به گزارش خبرنگار معارف ایرنا، مرحوم آیتالله محمدتقی مصباحیزدی در شرح این فراز از مناجات شعبانیه گفت: «اِلهی قَدْ جُرْتُ عَلی نَفْسی فِی النَّظَرِ لَها فَلَهَا الْوَیْلُ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها؛ خداوندا، من به خودم در رابطه با چارهاندیشی و تدبیر خودم ظلم کردم. پس وای بر من اگر من را نیامرزی.» برای تبیین این فراز از مناجات ذکر ۲ مقدمه لازم است.
۱. تقریبا نیمی از این مناجات در طلب رحمت و بخشش الهی است و با انواع بیانات لطیف، شیرین و دلنشین سعی شده که دریای رحمت الهی به جوش بیاید. هرچند پیشتر گفته شد، خداوند حالات متعارض ندارد و تغییر متعلق به ما است که لیاقت رحمت او را پیدا میکنیم. به عنوان نمونه همه مردم حتی کودکان دبستانی میدانند که خورشید طلوع و غروب نمیکند، ولی میگویند طلوع و غروب کرد. قرآن نیز با زبان عرف سخن گفته است. البته خورشید هم حرکتی دارد ولی غروب و طلوع معروف را ندارد و این زمین است که خود را مواجه با خورشید میکند نه اینکه خورشید بالا و پایین برود. ما نیز به زبان محاوره میگوییم کاری میکنیم تا خدا را خشنود کند و پرهیز میکنیم از کاری که خدا را ناخوش بیاید، در حالی که ما کوچکتر از آنیم که بتوانیم رضایت برای خدا ایجاد کنیم.
پس ما که میگوییم دریای رحمت خدا به جوش بیاید، در حقیقت معنای آن این است که جوششی در ما پیدا شود که مشمول رحمت الهی شویم. چرا که رحمت او همچون آبشاری است که از ازل تا ابد در حال ریزش و جوشش و خروش است و این ما هستیم که باید جلو رفته و این گنجایش را پیدا کنیم تا از این آبشار بیپایان رحمت الهی استفاده کنیم.
۲. زبان مناجات و دعا غیر از زبان برهان و جدال و خطابه است. اگر زبانها را در همان صناعات خمس (برهان، جدل، خطابه، مغالطه و شعر) محصور کنیم، میتوانیم بگوییم دعا و مناجات، زبان شعر است. البته نه به معنای نثر منظوم بلکه شعر در اصطلاح اهل منطق یعنی بیانی که نیروی خیال را تحریک کند و در مقام مدح، عواطف و در مقام مرثیه، احساسات دیگران را تحریک میکند. با این تفاوت که در مناجات، احساسات و عواطف مناجاتکننده تغییر پیدا کرده و تحریک میشود تا شایستگی درک رحمت الهی را پیدا کند. کسی اشکال نکند که در فلان دعا، کُبری کلیت ندارد و در فلان مناجات، مقدمات برهان، تمام نیست. چرا که این دعا در مقام استعطاف است تا عطوفت خداوند جلب شود نه در مقام بیان یک قضیه برهانی و جدلی و مانند آن.
پس از ذکر این ۲ مقدمه در رابطه با این فراز از مناجات عرض میکنیم: گاهی ممکن است کسی به طور معمولی اقرار کند که من گناه کردهام و گاهی نیز همین اقرار را با لطافت خاص بیان میکند. روح انسان که منسوب به خدا است، قدرت زیادی دارد و میتواند علاوه بر فاعل ادراک بودن، موضوع ادراک نیز باشد. یعنی چیزی را درک کرده و سپس خود به تماشای درک خود مینشیند و جمع این دو حالت خیلی عجیب است که امکان آن برای بسیاری از فیلسوفان اروپایی و غربی مورد تردید است.
