شناسهٔ خبر: 76941772 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: اکونیوز | لینک خبر

شاعری که با آرش ماندگار شد و با مهره سرخ اعتراف کرد - اکونیوز

اقتصاد ایران: بریدن از زادگاه و جدایی از وطن در سال‌های دوری از ایران، روح سیاوش کسرایی را غمگین و ملول می‌کند، و شعر «دلم هوای آفتاب می‌کند» حاصل این روزهاست.

صاحب‌خبر -

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: سیاوش کسرایی، شاعر و فعال سیاسی چپ‌گرا، پنجم اسفند ماه ۱۳۰۵ چشم به جهان گشود و نوزدهم بهمن ۱۳۷۴ چشم از جهان فرو بست. او دانش‌آموخته دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و از بنیان‌گذاران انجمن ادبی «شمع سوخته» بود که سالیان دراز در حزب توده ایران فعالیت کرد. کسرایی یکی از شاگردان وفادار نیما یوشیج بود و سرایش منظومه «آرش کمانگیر» او را به عنوان خالق نخستین منظومه حماسی نیمایی در ادبیات ایران ماندگار کرد. از جمله آثار ماندگار او می‌توان به مجموعه شعرهای «آوا»، «مهره سرخ»، «در هوای مرغ آمین»، «هدیه برای خاک»، «تراشه‌های تبر»، «خانگی»، «با دماوند خاموش» و «خون سیاوش» اشاره کرد.

منظومه «آرش کمانگیر» که شناخته‌شده‌ترین اثر اوست، در واقع دومین کتاب کسرایی است، که شهرت و اعتبار او را تثبیت کرد. این اثر که به چهره‌ای افسانه‌ای می‌پردازد که با پرتاب جانفرسای یک تیر میهن را از نابودی نجات می‌دهد، به عنوان نخستین نمونه شعر نو حماسی به سبک نیما یوشیج شناخته می‌شود. این شاهکار ادبی در سال ۱۳۵۰ توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شد و حتی در زمان حکومت محمدرضا شاه پهلوی در کتاب‌های درسی دوره دبستان تدریس می‌شد. «آرش کمانگیر» به دلیل سبک حماسه‌سرایی و محتوای اجتماعی خود، در کنار شعر «غزل برای درخت»، درخششی خاص در میان آثار کسرایی دارد.

از دیگر نکات قابل توجه در زندگی سیاوش کسرایی، نقش او در ابداع لقب «جهان‌پهلوان» برای غلامرضا تختی است که طبق گفته صدرالدین الهی، این اصطلاح ابتدا توسط کسرایی در قصیده‌ای به همین نام به کار رفت و بر تختی ماند.

شاعری که با آرش ماندگار شد و با مهره سرخ اعتراف کرد

سیر سیاسی زندگی کسرایی با فعالیت‌های ملی‌گرایانه در دوران دبیرستان به همراه محسن پزشکپور و داریوش فروهر آغاز شد و در سال ۱۳۲۷ با عضویت در حزب توده وارد فاز جدیدی شد. پس از کودتای ۱۳۳۲ مدتی را در زندان گذراند و سپس به یکی از دبیران منتخب کانون نویسندگان ایران تبدیل شد که در سال ۱۳۴۷ در تأسیس آن نقش داشت. او در سال ۱۳۵۶ جزو سخنرانان شب‌های شعر گوته بود و سرانجام در سال ۱۳۶۱ ایران را از طریق زاهدان ترک کرد و به کابل و بعدتر مسکو رفت، و پس از سرخوردگی از گرایش به کمونیسم و در پی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به اتریش مهاجرت کرد و در وین ساکن شد. کسرایی از سال ۱۳۶۵ تا ۱۳۶۷ عضو هیئت سیاسی حزب توده بود و در سال ۱۳۶۹ از کمیته مرکزی این حزب کناره گرفت. در دهه ۱۳۶۰، زمانی که محمدرضا شجریان برای اجرای برنامه به شوروی سفر کرد، کسرایی در دیدار با او گفت: «به همه دوستان در ایران بگو هر آنچه که حزب توده درباره کمونیسم به ما گفت، دروغ بود.» این مواضع نشان‌دهنده تحولات فکری و سیاسی عمیقی است که او در سال‌های پایانی زندگی با آن روبه‌رو شد.

