ برادری مجروح برخاسته بود، سینه لبرز از مهرش هدف گلوله‌ی دژخیمان قرار گرفت.

داوود مومنی، یک روز پس از آن واقعه، در حالی که پاداشِ یک عمر نیکوکاری و فداکاری‌اش را از حضرت حق دریافت کرده بود، به آسمان پرکشید تا نامش به عنوان «مددکارِ سرخِ انقلاب» در تاریخ فردوس جاودانه بماند.

شهید نصیری‌زاده؛ پیرِ بیدارِ قرآن

حاج محمد، زاده‌ی ۱۳۱۱ در قاین، مردی بود که مکتبِ عشق را نه در پسِ میزهای مدرسه، که در لابلای آیات نورانی قرآن آموخته بود. اگرچه دست‌هایش با قلم و کاغذ آشنایی نداشت، اما جانش چنان با کلام وحی درآمیخته بود که بصیرتی عمیق در قلبش جوانه زد. این پیرِ بیدار، در روزهای سرنوشت‌ساز انقلاب، همراه و هم‌صدای مردم شد و سرانجام در ۲۲ آذرماه، مزدِ ممارستِ عاشقانه‌اش با قرآن را گرفت و در میانه تظاهرات، به دست دژخیمان به فیض شهادت نائل آمد.

۱۴مدالِ افتخار بر سینه خاوران؛ بازخوانی حماسه شهدای انقلاب در خراسان جنوبی

شهید ریاحی؛ تشنه‌کامِ جاده‌ی حق

سیدمحمدعلی، متولد ۱۳۴۰، جوانی از تبار سادات و اهل کار و تلاش بود. او که از همان نوجوانی آستینِ همت بالا زده بود تا در مکانیکی و رانندگی، کمک‌خرجِ سفره‌ی خانواده باشد، با وزیدن طوفان انقلاب، فرمانِ زندگی‌اش را به سمت مبارزه چرخاند. در ۲۲ دی‌ماه ۱۳۵۷، در نبردی نابرابر با مزدوران پهلوی، تنش آماج جراحت شد. او پس از چند روز تحمل رنج بر تخت بیمارستان، سرانجام با لبی تشنه، به تأسی از جد بزرگوارش امام حسین (ع)، شهد شیرین شهادت را نوشید و جاودانه شد.

شهید لاخی؛ نگهبانِ روشنایی

غلامعلی، متولد ۱۳۳۶، مردی از جنس خاک و برآمده از دنیای ساده‌ی کشاورزی و دامداری بود. او که دستانش به سختیِ کارِ روی زمین عادت داشت، در ایام انقلاب، شب‌ها با قلمی در دست، دیوارها را به شعارهای آزادی مزین می‌کرد و روزها به نشر اعلامیه‌های بیداری می‌پرداخت. غیرت او چنان بود که وقتی نیروگاه برق از سلطه‌ی ایادی رژیم خارج شد، برای حفاظت از اموال مردم، کمر به پاسداری بست و در ۲۸ بهمن ۱۳۵۷، در همان محلِ خدمت، جان خود را فدای آرمان‌هایش کرد.

شهید مهدوی‌الحسینی؛ مهندسِ بیداری

سیدحسین، فرزندِ برومند آیت‌الله سیدعلی مهدوی‌الحسینی، در سال ۱۳۳۶ در خاکِ عالم‌پرور قاین دیده به جهان گشود. تقدیر بر آن بود که او در هفت‌سالگی طعم تلخ یتیمی را بچشد، اما سایه‌ی بلندِ معنویتِ پدر، همواره چراغ راهش باقی ماند. حسین از همان روزهای نخستِ مدرسه، هوش و ذکاوتِ سرشار خود را نشان داد و به عنوان دانش‌آموزی ممتاز، پله‌های ترقی را یکی پس از دیگری طی کرد.

او که در دوراهیِ انتخاب بین دانش‌سرای قوچان و دبیرستان علم قرار گرفته بود، با مشورت بزرگان، مسیرِ دشوارِ ریاضیات را برگزید. دیری نپایید که همتِ بلندش او را به کرسی‌های دانشگاه تهران رساند تا در رشته‌ی حساس مهندسی ارتباطات، خود را برای ساختنِ آینده‌ای روشن آماده کند.

