شناسهٔ خبر: 76954266 - سرویس سیاسی
نسخه قابل چاپ منبع: تسنیم | لینک خبر

از فکر سیاسی تا مواجهه با امر سیاسی

فکر سیاسی جامعه متأثر از ناپایداری شناختی و گسست تحلیلی در مواجهه با تحولات پیچیده است.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری تسنیم ـ علی باشتنی سبزواری*؛ تحولات اخیر ایران بار دیگر این واقعیت را برجسته ساخته است که پایداری یک جامعه در شرایط فشار، بیش از آن‌که متکی بر ظرفیت‌های سخت‌افزاری یا سازوکارهای اداری باشد، وابسته به کیفیت «فکر سیاسی» شهروندان آن جامعه است. تجربه‌ی زیسته‌ی ایران در دهه‌های گذشته نشان می‌دهد که بحران‌ها، تهدیدات خارجی و تنش‌های داخلی، همواره صرفاً در میدان‌های نظامی، اقتصادی یا امنیتی رخ نمی‌دهند، بلکه پیش و بیش از آن، در ساحت ادراک، تفسیر و داوری سیاسی جامعه شکل می‌گیرند. از این منظر، آنچه در بزنگاه‌های تاریخی تعیین‌کننده می‌شود، نه فقط شدت بحران، بلکه نحوه فهم و مواجهه‌ی جامعه با آن است.

فکر سیاسی، در این معنا، صرفاً به مجموعه‌ای از مواضع جناحی یا ترجیحات انتخاباتی تقلیل‌پذیر نیست؛ بلکه به‌مثابه یک سازه‌ی شناختی–فرهنگی، شامل الگوهای تفسیر واقعیت سیاسی، معیارهای قضاوت درباره کنشگران و رخدادها، و افق‌های معنایی‌ای است که کنش سیاسی در آنها معنادار می‌شود. ضعف یا استحکام این سازه، مستقیماً بر میزان تاب‌آوری جامعه در برابر فشارهای بیرونی و درونی اثر می‌گذارد. جامعه‌ای که فاقد فکر سیاسی منسجم و تحلیلی باشد، در شرایط بحران، به‌سرعت دچار نوسان‌های هیجانی، دوقطبی‌سازی‌های فرساینده و پذیرش روایت‌های تحریف‌شده خواهد شد.

در جامعه ایران، این مسأله از اهمیت مضاعفی برخوردار است؛ زیرا انقلاب اسلامی، به‌مثابه یک تحول تاریخی–تمدنی، صرفاً یک جابه‌جایی قدرت سیاسی نبوده، بلکه حامل نوعی منطق فکری خاص در فهم سیاست، قدرت، عدالت و مقاومت بوده است. تداوم این منطق، نه از طریق بازتولید شعاری آن، بلکه از رهگذر نهادینه‌شدن آن در ساحت فکر و تحلیل سیاسی جامعه ممکن می‌شود. در غیر این صورت، گسست میان تجربه‌ی تاریخی انقلاب و ادراک سیاسی نسل‌های جدید، جامعه را در برابر جنگ شناختی، عملیات روانی و بحران‌های ترکیبی آسیب‌پذیر می‌سازد.

بر این اساس، پرسش محوری این یادداشت آن است که در شرایط کنونی، چه مؤلفه‌هایی باید در سطح آموزش، نهادسازی و گفتمان عمومی تقویت شود تا فکر سیاسی جامعه ایران، در چارچوب منطق انقلاب اسلامی، از انسجام تحلیلی و ثبات شناختی برخوردار باشد و در مواجهه با تحولات سخت و تهدیدات مستمر، دچار سستی، انحراف یا فروکاستن امر سیاسی به واکنش‌های احساسی نشود.

