گروه استانهای دفاعپرس- «فرزانه فرجی»؛ مادر یادش نمیآید وسیلهای در خانه خراب شود و ببرد تعمیر. هر وسیلهای که در خانه خراب میشد خودش از پس تعمیرش برمیآمد. پانزده، شانزده سالش بود که چند تا عکس گرفت و گفت: «اگر شهید شدم از این عکسها استفاده کنید».
درست چند روز بعد از شهادتش وقتی مشاور مدرسهای که در آن درس خوانده بود برای سر زدن و احوالپرسی به خانهشان آمد به مادر محمدمهدی گفت: «کلاس هفتم، هشتم بود که خیلی حال و هوای رفتن به سوریه در سر داشت. به من گفت که به برادرم بگویم او را بفرستد سوریه، انگار میدانست که آن بنده خدا میتواند کاری کند».
چند روز قبل از شهادتش با هم دانشگاهیهایش رفته بود سر مزار شهید حاج قاسم سلیمانی، سالگردشان بود. سر مزار به دوستانش گفته بود سال دیگر من پیش شما نیستم. همین که از کرمان برگشت آماده شد برای اعتکاف. به قد یک دوش گرفتن استراحت کرد و کولهاش را جمع کرد و رفت مسجد. از اعتکاف که برگشت خانه، مادر متوجه تماسی شد که با محمدمهدی گرفته شد. دلش آشوب شد. میدانست قرار بود تجمع اتفاق بیفتد. اما محمدمهدی قسم جان مادر را خورد که جایی نرود. همان شب؛ همهشان مهمان خانه خاله محمدمهدی بودند.
مادر از ساعت سه بعد از ظهر تا هفت چند مرتبه با او تماس گرفت و از حالش خبر داشت. هر بار هم محمدمهدی میگفت: «حالم خوب است و خبری نیست». طرفهای ساعت نه، نه و نیم شب بود که دل مادر آشوب شد. بلافاصله شماره محمدمهدی را گرفت. صدایی از پشت تلفن گفت: «شما چه نسبتی با محمد مهدی دارید؟» و مادر خودش را معرفی کرد. صدا گفت: «خودتان را برسانید درمانگاه. محمدمهدی چاقو خورده است...».
انگار همه خانه آوار شد روی سرش و حالش خراب شد. چند نفری از اعضای خانوادهاش رفتند بیمارستان، اما مادر را نبردند، صلاح نبود آن موقع شب و در آن شلوغی خیابانها او را همراه خود ببرند.
مادر، عادت نداشت به بیخبری از جگرگوشهاش. طرفای ساعت دوازده و نیم شب با اصرار برادرش که از پرسنل آشپزخانه بیمارستان بود توانست در یک تماس تلفنی کوتاه با محمدمهدی صحبت کند و همین چند کلمه حرف، قراری باشد برای دل بیقرار مادر. قراری که عمرش کوتاه بود. دلواپسیهایش زیاد شد و مادر این بار شماره برادرش را گرفت و او را قسم داد که بگوید چه شده و برادرش به او گفت: «آجی، برو یک بار دیگر لباس مشکیات را بپوش...»، آخر پدر محمدمهدی سه سال پیش فوت شده بود.
محمد مهدی رفت. شهید شد. مادر ماند و جواب سوال بیجوابش که محمدمهدی در رفتن و در شهادت چه دید که قسم جان مادر را شکست و رفت...
انتهای پیام/
∎