جوان آنلاین: میخواهم از نسلی بگویم که همه جا هست و هیچ کجا نیست. کنار مترو دستفروشی میکند. در خیابان کتاب میفروشد. آن یکی دستسازهای هنری خواهرش را روی یک متر زمین بساط کرده برای لقمهای نان. یکی هم گاهوبیگاه سازی میزند تا مردم در ازای هنرش به او پول بدهند. او گدا نیست یک هنرمند است. هنرمندی که غریزی موسیقی میداند و یحتمل به جایی وصل نیست که آموزههایش را حرفهای پیش ببرد. زورش با آن گیتار نیمهجان به راهروهای تودرتوی مترو میرسد و خیابانهای فراخ شهر.
واقعیت تلخ این است که میان زبان مدیران نظام آموزشی با دنیای ذهنی نسل جوان، گسل بسیار بزرگی هست که جز با برنامهریزی و هماندیشی دو نسل برطرف نمیشود. مدیران برایشان تصمیم میگیرند غافل از اینکه آنها در یک فرکانس دیگر زندگی میکنند. مدیران سعی دارند بودجه و انرژیشان را صرف سختافزارها کنند. سیمان ریخته و آهنها را بالا بردهاند. بخشنامه دادهاند و فراخوان زدهاند. غافل از اینکه هویت یک جوان با بنر و بخشنامه ساخته نمیشود. هویت را باید با ایجاد تعلق خاطر به ریشه و تقویت بالهایی برای پرواز ساخت.
«نیت» نام نسلی است که جوان است. یک جوان نامرئی. زیرا نه در حال کار رسمی است و نه در حال تحصیل. اسمش توی سامانههای کار و مهارتآموزی هم نیامده. اما هست و در شهر نفس میکشد. نسلی که اغلب نادیده گرفته میشود. همان جوانی که گفته شد در مترو ساز میزند. اویی که دستفروشی میکند، اویی که هنرمند است، اما چون مدرکش را نگرفته، انگار که نیست. جامعه نمیتواند آنها را حذف کند. حضور آنها در خانهها، پارکها، کافهها یا حتی واگنهای مترو پررنگ است؛ ولی در ساختار حکومتی انگار که وجود ندارد. این نسل یعنی نیت فکر میکند به هیچکجا وصل نیست. میان یک جزیره تنها مانده و راه نجاتی ندارد. آنها اگر در مسیر درست دیده و هدایت نشوند، دچار افسردگی شدید و انزوا شده یا به سمت رفتارهای پرخطر و مخرب کشیده میشوند.
جوان ایرانی که هم هنرمند است و هم نیست، انگار توی برزخ است. او مهارتی دارد که برایش آموزش رسمی ندیده و شغلی دارد که رسمی نیست. نه بیمه دارد نه سابقه و نه... آنها استعدادهای زیادی دارند، اما سرخوردهاند. باید دیدشان، باید بهشان بالوپر داد. باید اعتباربخشی را جایگزین مدرکگرایی کرد. باید به آنها فرصت دیدهشدن داد. اگر در مترو ساز میزند، پس اندک سواد موسیقیایی دارد باید به او اعتماد شود و در بیشمار فضای شهری، جایی برای کسبوکار او در نظر گرفت. برای برخورد دور از شأن با جوانهای دستفروش، آنها را به گوشهای از بازار کسبوکار سوقشان داد.
اکنون که دروازه اینترنت جهانی به روی همه باز است، افراد میتوانند بدون هیچ مرزی آموزش ببیند. هنر بیاموزند و مهارت یاد بگیرند. پس نمیشود کسی را که در یوتیوب تدوین آموخته یا با تمرین و ممارست نویسنده خوبی است، به دلیل نداشتن مدرک، او را از صحنه رقابتهای شغلی پس زد. باید پلتفرمهایی برای اعتباربخشی ساخته شود تا بر اساس میزان مهارت واقعی و اعتبار، به جوان هویت رسمی داده شود. اگر او هویت رسمی نداشته باشد از کمترینهای حقوق شهروندی مانند وام و بیمه و رتبهبندی شغلی بیبهره میماند.
