شناسهٔ خبر: 76937446 - سرویس استانی
نسخه قابل چاپ منبع: ایمنا | لینک خبر

خرده‌روایت‌هایی از سیزدهمین روز جنگ

هنوز باورمان نمی‌شود از بلاهایی که دشمن جانی به سرمان آورد، از شب‌هایی که آشوب آغتشاشگران به جان شهرهایمان افتاد ؛ آنچه می‌خوانید خرده‌روایت‌هایی است از سیزدهمین روز جنگ از ایثار «مرضیه نبوی‌نیا» تا دلهره‌های مادرانه بر پیاده‌رو، اینجا روایت تقابل غیرت و غارت است.

صاحب‌خبر -

به گزارش خبرگزاری ایمنا، ما سال‌ها بود که می‌دانستیم دشمن جانی داریم، دشمنی که نامش را شنیده بودیم، اما دانستن یک چیز است و دیدن، چیز دیگر.

آن روز، آن دشمن را به چشم خود دیدیم، در جنگ دوازده روزه‌ای که اسرائیل به ایران حمله کرد، در کودکانی که پرپر شدند، در خانه‌هایی که فرو ریختند و در صدای پدافندهایی که شب را با اضطرابشان به صبح رساندیم، آنجا فهمیدیم دشمن یعنی چه، یعنی مرگ، یعنی ویرانی، یعنی هجوم بی‌رحمانه به زندگی اما گمان نمی‌کردیم همین دشمن جانی در سیزدهمین روز جنگ در ماه دی، این قدر نزدیک، این قدر بی‌واسطه، زخم خورده و عریان، مقابل چشمانمان ظاهر شود، نه در مرزها که در دل شهر نه با تانک و موشک که با آتش با نفرت با هتک حرمت.

او را دیدیم در حمله به مسجدها، در قرآن‌هایی که پاره و سوزانده شدند، در شعله‌هایی که حرمت عبادت را نشانه رفتند، در پرستاری که برای نجات حال بیمار، بیمارستان را ترک نکرد و سوخت، در نوجوانی که در مسجد ماند تا مزدوران این دشمن جانی نتوانند به نمازگزاران آسیب برسانند.

برای مردم عادی این چهره ناشناخته بود، هیچکس نمی‌دانست که به بهانه اعتراض، عناصری در دل جمعیت کمین کرده‌اند، تشنه خشونت و خون‌ریزی با نشانه‌گیری مستقیم جوانان این شهر؛ آنچه می‌خوانید خرده‌روایت‌هایی است از سیزدهمین روز جنگ.

خرده‌روایت‌هایی از سیزدهمین روز جنگ

از غبار فریب تا آتش غیرت

تاریخ دقیقش در خاطرم نیست، اما غبار فتنه تازه بر آسمان سوریه نشسته بود، آن روزها قاب رسانه‌ها پر بود از واژه‌هایی مثل اعتراض مردمی و نارضایتی داخلی. می‌گفتند این آتش، خشم شعله‌ور مردمی است که از معیشت و دولت خویش خسته‌اند و پای هیچ بیگانه‌ای در میان نیست.

اما زمان، نقاب از چهره‌ها برداشت، آنگاه که تیشه بر مزار پاک «حجربن عدی» زدند و حرمت پیکر مطهرش را شکستند، معلوم شد این قصه، روایت آزادی نیست، امروز سوریه مانده است و ویرانه‌هایی که روزی زیرساخت، نیروگاه و فرودگاه بود، امروز ثروت این مردم نجیب، بی هیچ منفعتی برای صاحبان اصلی‌اش از سرچاه‌ها به کام تانکرهای غارتگر سراریز می‌شود، حالا دیگر بر کسی پوشیده نیست که طراح این آشوب، نه مردم که پنجه‌های استکبار بود، هدفی که نه نجات انسان‌ها بلکه تاراج طلای سیاه بود.

افسوس که این سلسله آتش به اینجا ختم نشد و شامگاه هجدهم دی، قلب تپنده دزفول، حرم حضرت سبزقبا را نیز نشان رفتند تا با پتک کینه، ضریح و مقبره را به آتش بکشند.

خرده‌روایت‌هایی از سیزدهمین روز جنگ

عطر نذری در غوغای خیابان

عطرِ نذریِ شهدایی که در کوچه پیچید، فهمیدم شب جمعه متفاوتی در پیش است. بی‌قرار بودم، برای من که جسمم یاریِ چندانی نمی‌کرد، مصلای شهر نه برای نان که برایِ جان بود؛ برای سیراب شدن از نگاه معنوی شهدا.

ساعت از پنج گذشته بود و من پشت سیستم در کلاس آنلاین اسیر بودم. اما مگر می‌شد وقتی دلت جای دیگریست، درس بفهمی؟ کلاس را نیمه‌کاره رها کردم، دستِ زینب را گرفتم و زدیم به دلِ خیابان. دخترم شانزده سال هم نداشت، اما سلیقه‌اش از همان کودکی بوی شهادت می‌داد؛ همیشه دنبال دفترهایی بود که عکس حاج‌قاسم یا باکری رویشان نقش بسته باشد.