بازتعریف «فکر سیاسی صحیح»

برای تحلیل الزامات پایداری جامعه در شرایط بحران، نخست باید مفهوم «فکر سیاسی صحیح» از سطح برداشت‌های رایج و تقلیل‌یافته فراتر برده شود. در ادبیات عمومی، فکر سیاسی اغلب به موضع‌گیری‌های روزمره، جهت‌گیری‌های جناحی یا واکنش‌های احساسی نسبت به رخدادهای سیاسی فروکاسته می‌شود. حال آن‌که از منظر تحلیلی، فکر سیاسی به‌مثابه یک سازه‌ی پیچیده، حاصل درهم‌تنیدگی لایه‌های شناختی، ارزشی و تفسیری است که چارچوب فهم فرد و جامعه از امر سیاسی را شکل می‌دهد.

در این معنا، فکر سیاسی را می‌توان نظامی از پیش‌فرض‌ها، الگوهای تفسیر و معیارهای داوری دانست که تعیین می‌کند یک جامعه چگونه رخدادهای سیاسی را می‌فهمد، کنشگران را ارزیابی می‌کند و نسبت خود را با مفاهیمی چون قدرت، عدالت، تهدید و مقاومت سامان می‌دهد. «صحیح‌بودن» فکر سیاسی، نه به معنای یکنواختی آرا یا حذف تکثر دیدگاه‌ها، بلکه ناظر به برخورداری آن از انسجام درونی، عقلانیت تحلیلی و اتصال معنادار به تجربه‌ی تاریخی و افق‌های ارزشی جامعه است.

در چارچوب انقلاب اسلامی، فکر سیاسی صحیح واجد ویژگی‌هایی است که آن را از ایدئولوژی‌های بسته و ایستا متمایز می‌سازد. برخلاف ایدئولوژی‌هایی که واقعیت را در قالب دوگانه‌های ساده‌انگارانه بازنمایی می‌کنند، منطق فکری انقلاب اسلامی بر نوعی عقلانیت تاریخی استوار است؛ عقلانیتی که سیاست را نه عرصه‌ی کنش‌های مقطعی، بلکه میدان کشاکش‌های پیچیده‌ی قدرت، معنا و اخلاق در بستر زمان می‌فهمد. این عقلانیت، امکان تحلیل چندسطحی رخدادها و پرهیز از واکنش‌های شتاب‌زده را فراهم می‌آورد.

از این منظر، فکر سیاسی صحیح را باید پدیده‌ای پویا و زمینه‌مند دانست که در تعامل مستمر با شرایط اجتماعی، تحولات بین‌المللی و تجربه‌های زیسته‌ی جمعی شکل می‌گیرد. چنین فکری، به‌جای تحمیل قالب‌های ازپیش‌تعیین‌شده بر واقعیت، می‌کوشد میان اصول ثابت و اقتضائات متغیر تعادل برقرار کند. این تعادل، شرط اساسی برای حفظ ثبات شناختی جامعه در شرایط بحران است؛ زیرا مانع از آن می‌شود که هر رخداد جدید، به بازتعریف رادیکال ارزش‌ها و مواضع سیاسی بینجامد.

نکته‌ی مهم آن است که فکر سیاسی صحیح، بیش از آن‌که محصول اقناع لحظه‌ای یا تبلیغات کوتاه‌مدت باشد، نتیجه‌ی فرآیندهای بلندمدت آموزش، نهادینه‌سازی و گفتمان‌سازی است. در غیاب این فرآیندها، حتی جامعه‌ای که از سرمایه‌های تاریخی و ارزشی غنی برخوردار است، در معرض فرسایش فکری و بی‌ثباتی تحلیلی قرار می‌گیرد. از همین‌رو، بازتعریف فکر سیاسی صحیح، مقدمه‌ای ضروری برای فهم این پرسش است که چگونه می‌توان از طریق سازوکارهای فرهنگی و نهادی، پیوند میان منطق فکری انقلاب اسلامی و ادراک سیاسی جامعه معاصر را بازتولید کرد.

