شناسهٔ خبر: 76935851 - سرویس فرهنگی
نسخه قابل چاپ منبع: جام‌جم آنلاین | لینک خبر

رویای سفید در آفتاب گرمسیری

شنیدن واژه‌ «زمستان» همیشه در ذهن من تصویری از سفیدی بی‌پایان و قدم‌زدن در میان دانه‌های سرد و ریز برف را مجسم می‌سازد؛ اما خاطرات من، دخترکی از دل جنوب گرم، رنگی کاملا متفاوت و خاص دارند.

صاحب‌خبر -
 
زمستان ما، فصل نسیم‌های خنک و ملایم و پوشیدن پیراهن‌های نخی ضخیم‌تر بود، نه کاپشن‌های پشمی سنگین و شال‌گردن‌های گران‌قیمت. برف برای ما رویایی دور و دست‌نیافتنی بود؛ رویایی که فقط در کارتون‌های رنگارنگ و کتاب‌های قصه می‌دیدیم و با حسرت و حسودی به آدم‌برفی‌های خندان و بازی هیجان‌انگیز با گلوله‌های سفید نگاه می‌کردیم. ما در کوچه‌های‌مان به‌جای لغزیدن روی یخ سفت، با برگ‌های خشک پاییزی می‌دویدیم و روی شن‌های گرم پارک‌ها بازی می‌کردیم و می‌خندیدیم. 
در مدرسه، وقتی معلم با شور و حرارت از «شکوفه‌های برف بر شاخه‌های کاج» شعر می‌خواند، من سعی می‌کردم آن منظره‌ زیبا را با نخل‌های بلند و مرکبات سبز و لیموترش‌های کوچه‌‌مان تصور کنم، اما خیال همیشه نیمه‌تمام می‌ماند و درست درنمی‌آمد. با‌این‌حال، عشق برف و آن سردی دلنشین و شیرین در وجودم ریشه دوانده بود؛ عشقی که هرگز از میان نرفت، حتی زیر آفتاب همیشه بیدار و سوزان جنوب. اکنون که سال‌های زیادی گذشته و امید سفر به شهرهای برفی و سردسیر در دلم روشن مانده است، هنوز همان کودک خیال‌پرداز درونم زنده است و با هیجان و شوق فراوان به آسمانی فکر می‌کند که برف می‌بارد. زمستان برای من نماد پاکی، آرامش و نو شدن است، گرچه سرزمینم گرم، خشک و آفتاب‌خیز است. شاید رمز زیبایی زندگی در همین باشد؛ در دوست داشتن چیزهایی که نداریم و آرزوی‌مان رسیدن به آنهاست. برف قصه‌هایم هنوز سفید و دست‌نیافتنی در قلبم می‌ماند، تا رویاهایم هیچ‌گاه فراموش نشوند و مرا زنده نگه‌دارند.