بازگشت ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» به کانون تحولات امنیتی پیرامون ایران، بیش از آنکه صرفا یک رویداد نظامی باشد، بازتابدهنده مرحلهای تازه در الگوی تعامل تقابلی تهران و واشنگتن است؛ الگویی که سالهاست میان فشار، بازدارندگی و تلاش برای اجتناب از جنگ نوسان میکند.
در نگاه نخست، تمرکز رسانهای بر تحرکات نظامی میتواند این تصور را ایجاد کند که منطقه در آستانه یک تقابل مستقیم قرار گرفته است، اما تجربه تاریخی و تحلیل رفتار راهبردی دو بازیگر نشان میدهد که واقعیت، پیچیدهتر از یک دوگانه ساده «جنگ یا صلح» است.
مساله محوری در وضعیت کنونی، نه صرفا افزایش توان نظامی در صحنه، بلکه چگونگی تفسیر این افزایش توان ازسوی طرف مقابل است.
روابط ایران و امریکا در مرحلهای قرار دارد که تصمیمها بیش از آنکه بر پایه نیتهای اعلامشده شکل بگیرند، براساس ادراک از نیت طرف مقابل اتخاذ میشوند. در چنین فضایی، حتی اقداماتی که با هدف بازدارندگی طراحی شدهاند، میتوانند به صورت ناخواسته به محرک تصعید تنش تبدیل شوند. از این رو، تحلیل احتمال درگیری نظامی، مستلزم تمرکز بر منطق تصمیمگیری، محدودیتهای ساختاری و خطر خطای محاسباتی است، نه صرفا شمار ناوها و جنگندهها و وضعیت منطقه.
ناو هواپیمابر و منطق دیپلماسی اجبار در محیط آستانهای
استقرار ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن را باید در چارچوب راهبرد شناختهشده ایالاتمتحده برای مدیریت بحرانهای پرتنش تحلیل کرد؛ راهبردی که بر ترکیب نمایش قدرت، تهدید ضمنی و حفظ امکان عقبنشینی کنترلشده استوار است. در ادبیات امنیت بینالملل، چنین رفتاری ذیل مفهوم «دیپلماسی اجبار» قرار میگیرد؛ یعنی تلاش برای تغییر محاسبات طرف مقابل از طریق افزایش هزینههای بالقوه، بدون عبور از آستانه جنگ.
ناو هواپیمابر، برخلاف تصور رایج، ابزار آغاز جنگ نیست، بلکه ابزار شکلدهی به محیط تصمیمگیری است. این شناور، به دلیل ارزش نمادین و هزینه راهبردی بالا، معمولا در شرایطی به منطقه اعزام میشود که هدف اصلی، ارسال پیام سیاسی و روانی باشد نه ورود به درگیری مستقیم. ایالاتمتحده بهخوبی آگاه است که در صورت بروز جنگ با ایران، ناوهای هواپیمابر بهجای مزیت، میتوانند به آسیبپذیری راهبردی تبدیل شوند.
از این منظر، حضور آبراهام لینکلن را باید بخشی از یک بازی سیگنالدهی دانست نه مقدمه اجتنابناپذیر جنگ. در همین چارچوب، تمرکز امریکا بر ابزارهای فشار غیرمستقیم -بهویژه در حوزه انرژی و کشتیرانی- اهمیت مضاعف مییابد. تلاش برای مختلکردن صادرات نفت ایران، بهویژه از طریق هدفگیری ناوگان غیررسمی حمل نفت، نشان میدهد که واشنگتن ترجیح میدهد فشار را در سطوحی اعمال کند که هم هزینهزا باشد و هم قابل کنترل. این الگو، نهتنها با تجربه ونزوئلا، بلکه با سیاستهای اعمالشده علیه روسیه پس از ۲۰۲۲ نیز همخوانی دارد. هدف، تغییر رفتار از طریق فرسایش تدریجی است نه شوک نظامی. البته بیان این نکته خالی از لطف نیست که در ساختار آنارشیک نظام بینالملل همواره احتمال جنگ وجود دارد.
بازدارندگی، ادراک عقبنشینی و منطق تصعید ناخواسته
با وجود این، خطر اصلی در چنین راهبردی، شکاف میان نیت و ادراک است. تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد که بسیاری از جنگها نه در اوج تهدید، بلکه در لحظهای آغاز شدهاند که یکی از طرفین تصور کرده طرف مقابل اراده یا توان پاسخگویی را ازدست داده است. اینجاست که مفهوم «عقبنشینی ادراک شده» بهمراتب خطرناکتر از عقبنشینی واقعی میشود. در وضعیت کنونی، هرگونه سیگنال مبهم -چه ازسوی امریکا و چه ازسوی ایران- میتواند به سرعت به عنوان نشانهای از ضعف، تردید یا عدم قطعیت در اراده راهبردی تفسیر شود. نبود کانالهای پایدار ارتباطی و سازوکارهای موثر مدیریت بحران، این آسیبپذیری را به طور محسوسی افزایش میدهد و امکان اصلاح برداشتهای نادرست را کاهش میدهد. در چنین فضایی، حتی اقداماتی که با هدف بازدارندگی و پیشگیری از تشدید تنش طراحی شدهاند، ممکن است ازسوی طرف مقابل به عنوان نشانهای از عقبنشینی، یا برعکس، مقدمهای برای اقدام تهاجمی تلقی شوند. همین ابهام در تفسیر نیتها میتواند زنجیرهای از واکنشهای متقابل را فعال کند؛ واکنشهایی که در ابتدا محدود و قابل کنترل به نظر میرسند، اما به تدریج به سطحی میرسند که مهار آنها دشوار میشود.