آسیب‌شناسی وضعیت موجود فکر سیاسی در جامعه ایران

بررسی وضعیت کنونی فکر سیاسی در جامعه ایران نشان می‌دهد که مسأله اصلی نه فقدان حساسیت سیاسی و نه بی‌اعتنایی عمومی به امر سیاست، بلکه نوعی ناپایداری شناختی و گسست تحلیلی در مواجهه با تحولات پیچیده است. جامعه ایرانی، به‌ویژه در بزنگاه‌های بحرانی، واکنش‌پذیری بالایی نسبت به رخدادهای سیاسی از خود نشان می‌دهد؛ اما این واکنش‌پذیری لزوماً به معنای برخورداری از فکر سیاسی منسجم و تحلیل‌محور نیست. در بسیاری از موارد، شدت واکنش‌ها بیش از عمق تحلیل‌هاست و همین امر، زمینه را برای نوسان‌های سریع در داوری‌های سیاسی فراهم می‌سازد.

یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های این وضعیت، شکنندگی شناختی در تفکیک سطوح مختلف واقعیت سیاسی است. در فضای عمومی، تمایز میان «رویداد»، «روایت» و «تفسیر» به‌طور فزاینده‌ای کمرنگ شده است. رخدادهای سیاسی، پیش از آن‌که در چارچوب‌های تحلیلی مورد فهم قرار گیرند، از خلال روایت‌های رسانه‌ای و بازنمایی‌های احساسی ادراک می‌شوند. این وضعیت، امکان داوری عقلانی و سنجش‌گرانه را تضعیف کرده و جامعه را در معرض پذیرش سریع روایت‌های قطبی و ساده‌سازی‌شده قرار می‌دهد.

در کنار این مسأله، گسست میان تجربه تاریخی و ادراک سیاسی نسل‌های جدید، یکی دیگر از آسیب‌های بنیادین فکر سیاسی در جامعه ایران به‌شمار می‌آید. تجربه‌هایی همچون انقلاب اسلامی، دفاع مقدس، مواجهه‌های طولانی‌مدت با تحریم‌ها و فشارهای خارجی، اگرچه در حافظه تاریخی جامعه ثبت شده‌اند، اما انتقال آنها به‌مثابه تجربه‌های زنده و معنادار، با دشواری‌های جدی مواجه است. در نتیجه، تاریخ سیاسی بیش از آن‌که منبعی برای تعمیق تحلیل و تقویت عقلانیت سیاسی باشد، به دانشی انتزاعی و کم‌اثر در کنش سیاسی روزمره تبدیل شده است.

از سوی دیگر، تضعیف نهادهای واسط تولید و انتقال معنا، نقش مهمی در این آسیب‌شناسی ایفا می‌کند. نهادهایی چون نظام آموزشی، رسانه‌های رسمی و غیررسمی، و حتی بخشی از نخبگان فکری، در بسیاری موارد نتوانسته‌اند روایت‌های منسجم و تحلیلی از تحولات سیاسی ارائه دهند. پراکندگی پیام‌ها، غلبه زبان هیجانی بر زبان تحلیلی، و فقدان چارچوب‌های تبیینی پایدار، سبب شده است که فضای عمومی بیش از آن‌که محل شکل‌گیری فهم سیاسی عمیق باشد، به میدان رقابت روایت‌های متعارض تبدیل شود.

این وضعیت، در شرایطی که جامعه با تهدیدات ترکیبی و جنگ‌های شناختی مواجه است، پیامدهای مضاعفی دارد. فقدان فکر سیاسی منسجم، جامعه را مستعد واکنش‌های افراطی یا انفعالی می‌کند؛ واکنش‌هایی که یا به رادیکالیسم احساسی می‌انجامد یا به نوعی بی‌اعتمادی فراگیر نسبت به امر سیاسی. هر دو حالت، در نهایت به تضعیف سرمایه اجتماعی و فرسایش توان مقاومت جمعی منجر می‌شود. بر این اساس، آسیب‌شناسی وضعیت موجود نشان می‌دهد که مسأله اصلی، نه کمبود اطلاعات سیاسی، بلکه ضعف در ساختاردهی معرفتی و تحلیلی آن است. جامعه‌ای که از انباشت داده‌ها برخوردار است اما فاقد چارچوب‌های تفسیری منسجم است، در برابر فشارهای بیرونی و درونی، بیش از پیش آسیب‌پذیر خواهد بود. این تشخیص، ضرورت پرداختن به الزامات نهادینه‌سازی فکر سیاسی  هم‌سو با منطق انقلاب اسلامی را به‌عنوان گام بعدی تحلیل، برجسته می‌سازد.