این فیلسوفان گفتهاند «علم به نفس، مُحال و علم شهود به نفس ناممکن است. چرا که عالِم باید غیر از معلوم باشد.» ولی پندار فیلسوفان غربی درست نیست. چرا که روحِ منسوب به خدا، در وجود انسان قدرتی دارد که میتواند بر اعمال خود اشراف پیدا کند. آگاهان از علم روانشناسی اهمیّت این مسأله را به خوبی درک میکنند و میتوان گفت که راز خلیفةالله بودن انسان همین قدرت روحی اوست که امانتدار الهی گشته و اختیار و اراده نیز از همینجا ناشی میگردد.
انسان قدرت دارد که زمام خیال خود را در اختیار گرفته و نگذارد هر جا که میخواهد بتازد و اگر کاری کنیم که جهنمی بشویم، خیلی به خودمان ظلم کردهایم. این قدرت را باید در جهت اصلاح خود به کار ببندیم و از قدرت خود سوء استفاده نکنیم.
در این فراز میگوییم «خودم بر خودم حقی داشتم که آن را پایمال نمودم.» زیرا ما دارای دو شأن و موقعیّت هستیم. یکی شأن کسی که باید حقی ادا کند و دیگر شأن کسی که باید حق او ادا شود. هم معلم هستیم و هم متعلم. هم مربی هستیم و هم متربی و لذا عرض میکنیم «خدایا به خودم ظلم کردم، چرا که در مقام چارهاندیشی و نگاه به موقعیّت وجودی و تدبیر امور خودم کوتاهی نمودم.» مثل پدری که به جای چارهاندیشی برای فرزندش، او را در آتش انداخته باشد، من نیز خودم را به آتش افکندهام امّا در دنیا چون پرده وجود دارد، نمیتوانم ببینم ولی در قیامت که پردهها کنار رفت و یا برای مردان خدا که پردهها هم اکنون کنار رفته است، معلوم میشود که هم اکنون در آتش هستم.
وقتی که دیگری از انسان شکایت میکند، قاضی حق او را میگیرد و به صاحبش برمیگرداند ولی وقتی که انسان از خودش شکایت میکند، قاضی چه میتواند بکند؟ این لطیفترین بیانی است که بیچارگی و عجز انسان را مجسم و عطوفت و رحمت الهی را اقتضا میکند. «وای بر من، هیچ چارهای ندارم مگر آنکه تو مرا ببخشی. کسی به داد من نمیرسد. از خودم شکایت میکنم که به خودم ستم نمودم».
اَلاِکرام بِالاِتمام
«اِلهی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ اَیّامَ حَیوتی فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنّی فی مَماتی؛ خداوندا احسان تو همواره در دوران حیات و زندگی شامل حال من بوده است. پس آن را در حال ممات از من دریغ مدار.» اگر بخواهیم این جمله را بهصورت قیاس در نظر بگیریم، یک کبرای پنهان دارد و آن اینکه «خدایا در طول زندگی به من احسان کردی و هر کس که در طول زندگی به من کمک کرده، باید بعد از مرگ هم به من کمک کند. پس خدایا باید پس از مرگ به من کمک کنی.» امّا این کبری تامّ و تمام نیست. زیرا خداوند در طول زندگی برای فراهم شدن زمینه امتحان به انسانها کمک کرده است و بعد از مرگ نوبت حساب و عقاب است و دیگر آن موضوع باقی نمانده است و چون این بیان نه برهانی است و نه جدلی، بلکه صرفاً بهانهای است برای مخاطب قرار دادن پروردگار، نباید انتظار تامّ بودن برهان را داشت.
پس عرض میکنیم «خدایا! یک عمر به من احسان کردی، قبل از آنکه آفریده شوم. با نعمت و با لطف تو شرایط وجود برای من فراهم شد. در طول زندگی، همیشه مشمول نعمتهای بیپایان تو بودم که توان شمارش آنها را ندارم. پس از مرگ نیز احتیاج به آن دارم، پس با استصحاب احسان، مرا رها نکن. همان عاملی که باعث شد عمری بدون استحقاق و حتی بدون اینکه درخواستی داشته باشم به من نعمت ببخشی، به حکم اَلاِْکْرامُ بِالاِْتْمامِ پس از مرگ نیز نعمت خود را تکمیل کن».