گروه سیاسی دفاعپرس، شایان میرزایی؛ در هفتههای اخیر، همزمان با افزایش اعتراضات در داخل کشور و سوءاستفاده جریانهای معاند از این فضا برای ایجاد ناامنی و آشوب، دولت آمریکا به ریاست دونالد ترامپ موج تازهای از تهدیدات نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران را آغاز کرده است. انتقال ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن به منطقه، افزایش حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس و صدور پیامهای هشدارآمیز از سوی مقامات کاخ سفید، همگی بخشی از فضاسازی امنیتی گستردهای است که بیش از آنکه جنبه عملیاتی داشته باشد، کارکرد روانی و سیاسی دارد.
این تحرکات در شرایطی صورت میگیرد که هیچ نشانهای از اقدام نظامی فوری یا تصمیم به جنگ تمامعیار از سوی آمریکا مشاهده نمیشود. با این حال، ادبیات تهدیدآمیز واشنگتن بهگونهای تنظیم شده که فضای نااطمینانی، اضطراب اجتماعی و احساس بحران دائمی را در افکار عمومی ایران تقویت کند. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که دولت ترامپ از الگوی «فشار حداکثری ترکیبی» استفاده میکند؛ الگویی که در آن تحریم اقتصادی، تهدید نظامی و جنگ روانی بهطور همزمان برای فرسایش تابآوری داخلی ایران به کار گرفته میشود.
ترامپ در مواضع متعدد خود، ایران را به «پاسخ قاطع نظامی» تهدید کرده و همزمان از آمادگی برای مذاکره سخن گفته است؛ تناقضی که نشان میدهد هدف اصلی این سیاست نه جنگ، بلکه وادار کردن ایران به بازگشت به میز مذاکره از موضع ضعف است. این رویکرد در واقع امتداد همان منطق فشار حداکثری است که دولت آمریکا از زمان خروج از برجام دنبال کرده، اما اکنون با افزودن مؤلفه نظامی، وارد مرحلهای جدید شده است.
در این چارچوب، تهدیدات نظامی واشنگتن تنها متوجه ساختار حاکمیتی ایران نیست، بلکه جامعه ایرانی را نیز هدف گرفته است. افزایش نگرانیها درباره احتمال درگیری نظامی، تأثیرگذاری مستقیم بر بازار ارز، فضای سرمایهگذاری، معیشت مردم و احساس امنیت روانی شهروندان، همگی پیامدهای قابل پیشبینی این سیاست است. به بیان دیگر، فشار نظامی آمریکا بیش از آنکه یک ابزار بازدارنده باشد، به ابزاری برای اعمال فشار اجتماعی تبدیل شده است.
نکته قابل توجه آن است که این راهبرد همزمان با تلاش آمریکا برای برجستهسازی اعتراضات داخلی در ایران اجرا میشود. دولت ترامپ و رسانههای همسو با آن کوشیدهاند با پیوند زدن نارضایتیهای اجتماعی به پروژه «تغییر رفتار» یا حتی «تغییر نظام»، فضای بیثباتی را تشدید کرده و محاسبات راهبردی ایران را تحت تأثیر قرار دهند. در این چارچوب، تهدید نظامی بهعنوان مکمل جنگ شناختی و رسانهای علیه ایران عمل میکند.
با این حال، تجربه سالهای گذشته نشان داده است که فشار خارجی، بهویژه در قالب تهدید نظامی، نهتنها به تغییر رفتار سیاست خارجی ایران منجر نشده، بلکه اغلب به افزایش انسجام داخلی و تقویت گفتمان مقاومت انجامیده است. از این منظر، راهبرد ترامپ بیش از آنکه مبتنی بر درک واقعبینانه از ساختار سیاسی و اجتماعی ایران باشد، بر محاسبات کوتاهمدت و نمایش قدرت در سیاست داخلی آمریکا استوار است.
از سوی دیگر، تهدیدات مداوم نظامی علیه ایران، پیامدهای منطقهای نیز دارد. افزایش حضور نظامی آمریکا در خلیج فارس موجب تشدید فضای امنیتی در یکی از حساسترین مناطق جهان شده و احتمال خطای محاسباتی یا درگیری ناخواسته را افزایش داده است. این در حالی است که بسیاری از بازیگران منطقهای و بینالمللی نسبت به خطرات این رویکرد هشدار دادهاند و خواستار کاهش تنش و بازگشت به مسیر دیپلماسی شدهاند.
در مجموع، به نظر میرسد آنچه امروز از سوی دولت ترامپ علیه کشورمان در جریان است، بخشی از یک پروژه گسترده فشار روانی و سیاسی با هدف تضعیف تابآوری جامعه ایرانی و تحمیل مذاکرات از موضع برتر است. راهبردی که بر مبنای ایجاد اضطراب، نااطمینانی و احساس تهدید دائمی طراحی شده و تلاش دارد هزینههای مقاومت را در سطح اجتماعی افزایش دهد.
با این حال، تداوم این مسیر نهتنها چشمانداز روشنی برای حل اختلافات ایران و آمریکا ترسیم نمیکند، بلکه خطر تشدید بیثباتی منطقهای و افزایش تنشهای امنیتی را نیز در پی دارد. به همین دلیل، سیاست تهدید و فشار، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت کارکرد تبلیغاتی داشته باشد، اما در بلندمدت نه به تغییر رفتار ایران منجر خواهد شد و نه به تحقق اهداف اعلامی واشنگتن کمک خواهد کرد.
انتهای پیام/381
∎