خبرگزاری مهر - مجله مهر؛ سیده نرجس سرمست: مأموریت ما در سبزهمیدان بود. هر بار که برنامه تجمعی بود، سبزهمیدان یکی از نقاط اصلی درگیری میشد. اول شب هجدهم دیماه شلوغی خاصی نبود. همین شد که تعدادی از بچهها با موتور رفتند برای گشت و حدود بیست نفر از ما ماندیم وسط میدان.
بعد از حدود نیمساعت اما وضعیت تغییر کرد. هر لحظه جمعیت از سمت شهرداری، بیستون و لاکانی بیشتر میشد. یک عده به هوای اعتراض اقتصادی که از چند روز قبل راه افتاده بود، خانوادگی حضور پیدا کرده بودند؛ همراه با کودکان قد و نیمقد. همین موضوع ما را خیلی نگران میکرد. هنوز نیروهای موتورسوار برنگشته بودند که نقاب از فراخوان پهلوی افتاد. عدهای سردمدار حمله شدند و به عنوان نیروی پیشران جلوی جمعیت قرار گرفتند. مجهز آمده بودند. توی کولههایشان چوب و سنگ و چاقو داشتند و از حلبهای کنار ساختمانهای نیمساخته و حتی نیمهی میز پینگپنگ به عنوان سپر استفاده میکردند. بعضی از لیدرها را میشناختم؛ از اشرار شناس رشت بودند.
از پشت حلبهایی که سپر کرده بودند، به سمت ما سنگ و چوب میانداختند و جلو میآمدند. سلاح ما فقط تیر ساچمهای داشت و چیز خاصی برای دفاع از خود نداشتیم. تا آن زمان حکم تیر هم صادر نشده بود. بیست نفر مانده بودیم میان حلقهای که هر لحظه تنگتر میشد و افرادی که تشنهی خون بودند.
ناگهان یکی از میان جمعیت با چاقو به دوستم حملهور شد. چاقو دستش را شکافت و خونش جاری شد. در همین حین یکی از سنگها محکم خورد به سر رفیق دیگرم. سرش شکافته شد و خون فواره زد بیرون. اگر همانجا میماند معلوم نبود چه بلایی سرش میآوردند. اطراف را نگاه کردم. تنها یک راه به ذهنم رسید. همینطور که به سمت دهانهی علمالهدی عقب میرفتیم، بردمش زیر بنر غرفههای اطراف میدان و جایی پنهانش کردم. چارهای نداشتم؛ باید برمیگشتم برای محافظت از میدان. دعا دعا میکردم کسی از آنها پیدایش نکند.
صحنه، شبیه فیلمهای آخرالزمانی بود که عدهای زامبی هر لحظه به ما نزدیک میشدند. اخبار شهر از طریق بیسیم به ما میرسید. این وضعیت فقط در سبزهمیدان نبود. همزمان بیست و نه نقطه از شهر رشت به صورت همزمان و سازماندهی شده شلوغ شده بود. برای نمونه، امامزادهای را سر خیابان سام آتش زده بودند و خیابان را تنگ کرده بودند تا مردم از ایست بازرسی آنها بگذرند. فلکهی گاز نیز به طور کامل به آشوب و آتش کشیده شده بود.
اوضاع که کمی آرام شد، دوستانمان را به بیمارستان رساندیم، اما دیدهها و شنیدهها باورکردنی نبود. از حجم خرابی شهر و بلایی که سر شهدا آورده بودند، بهتمان زده بود.