الزامات نهادینه‌سازی فکر سیاسی  هم‌سو با منطق انقلاب اسلامی

گذار از وضعیت شکننده‌ی کنونی به سوی شکل‌گیری فکر سیاسی منسجم و پایدار، مستلزم توجه به مجموعه‌ای از الزامات نهادی، آموزشی و فرهنگی است که در تعامل با یکدیگر عمل می‌کنند. نهادینه‌سازی فکر سیاسی، فرآیندی دفعی یا صرفاً وابسته به اقناع‌های مقطعی نیست؛ بلکه حاصل انباشت تدریجی الگوهای تحلیلی، عادت‌های شناختی و افق‌های معنایی در سطح فردی و جمعی است. از این منظر، تمرکز بر زیرساخت‌های فکری جامعه، شرط لازم برای مصون‌سازی آن در برابر بحران‌ها و تهدیدات مستمر به‌شمار می‌آید.

نخستین الزام، تقویت عقلانیت تحلیلی در مواجهه با امر سیاسی است. فکر سیاسی  هم‌سو با منطق انقلاب اسلامی، تنها زمانی می‌تواند از ثبات برخوردار باشد که شهروندان قادر به تحلیل چندسطحی رخدادها باشند؛ تحلیلی که میان علل کوتاه‌مدت و ساختارهای بلندمدت، میان کنشگران داخلی و موازنه‌های بین‌المللی، و میان خطاهای مدیریتی و پروژه‌های تخریبی تمایز قائل شود. فقدان این توان تحلیلی، سیاست را به عرصه‌ی داوری‌های صفر و یکی فرو می‌کاهد و جامعه را در برابر هر شوک سیاسی، مستعد نوسان‌های شدید می‌سازد.

دومین الزام، آموزش سواد روایت و فهم سازوکارهای جنگ شناختی است. در شرایطی که سیاست به‌طور فزاینده‌ای در میدان روایت‌ها رقم می‌خورد، ناتوانی در تشخیص الگوهای بازنمایی، برجسته‌سازی و تحریف، به یکی از مهم‌ترین منابع آسیب‌پذیری جامعه تبدیل می‌شود. نهادینه‌سازی فکر سیاسی مستلزم آن است که جامعه، بدون افتادن به ورطه بدبینی افراطی، بتواند روایت‌های سیاسی را در بستر منافع، اهداف و چارچوب‌های گفتمانی تولیدکنندگان آنها تحلیل کند. چنین توانمندی‌ای، امکان حفظ استقلال فکری جامعه را در برابر هژمونی رسانه‌ای و عملیات روانی فراهم می‌آورد.

الزام سوم، بازسازی نسبت فرد و امر جمعی در فهم سیاسی است. یکی از چالش‌های معاصر، غلبه نوعی فردگرایی واکنشی است که در آن، داوری‌های سیاسی عمدتاً بر مبنای تجربه‌های شخصی کوتاه‌مدت و منافع فوری شکل می‌گیرد. در مقابل، فکر سیاسی  هم‌سو با منطق انقلاب اسلامی، بر درک پیوستگی سرنوشت فردی و جمعی تأکید دارد و سیاست را عرصه‌ی مسئولیت مشترک تاریخی می‌فهمد. نهادینه‌شدن این نگاه، مانع از آن می‌شود که فشارهای مقطعی، به گسست‌های پایدار در همبستگی اجتماعی بینجامد.