دولت باید فکری برای ساختن مناطق آزاد فرهنگی کند. طبق تجربههای موفق جهانی به هابهای خلاقیت روی بیاورد. یعنی بسیاری از فضاهای رها شده یا درحال تخریب را در اختیار جوانها قرار دهد. جایی که بدون بوروکراسیهای اداری جوان «نیت» بتواند موسیقی تمرین کند، نقاشی بکشد یا طرحهای ذهن خلاقش را پیادهسازی کند. بد نیست بدانید ماتادرو در اسپانیا یک کشتارگاه بزرگ بود که حالا تبدیل به مرکز هنری شده که در آن استودیوهای ضبط موسیقی رایگان، سالنهای تئاتر تجربی و فضای کار اشتراکی برای گرافیستها وجود دارد. یا مرکز سیآرسی در کرهجنوبی که جوانان «نیت» منزوی در خانه را فراخواند تا در تیمهای کوچک، پروژههای دیجیتال انجام دهند. دولت کره در ازای خلاق بودن به آنها حقوق مختصری میدهد. مهمترین نقطه مشترک هابهای جهانی، ورود آزاد و بدون فیلتر برای جوان است. لازم نیست از هفتخوان رستم عبور کند.
نهادهای هنری و فرهنگی باید خارج از چارچوبهای دولتی و فرمایشات اجباری مشوق جوانها باشد تا بخش مهم و پر انرژی فرهنگ را پیش ببرند. چرا اگر میخواهند یک کار فرهنگی در چارچوب محله انجام بدهند، بودجه برایشان جایی تعریف نشده است؟ چرا اگر تعدادی جوان بخواهند درباره قوم یا محله خود کتاب یا نمایشگاهی برپا کنند، درخواستشان جایی تعریف نشده است؟ دولت نمیتواند برای جوان آینده بسازد. آینده او در ذهنش نقش بسته و فقط کافی است که دولت موانع را از پیش پایش بردارد. به او هویت بدهد و اعتماد کند. دولت موفق بهجای سخنرانی برای جوانها برایشان میدان اثبات میسازد. باید جوانها را شنید. گوشدادن با شنیدن فرق دارد. خوب شنیدن یعنی رسیدن به این باور مهم که متفاوتبودن دنیای آنها لزوماً به معنای انحراف نیست.
وضعیت نسل جوان ما شبیه خانهای زیبا و اصیل است، اما رها شده. قبل از اینکه لودرهای بیهویتی ریشهها را از جا بکند و یکمشت جوان غربزده و غرق شده در فکر رفتن و جای دیگر ساختن، بماند. باید قلبشان را مرمت کنیم و آنها را بهعنوان پرنشاطترین نسل ایران به رسمیت بشناسیم. دغدغهها و دردهایشان را بشنویم و بااحساسشان همراه شویم. باید آنها را از نسل منفعل مصرفکننده، به نسل تولیدکننده و خلاق تبدیل کنیم. باید سنت و مدرنیته را آشتی بدهیم. اول از خانهها شروع کنیم. از رابطه پدرها و پسرها، مادرها و دخترها. آنها که یکدیگر را بفهمند نصف راه را هموار کردهایم. آنها وقتی میتوانند تمام وجود پرغرور و توانای خودشان را به منصه ظهور برسانند که در خانه خودشان میهمان نباشند. چه خانه شخصی و چه خانه اجتماع بزرگ ایرانی.
صدای نسلی که باید شنیده شود
میخواهم از نسلی بگویم که همه جا هست و هیچ کجا نیست. کنار مترو دستفروشی میکند. در خیابان کتاب میفروشد
صاحبخبر -
∎