اما سال ۱۳۵۷، زمانی که فریادِ آزادی‌خواهیِ مردم به اوج رسید، حسین کتاب و دانشگاه را رها کرد تا در سخت‌ترین انتخاب عمرش، صدای مظلومیت مردم زادگاهش را به گوش تاریخ برساند. او با تعطیلی دانشگاه به قاین بازگشت و با روحیه‌ای سرشار از آگاهی، به صفِ اول مبارزان پیوست. سرانجام در ۲۲ آذرماه همان سال، قلبِ تپنده و ذهنِ پویای این مهندسِ جوان، در میانه تظاهرات هدف خشمِ عمال رژیم قرار گرفت تا نام او نه تنها بر تارکِ دانشگاه، بلکه بر جریده‌ی سرخِ شهیدانِ راهِ آزادی تا ابد بدرخشد.

۱۴مدالِ افتخار بر سینه خاوران؛ بازخوانی حماسه شهدای انقلاب در خراسان جنوبی

شهید میری؛ اسوه ایستادگی و غیرت کویر

داستان زندگی محمود، حکایتی از جنس نان حلال و غیرت کویری است که از روستای «خونیک» در سال ۱۳۱۲ آغاز شد. روزگار برای او خیلی زود چهره‌ی سختش را نمایان کرد؛ تنها پنج سال داشت که سایه پدر از سرش رفت و همراه مادر، راهی بیرجند شد تا در تلاطم کار و تلاش، راهی برای گذران زندگی بیابد. از شاگردی در مغازه کفاشی شروع کرد، اما دست تقدیر او را به سوی کاسبی در یک خواروبارفروشی کوچک کشاند تا رزقش را در میان لبخند رضایت مردم جست‌وجو کند.

وقتی شعله‌های انقلاب در جان مردم روشن شد، محمود دیگر آن کاسب آرام همیشگی نبود. او جانی بی‌قرار داشت که در صف اول تظاهرات و فریادهای شبانه تپش می‌گرفت؛ آن‌قدر مصمم که نگاه تیزبین ساواک همواره او را تعقیب می‌کرد.

نقطه عطف زندگی او، پنجم بهمن ماه ۱۳۵۷ رقم خورد. شهر در آشوب چماق‌داران رژیم می‌سوخت که برای خاموش کردن صدای حق به خیابان‌ها ریخته بودند. محمود، غافل از حادثه، مقابل مغازه‌اش مشغول خالی کردن بار بود که سیاهیِ سایه مزدوران بر سرش افتاد. از او خواستند به آرمانش پشت کند و علیه انقلاب شعار بدهد، اما محمودِ اهلِ ایمان، سکوتِ با عزت را به فریادِ ذلت ترجیح داد. پاسخ این ایستادگی، ضربه سنگین و بی‌رحمانه چوبی بود که بر سرش فرود آمد.

پیکر نیمه‌جانش روی زمین افتاد و اموال مغازه‌اش به غارت رفت. او به هوش آمد و به خانه بازگشت، اما آن ضربه، دردی عمیق و کهنه را در سرش به یادگار گذاشت. سال‌ها گذشت و او با سردردهای جانکاه دست و پنجه نرم کرد. از بیرجند به تهران و از تهران به مشهد رفت تا شاید مرهمی برای زخمش بیابد.

در آخرین سفرش به مشهد، گویی به او الهام شده بود که این پایان مسیر است. با چشمانی بارانی و قلبی شکسته، رو به گنبد طلای امام رضا (ع) ایستاد و ناباورانه وداع کرد: «آقا، گویی این آخرین بار است که میهمان توام...». چندی بعد، در حالی که در بیمارستان قائم مشهد بستری بود، پیش از آنکه پزشکان نتیجه عکس‌برداری‌ها را بررسی کنند، در ۱۱ اسفند ماه ۱۳۶۲، روح بلندش پر کشید تا نام او به عنوان یکی از ستارگان درخشان آسمان ایثار خراسان جنوبی، برای همیشه در تاریخ جاودانه شود.

خراسان جنوبی تاکنون ۲ هزار و ۴۰۰ شهید تقدیم انقلاب اسلامی کرده است و دومین کنگره ملی شهدای این استان در سال ۱۴۰۵ برگزار می‌شود.