در شرایطی که تصمیمگیران ناچارند بر پایه اطلاعات ناقص و پیشفرضهای بدبینانه عمل کنند، خطر لغزش از بازدارندگی به سمت تصعید ناخواسته بهطور قابلتوجهی افزایش مییابد. تحرکات همزمان نظامی امریکا و متحدانش در منطقه -از بازآرایی نیروها در عراق و اردن گرفته تا تقویت حضور هوایی در خلیجفارس- را باید در همین چارچوب تحلیلی فهم کرد. این اقدامات از منظر واشنگتن بخشی از تلاش برای مهار واکنش احتمالی ایران و ایجاد چتر دفاعی برای نیروها و متحدان تلقی میشود. با این حال، از دید تهران، همین آرایش نظامی میتواند نشانهای از آمادگی برای اجرای یک اقدام محدود یا آزمودن آستانه واکنش ایران تعبیر شود. این شکاف در برداشتها، دقیقا همان نقطهای است که خطر خطای محاسباتی شکل میگیرد و میتواند مسیر بحران را به طور ناخواسته تغییر دهد.
بازتعریف قواعد درگیری و محاسبه هزینهها ازسوی ایران
در برابر این وضعیت، ایران راهبردی را در پیش گرفته که میتوان آن را «بازدارندگی از طریق شفافسازی خطوط قرمز» توصیف کرد. برخلاف برخی دورههای گذشته که ابهام راهبردی نقش پررنگتری داشت، پیام کنونی تهران نسبتا روشن است: هرگونه اقدام نظامی علیه ایران، حتی در سطح محدود و نمادین، با پاسخی فوری و گسترده مواجه خواهد شد. این موضع، نه از سر تمایل به جنگ، بلکه دقیقا برای جلوگیری از شکلگیری این تصور است که میتوان با هزینهای اندک، ضربهای کنترل شده وارد کرد. این بازتعریف قواعد، مبتنی بر دو ارزیابی کلیدی است؛ نخست، این باور که حملات محدود، بهجای حل بحران، آن را مزمن میکنند و فشار نظامی را به وضعیت دایمی تبدیل میسازند. دوم، این ارزیابی که تنها پاسخ قاطع و پرهزینه میتواند طرف مقابل را از تداوم چنین الگویی منصرف کند. در همین چارچوب است که ایران تلاش کرده پیامهای خود را نهتنها به امریکا، بلکه به اسراییل و بازیگران منطقهای نیز منتقل کند و هزینههای ورود غیرمستقیم به درگیری را یادآور شود.
محدودیتهای ساختاری امریکا و بنبست راهبردی
در سوی مقابل، ایالاتمتحده با شکافی فزاینده میان اهداف سیاسی و ابزارهای در دسترس مواجه است. اگرچه فشار برای مهار یا تضعیف ایران در بخشی از ساختار قدرت امریکا جدی است، اما تجربههای عراق و افغانستان، تمایل به ورود به جنگی گسترده و پرهزینه را بهشدت کاهش داده است. حجم و نوع نیروهای مستقر در منطقه نیز نشان میدهد که واشنگتن برای یک جنگ تمامعیار برنامهریزی نکرده، بلکه به دنبال حفظ گزینههای محدود و قابل بازگشت است.
نتیجه این وضعیت، شکلگیری نوعی بنبست تصمیمگیری است: نه امکان عقبنشینی کامل وجود دارد، نه ظرفیت و اجماع لازم برای تشدید قاطع. این بنبست، اگر با مدیریت دقیق همراه نباشد، میتواند بهتدریج احتمال وقوع یک درگیری ناخواسته را افزایش دهد؛ درگیریای که هیچیک از طرفین، دستکم در سطح رسمی، آن را مطلوب نمیدانند.