آخرین کتاب کسرایی با نام «مهره سرخ» که در سال ۱۳۷۴ به چاپ رسید، در واقع تصویری معکوس از «آرش کمانگیر» و اعتراضی علنی به سیاست‌های حزب توده و عواقب آن بود. آرش کمانگیر روایتگر ایثار و رهایی است، و مهره سرخ به موضوع اغفال و اتلاف می‌پردازد. این اثر بیانگر تأسف و پشیمانی عمیق کسرایی از مسیر کمونیسم پس از کناره‌گیری از رهبری حزب و مهاجرت به وین بود، چنان‌که در مقدمه آن نوشته است: «... سخن از خطاهای خطیر نیک‌خواهانی است که شیفتگی را به‌جای شناخت در کار می‌گیرند و شتابزده و با دانشی اندک تا مرزهای تباهی می‌رانند؛ و اینک تاوان سنگینی که بایدشان پرداخت. از کی باید نالید؟! پراکندگی، میوه آن تلخ‌دانه‌هایی است که خود بر زمین افشانده‌ایم….»

شاعری که با آرش ماندگار شد و با مهره سرخ اعتراف کرد

دلبستگی سیاوش کسرایی به ایران را نمی‌توان نادیده گرفت. گذشته از اشعار حماسی‌اش مانند آرش کمانگیر، حتی در شعر «غزلی برای درخت»، اشارات او به پایداری سرزمین و مردمان صبور و پایدار آن را در قامت درخت می‌توان دید. به همین ترتیب است که جدایی از ایران با همه ابعاد سرزمین و فرهنگی‌اش برای شاعری مانند او دشوار است؛ بریدن از زادگاه و جدایی از وطن در سال‌های دوری از ایران، روح او را غمگین و ملول می‌کند، و شعر «دلم هوای آفتاب می‌کند» حاصل این روزهاست:

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد

تمام روزهای ماه را

فسرده می‌نماید و خراب می‌کند

و من به یادت ای دیار روشنی!

کنار این دریچه‌ها

دلم هوای آفتاب می‌کند

خوشا به آب و آسمان آبی‌ات

به کوه‌های سربلند

به دشت‌های پر شقایقت

به دره‌های سایه‌دار

و مردمان سخت‌کوشِ توده کرده رنج روی رنج

زمین پیر پایدار!

هوای توست در سرم

اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من

به سوی دیگری شتاب می‌کند

نه آشنا نه همدمی

نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی

تویی و رنج و بیم تو

تویی و بی پناهی عظیم تو

نه شهر و باغ و رود و منظرش

نه خانه‌ها و کوچه‌ها

نه راه آشناست

نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست

تو و هزار درد بی‌دوا

تو و هزار حرف بی‌جواب

کجا روی؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌کند

چراغ مرد خسته را

کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی‌دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می‌کند

نشسته‌ام به بزم دوستان و سرخوشم

بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش

سخن به هر کلام و شیوه‌ای ز عهد و از یگانگی است

به دوستی، سخن ز جاودانگی‌ست

امان ز شبرو خیال

امان،

چه‌ها که با من این شکسته خواب می‌کند

اگر چه بر دریچه‌ام در آستان صبح

هنوز هم ملال ابر بال می‌کشد

ولی من ای دیار روشنی

دلم چو شامگاه توست

به سینه‌ام اجاق شعله خواه توست

نگفتمت؟ دلم هوای آفتاب می‌کند...

تصاویری که کسرایی در این شعر می‌آفریند، چند تصویر از روزگار مردی است که از دیار روشنی و سرزمین نور دور شده و حال با حسرت در کنار دریچه‌ها _و نه پنجره‌ها_ به جستجو و در حسرت نور دیار خود نشسته است. نه زبان گفتگوی آن مردمان بیگانه و نه نگاه ناآشنای آنها جوابی برای روح خسته او نیست. مردی که پس از بریدن از وطن، در بی‌پناهی و تنهایی عظیم خود گرفتار مانده است.

سیاوش کسرایی سرانجام در ۶۹ سالگی، پس از عمل جراحی قلب و ابتلا به ذات‌الریه، در وین، پایتخت اتریش، چشم از جهان فرو بست و در بخش هنرمندان گورستان مرکزی این شهر به خاک سپرده شد. در بیستمین سالگرد درگذشت او، آرامگاهش در زمره آرامگاه مشاهیر و نام‌آوران قرار گرفت.

برچسب‌ها: