صاحبخبر -
خلیج فارس از منظر ژئوپلیتیکی، حیاتیترین نقطه در نقشه سیاسی و اقتصادی قرن بیستویکم است. بیش از یکسوم انرژی جهان از مسیرهای دریایی این منطقه عبور میکند و کنترل آن عملا به معنی تسلط بر شریان حیاتی اقتصاد جهانی است. ایالات متحده آمریکا با استقرار ناوگان پنجم نیروی دریایی خود در بحرین و حضور نظامی در پایگاههای متعدد منطقهای، ضمن حفظ ظاهر نظم امنیتی مورد نظر خود، توانسته است نهتنها رقبا را مهار کند بلکه متحدین خود بهویژه اروپا را در مدار وابستگی راهبردی نگه دارد. اروپا که خود فاقد حضور مستقل نظامی در خلیج فارس است، امنیت انرژی و بازرگانی خود را به حضور ایالات متحده در این منطقه گره زده است. در ظاهر، این وضعیت به گسترش همکاری غربی تعبیر میشود، اما در واقع، نشاندهنده شکل جدیدی از استعمار غیرمستقیم اقتصادی و امنیتی است که واشنگتن از طریق قدرت دریایی و مالی بر اتحادیه اروپا اعمال میکند.
بخش اول: وابستگی ژئوپلیتیک اروپا
به حضور آمریکا
حضور آمریکا در خلیج فارس تنها برای مقابله با ایران یا حفاظت از مسیرهای نفتی است، بلکه ابزار حفظ سلطه سیاسی و اقتصادی واشنگتن بر متحدانش محسوب میشود. اتحادیه اروپا در تمامی دهههای اخیر، از بحران انرژی دهه ۱۹۷۰ گرفته تا تنشهای خاورمیانه پس از سال ۲۰۱۱، نشان داده است که بدون حمایت آمریکا قابلیت واکنش مستقل ندارد.
این وابستگی در سه سطح قابل تحلیل است:
۱. سطح امنیتی: ناتو به عنوان ساختار نظامی تحت سلطه واشنگتن عمل میکند. حضور آمریکا در خلیج فارس به منزله ضمانتی برای امنیت انرژی اروپا است، اما به قیمت سلب استقلال راهبردی آن. در واقع، آمریکا با «تأمین امنیت انرژی» در قالب حضور نظامی، هزینهای را بر اروپا تحمیل میکند که شامل پذیرش سیاستهای جهانی واشنگتن در برابر ایران، روسیه و چین میشود.
۲. سطح اقتصادی: با کنترل جریان نفت و گاز از خلیج فارس، ایالات متحده نقش واسطهای در بازار جهانی انرژی بازآفرینی کرده است. شرکتهای انرژی آمریکایی و سیاستهای تحریم واشنگتن به گونهای طراحی شدهاند که وابستگی اروپا به انرژی ارزان و مطمئن خاورمیانه را به ابزار فشار سیاسی تبدیل کنند.
۳. سطح نهادی و تصمیمگیری: اروپا در شرایطی قرار گرفته که تصمیمات استراتژیک آن (مانند روابط با ایران، چین یا روسیه) عملا متأثر از اراده سیاسی ایالات متحده است. خروج شرکتهای بزرگ اروپایی از ایران پس از تحریمهای ثانویه آمریکا نمادی از همین سلطه اقتصادی است.
بخش دوم: روابط انرژی
و استعمار اقتصادی اروپا
اروپا حدود ۳۰ درصد از نیاز نفتی خود را مستقیما یا غیرمستقما از مسیر خلیج فارس تأمین میکند. هرگونه اختلال در امنیت تنگه هرمز باعث افزایش آنی قیمت انرژی در بازارهای اروپایی میشود و فشار سیاسی بر دولتهای اروپایی برای پیروی بیشتر از سیاستهای آمریکا را تشدید میکند.
واشنگتن با حفظ ناوهای خود، در عمل ساختار بیمه کشتیرانی و تجارت دریایی را تحت کنترل دارد. شرکتهای اروپایی که در بخش انرژی و بیمه فعال هستند، بدون همراهی با سیاستهای آمریکا قادر به فعالیت پایدار نیستند. این وضع، شکل واضحی از استعمار اقتصادی مدرن است: کنترل بازار بدون اشغال سرزمین، از طریق وابستگی زیرساختی.
تحریم ایران نیز ضربه دیگری بر استقلال اقتصادی اروپا بود. شرکتهایی چون توتال، پژو، زیمنس و شل که میتوانستند در بازار ایران و آسیای جنوب غربی جایگاه قدرتمندی بیابند، تحت فشار مستقیم آمریکا مجبور به خروج شدند. در نتیجه، بازار خاورمیانهای اروپا عملا به چین و روسیه واگذار شد.
بخش سوم: نقش روسیه و ایران
در چالش بازار اروپا
از نگاه راهبردی، روسیه متحد طبیعی ایران در معادله ژئوپلیتیکی خلیج فارس است. این اتحاد از دیدگاه واشنگتن و اروپا تهدیدی دوگانه محسوب میشود: هم در حوزه نظامی، هم در حوزه انرژی. روسیه در بحرانهای جهانی انرژی، بارها از جایگاه خود به عنوان صادرکننده اصلی گاز استفاده کرده و نیاز اروپا را به عنوان اهرم سیاسی به کار گرفته است. اکنون با نزدیکتر شدن تهران و مسکو در همکاریهای انرژی از خط لولههای جایگزین گرفته تا طرحهای حمل LNG از خزر و جنوب ایران بازار اروپا با چالشی جدی روبهروست. اگر ایران بتواند با همکاری روسیه مسیرهای جدید صادرات انرژی را عملی سازد، وابستگی اروپا به مسیر تحت کنترل آمریکا و کشورهای عربی کاهش خواهد یافت، اما در آن صورت نفوذ روسیه بر زیرساختهای انرژی اروپا افزایش مییابد. این وضعیت، فرصتی راهبردی برای محور شرق (روسیه–ایران–چین) ایجاد میکند تا در مقابل نظم آمریکایی، نظام اقتصادی چندقطبی جدیدی را شکل دهند. اروپا در این ساختار، مصرفکنندهای وابسته باقی میماند، نه بازیگری تصمیمگیرنده.