در نهایت، باید توجه داشت که نهادینه‌سازی فکر سیاسی، بدون وجود زبان مشترک تحلیلی در فضای عمومی ممکن نیست. زمانی که مفاهیم کلیدی سیاست به‌صورت مبهم، متناقض یا احساسی به‌کار گرفته می‌شوند، امکان گفت‌وگوی عقلانی و اقناع پایدار از میان می‌رود. از این‌رو، یکی از الزامات اساسی، تثبیت مفاهیم و چارچوب‌های تبیینی‌ای است که بتواند تجربه‌ی سیاسی جامعه ایران را در قالبی منسجم و قابل فهم بازنمایی کند. این امر، زمینه را برای شکل‌گیری گفتمانی فراهم می‌سازد که در آن، فکر سیاسی نه واکنشی و مقطعی، بلکه تحلیلی، پایدار و معنادار باشد.

نقش دین در تثبیت فکر سیاسی مقاوم

در تحلیل پایداری فکر سیاسی جامعه، نمی‌توان از نقش منابع معنابخش و افق‌های ارزشی چشم پوشید. تجربه‌های تاریخی نشان می‌دهد که جوامع، صرفاً با اتکای به محاسبات عقلانی ابزاری یا منافع مادی، قادر به تحمل فشارهای ممتد و بحران‌های پیچیده نیستند. در چنین شرایطی، دین به‌مثابه یک منبع معنابخش کلان، نقشی اساسی در تثبیت فکر سیاسی ایفا می‌کند؛ نقشی که نه در قالب تحمیل گزاره‌های اعتقادی، بلکه در سامان‌دهی افق فهم، اخلاق داوری و امید اجتماعی قابل تحلیل است.

نخستین کارکرد دین در این زمینه، معنابخشی به تجربه‌ی رنج و سختی‌های جمعی است. جامعه‌ای که قادر به تفسیر رنج‌های سیاسی و اقتصادی خود در چارچوبی معنادار نباشد، به‌تدریج دچار فرسایش روانی و بی‌اعتمادی نسبت به آینده می‌شود. در سنت دینی، رنج و فشار، نه صرفاً به‌عنوان نشانه ناکارآمدی یا شکست، بلکه به‌مثابه بخشی از فرآیند تاریخیِ تحقق عدالت و مقاومت فهم می‌شود. این نوع معناپردازی، امکان بازتفسیر بحران‌ها را فراهم می‌آورد و از فروکاستن آنها به تجربه‌های صرفاً منفی جلوگیری می‌کند.

دومین کارکرد دین، سامان‌دهی اخلاق سیاسی و مهار هیجانات جمعی است. در شرایط بحران، احساساتی چون خشم، ترس و ناامیدی به‌سرعت در فضای عمومی گسترش می‌یابند و می‌توانند به داوری‌های شتاب‌زده و کنش‌های مخرب منجر شوند. اخلاق سیاسی برخاسته از دین، با تأکید بر اصولی همچون انصاف در قضاوت، پرهیز از ظلم و مسئولیت‌پذیری اجتماعی، چارچوبی برای کنترل این هیجانات فراهم می‌سازد. این چارچوب، نه به معنای انفعال، بلکه به معنای جهت‌دهی عقلانی به کنش سیاسی است.

سومین بُعد نقش دین، بازتولید امید عقلانی در جامعه است. امید، اگر به خوش‌بینی ساده‌انگارانه یا انتظار منفعلانه فروکاسته شود، به‌سرعت در مواجهه با واقعیت‌های سخت فرو می‌ریزد. در مقابل، امید دینی، بر پیوند میان تلاش انسانی و افق‌های بلندمدت تاریخی استوار است. چنین امیدی، شهروندان را به کنش مسئولانه و مشارکت آگاهانه در عرصه عمومی ترغیب می‌کند، بدون آن‌که آنان را از درک محدودیت‌ها و دشواری‌های موجود غافل سازد.

