بعید میدانم جز به جز؛ ولی یقین دارم هیچگاه تماشای اولین برف زندگیام را فراموش نمیکنم.
اواخر دهه ۸۰ بود؛ یک روز از آن روزهایی که میگویی حالم مشابه آسمان است.
همانقدر گرفته، همانقدر تنگ؛ جلوی تلویزیون نشسته بودم به دنبال یک سیدی میگشتم، همانهایی که هدیه آن جعبه شانسی (سکسک) بود. به هر حال تماشای چندباره کارتون، بهتر از تماشای آن برفهای دیجیتالی بود!
بین انتخاب دیدن چندباره سیندرلا و دیو و دلبر مانده بودم که ردّ بازی خورشید و ابرها، تعادل نور خانه را بههم میریخت... حتی خورشید هم، همبازی داشت الا من!
در همین حین که خورشید پشت ابر چشم گذاشته بود، ناگهان سرمای غریبی پرده را تکان داد.
بدو بدو به سمت پنجره رفتم، دو دستی محکم دهانم را گرفتم و از خوشحالی جیغ آرامی سر دادم.
برف بود! اما نه دیجیتالی، این بار واقعی بود! سفید بود، رنگ موهای مامان بزرگ و زود آب میشد، مثل بستنی یخچالی مامان محدثه.
برف همینطور روی تراس مینشست و من شگفتزده منتظر مامان بودم تا به خانه برگردد و بروم خودم را روی برفها پرتاب کنم.
وقتی مامان آمد، چهرهاش درهم بود و تا خواستم اجازه بگیرم، ناگهان یک عروسک خرسی صورتی بیرون آورد. گفت: «این هدیه از طرف عضو جدید خونوادمونه، دیگه قرار نیست تنهایی بازی کنی، قراره یه آبجی یا داداش داشته باشی.»
مات و مبهوت ماندم.
بدون اینکه چیزی بگویم، مستقیم به طرف پارک روبهروی خانه رفتم. برفها را روی سرم آوار میکردم، میخندیدم. تمامِ تنم به لرزه افتادهبود...
وقتی شب شد. با تب و لرز به ادامه تماشای سیندرلا نشستم. به هر حال با آمدن آن مهمان، دیگر نمیشد راحت کارتون دید.
اولین برف عمرم با این خبر رنگی شد و تا امروز گوشه دنج ذهنم مانده است.
∎
اواخر دهه ۸۰ بود؛ یک روز از آن روزهایی که میگویی حالم مشابه آسمان است.
همانقدر گرفته، همانقدر تنگ؛ جلوی تلویزیون نشسته بودم به دنبال یک سیدی میگشتم، همانهایی که هدیه آن جعبه شانسی (سکسک) بود. به هر حال تماشای چندباره کارتون، بهتر از تماشای آن برفهای دیجیتالی بود!
بین انتخاب دیدن چندباره سیندرلا و دیو و دلبر مانده بودم که ردّ بازی خورشید و ابرها، تعادل نور خانه را بههم میریخت... حتی خورشید هم، همبازی داشت الا من!
در همین حین که خورشید پشت ابر چشم گذاشته بود، ناگهان سرمای غریبی پرده را تکان داد.
بدو بدو به سمت پنجره رفتم، دو دستی محکم دهانم را گرفتم و از خوشحالی جیغ آرامی سر دادم.
برف بود! اما نه دیجیتالی، این بار واقعی بود! سفید بود، رنگ موهای مامان بزرگ و زود آب میشد، مثل بستنی یخچالی مامان محدثه.
برف همینطور روی تراس مینشست و من شگفتزده منتظر مامان بودم تا به خانه برگردد و بروم خودم را روی برفها پرتاب کنم.
وقتی مامان آمد، چهرهاش درهم بود و تا خواستم اجازه بگیرم، ناگهان یک عروسک خرسی صورتی بیرون آورد. گفت: «این هدیه از طرف عضو جدید خونوادمونه، دیگه قرار نیست تنهایی بازی کنی، قراره یه آبجی یا داداش داشته باشی.»
مات و مبهوت ماندم.
بدون اینکه چیزی بگویم، مستقیم به طرف پارک روبهروی خانه رفتم. برفها را روی سرم آوار میکردم، میخندیدم. تمامِ تنم به لرزه افتادهبود...
وقتی شب شد. با تب و لرز به ادامه تماشای سیندرلا نشستم. به هر حال با آمدن آن مهمان، دیگر نمیشد راحت کارتون دید.
اولین برف عمرم با این خبر رنگی شد و تا امروز گوشه دنج ذهنم مانده است.