نزدیک میدان که شدیم با صحنه عجیبی روبه‌رو شدیم. جمعیت موج می‌زد، اما نه از جنسِ زائران. عده‌ای مشغول تخریب بودند، پسرهایی که به سن‌وسالِ دخترم می‌خوردند، تابلوی وسط میدان را پایین می‌کشیدند. نتوانستم ساکت بمانم: «چرا اموال عمومی؟ این‌ها چه ربطی به اقتصاد دارد؟» دخترم با دلهره گفت: «مادر، چیزی نگو… این‌ها فقط به دنبال آشوب‌اند.» آن لحظه فقط آرزوی دو بال داشتم تا از میان غبارِ این فتنه‌ها پر بکشم و به قرارِ شهدا برسم. دشمن تورش را پهن کرده بود، اما غافل از اینکه این ملت، درس‌گرفته مکتبِ امام حسین (ع) است و با این بادها نمی‌لرزد.

خرده‌روایت‌هایی از سیزدهمین روز جنگ

در امتداد نگاه سربی

مردی مرا به درون گردابِ آدم‌های گریزان پرتاب می‌کند؛ به میانِ جمعیتی که گویی از چیزی نامرئی می‌گریزند. خودم را از هجومِ تن‌ها بیرون می‌کشم و یک بار دیگر به عقب خیره می‌شوم؛ به قلمروِ نقاب‌دارها و سنگ‌اندازها. آن‌ها حالا از خطِ قرمز عبور کرده و به محدوده ما هجوم آورده‌اند.

ما که تنها تماشاگرانی مردد بودیم؛ کسانی که یا هنوز میان ماندن و رفتن تصمیم نگرفته بودند، یا فقط مسخِ هیجانِ عریانِ حادثه شده بودند، در این میان، زنی به سمت من می‌آید. دست‌هایش را در عمقِ جیب‌های پالتوی سیاهش پنهان کرده و با آرامشی عجیب، گویی در یک پیاده‌روی عصرگاهی است، گام برمی‌دارد. قامتی افراشته دارد و نگاهی که مستقیم به افق دوخته شده است؛ شبیهِ فرمانده‌ای که از نبردی پیروزمندانه بازمی‌گردد تا مدالِ افتخارش را از دستِ سرنوشت بگیرد، اما غرورش مانع از بروزِ هرگونه اشتیاقی می‌شود.

وقتی چشم در چشم می‌شویم، درمی‌یابم که برندگیِ نگاهش از لبه‌ی تیزِ بلوک‌های شکسته هم فراتر می‌رود. شک ندارم؛ او مستقیم به سراغِ من می‌آید. دستی دوباره مرا به سمتِ کوچه منتهی به بازارِ روز هل می‌دهد. سنگ‌ها پیشِ پایم به رقص درمی‌آیند و من در میانِ غبار با خود می‌اندیشم: «مگر در این شهر چقدر ساخت‌وساز داشتیم که این نارنجک‌های سنگیِ زمخت تمام نمی‌شوند؟» دوباره به پشتِ سر می‌نگرم. باید زن را ببینم. نکند در هیاهوی این بلوا، دو چشمِ معمولی را در ذهنم چنین اسطوره‌ای ساخته‌ام؟ اما او همان‌جاست؛ در میانه کوچه با همان طمأنینه و گام‌های استوار. نگاهش هنوز هم می‌تواند هر بیننده‌ای را مسخ یا نابینا کند.

به دنبالِ دو زن که پیکرِ نیمه‌جانی را بر دوش می‌کشند، به خانه‌ای پناه می‌برم که درهایش را به روی ما، آوارگانِ خیابان، گشوده‌اند. تا خانه‌ی خودم تنها پنج دقیقه راه است، اما در شهری که سیزده سالِ تمام در آن ریشه داشته‌ام، حالا احساسِ غربت و آوارگی می‌کنم، در گوشه حیاط به ستونِ سایه‌بان تکیه می‌دهم و آرام روی زمین رها می‌شوم.

خرده‌روایت‌هایی از سیزدهمین روز جنگ

میان شعله‌های کینه، میان سپیدی وظیفه

خیابان‌های رشت ملتهب بود، اما درون کلینیک، زنی با روپوش سپید، تنها به ضربان قلب بیمارانی فکر می‌کرد که چشم‌انتظار یاری‌اش بودند، «مرضیه نبوی‌نیا» آن شب نه فقط یک پرستار که فرشته نجات بود. وقتی صدای پای آتش نزدیک شد و دود راهروها را بلعید، همه از رفتن گفتند، اما مرضیه «ماندن» را برگزید.

او ماند تا هیچ بیماری در تنهایی و ترس جان نسپارد. دستانش که تا آن لحظه پانسمان می‌بست، حالا تکیه‌گاهِ قدم‌های لرزان بیماران شده بود. یکی را بلند کرد، دیگری را هدایت کرد و تا آخرین نفر را به آغوش امنیت نسپرد، آرام نگرفتاما افسوس که زمان برای خودِ او متوقف شد. وقتی آخرین بیمار رفت، راه خروج در کامِ آتش گم شده بود. «مرضیه نبوی‌نیا» در همان میعادگاه همیشگی‌اش، میان شعله‌های برخاسته از آشوب، زنده‌زنده سوخت تا ثابت کند پرستاری، نه یک شغل که رسمی برای جان‌فشانی است.