از این منظر، دین در جامعه ایران، بخشی از زیرساخت نرم فکر سیاسی مقاوم را تشکیل می‌دهد. این نقش، زمانی به‌درستی ایفا می‌شود که دین بتواند به زبان تحلیل اجتماعی و سیاسی ترجمه شود و در قالب مفاهیمی چون معنا، اخلاق و امید، در فهم امر سیاسی حضور یابد. در غیر این صورت، خطر فروکاستن دین به ابزاری شعاری یا واکنشی، نه‌تنها به تضعیف کارکرد معنابخش آن می‌انجامد، بلکه می‌تواند به فرسایش اعتماد عمومی نیز دامن بزند. تثبیت فکر سیاسی  هم‌سو با منطق انقلاب اسلامی، مستلزم بهره‌گیری هوشمندانه از این ظرفیت دینی در سطح گفتمانی و فرهنگی است.

آنچه این یادداشت کوشید به‌صورت تحلیلی–توصیفی نشان دهد، این واقعیت است که پایداری جامعه ایران در برابر بحران‌های درهم‌تنیده‌ی داخلی و تهدیدات خارجی، پیش از آن‌که به ابزارهای سخت یا واکنش‌های مقطعی وابسته باشد، به کیفیت فکر سیاسی شهروندان گره خورده است. فکر سیاسی، در این معنا، نه یک موضع‌گیری زودگذر، بلکه سازه‌ای شناختی–فرهنگی است که نحوه فهم، داوری و کنش جامعه در عرصه عمومی را سامان می‌دهد و در بزنگاه‌های تاریخی، نقش تعیین‌کننده‌ای در جهت‌گیری جمعی ایفا می‌کند.

تحلیل چارچوب مفهومی نشان داد که «فکر سیاسی صحیح» در منطق انقلاب اسلامی، به معنای یکنواخت‌سازی آرا یا حذف تکثر نیست، بلکه ناظر به شکل‌گیری عقلانیتی تحلیلی، تاریخی و معنا‌محور است که بتواند میان اصول ثابت و شرایط متغیر تعادل برقرار کند. آسیب‌شناسی وضعیت موجود نیز آشکار ساخت که چالش اصلی جامعه ایران، نه کمبود اطلاعات یا حساسیت سیاسی، بلکه شکنندگی شناختی، ضعف در تفکیک سطوح واقعیت و گسست میان تجربه تاریخی و ادراک معاصر است؛ وضعیتی که جامعه را در برابر جنگ‌های شناختی و روایت‌های تحریف‌شده آسیب‌پذیر می‌سازد.

بر این اساس، نهادینه‌سازی فکر سیاسی  هم‌سو با منطق انقلاب اسلامی، مستلزم مجموعه‌ای از الزامات درهم‌تنیده است: تقویت عقلانیت تحلیلی، آموزش سواد روایت، بازسازی نسبت فرد و امر جمعی و تثبیت زبان مشترک تبیینی در فضای عمومی. در این میان، دین به‌عنوان یک منبع معنابخش و اخلاق‌ساز، نقشی کلیدی در تثبیت فکر سیاسی مقاوم ایفا می‌کند؛ نقشی که از طریق معنا‌بخشی به رنج، مهار هیجانات جمعی و بازتولید امید عقلانی، امکان تاب‌آوری پایدار جامعه را فراهم می‌آورد.

در نهایت، گفتمان‌سازی به‌مثابه حلقه‌ی اتصال آموزش فردی و اقناع جمعی، شرط تحقق عملی این الزامات است. بدون شکل‌گیری گفتمان منسجم و تحلیلی، ظرفیت‌های فکری جامعه به سرمایه‌ای پایدار تبدیل نخواهد شد. جمع‌بندی این مباحث نشان می‌دهد که تداوم انقلاب اسلامی، نه صرفاً در سطح ساختارهای رسمی، بلکه در گرو نهادینه‌شدن فکر سیاسی‌ای است که بتواند جامعه را در مواجهه با تحولات پیچیده، از واکنش‌های احساسی و ناپایدار به سوی کنش عقلانی، مسئولانه و معنادار هدایت کند.

* پژوهشگر حوزوی

انتهای پیام/