سناریوهای پیشرو: متغیرها، محرکها و نقاط گسست
اگر سناریوهای پیشگفته را دقیقتر کالبدشکافی کنیم، روشن میشود که هر یک از آنها به مجموعهای از محرکهای مشخص و نقاط گسست حساس وابستهاند. در سناریوی نخست- یعنی تداوم وضعیت آستانهای و مدیریتشده- متغیر کلیدی، حفظ نوعی «عقلانیت حداقلی» در تصمیمگیری دو طرف است. در این وضعیت، امریکا فشار نظامی و اقتصادی را در سطحی نگه میدارد که از دید واشنگتن بازدارنده باشد، اما بهگونهای طراحی میشود که ایران آن را به عنوان مقدمه جنگ تفسیر نکند. در مقابل، ایران نیز با تداوم راهبرد بازدارندگی فعال، تلاش میکند هزینههای بالقوه هرگونه اقدام نظامی را برجسته سازد، بیآنکه بهطور مستقیم ماشه درگیری را بکشد. این سناریو، اگرچه شکننده است، اما به دلیل همخوانی نسبی با محدودیتهای راهبردی هر دو طرف، همچنان محتملترین مسیر کوتاهمدت به شمار میآید.
سناریوی دوم- تصعید محدود اما پرریسک- بیش از آنکه محصول تصمیمی آگاهانه باشد، نتیجه تلاقی چند خطای محاسباتی است. یک حمله محدود، یک سوءبرداشت اطلاعاتی، یا حتی یک کنش ازسوی بازیگران ثالث میتواند زنجیرهای از واکنشها را فعال کند که مهار آن دشوار شود. در این سناریو، هرچند هیچیک از طرفین خواهان جنگ تمامعیار نیستند، اما منطق «اعتبار بازدارندگی» میتواند آنها را به پاسخهایی فراتر از انتظار اولیه سوق دهد. خطر اصلی این سناریو در آن است که کنترل تصعید، بهتدریج از سطح سیاسی به سطح میدانی منتقل شود؛ جایی که تصمیمها سریعتر، پرهزینهتر و کمتر قابل بازگشت هستند.
سناریوی سوم -حرکت به سوی نوعی دیپلماسی حداقلی مبتنی بر بازدارندگی متقابل- نیازمند تغییر در محاسبات هزینه-فایده هر دو طرف است. در این چارچوب، نه حل و فصل ریشهای اختلافات مدنظر است و نه بازگشت کامل به الگوهای پیشین دیپلماتیک، بلکه هدف، کاهش ریسک جنگ از طریق تفاهمهای ضمنی یا غیررسمی است. این سناریو تنها زمانی فعال میشود که تداوم وضعیت کنونی، از نظر هر دو بازیگر، پرهزینهتر از مدیریت کنترل شده تنش تلقی شود. هر چند شواهد فعلی از ضعف این مسیر حکایت دارد، اما تاریخ روابط پرتنش نشان میدهد که چنین چرخشهایی اغلب ناگهانی و در پی شوکهای محدود رخ میدهند.
تعادل ناپایدار و سیاستگذاری در سایه عدم قطعیت
در جمعبندی نهایی، میتوان گفت روابط ایران و امریکا در مرحلهای قرار دارد که عدم قطعیت، عنصر غالب آن است. نه نشانهای قطعی از تصمیم برای جنگ وجود دارد و نه ساز و کاری پایدار برای عبور از تنش. آنچه این وضعیت را خطرناک میکند، نه سطح خصومت، بلکه شکنندگی تعادل موجود است. هر دوطرف در تلاشاند همزمان دو هدف متعارض را محقق کنند: افزایش فشار بر طرف مقابل و جلوگیری از خروج بحران از کنترل. همین دوگانگی، فضای تصمیمگیری را بهشدت پیچیده کرده است. از منظر نظری، وضعیت کنونی را میتوان نمونهای کلاسیک از «بازدارندگی ناپایدار» دانست؛ حالتی که در آن، بازدارندگی وجود دارد، اما فاقد نهادها و کانالهایی است که خطاهای محاسباتی را اصلاح کنند. در چنین شرایطی، نقش ادراک، سیگنالدهی و مدیریت روایتها اهمیتی همسنگ توان نظامی پیدا میکند. هر پیام اشتباه، هر سکوت معنادار یا هر اقدام مبهم میتواند به عنوان نشانهای از تغییر اراده تعبیر شود و محاسبات طرف مقابل را دگرگون کند. درنهایت، باید تاکید کرد که اگر جنگی رخ دهد، به احتمال زیاد نه نتیجه یک تصمیم راهبردی شفاف، بلکه محصول انباشت تدریجی سوءبرداشتها خواهد بود. جلوگیری از چنین مسیری، بیش از هر چیز، مستلزم آن است که هر دوطرف، محدودیتهای خود و طرف مقابل را بهدرستی درک کنند. در سیاست بینالملل، قدرت صرفا در توان ضربه زدن خلاصه نمیشود؛ بلکه در توان مهار خود و شکلدهی هوشمندانه به ادراک طرف مقابل نیز معنا پیدا میکند. آینده این بحران، دقیقا در همین نقطه رقم خواهد خورد./اعتماد
∎