بخش چهارم: سناریوی جنگ
و پیامدهای فراتر از ایران و آمریکا
در صورت بروز هرگونه جنگ گسترده در خلیج فارس بهویژه درگیری مستقیم ایران و ایالات متحده اثرات آن محدود به دو طرف نخواهد بود. به دلیل موقعیت حیاتی تنگه هرمز، هر تهدیدی به مسدود شدن این گذرگاه میتواند بحران انرژی جهانی را رقم بزند.
برای اروپا، این سناریو چند پیامد مستقیم دارد:
۱. افزایش بیسابقه قیمت نفت و گاز: اروپا بهطور متوسط روزانه میلیونها بشکه نفت از مسیرهایی دریافت میکند که از خلیج فارس عبور میکنند. قطع یا اختلال در این انتقال، رکودی سنگین در صنایع و افزایش شدید هزینه خانوارها را در پی خواهد داشت.
۲. بحران بیمه و حملونقل: شرکتهای اروپایی در حوزه بیمه و تجارت دریایی پیش از هر کشور دیگری آسیب خواهند دید. نرخ بیمهها و حمل بار تا چند برابر افزایش مییابد، و مسیرهای جایگزین از روسیه یا آفریقا هزینهبر و نامطمئن خواهند بود.
۳. شوک سیاسی و فروپاشی نسبی اتحاد اروپایی: اختلاف درون اتحادیه اروپا بر سر نحوه پاسخ به بحران باعث تضعیف انسجام درونی آن خواهد شد. کشورهای شرق و شمال اروپا که بیشتر تحت نفوذ امنیتی آمریکا هستند، از مواضع واشنگتن پیروی خواهند کرد، در حالیکه کشورهای غربیتر بهدنبال کاهش تنش و حفظ روابط اقتصادی با محور شرق خواهند رفت.
۴. انتقال بحران به بازار جهانی و سقوط یورو: افزایش نرخ انرژی و نااطمینانی تجاری موجب افت رشد اقتصادی، کاهش ارزش یورو و افزایش تورم در کل منطقه یورو خواهد شد. در چنین شرایطی، هرگونه رویارویی نظامی در خلیج فارس، بحران اقتصادی اروپا را نهتنها محتمل بلکه قطعی میسازد. اروپا در واقع، قربانی تقابل قدرتهای بزرگ خواهد بود، زیرا از استقلال ژئواکونومیک برخوردار نیست. حضور آمریکا در خلیج فارس دیگر صرفا یک عامل بازدارنده سیاسی یا نظامی نیست، بلکه بخشی از سازوکار سلطه اقتصادی جهانی است. ایالات متحده امنیت انرژی را به ابزاری برای کنترل بازارها و تصمیمهای سیاسی اروپا تبدیل کرده و وابستگی مزمن متحدان اروپایی خود را به امنیت تحت رهبری واشنگتن تحکیم کرده است. در مقابل، روسیه و ایران با همگرایی راهبردی، این نظم را به چالش کشیدهاند. روسیه با استفاده از منابع گاز و نفت و ایران با موقعیت ژئوپلیتیکی بیبدیل خود، میکوشند تعادلی جدید در نظام جهانی انرژی ایجاد کنند که میتواند موقعیت اروپا را به شدت تضعیف کند. بنابراین، هرگونه جنگ یا بحران در خلیج فارس، نه تهدیدی محلی برای ایران یا آمریکا، بلکه یک زلزله اقتصادی جهانی خواهد بود؛ زلزلهای که نخستین قربانی آن اقتصاد و همبستگی سیاسی اروپا است. در پایان باید گفت ایالات متحده از طریق حضور نظامی در خلیج فارس، توانسته است شکل نوینی از استعمار را پایهگذاری کند: استعمار مبتنی بر وابستگی انرژی، مالی و امنیتی. اروپا در ظاهر شریک این قدرت است، اما در واقع، زیرساختهای حیاتی اقتصادیاش در اختیار نظم آمریکایی قرار دارد. همزمان، محور روسیه-ایران با افزایش همکاریهای انرژی، مسیر جایگزینی را ترسیم کرده است که میتواند موقعیت اروپا را در تأمین منابع حیاتی دگرگون کند. این تحولات، آینده نظم جهانی را به سوی چندقطبی شدن سوق میدهد، اما اروپا در صورت تداوم وابستگی به امنیت آمریکایی، از بازیگر فعال به مخاطب مصرفکننده تبدیل خواهد شد. در چشمانداز بلندمدت، جنگ یا بحران در خلیج فارس اگر روی دهد، نه پایان نظم موجود، بلکه آغاز دورهای از بازتعریف اقتدار انرژی جهانی خواهد بود؛ دورهای که در آن، اروپا ناخواسته بیش از هر بازیگر دیگری تاوان سلطه آمریکا بر امنیت خلیج فارس
را خواهد پرداخت.∎